شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
19472
نام: غریب
شهر: غربت
تاریخ: 4/9/2006 2:53:53 PM
کاربر مهمان
 
بنام او که مرا می خواند ومن از برا ی خواندنش مست باران خورده می روم
دربیابان جنون افتان وخیزان می روم.....سوی جانان می روم
بلبلی بشکسته بالم زارو نالان می روم......با نوای قلب کوی باده نوشان می روم
این زمان باپای دل در این بیابان می روم......سوی قربانگاه دل من پایکوبان می روم

چقدر قشنگ وزیبا می توان زندگی کرد چقدر معصومانه می توان گفت خدایا دوستت دارم دوستم بدار "چقدر آرام می توان گریست می توان خدارا در میان شستن دیگها دید "می توان سیاه شد ورگهای از اشک از چشمانت سیاهی را به سپیدی تبدیل کند درست مثل شاهراهی از ظلمات به تمام روشنایی به منتهی الیه بودن سلام ترا که نمی شناسمت عجیب دوستت دارم تمام حسن زیبایی وخوبی "عجب چشمان مهربانی "ترا من جایی ندیده ام در آن کوچه اقاقیا در میان کوچه های کودکیم چشمانت اشناست در آن روزگار که آسمان رنگ نیلی داشت زمانه نا مهربان زمین را مهربان کرده بود
وهمه با نسیم آشنا بودند تو درآن باغ گل سرخ همسفر نسیم نبودی ؟شاید من در آن رویای صادق کودکیم ترا که بردوش ستارگان به آسمان عروج می کردی دیده ام چقدر آشنایی ای غریب چقدر حقیقت زندگانیت افسانه پنداشته می شود"گویی دور دست نیافتنی شده ای دلم می خواهد نعلین از پا برافکنم گام برخار مغیلان بیابان فکنم آن سوی بیابانهای جنون حتم خواهم ترادید راست است من می دانم "باور دارم تو در همان دوران کودکیم در ورق زمان جاودانه گشته ای سیراب زمان هستی ترا احتیاج به وقت نیست تو مملو از ساعت وثانیه هستی در آن لحظه ناب عروج به منتهی الیه زمان رسیده ای اما من هنوز احتیاج به گذشت دقایق دارم هر زمان را که از دست می دهم به امید طلوع زمان دیگری هستم اما تو نه تو سرشار گشته ای حال در آن دقایق جاودانه هستی در آن صفحه از لحظه تاریخ به راه تعالی خود ادامه می دهی"من خواهم آمد از زمان باید بگذرم تا به تو برسم با این پاهای خسته ام نمی توانم جسمم را که آلوده کرده ام با خود بکشم .خسته ام خسته از خاک خواب خوراک خسته ام خسته از این همه دغدغه بیخود .دلم می خواهد رها شوم به سوی تو بیایم دستم را بگیر بگذار همه را بگذارم ورها آسوده با جان ودلی پاک بیایم برایم دعا کن تا در کوچه های ماندن اعجاز این قرن نامیمون که همه اش در پی رنگ است چهره هزار رنگ به خود نگیرم نمانم در گل مات این همه تزویر نمانم نمیرم دعایم کن.دعایم کن چون تو آسمانی شوم خدایی شوم
19471
نام: حسین
شهر: تبریز
تاریخ: 4/9/2006 2:51:42 PM
کاربر مهمان
  سلام آدم خیلی دلش می گیره وقتی عکس یا نوشته این شهدا رو می بینه اینا کی بودن ماها کی هستیم
19470
نام: سورنا
شهر: نزدیک کربلا
تاریخ: 4/9/2006 2:44:47 PM
کاربر مهمان
 
به عشق روی تو مردن ،هزار بار ،کم است
که گفته دادن یک جان برای یار ،بس است؟

سورنایی که خیلی محتاج دعاتونه!
19469
نام: دل شکسته
شهر: دیار بی مهران
تاریخ: 4/9/2006 2:44:01 PM
کاربر مهمان
  یا امام هادی عزیز من هم اسمش هادی خونوادش خیلی بهش فشار می یارن خودت کمکش کن وتحملش رو زیاد کن دلم براش تنگ شده یه کاری کن تماس بگیره دلم پره درده اما برای کی به جز خودت بگم یا امام هادی کمکمون کن اون هم اسم خودته دلش هم به پاکی و زلالی اب من و شما این رو می دونی متورو به خدای بزرگت کمکمون کن
19468
نام: عبدالفاطمه
شهر: همین نزدیکی
تاریخ: 4/9/2006 2:14:04 PM
کاربر مهمان
  .... ادامه
خدايا! آنان كه روايت فتح قله ي سعادت در جوار تو را ساختند با اوليائت محشور كن، مرا كه لايق شفاعت نيست، بگذار با اين همه بسوزم و جز تو نخوانم!
خدايا! جدي جدي موندم بخندم يا گريه كنم!؟؟؟؟ از اينكه آقا سيد به نهايت آمال عارفان رسيد شاد باشم يا از اين كه ديگر كسي از طعم شراب طهور هنگام به خون غلطيدن نمي گويد غمناك!؟
الهي! مرا كه زبان با تو گفتن بيشتر ازاين نيست، و مي داني كه تاب بي تو نياورم، پس بيامرز همه ي آناني را كه آرزوي زيستن در جوارت را دارند.
الهي! اگه مرا گفتن با تو اينگونه است، زبانم بريده باد اگر جز تو بخواهم براي نهايتم. مرگ سخن ساده اي است، اما چگونه رفتن و با چه رفتن است كه مي ترساندم. مرگ همسايه ي دلم است، و آنقدر زيبا كه از شهد برايم شيرينتر است؛ اما..... خدايا! اين اما هاست كه دلم را بند دنيا كرده است. رهايم كن كه ديگر تاب ماندنم نيست.
بگسل اين تكه اتصالم به دنياي فاني را، رهايم كن از منيت و خودخواي كه همه چيزم را به نابودي كشانده است.
الهي! نكند دمي به خود ببالم كه محبوب جمعي گشته ام... هيهات كه غرور خود شكننده است.
مرا درياب اله من.الهي بگير اين اشك ها را....
يا ربّ..... فقط همين، اينك مرا هواي گفتن است نه نوشتن!!!
خروش دل .... رو به خروش باخودت بودن وصل كن و غربت و تنهايي سنگ صبورم رو با ذكرت آرام!
يا الله..... فقط همين!
يازهرا(س)
19467
نام: عبدالفاطمه
شهر: همین نزدیکی
تاریخ: 4/9/2006 2:13:18 PM
کاربر مهمان
  به نام حضرت دوست
سلام خدا بر شهيدان خدا
سلام بر ساكنان قلعه ي شهيد آويني
و سلام بر صاحب قلعه ، سلام بر آقا سيد
***
خدايا! من زبانم از گفتن شرم دارد، دلم از درد ماندن نزديك است كه بتركد، دستانم تهي است و خيالم جز دشت سپيد چيزي نمي شناسد، عقلم به بلنداي وسع عشقت قد نمي دهد، و سنم....
اله من! لبريزم از گفتنم نه !نوشتن!!! خدايا! بايد كه ...
الهي! مواظب بنده هات كه ادعاي عشق علي و فاطمه دارن باش!
اله مهربان من! من خوب آگاهم كه زندگي يكسره صحنه ي بازي است، ولي خدايا همه رو كه به خاطر بازي هاي حقير نيافريدي! پس مرا به بازي كوچك شكست خوردگي مكشان!
نازنين اله من!هرگز نخواستم از عشق برجي بلند بسازم و بر قله ي آن افسانه اي، من هميشه خواستم كه زيبا دوستت داشته باشم، ساده، بي ريا، كودكانه و روستايي! من از دوست داشتم تو خدايم، فقط لحظه ها رو مي خواستم، لحظه هايي كه با باران اشك به ديدارت مي شتافتم و تو را به نام مي خواندم! باور كن كه من مي خواستم با دوست داشتم تو و عشق تو درون سينه ام كه در آن دلي به امانت نهادي، زندگي كنم.
خدايا! آيا هنوز هم راهي به سويت دارم!؟؟؟؟؟؟ مرا با اين همه آلودگي و تعلق مي خواني!؟؟؟
چقدر كريمي و رحيم، شكرت اله من، شكر از اين همه نعمت به خصوص نعمت شانزدهمي كه مرا براي تمام لحظات تنهايي كافي است.
خداي من! نيازم به تو در اين لحظات نيازم به تمام ذرات زندگي است، ديگر چه مي توانم بگويم !؟؟؟؟ جز اينكه خسته ام از اين همه نيرنگ و دروغ و فريب و بي عدالتي و نامهرباني ها!
الهي! من زبان روايت فتح خون ندارم، و مي دانم كه آنان را كه عند ربّهم يرزقون شدند چه نيكو به نزد خود خواندي.
19466
نام: دل تنگ
شهر: مرا آسمانی کن خدا
تاریخ: 4/9/2006 1:53:38 PM
کاربر مهمان
  شهیدان التماس دعا
19465
نام: ....
شهر: ....
تاریخ: 4/9/2006 1:13:48 PM
کاربر مهمان
  ببخشید×۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
19464
نام: ناشناس
شهر: تهران
تاریخ: 4/9/2006 12:53:56 PM
کاربر مهمان
  من تا جان دارم عاشق توام
19463
نام: .
شهر: .
تاریخ: 4/9/2006 12:43:50 PM
کاربر مهمان
  جمعه ها...صبح...ظهر...عصر
نوشته شده حسین
منبع: پایگاه ظهور



بسم رب الحجه(عج)
هفته ای دیگر گذشت و امشب باز شب جمعه است. امام(عج) سخت امیدوار است تا طی این هفته، دیگر خلق نبودش را حس کرده باشند، به ضرورت حضورش پی برده باشند و او را و ظهورش را آنقدر خالصانه خواسته باشند تا این جمعه دیگر فرمان قیام صادر شود. امیدوار است که شیعیانش آنقدر مقدمات ظهورش را فراهم آورده باشند و آنقدر خود و جامعه را برای پذیرش امر فرج سازماندهی کرده باشند و خلاصه آنقدر آماده باشند که تا صبح از شوق خواب به چشمشان نیاید.
* * *
دو کوچه بالاتر از موقعیت امام(عج) ، بازار ها شلوغ است و ترافیک پیاده رو ها و پاساژ ها کم از ترافیک همت ندارد. تالارها آغاز زندگی مشترک زوج های جوان را به رقص و طرب ایستاده اند؛ پارک ها و شهربازی ها پر از سر و صدا و قهقهه بچه ها و بچه تر هاست (!) آنهایی که دیشب محور تهران- چالوس را طی می کردند امشب همبازی دریا و ساحل اند. بچه ها اجازه دارند تا نصف شب پای تلویزیون دراز بکشند و فردا خورشید وسط آسمان باشد و آنها وسط رختخواب. فامیل، شب جمعه دور هم جمع می شوند؛ یکی از معاملات اش در هفته گذشته صحبت می کند و دیگری پشت سر همسایه غیبت. جمعی هم که خود را بیش از همه به امام(عج) نزدیک می دانند در مسجدی بزرگ، مجلل، دلباز و البته خلوت مشغول زمزمه دعای کمیل هستند و عاجزانه پاس شدن چک ها یا واحدهای دانشگاهشان را از خدا و امامشان مسئلت دارند !

* * *
دم دم های صبح جمعه است. امام(عج) اصحابی را که گردش جمع آمده اند می شمرد. 1...2...3...4...5... همین؟! اصحاب سرشان را پایین می اندازند و امام(عج) سر به آسمان بلند می کند. زیر لب چیزی زمزمه می کند و رو به اصحاب می گوید: بروید تا هٿته بعد ! و خودش بر می گردد به همان دو کوچه بالاتر. می خواست علم اش را در اختیار اصحاب بگذارد؛ می خواست صبرش را، قدرتش را، ایمان و یقین اش را... می خواست شمشیر ها را تقسیم کند؛ می خواست مسئولیت ها را تٿویض کند. اگر قیام می کرد... بااین وضع اگر قیام می کرد اول، راهش را می گرٿتند، بعد آب را بر رویش می بستند. و از ساعتی دیگر جنگ آغاز می شد. اما چه جنگی؟! با همان نسبت 72 نٿر به سی هزارنٿر؟ یا کمتر؟ یکی یکی اصحاب کشته می شدند، لحظه آخر امام(عج) خود را بالای سرشان می رسانید و لبخند رضایتی بدرقه سعادت اخروی و ابدیشان می کرد. اما آیا بستری که تکامل بشریت را تا مقام خلیٿه اللهی – یعنی همان که به خاطرش خلق شده- برساند آماده می شد؟
* * *
دم دم های صبح جمعه است. مردم غالبا خوابند؛ چون امروز جمعه است و همه جمعه ها را بالاخص صبح جمعه را زمان استراحت می دانند (!) همه برای خوابیدن و خواب ماندن توجیه کامل چه از نظر عقل، چه از نظر شرع و چه از نظر عرٿ دارند پس می خوابند. یکی هم دست دیگری را گرٿته و کوه های اطراٿ تهران را آباد می کند. در مهدیه تهران هم جمعی ندبه می خوانند اما نمی دانم چرا هر هٿته می خوانند و هٿته بعد هم دوباره ٿقط باید بخوانند.
* * *
انگار ظهر شده است. اگر امام(عج) قیام می کرد الان همه اصحاب را شهید کرده بودند و خود امام(عج) هم هزاران زخم بر پیکر داشت که اٿتاده بود. کسی روی سینه اش نشسته بود با خنجری برهنه در دست. اگر « هل من ناصر» اش را شنیده بودیم شاید کمکش می کردیم. اما...مگر نشنیدیم؟! چندی پیش کسی صادقانه می گٿت: «اگر ما هم عصر با واقعه کربلا بودیم اگر چه شاید جزء سپاهیان عمر سعد قرار نمی گرٿتیم اما از سپاهی
<<ابتدا <قبلی 1953 1952 1951 1950 1949 1948 1947 1946 1945 1944 1943 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved