شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
118932
نام: هدی
شهر: اصحاب کهف
تاریخ: 10/20/2013 5:47:05 PM
کاربر مهمان
  بنام خدای مهربونم..

خواهرم غریب ازتنهایی سلام.

نمیدونم چرا بایداینقدرشمادرعذاب همدیگرروملاقات کنین.دلایلی که عرض

کردین ارزش این رونداره که دوتا محرم وهمسربخوان اینجورمعذب باشن.

خوبه محرم همین وخلاف شرع نکردین اگرغیرازاین بودچی؟!!!

وقتی یه زوج به هم علاقه دارند وبهم میان لزومی نداره اینقدراطرافیان

دخالت کنن.امیدوارم هرچه زودترخدمت سربازی نامزدت تموم بشه وبرین

سرخونه زندگیتون که ازاین مشکلات رهابشین.الان سخته جلوبرادراتون

بایستین ولی اگرمیشه بایه بزرگترفامیل که براش احترام قائلن صحبت

کن.اینجوری واقعادرست نیس . حرصم درمیاد.آخه این دیگه چجورشه.ازدواج

که به پسند دیگران نمیشه. خوشبختی وآرامش تومهمتره یا کدورتهای

خانوادگی اونم سرچیزای پیش پا افتاده!!!

درموردقهرنامزدت هم نگران نباش این مسائل با این اوضاع طبیعیه.آشتی

میکنه.ازاین قهروآشتیا توزندگی پیش میاد.ان شاء الله مشکلات بین نامزدت

وخانوادت برطرف بشه وبه ارامش برسی.دعاگوت هستم....نگران نباش.

ایـــــــــــــــن نیـــــــــــز می گـــــــــــــــــذرد...

118931
نام: بهنام
شهر: مشهد
تاریخ: 10/20/2013 5:37:08 PM
کاربر مهمان
  داداش خیلی سایت خوبی دارید مثل سایت شما کم پیدا میشه.
118930
نام: ضمیر
شهر: اهواز
تاریخ: 10/20/2013 5:23:46 PM
کاربر مهمان
  من از کاربرای قدیمی سایت شهید آوینی هستم،آن زمان که تالار گفتگو در حد یاهو مسنجر شلوغ شده بود و یادمه بخاطر وجود یک سری عناصر بی خود درون تالار،برای یک مدت بستنش،خیلی ها با هم فاصله گرفتن،الان هم یادم نمیاد اسماشون چی بود،اما امروز پس از گذشت تقریبا 8 سال دوباره به این صفحه اومدم،رنگ بوی خوبی گرفته،امیدوارم همتون عاقبت بخیر بشید،راه شهدا را ادامه دهید،یاد شهدا را زنده نگه داری،جانبازان ما شهیدان زنده هستن،قدرشون را بدانید.
و من ا... التوفیق
118929
نام: فائزه
شهر: قزوین
تاریخ: 10/20/2013 5:21:59 PM
کاربر مهمان
  وای خدای من وای مرسی منتظر ظهور منجی قدم رنجه فرمودید وبلاگ بندرو نورانی کردی همشهری............
مچکرم.....................


ff582f.blogfa.com
118928
نام: سردرگم
شهر: ...
تاریخ: 10/20/2013 4:52:33 PM
کاربر مهمان
  سلام به همگی من شدیدا نیاز به راهنمایی دارم، میشه ازم دریغ نکنید...
خرداد ماه امسال برای من یه خواستگار اومد(من با خواهرش دوست بودم و اون معرف بود) که کلا چیزی بود که من میخواستم(ما وضع مالیمون زیاد خوب نسیت به همین خاطر خواستگار خیلی خوب ندارم) دانشجوی ارشد بود و کارمند دادگستری و 27 ساله... من هم ترم 4 ارشد یه رشته مهندسی و 24 ساله ، کلا اخلاق و روحیاتش خوب بود،احساساتش برام خوشایند بود چون من خیلی آدم احساساتی هستم... همزمان با اون اتفاق برای پدرم یه مشکل مالی پیش اومده بود و چون من نمی خواستم به پدر و مادرم بیشتر فشار نیاد، به پسره گفتم به شرطی جوابم مثبته که دو ماه دیگه عقد کنیم چون که من پایان نامه م رو دارم کار میکنم، پسره قبول کرد ولی خانوادش زیاد راضی نبودند به این جواب دادن من، می گفتن یعنی چی؟... کم کم پسره شروع کرد به اس ام اس دادن، من رو به شدت شیفته خودش کرد، تا اینکه چند روز مونده بود به موعد مقرر، پسره پیام داد که میخوایم بیایم خونتون... من هم به مادرم کفتم و ایشون هم پدرم رو در جریان اومدنشون گذاشت، حتی پدرم به دایی بزرگم موضوع رو گفت... تا اینکه من به پسره اس ام اس زدم ولی جواب نداد، چند بار تو همون روز اس ام اس زدم ولی جواب نداد، داشتم دیوانه میشدم، باز هم فرداش اس ام اس زدم بهش ولی بازم جوابی نداد... فهمیدم قضیه منتفی شده... با واسطه از خواهرش شنیدم که پدر و مادرش راضیش کرده بودن بیخیال شه چون که من موضوع رو خیلی کش دادمو و شاید ما داریم اونا رو بازی میدیم و پای کس دیگه ای وسطه.... من که این رو شنیدم داغون شدم بهش ایمیل زدم و ازش طلب حلالیت گرفتم که نزدیک دوسه ماه علاف من شده بود و دلیل اصلی دو ماه معطلی رو بهش گفتم حتی به ایمیلم هم جواب نداد... نزدیک یک ماه کار من شده بود گریه، درحقم نامردی کرده بودن، با احساساتم بازی شده بود... من تا قبلش سرم تو درس و کتاب بود، با هیچ پسری هم رابطه نداشتم، کاملا داغون شدم، پایان نامه م که مراحل آخرش بود رو رها کردم، دیگه هیچ انگیزه ای نداشتم... رفتم قم و تو حرم حضرت معصومه ازشون خواستم که مشکل ازدواجم رو حل کنن، و یه آرامشی به این قلبم بدن،تازه تازه داشتم روبراه میشدم، پایان نامه ام رو هم دفاع کردم بودم و به قولی تو تعطیلات بعد از دفاع به سر میبردم که روز عید قربان، ایمیلم رو همینجوری چک کردم دیدم که پسره ایمیل فرستاده با عنوان عذرخواهی... نوشته بود که این مدت اینقدر زندگیش اشوب شده که حتی فرصت نکرده بود ایمیلاش رو چک کنه و بعد از دو ماه تازه دلیلم رو فهمیده بود... نوشته بود که اون موقع برای فرار از فشارهای خانواده و علاقه که به من داشته تن به یه ازدواج اجباری داده.... نوشته بود که جسمم پیش نامزدم بود ولی خیالم با شما...نوشته بود نمی تونسته بهش محبت کنه و نامزدش هم از سرد بودن این گلایه می کرده.... من هم جواب دادم که من نبخشیدمتون ولی نفرین هم نکردم(تو دعای عرفه دعا کردم که یه روزی برسه که اینا مثل برادرای یوسف از کارشون پشیمون شن وبیان پیشم و من هم مثل حضرت یوسف اونا رو ببخشم) گفتم که به فکر نامزدش باشه و بهش ابراز علاقه کنه و دیگه نگه که به اجبار ازدواج کرده... فرداش ایمیل زد که نامزدش درخواست طلاق داده(فقط یک ماه از عقدشون میگذشت)گفت که تاوان شکستن دل تو رو دارم میدم چون که همچین اتفاقی تا حالا برای هیچ کسی تو خانواده نیفتاده بود... من جواب دادم که برو با نامزدت حرف بزن وتوجیهش کن و دلیل کارش رو ازش بپرس و نذار که حرفای نگفته مثل قضیه من باعث این جدایی بشه...
فرداش ایمیل زد که فقط...
118927
نام: نسیبه استکی
شهر: اصفهان
تاریخ: 10/20/2013 1:51:38 PM
کاربر مهمان
  با سلام. این داستانک را که بر مبنای واقعیت نوشته ام برای درج در سایت در قسمت جانبازان ارسال میکنم.
:
روایت اول
در حیاط کوچک خانه ی اجاره ای شان فوتبال بازی می کرد. دمپایی های پاره اش را با انگشت در پایش نگه داشته بود و به توپ ضربه می زد. تشک پدر را با پا به کناری زد. در این دو سه روزی که پدر به خانه آمده بود مادر هر روز صبح تشک خیس او را زیر آفتاب میانداخت.
همان جا ایستاد و ضربه ی محکمی به زیر توپ نواخت. توپ به پنجره خورد و شیشه اش با صدای مهیبی فرو ریخت. پدر که داخل اتاق دراز کشیده بود دمر روی زمین افتاد و دست هایش را روی سرش گذاشت. پسرک خشکش زده بود. اگر مادر بود همیشه در همچین مواقعی او را یک کتک مفصل میهمان میکرد. ولی پدر نه.اگر حالش رو به راه بود فقط سری تکان میداد و قضیه را فیصله میداد. پدر در زنگ زده ی راهرو را باز کرد.
-حاجی اینجاست. بیایید بچه ها.یک گوسفند بینواست.
پدر با رنگ روی پریده و چشمان گود افتاده ، میخندید و به طرف پسرش میرفت.
-گرفتمت گوسفند شیطان.
مادر در داروخانه داخل صف ایستاده بود. میخواست قرص های پدر را با پولی که دخترش از شهرستان برایش فرستاده بود بخرد. تمام حقوق این ماه خودش که از کار در خانه های مردم به دست آورده بود به علاوه تسهیلات بنیاد را برای قسط های وام جهیزیه دخترش داده بود بقیه را هم دو دستی تقدیم صاحب خانه کرده بود.
پدر شیرجه ای زد و روی پسرک افتاد:
-بخوابید زدند. الان همه جا را میزنند. ولی نگران نباشید این گوسفند غدای امروز ماست. بچه های تدارکات که فکری به حالمان نمی کنند .خودمان باید به فکر خودمان باشیم.
پسرک ساکت و بی حرکت نفس میکشید. تصمیم گرفته بود این بار مثل مادر باشد .مادر در این مواقع خودش را جلو پدر میانداخت. کتک میخورد. اشک نمیریخت. اعتراض هم نمیکرد. بدن مادر سیاه و کبود میشد تا مبادا پدر خودش را بزند. وقتی پدر حالش رو به راه میشد مینشست تا صبح بالای سر مادر گریه میکرد. پسرک ساکت و بیحرکت نفس میکشید.
مادر پلاستیک قرص ها دستش بود و سریع قدم بر میداشت. دوست نداشت شوهرش دم عیدی در آسایشگاه باشد.او را به خانه آورده بود. ولی بعد از دو روز تازه پول خرید قرص ها جور شده بود. داخل کوچه که شد صدای فریاد های شوهرش را شنید. دوید.
پدر در حالی که چیزی در دست داشت دور حیاط میدوید و میخندید. با دیدن مادر نگاه محجوبش را پایین انداخت.
-آخ این هم پرستار. خواهر بفرمایید. این را ببینید. سر یک گوسفند را بریدم. ناهار کباب داریم.
مادر روی زمین افتاد.ساکت و بی حرکت نفس میکشید. و پدر تا صبح، تا ابد گریست.

118926
نام: مریم
شهر: بگذریم
تاریخ: 10/20/2013 1:40:35 PM
کاربر مهمان
  فقط دعا كنيد پدرم شهيد بشه! خشكم زد، گفتم دخترم اين چه دعاييه؟ گفت:آخه بابام م...وجيه! گفتم خوب انشاالله خوب ميشه، چرا دعا كنم شهيد بشه؟ گفت آخه هروقت موج ميگيردش وحال خودشو نميفهمه شروع ميكنه منو و مادر وبرادر رو كتك ميزنه! امامشكل مااين نيست! گفتم: دخترم پس مشكل چيه؟ گفت... . . بعداينكه حالش خوب ميشه ومتوجه ميشه چه كاري كرده، شروع ميكنه دست و پاهاي همون رو ماچ ميكنه ومعذرت خواهي ميكنه. ما طاقت نداريم شرمندگي پدرمون را ببينيم. دعا كنيد پدرم شهيد بشه ...
118925
نام: غریب
شهر: تنهایی
تاریخ: 10/20/2013 1:06:24 PM
کاربر مهمان
  سلام به دوستان حرف دل امیدوارم حال همگی خوب باشه من مدتی سرم شلوغه کمتر میام اینجا ولی همیشه به یاد تون بودم وهستم
===============================
راستی دوستی با نام وشهر من کامنت گذاشته که به یکی از دوستان گفته که پدر ومادر منم توی همون سال ازدواج کردن وعکس پدر ایران روی کارت بوده اینطوری من رو با شما اشتباهی میشیم دوست عزیز میشه نام دیگه برای شهر ونام خودتون انتخاب کنید من تقریبا از بچه های قدیمی هستم
======================

سلام اقا محمدرضا نمیدونم دخترای حالا چرا بیشتر از اینکه به سنت پیامبر توجه کنند به بفکر تحصیلشون هستند به نظر من هر کدوم سرجای خودش راستی میشه بدونم از کدوم تربت هستید ممنون؟

==============================

سلام راستین .هدی .ایه .هادی .ووووووووووبیشتر دوستان حرف دلی عزیز که در جریان نامزدی من وپسر اشنامون هستن ازتون خواهش میکنم التماس میکنم که واسمون دعا کنید ودعا کنید نامزدم باهام اشتی کنه
راستش روز چهارشنبه بعداظهر اومد مرخصی وبهم زنگ زده بودمنم گوشیم سایلنت بوده گوشیمو که برداشتم دیدم تماس بی پاسخ دارم نگاه کردم اسمشو که دیدم جاخوردم چون زنگ که زد گفت بیست روز دیگه میام خلاصه بهش زنگ زدمو خوش امد گفتم شبشم تا دیر وقت اس دادیم صبح روز بعد یعنی 5شنبه اومد محل کارم نیم ساعتی یا 1ساعتی واستاد وخداروشکر تا شبش یک مرتبه دیگه همو دیدیم روز بعد هم قرار گذاشتیم همو دیدیم
(همونطور که قبلا بهتون گفتم برادرام باهاش مشکل دارن وازش خوششون نمیاد زمان که خواستم عقدکنیم گفت میترسم بهم بزنند این وصلتو واسه همین گفت مدتی بی خبر از اونا با هم محرم باشیم تا منم که میرم سربازی شاید اینا بهتر بشه نظرشون نسبت به من پدرم قبول کرد )روزی جمعه قرار شد همو ببینیم منم وقتی اس میدیدم به هم اسامونو پاک میکنم که نمیدونم چم شد یادم رفته بود پاک کنم که خواستم از خونه برم بیرون برادر کوچکم اومد گفت گوشیتو بده به زور ازم گرفت وگفت باهاش کجا میخوایی بری منم گفتم اشتباهی خواستم به زن داداشش اس بدم به اون اس دادم چون همون لحظه کار داشت زنگ زد رفت بیرون منم زود از خونه زنگ زدم که گوشی دست داداشمه اس یا زنگ نزن خلاصه گوشیرو داد.دیگه تاوقتی خوابید نتونستم اس بدم بهش .بعدکه اس دادم دیدم حالش خیلی خرابه از سردرد حالش بد شده بود تمام خونوادش نگرانش شده بودن دیروزصبح به هزار بدبختی رفتم خونشون دیدم حالش روحیش خیلی خرابه همون لحظه خواهرش زنگ زد مادرش گوشیرو برداشت گفت نمیدونم چش شده جرات نداشتم چیزی بگم چون گفت کسی نفهمه چ اتفاقی بین توبرادرت افتاده حالا ازم قهره دیروز هم مرخصیش تموم شد رفت سرخدمت دیشب اس دادمش وگفتم دیگه تکرار نمیشه ولی اس داد که خداحافظ دیگه هر چی اس دادم جواب ندادبعدهم گوشیشو خاموش کرد تورو خدادعا کنید از خدا از سیدبخواهید اشتی کنه منو ببخشه کارم فقط شده گریه چون مقصر من احمق خاک برسر بودم قبول دارم تورو خدادعاکنید نمیخوام از دستش بدم دوستش دارم حاضرم منو به باد کتک بگیره ولی ببخشه خداجون سید جان ائمه همونطور که قبلا کمکم کردید بازم بهتون احتیاج دارم
118924
نام: ناهید
شهر: یزد
تاریخ: 10/20/2013 12:51:19 PM
کاربر مهمان
  سلام به بچه های حرف دل:
دلگیرم ار الفبای بی کسی مخصوصا " ازاین پنج حرف ف،ا،ص،ل،ه

118923
نام: پرتو
شهر: شاهین شهر
تاریخ: 10/20/2013 12:11:48 PM
کاربر مهمان
  من ازخدا می خواهم عادل باشه بین بندهها فرق نذاره یکی باکلاه برداری سرملت میلیارها پول به جیب مبزنه وهیچ کس نه دولت ونه بالاتراز دولت اجازه نداره اعتراض بکنند که این حق هفتاد میلیون جمعیت ایران است پروردگار یکتا کجاست که ما باید سختی بکشیم انها میلیاردی بدوزدندپس عدالتی نیست وایزد یکتا هم زورش به این ادمهائی که پول کلون میدوزدندنمیرسه یا واقعا عادل نیست که انها راریشه کن بکند
<<ابتدا <قبلی 11899 11898 11897 11896 11895 11894 11893 11892 11891 11890 11889 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved