| خون زديدهات جوشيد، در سکوت اردوگاه مُـهـر و جـانمـازت را ، اوج رمـز و رازت را از تـو قصـهها دارد داغ و زخم و زندانبـان خوب خوب ميدانم دشمنِ قسم خورده گاهِ رفتنت ای مرد،ابر وحشت از هر سو پـر کشـيدی و ناگاه آسمان پر از گل شد |
زخــــم بر دلـت روييـد، در سکــوت اردوگـاه
هيــچ کـس نـمیفهميد، در سکوت اردوگاه مرگ با تـو میجنـگيـد، در سـکوت اردوگـاه از تو سخت میترسيد، در سکوت اردوگاه غمگـنانه ميبــاريـد، در ســکـوت اردوگـاه عطر عشق می پیچيد، در سکوت اردوگاه |
سعیدی راد