اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 118882 |
نام:
//
شهر:
//
تاریخ:
10/19/2013 8:59:41 AM
کاربر مهمان
|
زیبای عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق!
ماه اگه خودنمایی نکنه... همیشه روشنو کامل می مونه..
کاش ستاره ی نجیب آسمون... گره روسریشو وا نکنه...
کاشکی هیچ گلی برای دلبری ، عطرشو حراج دنیا نکنه
توی بازار کساد روشنی ، کسی خورشیدو کنار نمی زنه
هرکی میرسه به زیبایی عشق ، دیگه زیبایشو جار نمی زنه
دنیا نیرنگه و رنگه بازیاش ، چش نداره رنگ عشقو ببینه
تو ولی آینه ای و ، حیفه که روی آینه غباری بشینه
آی گل محمدی کاش بدونی ، چه قشنگه جامه ی حیای تو
تو دلت دریایی از محبته ، دنیا خیلی کوچیکه برای تو
آی گل محمدی کاش بدونی ، دنیا تشنه ی نجابتت شده
طعنه ها مشتی حبابه روی آب ، تازه وقت استقامتت شده
توی بازار کساد روشنی ، کسی خورشیدو کنار نمی زنه
هرکی میرسه به زیبایی عشق ، دیگه زیبایشو جار نمیزنه
دنیا نیرنگه و رنگه بازیاش ، چش نداره رنگ عشقو ببینه
تو ولی آیینه ای و ، حیفه که روی آینه غباری بشینه
|
|
| 118881 |
نام:
//
شهر:
//
تاریخ:
10/19/2013 8:48:39 AM
کاربر مهمان
|
دو خبـــر خـــوب:
۱- ما از پیش خدا اومدیم...
۲-ما پیش خدا برمی گردیم...
|
|
| 118880 |
نام:
صغرا
شهر:
شیروان
تاریخ:
10/19/2013 8:38:02 AM
کاربر مهمان
|
سلام به همه بچه های حرف دلی ها
سلام وجود ال عبا برای من هم ی جز قران ثبت کنید برام فرقی نمی کنه کدام جز باشه فقط دوس دارم منم تو این ختم قران جمعی شرکت کنم
|
|
| 118879 |
نام:
//
شهر:
//
تاریخ:
10/19/2013 8:24:12 AM
کاربر مهمان
|
مهربانی صفت بارز عشاق خداست...
|
|
| 118878 |
نام:
faceban
شهر:
تاریخ:
10/19/2013 5:28:31 AM
کاربر مهمان
|
سلام خسته نباشید لینکهای مداحی رو برداشتم پوزش میخوام دیگه تکرار نمیشه بازم معذرت
|
|
| 118877 |
نام:
منتظرظهورمنجی
شهر:
قزوین
تاریخ:
10/19/2013 12:34:13 AM
کاربر مهمان
|
سلام به همگی.
هدی گرامی سلام*** لطفاوبلاگتونومعرفی کنین ماهم بازدیدکنیم.
وجودگرامی سلام*** لطفا5دسته صلوات برام ثبت کن ممنون.
|
|
| 118876 |
نام:
نردبانی سوی خدا
شهر:
شهر خدا
تاریخ:
10/19/2013 12:10:46 AM
کاربر مهمان
|
سلام مجدد به همه دوستان خیمه سبز سلام به شهید خاک پای مولا راهی را که در آنیم مدیون شهداییم نوکری شهدا رو مدیون شهداییم دوستان دعا کنید خیلی دلم می خواد امسال برم شلمچه جنوب نمی دونم چی بشه این پنج شنبه یادواره شهیدسید هاشم قریشی زاده بود کارت عروسی شهید سید هاشم قریشی زاده رو دیدم نمی تونم وصف کنم چقد برای من جالب بود متن کارت عروسی به این مضمون بود با تاییدات خداوند متعال بزرگ دختران وپسران خویش رابه ازدواج یکدیگر دراورید.در صورت فقر وتهیدستی خداونداز فضاش ایشان راغنی خوهد ساخت ایه 32 سوره مبارکه نور بنام مهربان افریدگار جهان وبه یاری امام ومصلح زمان مهدی علیه السلام با گرامی داشت فرمایشات پروردگار اینک فرزندانمان دوشیزه ...واقای سید هاشم قریشی زاده مصممند تا شالوده تربیت نسلی صالح راپی ریزی نمایند وبقیه هم تاریخ وساعت وروز ازدواج بود عکس امام خمینی ره پشت کارت بود به جوابش فکر کنید خدا وکیلی کدوم کارت عروس یکی از بچه های این نسل این مدل بوده اصلا نمی گم شبیه این حداقل یه ایه از قران تو کارت عروسی باشه اسم امام زمان باشه شاید بگید اوووه نسل اونا فرق می کرده نه این جوری نیس تاریخ ازدواجشون سال 63 بوده با عروسی های ده 70 و80 زیاد فاصله نداره یه کارت کاملا با هدف بود ترویج قران یادکردن خداوند امام زمان رهبر بزرگ انقلاب عروسی های الان.... افسوس
|
|
| 118875 |
نام:
نردبانی سوی خدا
شهر:
شهر خدا
تاریخ:
10/18/2013 10:55:52 PM
کاربر مهمان
|
دعوت حاج همت...... ولی متاسفانه بابام اجازه نداد.هر چی اصرار کردم فایده نداشت..داشتم تو دلم خفه میشدم..سال
بعد هم همینطور..اجازه نداد و من هر سال اسفند فقط با بغض رفتن بجه ها رو نگاه میکردم و
گریه میکردم...
تا اینکه بالاخره سال اخری شدیم و ترم آخری...اوایل اسفند بود اومده بودم خونه..اخر
هفته...خونه تنها بودم وداشتم تلویزیون نگاه میکردم که یه برنامه از مناطق جنگی نشون
میداد...منم فقط گریه میکردم...برگشتم دیدم بابام داره نگام میکنه...شب بهم گفت امسال نمیری
جنوب؟گفتم اگه اجازه بدید..گفت باشه برو..
داشتم پرواز میکردم و خدا رو شکر میکردم...
جمعه بعد از ظهر برگشتم خوابگاه و هفته بعد ثبت نام بود .من و دوستم مهناز و نسرین رفتیم
اسم نوشتیم.نسرین دوست نداشت بره.مهناز بهش گفت اسمت رو بنویس اگه در اومد بجات
میریم..
اصولا هر سال اسفند همه تشکلهای دانشگاه(بسیج-انجمن -مجمع) اردوی جداگانه داشتند..
ولی اون سال فقط بسیج اردو گذاشته بود برا جنوب..بخاطر همین ثبت نام خیلی زیاد بود...و چند
برابر سالهای قبل...و قرار بود قرعه کشی کنند..
من و دوستام رفتیم اسم نوشتیم..ولی دلشوره داشتم...
چندروز بعد مهناز گفت اسامی رو زدند بولتن..با شوق رفتیم...فقط اسم نسرین در اومده بود.من
و مهناز نبودیم..نسرین همش می خندید که من نمیخواستم اسمم در اومده و شما آرزو داشتید و
اسمتون...
خدا میدونه چقدر ناراحت بودم..بغض کرده بودم شدید..و اشک تو چشام جمع شده بود..رفتیم با
خانم مسئول صحبت کنیم که من بجای نسرین برم...ولی قبول نکرد و گفت سیصدنفر ذخیره داریم
و خودمون جایگزین میکنیم و ...گفتم خواهش میکنم قبول کنید من ارزو دارم برم...گفت سال بعد
برو...گفتم ترم آخرم ..گفت اینهمه سال کجا بودی و چرا ترم اول از سهمیه ورودیها نرفتی...؟با
این حرفش بیشتر دلم سوخت و گریه کنان از دانشکده اومدم بیرون و تا خوابگاه گریه کردم... سیدم اتاق و ساعتها گریه کردم...فردای اون روز پنج شنبه بود و مسجد دانشگاه دعای کمیل..من
و هم اتاقیام هر هفته می رفتیم....
اون شب هرچی مهناز اصرار کرد پا شو بریم گفتم نمیام..گفت پاشو برای آخرین بار بریم اتاق
مسئول بسیج خوابگاه.التماسش کنیم راضی بشه..رفتیم و چندتا از دوستام هم که حال خراب من و
دیدند اومدند واسطه شدند ولی خانم مسئول فقط حرف خودش رو میزد و میگفت نمیشه و در حق
بچه های ذخیره ظلم میشه و...
منم با گریه برگشتم اتاق ومهناز گفت بریم دعای کمیل ..حالت عوض میشه..با همون حال گریه
گفتم من با همه قهرم..با خدا..با شهدا..با همه..برو من نمیام..بچه ها رفتند و من چراغ و خاموش
کردم وتنهایی نشستم و زار زار گریه کردم..گفتم خدایا من میدونم بدم ..میدونم..ولی دلم میخواد
برم...گفتم شهدا میدونم بدم ولی دوست دارم بیام جنوب..یعنی اینقدر بدم؟اینقدر بی لیاقتم؟که منو
نخواستید ..دوست نداشتید منم بیام..همش میگفتم و گریه میکردم...در همون حس و حال گریه که
داشتم عکس شهید همت و نگاه میکردم و باهاش حرف میزدم خوابم برد....
خواب دیدم اتوبوسهای اردوی جنوب از جلوی دانشکده دارن راهی میشن...و من یه گوشه
نشستم و دارم با حسرت نگاشون میکنم...
بغض کرده بودم..تو همون حال یه آقایی که لباس رزمنده ها تنش بود اومد جلو و بهم
گفت:پاشو...چرا نشستی؟اتوبوس میره ها...
با تعجب گفتم ولی من که اسمم در نیومده...
با لبخند بهم گفت:شما مهمون ویژه و دعوت شده ی شهید همت هستی پا شو...
داشتم گری
|
|
| 118874 |
نام:
نردبانی سوی خدا
شهر:
شهر خدا
تاریخ:
10/18/2013 10:53:04 PM
کاربر مهمان
|
سلام به خانم نازنین از تهران ممنون بابت دعای خیرتون انشالله حاجت روا شوید ..................... : بازمانده شهر: اصفهان (خدا انشاالله مادرتون را شفا بده مادرمنم مریضه برا همین نوشتتونرو که دیدم گریم گرفت واقعا درکتون میکنم.منم وقتی زجرهای مادرم رو میبینم داغون میشم...انشاالله خدا مادرتون رو حفظ کنه .برا مادر من هم دعا کن.خیلی برام عزیزه) ممنون خواهر یابرادر گرامی انشالله خدای متعال لباس عافیت به تن همه بیماران بپوشاندوهر چه سریعتر مادر شما هم بهبودی کامل پیدا کنند ................................ سلام به منتظر ظهور منجی گرامی ممنون بابت دعای خیرتون اجرتون با خدا .................. همه دوستانی که برامادرم دعا کردند سپاسگذار الان تقریبا ده روز میشه مامانمون ندیدم
|
|
| 118873 |
نام:
نردبانی سوی خدا
شهر:
شهر خدا
تاریخ:
10/18/2013 10:49:53 PM
کاربر مهمان
|
خدا خودش می دونه شهر: هرجا خدا باشه سلام وعرض ادب نمی دونم بخونید یا نه به امیدخواندن مینویسم ببینید اولین چیزی که شما نیاز دارید یه پشت کار قوی ومحکم هست که خودتون باید داشته باشید نباید کوتاه بیاید به نظر بنده حقیر شمابیاید ببینید این محصولی که شما گفتید در چه مغازه هایی موجود هست توی شهرتون اول تعداد مغازه ها موجودوادرس ها رو پیدا کنید بعد به فروشنده ها سر بزنیدونمونه کار رو بهشون بدید تا ببینند وبهشون بگید که اگه مایل هستند این جنس هارو بخرند شما به قیمت مناسب خریداری کنید براتون دعا می کنم انشالله مشکل مالی تون بر طرف بشه روزی رو خدا می رسونه صد درصدفقط توکل داشته باشید وایمان داشته باشید خدا شما رو مشاهده میکنه
|
|