اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 20652 |
نام:
روشنک
شهر:
کاش مدینه فاضله بود
تاریخ:
5/1/2006 10:32:34 AM
کاربر مهمان
|
هنوز هم نشده
بهش گفتم نميتونم
با مهربوني گفت: «ديدي عزيزم من كه بهت گفته بودم . . تو الان ضعيف شدي بايد نيرو بگيري»
گفتم: «خوب تو بهم نيرو بده»
لبخند زد و گفت: «عزيز دلم تو الان ضعيف تر از اوني كه بتوني از من نيرو بگيري»
با بيچارگي پرسيدم: «پس بايد چيكار كنم؟»
گفت: «خوب الان وقتشه كه از بقيه الله كمك بگيري»
من هم دست بردم به گردنم تا از آخرين اميد استفاده كنم
. . . ولي نبود . . .
باورم نميشد كه اونو هم از دست داده باشم
دلم ريخت
بهش گفتم: «پس چرا نيست»
گفت: «حتما جايي جاش گذاشتي»
گفتم: «كجا؟»
گفت: «دوست دارم خودت پيداش كني»
گفتم: «تو كمكم نميكني؟»
گفت: «تو بايد بخواي»
گفتم: «ميخوام»
گفت: «نه از اون خواستنها!»
. . .
موندم چي بگم آخه انقدر از گم كردن بقيه الله ترسيده بودم كه اصلا نميتونستم خوب فكر كنم
يهو يادم اومد كه قبلا بهم گفته بود كه بقيه الله عصاره قدرتشه
با خودم فكر كردم شايد چيزي از مهربونيش هم تو خودش داشته باشه
اينو از محبوبم پرسيدم
گفت: «آره خليفه من روي زمين!
اون عصاره اي از وجود منه»
گفتم: «پس اون هم منو دوست داره؟»
گفت: «البته خيلي بيشتر از تو»
گفتم: «پس اون هم حتما الان ميخواد كه من پيداش كنم»
گفت: «آره ولي مهم تويي . . تو بايد بخواي»
گفتم: «خوب من كه دارم ميخوام»
گفت: «نه عزيزم همون طوري كه دلت خواست بايد بخواي»
گفتم: «يعني چه طوري؟»
با تاكيد گفت: «يعني خودتو بشكن!
بايد زود اينكارو بكني چون داري ضعيف و ضعيف تر ميشي
هرچي بيشتر بگذره برات سخت تر ميشه
و وقتي كه ضعيف بشي ديگه صداي منو هم نميتوني بشنوي
تازه اگه خيلي ضعيف شي ديگه خودتو هم نميتوني بشكني
خودتو بشكن زود»
چند ثانيه اي سكوت كرد تا اين حرفهايي كه گفته بود رو به عمق وجودم ببرم بعد دوباره ادامه داد:
«وقتي حاضر شدي خودتو براي اون بشكني
اون وقت اون بهت كمك ميكنه كه دلتو جمع كني و بديش به من»
حرفاشو تو ذهنم حك كردم
صداش داشت ضعيف ميشد
كه با عجله بهم گفت: «مهم تويي . . .»
و ديگه هيچي نشنيدم
. . .
و هنوز هم نميشنوم
و تو زمينيها تنهام
اونها هيچوقت نميفهميدنش براي همين براشون مهم نيست
ولي من ميدونم با اون بودن چه حالي داره
براي همين الان كه ندارمش . . .
تنهام
. . .
دلم خدا ميخواست هنوزم ميخواد
دلم ميخواست داد بزنم
آخ كه چقدر ضعيف شده بودم
نميدونستم ميتونم خودمو بشكنم يا نه
نميدونستم . . آخه من بقيه الله رو كجا گم كرده بودم
هنوز هم نميدونم . . .
دلم ميخواست يكي به من كمك كنه
داد زدم:
«خدااااااااااااا
ميدونم خيلي بد كردم
ولي تو كه خوبي
|
|
| 20651 |
نام:
روشنک
شهر:
کاش مدینه فاضله بود
تاریخ:
5/1/2006 10:30:49 AM
کاربر مهمان
|
سرخ شده بود
با متانت گفت:
«خوب فدات شم تو هم واسه همين رفته بودي زمين»
باورم نميشد
يعني يه زماني اينقدر عاقلانه عاشق بودم
. . .
بهش گفتم: «خوب دوباره هم اين كار رو ميكنم»
گفت: «عزيزم ميتوني اين كا رو بكني ولي نه دوباره»
گفتم: «چرا؟»
گفت: «آخه اصلا دوباره اي دركار نيست اين اولين بارت اگه بتوني»
نميدونستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت
خوشحال از اينكه من اولين هستم
يا ناراحت از اينكه تا حالا نتونستم اين كار رو بكنم
سرمو انداخته بودم پايين ميخواستم بهم بگه كه چيكار بايد بكنم
دوباره سرمو بالا آورد و گفت: «دلم ميخواد هميشه نگاهت رو به من باشه»
سرخ شدم و هيچي نگفتم
دوباره خودش گفت: «بپرس»
با بيچارگي پرسيدم: «بايد چيكار كنم؟»
با خيال راحت و با حوصله تمام گفت: «چشم! دوباره بهت ميگم :
الان كه هيچ نيرويي نداري وقتشه كه از "بقيه الله" كمك بگيري!
همونيكه گذاشته بودمش براي روز مبادا!»
. . . يادم اومد
گفتم: «همونيكه گذاشته بودمش تو گردنم؟»
گفت: «آره عزيزم تو الان به اون احتياج داري»
نميدونستم چرا به اون احتياج دارم
آخه فكر ميكردم كه خودم ميتونم
بهش گفتم: «ولي خودم ميتونم هنوز احتياجي به اون ندارم
ميخواي همين الان اينجا رو مرتب كنم؟
كاري كنم همه جا فقط حرف از تو باشه؟»
گفت: «ولي من كه اينو نميخوام»
گفتم: «پس چي ميخواي؟»
با ناز گفت: «من يه چيز ديگه ميخوام»
من هم با همه نيازم گفتم: «خوب اون چيه؟ . .»
با طنازي گفت: «من دلتو ميخوام . . همه چيز مال تو ولي اونو بده به من»
همينكه اينو گفت احساس كردم ديگه نميتونم دلمو كنترل كنم
مثل آهني كه به سمت آهنربا كشيده ميشه داشتن از من جدا ميشد و پرواز ميكرد
به سختي جلوشو گرفتم
آخه فكر كردم . . خوب بالاخره اختيارش بايد دست من باشه ديگه
ولي الان پشيمونم
دل بيچاره من از قبل بخاطر حماقتهام نازك شده بود
و وقتي كه من هم جلوشو گرفتم ديگه . . نتونست طاقت بياره و شكست و هزار تيكه شد
نميدونستم بايد چيكار كنم فكر ميكردم كه ديگه قبولش نميكنه
ولي مهربونم اصلا ناراحت نشد
تازه خوشحال هم شد
بهم گفت: «عيبي نداره خودتو ناراحت نكن شكسته شو بيشتر دوست دارم»
گفتم: «. . . ؟»
گفت: «آخه بخاطر من شكست . . . ميتوني ازش ياد بگيري»
من هم ازش ياد گرفتم و خواستم همون موقع پيشكشش كنم
ولي جمع كردنش خيلي سخت بود
به زحمت جمعش كردم تو دستام و گرفتمش جلو صورتم و گفتم:
«بفرماييد هموني كه ميخواستي»
با لطافت گفت: «بله همونيه كه من ميخواستم ولي من همه شو ميخواستم هنوز يه تيكه هايي ازش رو زمين افتاده»
واي چقدر ظريف و دقيق بود
از زياده خواهي و جاه طلبيش خيلي خوشم اومد
من دوباره شروع كردم به جمع كردن اون تيكه هايي كه هنوز رو زمين بودن
ولي نميشد
|
|
| 20650 |
نام:
روشنک
شهر:
کاش مدینه فاضله بود
تاریخ:
5/1/2006 10:29:55 AM
کاربر مهمان
|
درست مثل معلمي كه وقتي شاگردش چيزي رو فراموش ميكنه لبخند ميزنه و دوباره به يادش مياره داره با صبر جوابمو داد:
«تنهاي من!
من هم خيلي دوست دارم كه تو پيشم باشي!
ولي . . قبلا كه بهت گفته بودم نازنينم!
تا تو نخواي نميشه!»
گفتم: «من كه ميخوام!»
عزيز دلم گفت:
«نه عشق من! هنوز اونطوري نخواستي!»
گفتم: «چه طوري؟»
گفت: «ياد نيست؟ . . كار براي تو نشد نداره!
عزيز دلم! اگه همونطوري كه كتاب راهنماتو خواسته بودي . . اينو هم ميخواستي حتما برات جور ميشد!»
حسابي شرمنده شدم
آخه حق با اون بود
من در واقع اونو نميخواستم
ميخواستم از اين شرايط نجات پيداكنم
وقتي سرمو انداختم پايين
مثل اون دفعه اي دستهاي لطيفشو آورد جلو و سرمو بالا آورد و گفت:
«ولي من همينطوري هم قبولت دارم»
بيهوش شدم
آخه اون چرا اينقدر منو دوست داشت؟
هنوز هم نميدونم
من اينهمه بدي كردم و اون . . .
. . .
وقتي بيهوش شده بودم با بارون رحمتش دست رو صورتم كشيد و به هوشم آورد
ولي من يادم رفت ازش تشكر كنم
چون به زير سايه محبتش بودن عادت گرده بودم
واي . . . نميدونم چطور منو در ملك هستيش تحمل ميكنه
اگه من جاي اون بودم . .
. . .
ولي چه خوب شد كه من جاي اون نيستم
آخه دوست دارم كه داشته باشمش!
دوست دارم كه دوستش داشته باشم!
پس اون بايد باشه تا دوستش داشته باشم!
. . .
من ساكت بودم
مهربونم دوباره گفت: «هر وقت كه به سمت من بياي آماده ام . . .»
خواست ادامه بده كه من نذاشتم
آخه ميدونستم اگه ادامه بده از خجالت آب ميشم
با شرمندگي بهش گفتم: «ميخوام اعتراف كنم كه نميتونم اونطوري كه بايد ازت تشكر كنم كه دوباره منو قبول كردي»
انگار به آرزوش رسيده باشه گفت: «ولي به نظر من الان به بهترين شكل ازم تشكر كردي
من اعتراف قلبيتو از همه چي بيشتر دوست دارم»
با تمام وجودم گفتم: «من فقط مال تو بودنو دوست دارم!»
بهم لبخند زد
خيلي وقت بود كه از اون لبخندها نديده بودم
شايد اگه دوباره بهم لبخند نميزد خاطره لبخندهاشو فراموش ميكردم
لبخندهاي . . . معني دار شو
پر از شادي شدم و بهش گفتم:
«ازت متشكرم كه هستي!
ازت متشكرم كه ميدونم كه هستي!
ازت متشكرم كه هنوز هم دوستم داري!
ازت متشكرم كه دوستت دارم!
ازت متشكرم كه ميتونم ازت تشكر كنم!
ازت متشكرم . . بخاطر همه چيز!»
اينارو گفتم ولي احساس كردم كه هنوز يه چيزيو نگفتم
نگاش كردم
اون هم منتظر بود
. . . يادم اومد :
«ازت متشكرم كه ميدونم كه نميتونم ازت تشكر كنم!»
دوباره لبخند زد
از اون لبخندهاي معني دارش كه هرچي بيشتر حسش كني بيشتر دوستش داري
دوباره احساس كردم كه اون با همه بزرگيش دوباره مال من شده
دلم ميخواست يه كاري كنم كه اون هم خوشحال شده باشه
داشتم به اين فكر ميكردم كه صدام كرد:
«عاشق!»
(انگار بعد از مدتها كسي منو به اسم واقعيم صدا كرده باشه) جواب دادم: «بله»
با صداي قشنگش گفت يادته براي چي رفتي زمين؟
يادم رفته بود
يه خورده فكر كردم يادم نيومد
بهش گفتم: «اون يادم نمياد . . اونو ولش كن . . من الان دنبال يه چيز ديگه ام
. . . ميخوام يه
|
|
| 20649 |
نام:
روشنک
شهر:
کاش مدینه فاضله بود
تاریخ:
5/1/2006 10:27:12 AM
کاربر مهمان
|
چرا بايد زخمي نيزه هاي غرور باشم؟
مگه وقتي خدا اين روح پاك و ملكوتي رو بهم داد سالم نبود؟
مگه يادم رفته همه به من حسودي ميكنن؟ (پس من نبايد به اونا حسوديم بشه)
چرا بايد وجود نازنينمو بسوزونم؟
. . .
اينجا بود كه احساس كردم به يه قطب ما احتياج دارم
ولي با بي فكري همه شونو از دست داده بودم
ياد حرف آخرينشون افتادم
از حلقه اي كه تو دست راستم بود كمك گرفتم
اونا هم راه رسيدن به معبودو بهم نشون دادن
الان كه فكر ميكنم ميبينم حرفهاشون درست بود
ولي چون مدتي بود كه من از معبودم دور مونده بودم حال و هواي در راه اون بودنو فراموش كرده بودم
اونا رو هم از دست خودم خسته كردم
بس كه غرغر كردم سرشون!
آخه انتظار داشتم كه مثل قطب نماها عمل كنن
ولي اونا كه قطب نما نبودن
وقتي ديدن كه حاضر نيستم "درست" به حرفاشون گوش كنم و فقط اون قسمتي از حرفاشونو كه خودم (من) دوست دارم عمل ميكنم
خوب . . . خسته شدن ديگه!
(و الان هم خودم از دست خودم خسته شدم)
نميدونيد چقدر اونا سعي كردن دوباره به يادم بيارن كه چي بودم
واي از دست اين "من"!
كاش ارزش زمان رو ميدونستم
كاش زود تر به خودم مي اومدم
كاش . . . كاش . . . كاش . . .
واي چقدر از حسرت خوردن بدم مياد
. . .
اما حالا كه فهميدم نه «حالا كه يادم اومد» (آخه قبلا ميدونستم ولي فراموش كرده بودم) بايد . . .
بايد بي چون و چرا قدم تو راهش بذارم!
حالا كه يادم اومد اون چقدر لطيف و دل نازكه!
حالا كه يادم اومد چه خودخواهي شيريني داره!
حالا كه يادم اومد چقدر خودخواهي شو دوست داشتم!
و حالا كه خودخواهي شو دوست دارم!
. . .
حالا . . . گمش كردم!
اولش فكر كردم خدامو گم كردم
واسه همين صداش كردم
با آهي از ته دلم . . با گريه هايي كه با خودم به اين دنيا آورده بودم . . داد زدم:
«خداااااااااااااا كجاييييييييييييييي؟
دلم برات تنگ شده!
خيلي چيزا رو فراموش كردم ولي . .
در آغوش تو بودنو نه!
تازه فهميدم كه : "دلم تو رو ميخواد"
من غرق گناهم . . من ناپاكم . . من تو رو فراموش كردم . درسته!
ولي دلم كه نه!
داره منو ميكشه
خيلي كوچيك شده همه اش هم به خاطر اينه كه "من" بينتون فاصله انداخته
پس بيا و منو از بين ببر!
تا دلم به تو برسه و تو به دلم!
ميدونم كه هردوتون همديگه رو دوست دارين من اينجا يه مزاحمم
منو نابود كن تا به تو برسم
كجايي آرام جانم؟
خدااااااااااااا كجاييييييييييييي؟»
. . .
و اون مهربون جوابمو داد
اصلا انتظارشو نداشتم
ولي صداشو نشنيده گرفتم آخه ميدونستم كه اگه فكر كنه كه نميشنوم اونوقت خودشو هم بهم نشون ميده
. . .
و اون خودشو بهم نشون داد نميدونم چرا اونقدر زود جوابمو داد
با اون كارايي كه من كرده بودم . . .
وقتي زود جواب دادنش متعجبم كرد بهم گفت:
«اگه ميدونستي كه چقدر دوستت دارم و دلم برات تنگ شده . . .
از مادرت هم ميگذشتي و به سمت من پرواز ميكردي!»
(زمين مادر من بود)
. . .
وقتي اين حرفو زد ديگه تحمل تو اين شرايط بودنو نداشتم!
ميخواستم همون موقع پرواز كنم!
بهش گفتم:
«محبوب من! با توام!
ميشنوي؟
ميخوام به سمت تو پرواز كنم!»
واي چقدر قشنگ حرف ميزد!
د
|
|
| 20648 |
نام:
روشنک
شهر:
کاش مدینه فاضله بود
تاریخ:
5/1/2006 10:25:22 AM
کاربر مهمان
|
لبخند زد . . يه لبخند عالمانه
حالا بايد از هم جدا ميشديم
ولي وقتي ديد كه من دوست ندارم خودم ازش جدا شم
به زمينيها اشاره كرد كه بيان و منو ببرن
اونا هم مثل ابزارهايي كه دست كسي باشن اومدن و منو بردن به زمين
نميدونيد چقدر گريه كردم
تا چند ماه فقط با گريه حرف ميزدم
ولي بعد فهميدم كه اين راهش نيست و شروع به حرف زدن كردم
چون مدت زيادي حرف نزده بودم نميتونستم خوب حرف بزنم
ولي هنوز هم دلم پيش اون بود
زمينيها كه ديدن اصلا تحويلشون نميگيرم شروع كردن دور و برمو گرفتن :
• نسيم ميومد و ميبوسيم و ميرفت تا شايد بتونه جاي بوسه اون از رو صورتم پاك كنه
• زمين كه ميدونست من چقدر دونستن و دوست دارم هر روز يه چهره جديد از خودشو بهم نشون ميداد
• اقيانوس سعي ميكرد خودشو مثل اون بي اتنها نشون بده
• رودها تظاهر ميكردن كه مثل اون هميشه زنده اند
• مرداب هيچ وقت حرف نزد تا فكر كنم سكوتش به سنگيني سكوت معشوقمه
• كوه ها با غرور قدرتشون و به رخم ميكشيدن
• و . . . و . . . و. . .
ولي وقتي ديدن كه اين كاراشون هيچ فايده اي نداره طوفان بلاي خشمگيني درست كردن و فرستادنش سراغم
طوفان اومد و با عصبانيت بهم گفت: «ببينم خدات ميتونه مثل من بترسوندت؟»
واقعا ترسيده بودم
نميدونستم چي بايد بگم آخه هيچ وقت محبوبمو عصباني نديده بودم
پس گول خوردم
هر چي قطب نماها سر و صدا كردن گوش نكردم
تا اينكه خراب شدن
نه كه نخوام گوش كنم از طوفانه خيلي ترسيده بودم (ميدونم اين يه بهونه اس)
طوفان خنديد خيلي زشت و وحشتناك
زمينيها كه ديدن تونستن منو از منبع انرژيم جدا كنن دوباره كارشونو شروع كردن
نسيم و زمين و اقيانوس و رود و مرداب و كوه و گل و درخت و خورشيد و ماه و ابر و . . .
همه شون دست به دست هم دادن تا منو ازش جدا كنن
و من . . .
به آسمون نگاه ميكردم ولي . .
ولي بجاي اينكه آبي آسمونو ببينم
يا از بلنداش بلند نظري رو ياد بگيرم
فقط خودمو ميديدم
كاملا حواسم به خودم پرت شده بود
غرور داغونم كرده بود
يا وقتي سرمو پايين ميگرفتم و به خودم نگاه ميكردم بجاي اينكه . . .
بجاي اينكه به فكر حقيقت خودم باشم . . .
بجاي اينكه . . . حواسم به خودم باشه
همه حواسم به اين بود كه بقيه دارن چيكار ميكنن
با چشمهام همه ريز و درشت كارها شونو بررسي ميكردم
داشتم از حسادت ميسوختم
هرچي قطب نما ها سعي كردن بهم بفهمونن كه دارم اشتباه ميكنم . . .
ولي نمي فهميدم
با الاخره هم خسته شدن و رفتن
تلاشهاي آخرين شونو فراموش نميكنم
بهم التماس ميكرد كه حرفشو گوش كنم
دست آخر هم كه ديد حرفهاش فايده اي نداره و من همچنان گرفتارم از تمام انرژيش استفاده كرد تا بهم بگه :
«از حلقه ولايت كمك بگير و بقيه الله رو فراموش نكن»
آدم وقتي ميتونه مشكلشو حل كنه كه اول قبول داشته باشه كه مشكلي داره
ولي من تو همين اوليش مونده بودم
نميدونستم تو چه باطلاقي گير افتادم
دل خدا به حالم سوخت
واي كه چه قلب مهربوني داشت
با اينكه كاري رو كرده بودم كه اون دوست نداشت بازم به فكرم بود
و اون بود كه منو دوباره از تاريكي نجات داد
«سپاس خدايي را كه ما را به اين راه (راست) هدايت كرد و اگر او ما را هدايت نميكرد ما خود هدايت نميافتيم»
به خودم اومدم :
|
|
| 20647 |
نام:
روشنک
شهر:
کاش مدینه فاضله بود
تاریخ:
5/1/2006 10:24:12 AM
کاربر مهمان
|
يه حس عجيبي در مورد اون حلقه پيدا كردم
انگار مادرم بود
انگار ميتونست سنگ صبورم باشه
انگار . . نميدونم
ولي مثل يه مادر مهربون . . نه بيشتر
دوستش داشتم
بوسيدمش و تو دست راستم گذاشتمش
دوباره به روي زيباترين اول نگاه كردم
منتظر بودم بازم اگه چيزي لازمه بهم بگه
آخه نميدونيد چقدر لذت بخش شنيدن حرفهاي محبوب!
اون هم چند لحظه خيره بهم نگاه كرد
انگار ميخواست چيزي خاصي رو ببينه
انگار منتظر چيزي بود
انگار ميخواست كه من بخوام
بخوام كه بگه
و من خواستم
گفتم كه بگه
و اون گفت:
«مقصود من!
يه چيزي رو براي روز مبادا نگه داشتم»
(كم كم داشت غمگين ميشد)
خيلي با تاكيد ادامه داد :
«يه ظرف بلوريه كه توش ماده ايه كه يه جورعصاره اس
(مستقيم به چشام نگاه كرد و با مهربوني گفت)
عصاره همه اين چيزهاييه كه تا حالا بهت نشون دادم
عصاره قدرت من
قدرت منو داره»
(با دلسوزي بغلم كرد و گفت:)
«عزيز دلم! هر وقت احساس كردي غصه ها بهت حمله كردن و دارن قلب پاكتو فشار ميدن
از اون عصاره بنوش و نيرو بگير و باهاشون مبارزه كن
اون شكست ناپذيره»
نميدونستم چرا لرزيدم
ولي اون ميدونست چرا
من با نگاهم ازش پرسيدم ولي جواب نداد
اينو هم نميدونستم چرا
ولي خوب اون ميدونست
فكر كردم حتما همينجوري خوبه ديگه
(ولي الان ميدونم . .
كاش به اون لرزش توجه كرده بودم . .
كاش به جواب ندادنش توجه كرده بودم . .
كاش . . . )
صداي نافذش حرفهاشو تا عمق ذهنم حك كرده بود
منتظر بودم
منتظر بودم كه اون باقيمانده رو بهم بده
ولي اون هم منتظر بود
از نگاش فهميدم كه منتظره كه من بخوام
من هم واقعا خواستم
اون هم دادش بهم
من هم با همه وجودم تحويلش گرفتم
گفت: «يادته يه كسايي رو بايد بهت ميشناسوندم؟»
يه خورده فكر كردم يادم اومد گفتم آره يادمه
گفت: «همينا بودن!»
گفتم: «. . . ؟»
گفت: «اون قطب نما آخريه رسول من بود و اون نگين هاي روي دستبند هم امامان تو هستن به اضافه عصاره قدرتم كه با اون ميتوني زمينو تبديل كني به اون چيزي كه ميخواي»
من هم انداختمش دور گردنم تا هميشه ببينمش
تا بتونم بيشتر از بقيه مراقبش باشم
همه لوازمو با خودم برداشتم
آماده شدم
بعد يه بار ديگه مشام دلم رو از عطر در كنار اون بودن پر كردم
ولي دلم بيشتر ميخواست
اصلا اون يه جوريه كه هرچي بيشتر بهش نزديك باشي بيشر دلت ميخواد كه بهش نزديك باشي!
محبوب قلبم اينو از نگاه خواهانم خوند
دستاشو باز كرد تا براي آخرين بار همديگه رو بغل كنيم
من هم مثل . . . مثل . . . مثل خودم
خودمو تو آغوش گرمش رها كردم
(با خودم عهد بستم كه هيچ وقت اون لحظه رو فراموش نكنم ولي الان . . . نميتونم درست بيادش بيارم)
رومو برگردوندم و خواستم به بقيه پز بدم كه تو بغل اونم
كه يهو محكم سرمو چسبوند به خودشو گفت: «مواظب باش!»
پرسيدم: «چي شده؟»
با اشاره نيزه هاي زهراگين غرور رو بهم نشون داد
نگاهي بهم كرد كه تركيبي بود از دلسوزي و سرزنش و مهربوني
من هم خجالت كشيدم كه دوباره دسته گل به آب دادم
دست رو سرم كشيد و براي دلداريم گفت:
«عيبي نداره عزيزم! الان پيش هميم اون هم كه نتونست
|
|
| 20646 |
نام:
روشنک
شهر:
کاش مدینه فاضله بود
تاریخ:
5/1/2006 10:22:19 AM
کاربر مهمان
|
گفتم: «چرا؟»
گفت: «اين با اونها فرق ميكنه امكانات همه شونو داره تازه از قدرت اينه كه اونا كار ميكنن»
گفتم: «مهربانم! پس اگه فقط اينو بهم بدي كافيه ديگه؟»
گفت: «آخه نازنينم! تو هنوز كار با اينو بلد نيستي بايد مدتي با اونا كار كني تا ياد بگيري»
بازم شرمنده شدم
از عجول بودنم
و اون محبت بي انتها براي اينكه از ناراحتي درم بياره با زيباترين لبخند آفرينش دستشو گذاشت رو شونم و گفت:
«بقيه شو بگم؟»
با شرم و حيا گفتم: «بفرماييد!»
بعد يه حلقه دستبند بهم داد كه 11 تا نگين داشت
اولش فكر كردم هر كدومشون يه رنگن و با هم فرق ميكنن
ولي بعد كه با دقت بيشتري بهشون نگاه كردم
ديدم همشون يه رنگن
حلقه قشنگي بود
گفت: «اينو بذار تو دست راستت»
دوست داشتم توضيح بده ولي ميترسيدم باز هم يه چيزي بگم كه . . .
اون كه از من به من نز ديكتره گفت:
«بهونه قشنگ من براي خلقت! بگو . . دوست دارم باهام حرف بزني»
ولي بازم روم نشد چيزي بگم
ولي اون گفت: «سكوتت هم دوست دارم»
(همون لحظه يه مقايسه اي كردم كه من هم سكوتشو دوست دارم؟ و ديدم:
من تحمل سكوتشو ندارم!
اگه اون باهام حرف نزنه نابود ميشم!
آخه من به اون محتاجم!
ولي اون . . . به من مشتاق!)
داناي نهانم خودش شروع كرد به توضيح دادن در مورد اون حلقه :
|
|
| 20645 |
نام:
روشنک
شهر:
کاش مدینه فاضله بود
تاریخ:
5/1/2006 10:19:08 AM
کاربر مهمان
|
با تمام وجودم گفتم دوستت دارم!
خيلي قشنگ خنديد
كتا بو بهم داد
من هم با احترام تمام ازش گرفتم
روش نوشته بود:
"قرآن"
گفتم: «. . . ؟»
گفت: «يعني چيزي كه ارزش خونده شدن رو داشته باشه البته براي تو
توي اون نوشتم كه بايد چيكار كني
هر سوالي داشته باشي توش جواب دادم
البته خودت بايد سعي كني جواباتو پيدا كني»
گفتم: «اگه سعي كردم و نتونستم؟»
گفت . . نه انگار بهم تلقين كرد . . نه نه به يقين رسوندم كه: «كار براي تو نشد نداره!»
شيطوني كردم و گفتم: «حالا بايد حرف تو رو گوش كنم يا از روي اين كتاب عمل كنم؟»
با حالتي كه مركب بود از حوصله و شكيبايي و مهربوني و دلسوزي
يه صفحه اي از كتاب رو بازكرد
جمله اي از تو اون صفحه رو خوند:
«سر پرست شما خدا و رسول او و صاحبان امر شما هستند همان كساني كه در حال ركوع ذكات ميدهند»
بعد با متانت گفت: «حرف اينا رو بايد گوش كني»
يه خورده فكر كردم ديدم . . .
خدا رو كه ميشناسم
ولي رسول و صاحبان امر ديگه كين؟
اون داناي آشكار و نهان از چشام فهميد كه تو چه فكريم
گفت: «منو كه ميشناسي؟»
گفتم: «بله سرورم! تو رو نشناسم كيو بشناسم؟»
خنديد و گفت بقيه شم به موقع بهت ميشناسونم
گفتم: «چشم صبر ميكنم تا موقش»
. . .
گفتم: «خوب حالا بايد از كجا شروع كنم؟»
گفت: «تو دوست داري از كجا شروع كني؟»
فكر كردم و گفتم: «. . . يه جايي باشه كه . . تنها باشيم . . . اينا كه هيچي نميفهمن نباشن . . . فقط منو تو باشيم»
(از نگاش معلوم بود كه داره قند تو دلش آب ميشه)
گفت: «دوست داري من بهت امكاناتشو بدم كه خودت همچين جايي رو درست كني؟»
گفتم «تو كه بهتر بلدي»
با تاكيد گفت: «من دوست دارم تو اين كار رو بكني»
فهميدم چي ميخواد گفتم: «چشم»
با ذوق و شوق گفت: «خوب شروع كن عزيزم»
نگاهي به اطرافم كردم و سعي كردم راحتترين جا رو براي شروع انتخاب كنم
يه جايي كه راحت بشه تغييرش داد
مكان خيلي وسيعي هم نباشه كه نتونم كنترلش كنم
گشتم و گشتم تا يه سياره كوچولويي رو پيدا كردم
جاي آروم و قشنگي به نظر ميرسيد
به محبوبم گفتم: «اونجا رو انتخاب كردم»
با نگراني پرسيد: «زمين!!؟؟؟»
گفتم: «مگه چشه؟ . . اگه دوست نداري يه جاي ديگه رو انتخاب ميكنم؟»
گفت: «آخه اونجا پر از تغيره خيلي برات سخته كه اونجا رو تحمل كني»
(واي چقدر شيرينه كه معشوقت برات نگران شه و تو ببيني!)
من هم خواستم كم نيارم و بهش ثابت كنم كه خيلي خيلي دوستش دارم
گفتم: «اصلا مهم نيست . . برام كاري نداره . . من براي تو خيلي راحت ميتونم هر كاري انجام بدم!»
دوباره لبخند زد
از اون لبخندهاي . . . معني دار
و گفت: «باشه
بيا عزيزم اين هم اون چيزهايي كه لازمت ميشه :
(يه عالمه قطب نما داد بهم و با حوصله شروع كرد به توضيح دادن:)
123999 پيامبر براي پيدا كردن مسيرت خيلي ميتونن كمكت كنن»
بعد با دقت تمام يه قطب نماي ديگه اي رو كه خيلي با بقيه فرق ميكرد و انگار از همهشون مجهز تر بود و داد بهم و گفت:
«خيلي بايد مواظب اين يكي باشي»
|
|
| 20644 |
نام:
روشنک
شهر:
کاش مدینه فاضله بود
تاریخ:
5/1/2006 10:16:33 AM
کاربر مهمان
|
ديگه فقط ازش خوشم نمي اومد دوستش داشتم آخه مطمئن شده بودم كه دوستم داره
زرنگي كردم و گفتم: «من چطوري ازت لذت ببرم؟»
گفت: «تو از اولش بلا بودي!»
زير لب خنديدم
بعد از مكثي گفت: «هر وقت كه ذهنت از غير من خالي شد . . . با لذتي پرش ميكنم كه مثال نداشته باشه . . خوبه؟»
گفتم: «نميدونم»
گفت: «اگه ميدونستي ميگفتي عاليه»
حرفي براي گفتن نداشتم چون من هم نادان بودم هم ناتوان
گفت: «خوب جوابت چيه؟ هستي؟»
گفتم: «آخه مهربونم تنها چيزي كه تا حالا خيلي توجهمو به خودش جلب كرده برتري تو در خوبيها نسبت به بقيه چيزهايي كه ديدم»
گفت: «خوب؟»
گفتم: «من تاحالا همينقدر فهميدم كه غير از تو ارزش ديدن نداره»
گفت: «پس تا حالا كارم درست بوده»
گفتم: «ميخوام غير از تو رو نبينم»
خنده شيريني كرد
گفت: «اون هديه اي كه من ميخوام بهت بدم از اين هم بهتره»
گفتم: «داناي مطلق! تو ميدوني . . نه من»
ميدونستم خيلي رو ميخواد كه اينو بگم ولي روي باز و پذيراش اميدوارم ميكرد به پرسيدن من هم گفتم:
«ميشه يه كاري كني كه بهتر بودنشو بفهمم»
اون هم با مهرباني قبول كرد و كمي از خصوصياتشو بهم گفت
من از روي ناداني گفتم: «تو كه فقط داري از خودت تعريف ميكني»
و اون با شكيبايي گفت: «هميني بود كه گفتم البته ادامه داره اگه حوصلشو داشته باشي»
با جهالت گفتم: «صبر كن اول همينهايي رو كه گفتي ببينم درسته يا نه»
گفت: «حكيم كوچولوي من از كجا ميخواي بفهمي؟»
با بي فكري تمام گفتم: «خوب ميپرسم»
در حالي كه ميدونست: «گفت از كي؟»
من هم به قول خودم فكر كردم و به موجودات ديگه اي كه اطرافم بودن اشاره كردم و گفتم: «خوب از اينها»
او هم مثل معلمي مهربوني كه براي رشد شاگردي انرژي ميذاره گفت: «برو بپرس عزيزم من صبر ميكنم»
نگاهي به اطرافم كردم
احساس كردم هيچ كس ارزششو نداره كه مخاطب من باشه
نه فقط يه احساس نبود
كاملا واضح بود كه اونها . . .
انگار اصلا دوستش نداشتن
يا شايد هم اصلا نميشناختنش
انگار اصلا دركش نميكردن
با اين حال رو كردم به يكيشون و پرسيدم . . . دهنش باز مونده بود
از يكي ديگه پرسيدم غش كرد
به يكي ديگه رسيدم سوالم و مطرح كردم فريادي كشيد و نابود شد
. . .
با ناچاري رو كردم بهش و گفتم: «اينها كه هيچي نميفهمن»
گفت: «آره همدمم! اينجا فقط منو توييم كه همديگه رو ميفهميم»
گفتم: «يعني ما تنهاييم؟»
گفت: «نه ما همديگه رو داريم!»
گفتم: «خوب از اول ميگفتي»
با محبت گفت: «بايد خودت ميديدي تا باور كني»
. . .
يه خورده بهش فكر كردم
به حرفهايي كه گفت
به چيزهايي كه تا اين لحظه ديده بودم
تمام وجودم پر از احساسي شد كه بيان كردني نيست
نميدونم چه اسمي ميشه براش گذاشت
فكر كنم فهميده بودم كه ارزش هديه اي كه اون ميخواد بهم بده خيلي زياده خيلي خيلي
اون هم فهميد كه يه چيزايي فهميدم
گفت: «خوب؟ قبوله؟»
گفتم: «باشه! به روي چشم» (ولي نفميدم) «حتما بهت ثابت ميكنم» (ولي نميدونستم دارم كاري رو ق
|
|
| 20643 |
نام:
-
شهر:
-
تاریخ:
5/1/2006 10:13:13 AM
کاربر مهمان
|
خدا که اینهمه مارو دوست داره انصافا ما هم اون رو دوست داریم ؟
|
|