شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
19462
نام: غریب
شهر: غربت
تاریخ: 4/9/2006 12:39:37 PM
کاربر مهمان
  عقل می گوعقل و عشق را خداوند آفریده است. تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود. اگر چه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نبرد عشق را در راهی که میرود تصدیق خواهد کرد آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست. سید اهل قلم شهید سید مرتضی آوینیید بمان و عشق می گوید برو و این هر دو
19461
نام: mahdi khagifah
شهر: meybod
تاریخ: 4/9/2006 12:27:37 PM
کاربر مهمان
  اوینی شهادت رابرای ماترسیم نمود
19460
نام: سیما شاکری مقدم
شهر: مشهد شاهد
تاریخ: 4/9/2006 12:11:12 PM
کاربر مهمان
  من عاشق کسی به نام رضا هستم نمیدانم به هم می رسیم یا نه برام دعا کن
19459
نام: ل
شهر: تهران
تاریخ: 4/9/2006 11:18:05 AM
کاربر مهمان
  اوینی همیشه زنده است
19458
نام: رها
شهر: کرج
تاریخ: 4/9/2006 11:11:45 AM
کاربر مهمان
  ((زنجیر غم ))
در حجــم غم گم کـرده ام انـدیشــه ام
سر گشتگی چون خنجری بر ریشه ام

در بهت ظلـمت پی زنـم افکار خـویش
بـر چاه نـالـه ســر زدن شـد پیشــه¬ام

خـود را بـه پـایـانی غمــــین ره داده ام
غم شدچوسنگی ومن اینک شیشه ام

در بسـتری غم بـا دلم خـو کرده است
من در حصــاری خسته از یک بیشه¬ام

این دل فدا شـد بی سبب در پای غم
زخمی شـد از زنجـیر غم انـدیشــه¬ام

چون پیچکی غم می تنـد بر سـاق دل
پس کی رسـد بـر سـاقه غم تیشه ام

یک لحظه غم کی می کندمن را «رها»
گویی که با انـدوه و غم هم ریشــه¬ام

____________16/1/85 ((رها))
19457
نام: خروش!
شهر: همين دور و برا
تاریخ: 4/9/2006 10:49:13 AM
کاربر مهمان
 
سيد مرتضاي شهيد!

عصرروز عاشوراي تو ، آمده بودم تا باز هم ببينمت. آمده بودم تا باز هم ناز روح بزرگت را بكشم.آمده بودم تا روح سرد و خاموشم را با خورشيد نگاهت گرم كني. آمده بودم تا باز هم با تو خلوت كنم و از يك عالمه نقطه چين بگويم..
اما ديدم باز هم از ما سبقت گرفته اند و خروش، باز هم از قافله عقب مانده است.!!

اي سيد و سالار جبهه عاشقي!
تكرار نمي كنم آنچه را كه گفتند و با تو نجوا كردند
اما آويني عزيز! چه خوب خود را به قافله رساندي و چه خوب راه پرواز را يافتي.
به ميخانه راهت دادند. راه عشق را چه زود پيمودي. از باده عشق، جرعه ها نوشيدي.از كوثر وصل، سيراب شدي و خروش، امروز تنهاي تنها منتظر تا فردا كه مي آيد...

اي سپيدار بلند غيرت و آزادگي! اي سرمشق وارستگي!
سلام بر تو. سلام بر خون پاك تو. سلام بر چشمان آسماني تو.
ياد تو هميشه در سينه سوزان من جاي خواهد داشت و تو تا ابد چون خورشيدي در آسمان ذهن من خواهي درخشيد.

سيد جان!
باز هم يك عالمه اروند رود، پشت پلكهايم به خروش آمده است. انگار باز هم در لابلاي نخلستانهاي تو در توي خسرو آباد................!!
واي انگار باز هم دارم موجي!! مي شوم.
انگار باز هم به چهار راه شهادت رسيده ام.
سيد جان ! تو بيا و بگو كه هويزه چيست؟ كرخه به كجا مي رود؟ آخر هور، كجاست؟ تو بيا و بگو كه فكه و چزابه دانستني نيست، فهميدني است!!! تو بيا و بگو كه خاكريز، مشتي خاك و ريگ نيست و حقيقتي در آن است كه در كلمات و واژه هاي خروش نمي گنجد.
بيا و باز هم روايت كن عشق را.

سيد جان ! دلم خيلي مي گيرد وقتي كه عشقبازي يارانمان را وارونه روايت مي كنند!!!
تو بيا و بگو كه بي وضو نام دو كوهه را نبرند. تو بيا و بگو كه در" دارخوين" چه گذشته است. تو بياو بگو كه اين همه قبر خالي در اردوگاه عرب براي چيست؟ تو بيا و بگو كه نام شلمچه و خرمشهر را به اين آساني نبرند.

سيد جان! باز هم دارم گريه مي كنم. باز هم ياد مهدي افتاده ام با آن تبسم هاي شيرينش. ياد رضا كوچولو!! با آن نگاه جذابش. ياد علي محمد با آن دل رازدارش.
آه سيد جان ! خيلي دلم تنگ است. انگار همين ديروز بود...انگار همين ديروز بود
و خروش ، امروز در ميان اينهمه پيچ و خم !! چشم اميد به شفاعت دارد.
سيد جان ! رضوان الهي بر تو مبارك. به خروش هم نگاهي مي كني؟؟


19456
نام: بازمانده
شهر: متولد تهران
تاریخ: 4/9/2006 10:47:26 AM
کاربر مهمان
  با سلام به همه عزیزان قعله و موقعیت شهید آوینی
میدونید مرثیه خوندن هم هنرء،حتما هم نباید پشت تریبون یا تلوزیون باشه،آفرین به ناشناس که کلام را بحق ادا کرد و اشک همه را در آورد.
خدا خیرش بده،من هروقت اینجا میام با اینکه سیدرا خیلی دوست دارم امازیاد باهاش صحبت نمیکنم میدونید چرا؟
بخاطر اینکه سید شکر خدا تنها نیست، مزار زیبایی داره موسسه ای داره گریه کنندگانی داره ولی جیگرم برای اونهایی که هنوز مراسم خاکسپاری براشون نشده و یا اونهایی که سر مزارشون را خاک گرفته و گریه کننده ای ندارند میسوزه،سید نه اینکه تنها نیست بلکه با دوربین و قلم و صداش خیلی ها را جاوید و ماندگار کرد،اکثر فیلمهای دفاع مقدس کاردوربین سیده،اما سید همه جا نبود،یعنی نمیتونست باشه!!واین وظیفه بچه های جنگه که کار سید را دنبال کنند.
چرا که در مقابل یاران سفر کرده و نسل دوم و......
مسئولند!!!!همیشه معتقد بودم نباید از من گفت،تا ارزش کار از بین نرود،اما اگر این طرز فکر درست باشد!از زندگی بزرگان به ما چیزی نمیرسید!!
برادر عزیزم خروش جان از پیامت ممنونم،اما عزیز شما وعزیزان دیگر ناشناس ،شهید گمنام،عبدالرضا...و همه بچه های جنگ خواهش میکنم برای نسلی که انروزها را تجربه نکرده سکوت خودتون را بشکنید!!
از طرف دیگه دلم بدرد میاد وقتی میبینم از سید و سیدها بهر برداری....میشه،به او لقب زیبای سرور شهیدان اهل قلم خطاب میشه،بعد قلم حقیقت شکسته میشه،از همه عزیزان عاجزانه تقاضا میکنم که سر حق هر چند که تلخ باشه با کسی معامله نکنند،تا کلام سید و همرزمانش همیشه جاوید بمونه!!!
از عزیزان عبدالفاطمه،خروش،ناشناس،سورناو بی قرار
بخاطر اینکه باز منو تنها نگذاشتند ممنونم.
فرق نمیکنه نفس آخر را کجا بکشی،مهم اینه که چطور بکشی!!خدایا همه ما را ختم بخیر بگردان و همراه آخرین
دم نام خود را برلبانمان جاری ساز تا زندگی اغاز شود.
امیدوارم نوشته من باز کج و کوله در نیاد
یا علی
19455
نام: فهیمه رستمی
شهر: تهران
تاریخ: 4/9/2006 10:43:29 AM
کاربر مهمان
  بعد از شهدا ما چه کرده ایم ؟
19454
نام: حمزه
شهر: گلستان
تاریخ: 4/9/2006 10:42:33 AM
کاربر مهمان
  یا شاهد
ای شهید آوینی نمیدونم امروز خیلی دلم برات تنگ شده
ای شهید ای انکه بر کرانه ابدی و ازلی وجود نشسته ای دستی بر ار و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را از این منجلاب بیرون کش آمین یا رب العالمین
19453
نام: غریب
شهر: غربت
تاریخ: 4/9/2006 10:39:17 AM
کاربر مهمان
  بنام خدای شهیدان

سلام حاجی خوب مارو تو برهوت خودمون تنها گذاشتی نگفتی این بچه هنوز دست چپ وراستش رو هم از هم تشخیص نمیده نگفتی خیلی زود هست اینطور رهاش کنم
می دونم بد کردم می دونم خوبی ندارم ونداشتم دیدی چطور اینهمه ادعای اینکه من از دنیا ودنیا طلبی بدم میاد چطور این پیرزن عجوزه هزار رنگ مرا فریب داد ومات این برهوتش کرد موندم حاجی موندم امسال نه تونستم کربلا برم چون ترسیدم وانانکه میترسند از کربلا میرانند مرا راندن وشهدا مرا به خود راه ندادن من ماندم یک دنیا هبوط وتنهایی من ماندم یک دنیا برزخ بی کسی من ماندم یاد تمام خاطرات یک سجده سبز واقعا حاجی من که تو این دور باطل زمان هی می چرخم آخر به کجا می رسم زندگی موهبت الهی است درست اما شهادت از آن زیباتراست وبراستی این دنیا را دل بستن نشاید باید برخواست ورفت باید از خود گذر کرد باید منیتها را خنثی کنم وپا در رکاب عشق بگذارم دلم امروز هوای کربلا را کرده هوای پای که از زمین بربام ملکوت رفت دلم امروز هوای ترا کرده با ان کتانی پاره ات یاد کفترهای آزاد شده شهید صیاد دیوانه ام کرده که در زیرباران پر گشودند وتا بهشت خدا صیاد صید شده خودشانرا بدرقه کردند این دلم دیوانه جسم سوخته مراد است که بال در بال ملائک خدا خنده از لبانش محو نشده بود ومن هنوزچشمم در انتهای کوچه به آخرین دستی که برای خداحافظی بلند شد وحتی جسمی برای تشیع از او باز نگشت مانده است .من تو کوچه های کودکیم دستهای پینه بسته شهید حنظله را خوب به یاد دارم که تاصبح مسجد برای محله فقیر ما می ساختند کوچه های کودکیم چه شهید پروربود وآرزوی ما چه بزرگ بود که چون آنها شهید شویم می خواستیم زود بزرگ شویم تا همراه مردان بزرگ در راه خدا مردانه بایستیم اما ما بزرگ شدیم ودرهای ملکوت به روی ما بسته شد ما بزرگ شدیم اما مردان بزرگ را به خاطرها سپردند واز آنها تنها یک قصه باقی ماند .دلم برای کوچه های کودکیم تنگ شده برای روزهای بارانی اش برای هر بدرقه تا گلزار شهدا برای کوچ پرستو ها دلم برای تو تنگ شده که به من یاد دادی خوب سجده کنم واوج بگیرم بیا حاجی باز هم پدری کن دست مارا بگیر من آلوده ام مسموم به زهر دنیا مرا از این همه آلودگی پاک کن ومرا یاری کن دستانم را بگیر وچشمانم را روشنی بخش خوب می دانم که هر آنچه دارم از شما دارم از شهیدان مرا یاری کنید یکبار دیگر تا قامتی راست کنم واین بار قول می دهم پی این قد قامت یک صلوه با شکوه به جای آورم ودر ناب ترین سجده سبزم دعا کنید خدا مرا بخواند .راستی راز آن شب پر هیاهو تو وخدا چه بود که تو هفتمین گامی بود که باید برمین خنثی نشده فرو د می آمد وتا ملکوت پیش می رفت یقین باز هم مادرتان خانم فاطمه زهرا (س)شفاعت شمارا کردند به حق مادربزرگوارتان برای ما دعا کنید وبخواهید تا شفاعت مارا هم بکنند وبه حق عموی مهربانتان عباس بخواهید تا مارا هم مورد عنایت خود قرار دهند وخدا مارا بخواند به سوی خود بخواند بلند بخواند همواره بخواند وما گام شتافتن به سوی این خواندن را بیابیم ودر یک گام بلند به خدا برسیم
یا نور النور

اللهم الرزقنا شفاعت مولاتنا فاطمه الزهراء
اللهم الرزقنا شفاعت الحسین الیوم الورود
اللهم الرزقنا شهادت فی سبیلک
<<ابتدا <قبلی 1952 1951 1950 1949 1948 1947 1946 1945 1944 1943 1942 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved