شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
21632
نام: منتظر
شهر: اینجا رو به گنبد طلایی سیدالکریم
تاریخ: 5/21/2006 6:12:46 AM
کاربر مهمان
  دوکوه جان سلام
وقتی تو ناراحتی آسمون کبود و گرفته است زمین سوزان و هوا دم کرده وبی اکسیژن است
21631
نام: تنها
شهر: مانده ام در میان غربت ادمها
تاریخ: 5/21/2006 6:09:16 AM
کاربر مهمان
 

دخترک تاجي از گل ها را بر سرش گذاشت و جلوي آينه ايستاد. صداي او را از پشت سر شنيد که گفت تو زيباترين ملکه اي هستي که تا به حال ديده ام. دخترک با شوق به سمت صدا برگشت و گفت تو هم امپراطور قلب مني! اما او را نديد و از جاي خالي او دلش گرفت. چقدر دلش برايش تنگ شده بود. نگاهي به دور و برش کرد چقدر اتاق تاريک بود. احساس کرد نفسش تنگ شده. به سمت پنجره رفت و آن را گشود. بوي گل هاي سرخ همه ي وجودش را پر کرد. از آن لحظه اي که پنجره را بست تا امپراطورش برود روزها مي گذشت. باغ را سرک کشيد تا شايد امپراطورش را ببيند، اما نبود و با خودش گفت حتم که براي هميشه رفته باشد. آخر چند شبي مي شد که ديگر صداي او را از پشت پنجره بسته نشنيده بود.



ناگهان چشمش به قصر افتاد و ملکه سرزمين که به کنار پنجره ي اتاقش آمده بود. ناگهان ملکه همان طور که دستانش به سمت آسمان باز بود فرياد زد مي خواهم زنده بمانم! دل دخترک لرزيد. از اين که هم زمان او و ملکه پنجره هايشان را گشوده بودند. ملکه بعد از رفتن امپراطورش پنجره را بسته بود. ماه ها مي شد که پنجره بسته بود. و دخترک سعي کرد شبي که امپراطور اين سرزمين رفت را به ياد آورد.



آن شب دخترک بعد از آن که چشم در چشم مهتاب گريسته بود خوابش برد. نيمه هاي شب با صداي خش خش برگها از خواب برخاست و با ترس به کنار پنجره رفت. مردي با لباس پادشاهان از کنار کلبه ي او مي گذشت. مرد او را ديد و به کنار پنجره آمد. دخترک خجالت کشيد و خودش را پشت پرده قايم کرد. مرد سيب سرخي را کنار پنجره گذاشت و رفت. دخترک بيرون از کلبه چند قدمي پشت سر او دويد و مرد در ميان نگاه غريبش خنديد و رفت. همان جا ايستاده بود که صدايي از آن سوي باغ شنيد. خودش را به آن جا رساند. قصري بزرگ و سفيد در آن سوي باغ بود. چرا هيچ وقت اين قصر را نديده بود. صداي گريه و شيون از داخل قصر شنيده مي شد. همه بي تاب بودند و از اين سو به آن سو مي دويدند و فرياد مي زدند امپراطور رفت، امپراطور براي هميشه رفت. بانوي سفيدپوشي که در کنار پنجره ايستاده بود نظرش را جلب کرد. خودش را به ميان جمعيتي که روبروي او ايستاده بودند رساند. بانو سرش را بالا آورد و جمعيت سکوت کرد. در حاليکه سعي مي کرد صدايش از بغضي که در گلو داشت نلرزد گفت: «امپراطور رفت. خواست امپراطور اين بود که اين سرزمين هميشه خرم باقي بماند. کمکم کنيد.» اشک هاي او که سرازير شد همه گريستند. بانو پنجره را بست و همه رفتند. دخترک همان جا ايستاد. نمي دانست براي چه اشک هايش سرازير شده. يعني اين زن سفيدپوش ملکه ي اين قصر بزرگ است و حتي اين سرزمين؟ و آن مرد امپراطوري است که اينان از او حرف مي زنند؟ سيب را در دستانش فشرد و بعد آن را بالا آورد و بوييد. احساس کرد تمام ذرات وجودش از اين بو مست شده اند.



هر شب دخترک مي آمد کنار پنجره اتاق ملکه مي نشست و به صداي بانو گوش مي داد که نامه هاي امپراطور را بلند بلند مي خواند.



دخترک با خودش گفت شايد اين همزماني باز کردن پنجره ها به اين خاطر است که هر دوي ما عاشقي را از امپراطور ياد گرفته ايم.



يکي از شبها که دخترک از کنار پنجره ملکه برمي گشت صداي مردانه اي از پشت ديوار صدايش زد: بانو!



دخترک به سمت صدا برگشت و در سياهي شب زير نور مهتاب برق چشماني را ديد. چقدر اين چشم ها برايش آشنا بودند. گويي تمام عمر با اين چشم ها زندگي کرده بود. گويي يک بار ديگر هم در اين باغ اين چشم ها را ديده بود.
21630
نام: شهید گمنام
شهر: جزیره مجنون
تاریخ: 5/21/2006 5:55:23 AM
کاربر مهمان
  الو الو کربلا.......دلم برات تنگ شده.......دلم شده يه کاسه.......پر از، پر از سنگ شده......

الو الو کربلا........ ديگه دارم می ميرم!......چون که ز ياد تو باز، وا مانده ام می ميرم........

الو الو کربلا.........پس دلتنگيم چی شدش.....بازم که روی جاده پر از تير و ريگ شده........

الو الو کربلا.........بازم دارم می سوزم......بازم دارم می سوزم .......بازم دارم می سوزم. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . !!!!
21629
نام: ME
شهر: LEVERKUZEN
تاریخ: 5/21/2006 5:48:51 AM
کاربر مهمان
  SAZANDETARIN KALAMEH GOZASHT ASHT ANRA TAMRIN KON
POR MANA TARIN KALAME MA AST ANRA BEKAR BEBAR
AMIG TARIN KALAMEH ESHEG AST BE AN ARJ BEDE
BIRAHM TARIN KALAMEH TANAFOR AST AZ BEIN BEBARESH
SAEKESH TARIN KALAMEH HAVAS AST BA AN BAZI NAKON
KHOD KHAH TARIN KALAMEH MAN AST AZ AN HAZAR KON
NA PAYDAR TARIN KALAME GHASAM AST AN RA FORO BEBAR
BAZ DARANDE TARIN KALAMEH TARS ASHT BA AN MOGHABELE KON
BANESHAT TARIN KALAMEH SHADI AST BE AN BEPARDAZ
ROSHAN TARIN KALAME OMID AST be an omid var bash
zaif tarin kalameh hasrat ast an ran nakhor
latif tarin kalameh labkhand asht anra hefz kon
koshande tarin kalameh ezterab ast an ra nadide beghir
aram tarib kalameh aramesh ast hamishe anra hefz kon
21628
نام: پشه
شهر: منشور
تاریخ: 5/21/2006 5:31:02 AM
کاربر مهمان
  عشق يعنی گريه بچه....برای يک بستنی!

عشق يعنی خنده ای يک پدر......برای خنده ای فرزندش!

عشق يعنی نوای آهنگ يه پيانو.....در گوش انسان!

عشق يعنی دامادی در کت و شلوار.........و شب عروسی!

عشق يعنی بوسه ...........بر گونه معشوق!

عشق يعنی بستن پيشانبند با نام يا زهرا......قبل از ورود به شلمچه!

عشق يعنی واکس زدن پوتين......قبل از مانور!

عشق يعنی نمره ۱۲ .......که از مشروطی بيايی بيرون!

عشق يعنی دو قطره اشک.........روی خاک کربلا!

عشق يعنی تک چرخ زدن با موتور.......تو عروسی رفيقت!

عشق يعنی يه سيب سرخ، سرخ ،سرخ!

عشق يعنی مبارزه ........برای اعتقادت!

عشق يعنی نجف....و بسوزی که نجنگيدی!

عشق يعنی کربلا....وبميری برا پرچم رو گنبدش!

عشق يعنی يه انار دون دون شده........تو کاسه ای مشترک!

عشق يعنی...... عصای بابا بزرگ!

عشق يعنی....... چادر مادر بزرگ!

عشق يعنی حافظييه......با نارنجای خوش بوش!

عشق يعنی دربند.....و ۲ سيخ کوبيده!

عشق يعنی ۴ روز بيداری......و جنگيدن !

عشق يعنی بهشت زهرا........و شهيد آوينی اش!

عشق يعنی اتاقت..........و يه کمد پر از عکس!

عشق يعنی اينکه ........بدونی خدا رحمانِ و رحيمِ !ِ

عشق يعنی.......زندگی ......................................و يک خط ممتد بدون پايان!.........و من به دنبال پايانش می گردم.........................رهگذرتو می دانی پايانش کجاست؟........................................................
21627
نام: فاطمه
شهر: ایرانشهر
تاریخ: 5/21/2006 4:58:40 AM
کاربر مهمان
  الهی چون در تو می نگرم از آنچه خوانده ام
شرم دارم ..الهی اگر بخواهم شرمسارم و اگر نخواهم گرفتارم....الهی چه رسوایی از این بیشتر که گدا از گدایان گدایی می کند....الهی در ذات خود متحیرم چه رسد در ذات تو
21626
نام: فاطمه(کنیزحضرت زهراس)
شهر: تهران
تاریخ: 5/21/2006 4:19:14 AM
کاربر مهمان
  با عرض سلام و خسته نباشید
بازمانده ی عزیز!من هروقت خواستم بیام سقا خونه ارور داد .من هرکاری کردم بیام توسقاخونه نشد دفعه های قبلی این طوری نبودا.فکرکنم با من لج کرده خلاصه یه زحمت داشتم.من الان مناجاتم رو می نویسم اگه براشمازحمت نیست به نام من کپی کنیدوبریزید تو همون صفحه ی مناجات.

ای خدای بزرگ آن قدربه ماعظمت روح وتقواعطاکن که همه ی وجود خودراباعشق ورغبت قربانی حق کنیم.
خدایا آنچنان تاروپودوجودمارابه عشق خودعجین کن کهدروجودت محوشویم.
خدایاماراازگرداب خودخواهی وازگردوبادهواوهوس نجات ده وبه ماقدرت ایثارعطاکن.
خدایادراین لحظات سخت امتحان،نورایمان را بر قلب مابتابان وماراازلغزش نگاه دار.
خدایاماراقدرت ده که طاغوت خودپرستی رابه زیرپاافکنیم وحق وحقیقت رافدای منفعت های شخصی نکنیم.
**************************
سورناجون!
حالت چه طوره عزیزم.فرداامتحان داریم .برام دعا کن.خداحافظ.
یاثارالله/التماس دعا
21625
نام: مینا
شهر: شیراز
تاریخ: 5/21/2006 3:50:56 AM
کاربر مهمان
  با چت با یه پسر اشنا شدم که همدیگرو دوست داشتیم البته اولش فقط مسخره بازی بود بعد از ۶ ماه رفت من موندمو یه عالمه خاطره اون هر هفته نوشته های منو می خونه ولی جواب نمی ده من چیکار کنم

نگو فکرشو بیرون کن از سرت رفته که رفته و .... چون من می تونم ای کارا رو بکنم ولی ازش خوشم اومده
21624
نام: ناشناس
شهر: غریبستان
تاریخ: 5/21/2006 3:20:50 AM
کاربر مهمان
  الو الو
الو اولو - کربلا
الو الو - کسی جواب نمیده
الو الو کربلا جواب نده من میگم
الو الو کربلا - دلم خیلی گرفته
الو الو کربلا - دلم خیلی شکسته
الو الو کربلا - منم همون دیوونه
میون اینهمه درد
غریب و تنها مونده
الو الو کربلا - منم عاشق عباس
الو الو کربلا - منم حیرون عباس
الو الو کربلا - دلتنگ مهربونیش
تشنه بوسیدن پنجره فولادیش
الو الو کربلا - آبی زلال نمونده برای زنده موندن
هوای پاک نمونده واسه نفس کشیدن
الو الو کربلا - دیگه دارم میمیرم
دارم ..... دارم میمیرم اگه نیام کربلا
یه کم نفس بگیرم
الو الو کربلا - اگه صدامو داری
بعد سلام به آقا
فقط بگو یک کلام
اگه نیام کربلا
.
.
.
.
دیگه نفس ندارم
دیگه ...... نفس ....... ندارم
21623
نام: ندا
شهر: امامزاده ابراهيم
تاریخ: 5/21/2006 2:34:11 AM
کاربر مهمان
  جهان يك پرده سينماست ،تهيه كننده عمر شمائيد ،سناريست و كارگردان خود شما ،هنر پيشه اول شما و فيلمبردار آن "روزگار"
لب آبي گيوه ها را كندم و نشستم پاها در آب من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشيار است پيامدهاي متعدد براي آدميان مختلف را در پي دارد و شايد يكي از آن : قدر داشتن اعضاي بدن است تا لطافت آب در آن احساس كني
<<ابتدا <قبلی 2169 2168 2167 2166 2165 2164 2163 2162 2161 2160 2159 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved