شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
21302
نام: خاک
شهر: آهن و سیمان
تاریخ: 5/13/2006 3:37:51 PM
کاربر مهمان
  "اعیذ نفسی بالله العلی العظیم"

باز هم با دهانی بسته
چشمانی خسته
دستانی رمیده
گویای هیچم
عجیب روزی بود امروز
آسمانی خشمگین
که هر لحظه با قطرات اشکش سیلی محکمی بر گونه ام می نواخت
بادی که فراموشی را با خود به ارمغان آورد
...
خسته از ندانستن ها
کوچه ای بن بست انتظارم را می کشد
فرشی از خون برای استقبال گشوده
خسته از حسرت ها
تا کجا به تکان خوردن پرچم سرخت بنگرم و ...
تا کجا در رویا صدایت زنم
تا کجا...
.....
امروز درست سیصد و شصت و پنج روز از رفتنت گذشت
هنوز هم ندای خواندنت بر گوشم زمزمه می کند
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ی مارا عطشی دست داد...
با صدایی خسته تر از قزل آلا
حمدی برایت می نوازم
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین * الرحمن الرحیم * ملک یوم الدین * ایاک نعبد و ایاک نستعین * اهدنا الصرط المستقیم * صرط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم ولاالضالین * صدق الله العلی العظیم**

مهربانا؛
سیرابم مکن
هر لحظه تشنگی را بر من بیافزا
یا رحمن
۲۳/اردی...بهشت ۲۳:۰۰
21301
نام: طیبه
شهر: کرج
تاریخ: 5/13/2006 3:24:39 PM
کاربر مهمان
  دست همتون درد نکنه
واقعا مطالب زیبا و دلنواز ند
از همگی التماس دعا دارم
21300
نام: عبد الفاطمه
شهر: همین نزدیکی
تاریخ: 5/13/2006 3:23:51 PM
کاربر مهمان
  سلام بر خداي زمين وآسمان
السلام عليك يا قرة عين الرسول...
سلام بر ياس كبود علي(ع)
سلام بر فاطمه(س)
سلام بر بانو
....
امشب بوي ياس آسمان حضور را پر كرده است، مي شنوي!؟
خدايا! خدايا! خدايا!....
سلام بر آن كه در كربلا سر فرزند بر زانو مي گيرد.
امشب دلم هوای دوکوهه را کرده است
يازهرا(س)
21299
نام: *
شهر: **
تاریخ: 5/13/2006 3:18:58 PM
کاربر مهمان
  شهر شهر فرنگه . از همه رنگه . حرف هایی می زنید که واقعا زیباست گاهی آدم یاد مدینه فاضله می افته . اما خودم شاهدم که یکی از دوستهایتان وقتی تنها بود کسی را برای کم کردن بار غم هایش نداشت .
وای بر ما که فقط خیلی خوب می نویسیم و حرف می زنیم .
اما یکی از دوستای شما بلی با شمام اونهایی که قدیمی اند و کلی ادعا دارند . وقتی بار سنگینی مریضی قلب مادر رو با از هم پاشیذگی دنیاهایش بر شانه ها داشت کسی سراغش را نگرفت . چون حال و حوصله درد و غم را ندارید فقط حرف حرف حرف .
فقط همین . وای بر ما . وای برمن .
21298
نام: غریب
شهر: غربت
تاریخ: 5/13/2006 3:05:38 PM
کاربر مهمان
  چنان زلفش پریشان کرد حالم
که امد ملک جمعیت زوالم

چنانم حلقه زلفش کمر بست
که دل خون کرد تا همچون جگر بست

چنین بیمار وسرگردان از آنم
که می دانم که قدرش می ندانم

به خوبی کس چو بکتاش آن ندارد
که کس زو خوبتر امکان ندارد

سخن چون می توان زان سروبن گفت
چرا باید زدیگر کس سخن گفت؟

زنخدانش مگر گویی است سیمین؟
خم زلفش چو چو گانی است مشکین؟

چو پیشانی او میدان سیم است
گر از زلفش کنم چوگان چه بیم است؟

در این میدان بدان سرگشته چوگانش
نخواهم برد گویی از زنخد ا نش

اگر از رویش بتابد آشکاره
شود هر ذره ای صد ماه پاره

هلال عارضش چون هاله انداخت
مه نو را زغم در ناله انداخت

چو زلف دلربایش حلقه ور شد
به هریک حلقه صد جان در کمر شد

سودای یافت مردم نرگس او
از آن شد معتکف در مجلس او

کنون ای دایه برخیز وروان شو
میان این دو دلبر در میان شو

برو این قصه با او درمیان نه
اساس عشق این دو مهربان نه

بگو این راز وگراو خشم گیرد
به صد جانش دلم در چشم گیرد

کنون بنشان به هم ما هر دو تن را
کز آن نبود خبر یک مرد وزن را

بگفت این ونکو نامی رها کرد
به خون دل یکی نامه ادا کرد:

الا ای غایب حاضر کجایی؟
زچشم من جدا آخر چرایی؟


دو چشمم روشنایی از تو دارد
دلم نیز آشنایی از تو دارد

بیا وچشم ودل را میهمان کن
وگرنه تیغ گیر وقصد جان کن

به نقد از نعمت ملک جهانی
نمی بینم کنون جز نیم جانی

چرا این نیم جان در تو نبازم؟
که من بی تو زصد جان بی نیازم

دلم بردی وگر بودی هزارم
نبودی جز فشاندن برتو کارم

زتو یک لحظه زان دل برنگیرم
که من هرگز دل از دلبر نگیرم

غم عشق تو در جان می نهم من
به کفر زلفت ایمان می دهم من

چو من بی تو نه دل دارم نه دینم
چرا سرگشته می داری چنینم؟

منم بی روی تو رویی چو دینار
زعشق روی تو رویی به دیوار

تو را دیدم که همتایی نیدیم
نظیرت سرو بالایی نیدیم

به هر انگشت درگیرم چراغی
تو را می جویم از هردشت وباغی

اگر پیشم چو شمع آیی پدیدار
وگرنه چون چراغم مرده انگار

نوشت این نامه وبنگاشت آن گاه
یکی صورت زنقش خوبش چون ماه

به دایه داد تا دایه روان شد
برآن ماه روی مهربان شد

چو نقش او بدید وشعر برخواند
زلطف طبع ونقش او عجب ماند

به یک ساعت دل از دستش برون شد
چو عشق آمد دلش از غصه خون شد

نهنگ عشقش در حالش زبون شد
کنار ودامنش دریای خون کرد

چنان بی روی او روی جهان دید
که گفتی نی زمین نی آسمان دید


چو گویی بی سروبی پای مضطر
کله در پای کرده کفش برسر

به دایه گفت :برخیز ای نکو گوی
برآن بت رو واز من بدو گوی

ندارم دیده روی تو دیدن
ندارم صبر بی تو آرمیدن

مرا اکنون چه بادی کرد بی تو
که نتوان برد چندین درد بی تو

چو زلف تو دردیه پرده ام
که برروی تو عشق آورده اممن

تو را نادیده در جان چون نشستی؟
دلم برخاست تا در خون نشستی

اگر روشن کنی چشمم به دیدار
به صد جانت توانم شد خریدار

همی میرم کنون ای زندگانی
اگر دریابیم ورنه تو دانی
21297
نام: غریب
شهر: غربت
تاریخ: 5/13/2006 3:03:39 PM
کاربر مهمان
 
مگر بربام آمد دختر کعب
شکوه جشن در چشم آمدش صعب

چو لختی کرد هر سویی نظاره
بدید آخر رخ آن ماه پاره

چو روی وعارض بکتاش دید او
چو سروی در قبا بالاش دید او

جهانی حسن وقف چهره او
همه خوبی چو یوسف بهره او

به ساقی پیش شاه استادی برجای
سر زلف دراز افگنده در پای

زمستی روی چون گلنار کرده
مژه در چشم عاشق خوار کرده

گهی سرمست دردادی شرابی
گهی بنواختی خوش خوش ربابی

گهی برداشتی چون بلبل آواز
گهی از بلبله می ریخت او باز

بدین خوبی چو دختر رو یاو دید
دل خود وقف یک یک موی او دید

در امد آتشی از عشق زدوش
به غارت برد کلی هر چهع بودش

چنان آن آتشش در جان اثرکرد
که آن آتش تنش را بی خبرکرد

دلش عاشق شد وجان متهم گشت
زسر تا پا وجود او عدم گشت

زد ونرگس چو ابری خونفشان کرد
به یک ساعت بسی طوفان روان کرد

چنان از یک نظر در دام او شد
که شب خواب وبه روز آرام او شد

چنان بیچاره شد آن چاره ساز او
که می نشناخت سراز پای باز او

همه شب خون فشان ونوحه گر بود
چو شمعش هر نفس سوز دگر بود

زبس آتش که در جان وی افتاد
چو مست از جام می بی خود بیفتاد

علی الجمله زدست رنج وتیمار
چنان ماهی به سالی گشت بیمار

طبیب آورد حارث سود کی؟
که آن بت درد بی درمان زپی داشت

چنان دردی کجا درمان پذیرد؟
که جان درمان هم از جانان پذیرد

درون پرده دختر دایه ای داشت
که در حیلت گری سرمایه ای داشت

به صد حیلت از آن مه رو یدر خواست
که ای دختر چه افتادت ؟بگو راست

نمی آمد مقر البته آن ماه
مگر آمد زبان بگشاد آن گاه

که :من بکتاش رادیدم فلان روز
به زلف وچهره جانسوز ودل افروز

چو سرمستی ربابی داشت در بر
من از وی چو ربابی دست برسر

چو بود آواز سبز ارنگ وگلزار
شد آخر مستی اندر گل پدیدار

به زخم زخمه در راهی که او راست
مخالف را به قولی کرد رگ راست

مخالف راست گر نبود به عالم
در آن پرده بسازد زیر با بم

دل من چون مخالف شد چه سازم؟
نیاید راست این پرده نوازم

کنون سر گشته آفاق گشتم
که اهل پرده عشاق گشتم

چو بشنودم از آن سرکش سرودی
زچشمش ساختم از پرده رودی

چنان عشقش مرا بی خویش اورد
که صد ساله غمم در پیش آورد

21296
نام: غریب
شهر: غربت
تاریخ: 5/13/2006 3:01:13 PM
کاربر مهمان
 
به پیش قصر با غی بود عالی
بهشت نقد او را در حوالی

همه شب می نخفت از عشق بلبل
طریق خار کش می گفت با گل

گل از غنچه به صد غنج وبه صد ناز
شکر خنده بسی می کرد آغاز

چنان آمد که طفلی مانده در خون
گل سرخ از قماط سبز بیرون

صبا همچون سلیمان در دویده
چو یوسف گل از او دامن دریده

چو بادی خضر بر صحرا گذشته
خضر بر رسته صحرا سبز گشته

شهاب وبرق را گشته سنان تیز
زباران ابر کرده صد عنان ریز

کشیده دست بر هم سبزه زاران
به هریک دست گوهر زباران

بنفشه سر به خدمت پیش کرده
ولیکن پای بوس خویش کرده

به یک ره ارغوان آغشته در خون
به خونریزآمده برخویش بیرون

به دست آورده نرگس جام زر را
زباران خورد شیر چون شکر را

سر لاله چو در پای اوفتاده
کلاهش را کمر جای اوفتاده

هزاران یوسف از گلشن رسیده
به کنعان بوی پیراهن رسیده

فکنده د رچمن مرغان خروشی
به صحرا زان خروش افتاده جوشی

به وقت صبحگاهی باد مشکین
چو سوهان کرده روی آب پر چین

مگر افراسیاب آب زره یا فت
که آب از باد نوروزی زره یافت

زهر سو کوثری دیگر روان بود
که اب خضر کمتر رشح آن بود

به پیش با غ طاقی تا به کیوان
نهاده تخت حارث پیش ایوان

شه حارث چو خورشید خجسته
سلیمان وار در پیشانی نشسته

چو جوزا در کمر دست غلامان
به بالا هر یکی سروی خرامان

ستاده صف زده ترکان سرکش
به خدمت کرده هریک دست درکش



ندیمان سرافراز نکو رای
زهیبت چشمها افکنده برپای

شریفان همه عالم وضیعش
نظام عالم از رای رفعیش

زبیداری بختش فتنه در خواب
زبیم خشمش آتش چشم پر آب

زحل کین مشتری وش ماه طلعت
عطارد فطرت وخورشید رفعت
21295
نام: بازمانده
شهر: متولد تهران از غربت
تاریخ: 5/13/2006 2:04:37 PM
کاربر مهمان
  با سلام
این هفته قصد دارم از ، سرلشگر شهید حسن باقری ( غلامحسین افشردی) بنویسم.
باشد که روح پاک و مطهرش از ما خشنود و راهش پر رهرو و بادش گرامی باد.
در 25 اسفند سال 1334 در تهران به دنيا آمد. وقتي پا در اين عالم خاكي گذاشت، آن قدر نحيف بود كه اميدي به زنده ماندنش نمي رفت. ولي قرار بود بماند و نقش يكي از ماندگارترين سرداران ايران را در سينه تاريخ حك كند.
غلامحسين افشردي در سال 1354 وارد دانشگاه اروميه شد تا در رشته دامپروري تحصيل كند. پس از مدتي به خاطر فعاليتهاي سياسي از آن دانشگاه اخراج شد.
با پيروزي انقلاب اسلامي به همكاري با نهادهايي مثل كميته هاي انقلاب و سپاه پاسداران پرداخت و در رشته حقوق قضايي دانشگاه تهران پذيرفته شد و با انتشار روزنامه جمهوري اسلامي به تحريريه آن روزنامه پيوست.
روز يكم مهر ماه 1359 هنوز 24 ساعت از آغاز جنگ تحميلي نگذشته بود كه عازم جبهه هاي جنگ شد. با ورود به جنگ اطلاعات و عمليات سپاه پاسداران را پايه گذاري كرد و در مدت كوتاهي اين جوان 25 ساله چنان لياقتي از خود نشان داد كه يكي از چهره هاي شناخته شده جنگ تحميلي شد.
در عمليات طريق القدس فرماندهي عمليات را بر عهده داشت و در عمليات هاي فتح المبين و بيت المقدس فرماندهي قرار گاه نصر.
درهمه اين عمليات ها يك پاي طراحي عمليات نيز بود.
پس از عمليات رمضان فرمانده قرارگاه كربلا در جبهه هاي جنوب شد و پس از عمليات محرم به جانشيني فرماندهي نيروي زميني سپاه منصوب شد و تا شهادتش كه در نهم بهمن ماه 1361 اتفاق افتاد در همين سمت بود.
او وقتي كه به شهادت رسيد، 27 سال بيشتر نداشت و در حالي تن پاكش غرق در خون شد كه براي شناسايي مواضع دشمن، پيش از عمليات والفجر مقدماتي، به همراه چند تن ديگر در سنگري در منطقه فكه به سر مي برد.
او سال 1359 ازدواج كرد و صاحب دختري شد كه نرگس نام دارد.
ممنون از حضور مهربانتون در کجائید یاران و سقاخونه ، سورنا شرمنده کردی ، از همگی خیلی التماس دعا دارم.
یا علی یا حسین
21294
نام: سورنا
شهر: نزدیک کربلا
تاریخ: 5/13/2006 1:48:30 PM
کاربر مهمان
 
http://kojayid-yaran.blogfa.com/
سقاخونه...
21293
نام: اهورا بردیا
شهر: زرتشت
تاریخ: 5/13/2006 1:31:54 PM
کاربر مهمان
  سلام
دین زرتشت را چه جور دینی میشناسین؟
لطفا جواب بدین متشکرم
<<ابتدا <قبلی 2136 2135 2134 2133 2132 2131 2130 2129 2128 2127 2126 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved