شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
20342
نام: سورنا
شهر: نزدیک کربلا
تاریخ: 4/26/2006 4:46:07 AM
کاربر مهمان
 
یابن الحسن!

تقصیر دلم چیست که او میل تو دارد؟
20341
نام: با صفا
شهر: کربلای دل
تاریخ: 4/26/2006 4:41:52 AM
کاربر مهمان
  سلام مجدد
سالهای ساله که بدلیل نوع کارم بیشتر اوقاتم را در این سایت میگذرونم و خب سعی میکنم هم حرف دلها رو هم بخونم نمیدونم چی شد که به سرم زد یه تذکر دوستانه بدم اصلا فکرش رو هم نمیکردم کار به اینجا بکشه این آواره تهرانی حرف قشنگی زد اینکه همیشه تذکرات را انتقاد میبینیم و از در دشمنی باهاش وارد میشیم. باشه من که سالهاست چیزی نگفتم باز هم نمیگم ولی یادتون باشه برای این لحظات هرچند کوتاه باید چندین برابرش جواب پس بدین (اگه اعتقادی باشه)
20340
نام: منتظر
شهر: همین کنارا
تاریخ: 4/26/2006 4:32:31 AM
کاربر مهمان
  سلام
این زینب اهوازی اگه ایندفعه اومد خواهش میکنم یه کم از اون عشقهای پنهان و همیشگی خودشون رو به ما هم نشون بدهند که بد جوری در حسرتش موندیم
20339
نام: zahra
شهر: yazd
تاریخ: 4/26/2006 3:28:14 AM
کاربر مهمان
  salam nemidunam az chi begam o az koga begam amma delam kheili getefte kash... azatun mikham ye chanta gomle ghashang az sabr o tahammole moshkelat baram beferestin wa az tahammol o sabr begin az donya wa ...khahesh mikonam komakam konin.
20338
نام: سمیرا
شهر: تهران
تاریخ: 4/26/2006 3:26:27 AM
کاربر مهمان
  آبی تراز آنیم که بیرنگ بمیریم

از شیشه نبودیم که باسنگ بمیریم

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم

شاید که خدا خواست دلتنگ بمیریم

البته من نه ناامیدم . نه از عشق شکستخوردم نه خیلی از چیزای دیگه ولی توشهر غربت زندگی چه بی فروغ نازنین.
20337
نام: سعید
شهر: سودرجان
تاریخ: 4/26/2006 3:00:09 AM
کاربر مهمان
  سلام سال ۸۵ را به همه تبریک می گویم
20336
نام: ادامه
شهر: ادامه
تاریخ: 4/26/2006 2:39:31 AM
کاربر مهمان
  جواب حكيم شاه را

در جواب شاه آن عاليجناب
باثبات قلب گفتا اينجواب
گر نباشد هيچ حقي مر مرا
بر تو گويم اي شه از صدق وصفا
عقل شه ذيحق بود از شخص شاه
اندر اين معني نباشد اشتباه
گركه شه نايد بخشم از گفت من
ميكنم آغاز پاسخ در سخن
پاسخم را چون نمايد استماع
از روي عقل وتفكّر بي نزاع
هرچه خواهد بعد از آن فرمان دهد
بر شكنجه يا كه بر احسان دهد
عقل را ترك تامّل دشمن است
بي تامّل مانع فهميدن است
شاه گفتش آنچه ميخواهي بگو
در شنيدن با تو هستم روبرو
گفت عابد از تو ميپرسم شها
گو چه علت دارد اين پرخاشها
بر عليه نفس خود كردم گناه
يا خطائي كرده ام نسبت بشاه
شه بگفتش جرم تو بر خويشتن
هست بالا تر گناهي نزد من
چون رعيت را منم دلسوز او
هر دم از حالش نمايم جستجو
گر كسي خواهد كند خودرا هلاك
دارم ازفعل خطايش بيم وباك
از هلاك او جلوگيري كنم
در بقايش جِدّ وتدبيري كنم
همّتم حفظ رعاياي من است
صحّت ايشان تمنّاي من است
چون تو قصد جان خود بنموده اي
بر هلاك خويش ره پيموده اي
ميكشم زين روي از تو انتقام
زانكه بر حفظ تو دارم اهتمام
هان بگو خود ازچه ضايع كرده اي
آبروي خويشتن را برده اي
پاسخ شه گفت عابد اين سخن
كي شها چون بر تو دارم حسن ظن
تا نگردد حجّتي بر من تمام
كي كشي از چون مني تو انتقام
حاكمي در بين ما بايد كه تا
با عدالت حكم فرمايد شها
ليك دانم بر تو قاضي نيست كس
تا شود بين من وتو دادرس
اينقدردانم تو را باشد قضات
كه بحكمشان نمائي التفات
من ببعضي شان زدل هستم رضا
كه كند در بين ما فصل قضا
ليك دارم بيم از بعضي ديگر
زانكه دانم داوريشانرا خطر
آنكه را بر حكم او من راضيم
عقل شه باشد كه گردد قاضيم
ني هواهايت كز آن ترسان منم
از قضاشان خائف ولرزان منم
شاه گفتا آنچه مي خواهي بگو
شرط آن باشد كه باشي راستگو
گفت چون در كودكي بشنيده ام
من كلامي را كه خوش سنجيده ام
در دلم جا كرده آن نيكو كلام
كه بخاطر دارم آن را من مدام
در دل من دانه آساريشه كرد
تا مرا فارغ زهر انديشه كرد
تا كه گرديد آن درختي بارور
سبز وخرّم داده امروزم ثمر
قصّه اش را ميدهم شرحي تمام
بهر تو اي خسرووالا مقام
من شنيدم از حكيمي راد مرد
كه همي گفت اينسخن با اهل درد

كانچه را جاهل نداند اصل آن
چيز پنداردخود آنرا بي گمان
معتقد گردد بآن از ابلهي
دل بر آن بندد بفكر كوتهي
وانچه را كش هست اصلي معتبر
مي نداند چيز مرد بيخبر
زين سبب كوشنده در انكار اوست
عيب آن گفتن همانا كار اوست
تا نكرده ترك ناچيز آدمي
كي باصل چيز يابد محرمي
آنكه نا چيز است دنياي دني است
كه ندارد اصل وزايل گشتني است
وانكه ميباشد اصيل وبادوام
نيست غير ازآخرت تمّ الكلام
چون شنيدم اينسخن از آن حكيم
نقش قلب خود نمودم از قديم
يافتم حق است ودر آن نيست ريب
با تامل يافتم خالي زعيب
چونكه ديدم بي ثبات وبيوفا است
عقل گفتا دل بر آن بستن خطا است
شديقينم مرگ با آن توام است
شادي آن نامراديّ وغم است
فقر ودرويشيش اندوهست وبيم
راحت آن رنج ورنج آن عظيم
در غنايش احتياج بيحساب
قوّت آن ضعف وآبادش خراب
شهد او سمّ است وترياقش الم
ابتلاءاتش فزون از حدّو كمّ
منتهاي امر در آن مردن است
با هزاران ر
20335
نام: مسعود اسلاميان
شهر: اصفهان
تاریخ: 4/26/2006 2:32:15 AM
کاربر مهمان
  سلام عليکم
حال شما خوبه عبد الفاطمه ؟
ادامه شعر
طلبكردن سلطان حكيم دانشمند يراكه از اهل مملكت اوبود ودر شهر ديگر ودر نزداوبسيارعظيم ومقرب بودبراي استمداد واستعانت ازاو در كارهاي مملكتي كه قابل توجه است

تا يكي از روزها آن پادشاه
خواست شخصي را كه بودش قرب وجاه
بود اورا نزد شه قربي عظيم
مي ستائيدش با خلاصي صميم
مورد احسان وعزّ واحترام
بود در نزدش زترفيع مقام
تا كه استمدادهاجويداز او
در امور مملكت گردد يار او
پس بگفتندش كه گشته گوشه گير
عابد وزاهد شد است وسربزير
زهد دنيا كرده بر خود اختيار
هست از هركاردنيا بركنار
چونكه شه بنشيد از ايشان اينسخن
شدملول وگشت براوطعن زن
گفت آريدش بنزدم باشتاب
تا شود مشمول توبيخ وعذاب
چونكه اودرنزدشه احضار شد
شه زوضع وحال او بيزار شد
ديداورادرلباس زاهدان
مشي او راديد مشي عابدان
سبّ و لعنش كرد وبنمودش عتاب
كز چه بيرون رفتي از راه صواب

عتاب شاه بامرد حكيم

گفت بودي تو مرا از بندگان
صاحب قدر ومقام وعزّوشان

بودي از اعيان واشراف جليل
فكر تو بد صائب ورأيت جميل
خويشتن را از چه رسوا كرده اي
راه باطل از چه پيدا كرده اي
اهل باطل را نمودي پيروي
عقل خود گم كرده گمره ميروي
با زيانكاري چرا گشتي قرين
خوار گرديدي بنزد آن واين
از تومن اميد هائي داشتم
بذر مهرت را بدل ميكاشتم
تا مراباشي معين دركارها
با تو بگذارم ميان اسرارها
با تو گويم راز در امر عظيم
وزتو كار ملك سازم مستقيم

20334
نام: افراز
شهر: جاجرم
تاریخ: 4/26/2006 2:07:27 AM
کاربر مهمان
  خواهی که جهان در کف اقبال تن باشد
خواهان کسی باش که خواهان تو باشند
20333
نام: منتظر
شهر: اینجا
تاریخ: 4/26/2006 1:56:19 AM
کاربر مهمان
  انالله وانا الیه راجعون
<<ابتدا <قبلی 2040 2039 2038 2037 2036 2035 2034 2033 2032 2031 2030 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved