شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
21262
نام: سیمرغ
شهر: قاف
تاریخ: 5/12/2006 5:45:07 PM
کاربر مهمان
  دلم رمیده لولی وشی است شورانگیز
دروغ وعده وقتال وضع ورنگ آمیز
21261
نام: خروش!
شهر: همین دور و برا
تاریخ: 5/12/2006 5:24:44 PM
کاربر مهمان
 
فسبح باسم ربک العظیم...
21260
نام: سورنا
شهر: نزدیک کربلا
تاریخ: 5/12/2006 5:09:34 PM
کاربر مهمان
  بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله

******
نازنین من!

اگرچه دلم آواره بیابان حیرت است و چشمهایم مضطرب تر از هرشب،اگرچه یک دریا اشک، در چشمهایم به تلاطم است وگلویم به بغضی سنگین گرفتار آمده،اما باز هم به سرفصل نگاه تو می رسم...به نگاهی که از آن سوی ابدیت به خاموشی این خاک می تابانی.نگاهی که شعله ور تر از عشق است و خیس تر از اشک
حریر تر از رؤیاست و نافذتر از شمشیر!نگاهی که دل را ،جان را و چشم را هم می سوزاند و هم می نوازد.
و باز مرا می خوانی،با یک سبد گل نور،یک دریا ستاره و یک کهکشان خورشید...
بتاب نازنین!بتاب که فصل غربت نور را خزان کنی.ببار ای پاکترین!که کویر تفتیده ی چشمها تشنه ی باریدن توست.بیا و بشوران این قوم خفته در آغوش غفلت را...
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم رو
ولیکن چون تو در عالم نباشد

السلام علیک یا حجة الله التی لاتخفی
یا حجةابن الحسن العسکری...
خدایا ترحم کن بر دل من.بر دلی که گرچه مستحق بلاست اما سخت محتاج نوازش های توست ...
<><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>
ملتمس دعاتون"سورنا"از نزدیک کربلا

21259
نام: سیمرغ
شهر: قاف
تاریخ: 5/12/2006 5:09:03 PM
کاربر مهمان
  خونم بریزو از غم هجرم خلاص کن
منت پذیر غمزه خنجر گذارمت
***************
امشب یکی یه کاری بکنه یه چیزی بگه تا من کمی گریه کنم
دلم از خودم گرفته
21258
نام: غریب
شهر: غربت
تاریخ: 5/12/2006 4:47:22 PM
کاربر مهمان
  دوستان برای من غریب دعا کنید

خیلی التماس دعا
21257
نام: سورنا
شهر: نزدیک کربلا
تاریخ: 5/12/2006 4:43:04 PM
کاربر مهمان
 

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
21256
نام: نینا
شهر: کرج
تاریخ: 5/12/2006 4:36:35 PM
کاربر مهمان
  man ghose daram bikasam bikaram aso pasam
21255
نام: _____
شهر: _____
تاریخ: 5/12/2006 4:27:48 PM
کاربر مهمان
  ای وای از غم، که هر شام باتو می گویم که چه بودی که غم نبودی، و در حال می ترسم که مبادا که اجابت کنی.
ای وای بر تن که اگر هزار سال رود،این تن راست نشود، و به فرمان تو نگردد،و اگر سرانجام این تن من درآتش در نیاری، داد من ازآن نستانده باشی.

ای وای بر دل، که عاشقی نیکو نداند،و تو را ارزومندان دلسوخته بسیارند، میل دل ما چرا کنی؟ و وای بر این دل ما اگر تو میل آن نکنی.

و ای وای بر این دل ما، که پاره پاره شد در آن همه اندوه، و خونین شد از آن همه زخم،ودر تاول شد از آن همه راه، و برافروخت از آن همه آرزومندی، باشد که در آن میلی کنی. تا آخر دیگر دلی نماند. میل در چه کنی؟
21254
نام: حوریا
شهر: تهران
تاریخ: 5/12/2006 4:21:02 PM
کاربر مهمان
  میدونی خستگی از زندگی یعنی چی؟
یعنی من.
پایان برای من ترسناک نیست
شروع ریبائیست
فقط بگو پس نوبت رفتن من کی میشه؟
پس کی روزی میادکه من اخرین حداخافظم رو بگم؟
شاید فردا یا پس فردا یا پس فرداها.....
21253
نام: غریب
شهر: غربت
تاریخ: 5/12/2006 4:08:34 PM
کاربر مهمان
 
پدر چون شد به ایوان الهی
پسر بنشست در دیوان شاهی

به عدل وداد کردن در جهان تافت
جهان از وی دم نو شیروان یافت

رعیت را ولشکر را درم داد
بسی سالار را کوس وعلم داد

بسی سودا زهر مغزی برون کرد
بسی بیدادگررا سرنگون کرد

به خوبی وبه ناز ونیکنامی
چو جان می داشت خواهر را گرامی

*******8
کنون بشنو که این گردنده پرگار
زبهر او چه بازی کزد برکار؟

غلامی بود حارث را یگانه
که او بود ی نگه دار خزانه

به نام آن ماه وش بکتاش بودی
ندانم تا کسی همتاش بودی

به خوبی در جهان اعجوبه ای بود
غم عشقش عجب منصوبه ای بود

مثل بودی به زیبایی جمالش
اجل بودی یزک دار وصالش

به گل در گل معطل اوفتادی
گر او در حمره الخجل اوفتادی

اگر عکس رخش گشتی پدیدار
به جنبش آمدی صورت زدیوار

چو زلف هندوش در کین نشستی
چو جعد زنگیان در چین نشستی

چو زلف سرکشان را بند می داشت
چنان نقدی زپس افکنده می داشت

چو دو ابروش پیوسته به آمد
کمان بود اول ان گه در زه آمد

غنیمتی چرب چشم او از آن بود
که با با دا م نقدش در میان بود

صف مژگانش صف کردی شکسته
به زخم تیر باران از دو رسته

دهانی داشت همچون لعل سفته
در او سی در نا سفته"نهفته

بلی گر سفته شد لعل دهانش
نبود آن جز به الماس زبانش

لبش خط داده عمر جاودان را
کز آن لب یافت آب خضر جان را

زدندانش توان کردن روایت
که در یک میم دارد سی دو آیت

چو یوسف بود گویی در نکویی
خود از چاه زنخدانش چه گویی ؟

زگویش تا به کی بی هوش باشم ؟
چون در گوی آمدم "خاموش باشم
<<ابتدا <قبلی 2132 2131 2130 2129 2128 2127 2126 2125 2124 2123 2122 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved