ماهي کوچک و کاپيتان ویل راجرز
آدميرال جنگ وقتي پير شد
هفتهاي يکروز ماهيگير شدکرم زنده بر سر قلاب زد
سيم را شلاقکش بر آب زدتکيه زد بر صندلي تا وقت شام
تا که ماهيها بيندازد به دام
روزي از يکشنبههاي روزگار
بعد ِ ساعتها سکوت و انتظار
ناگهان از حوزۀ تحت نظر
ماهي خردي برون آورد سر
گفت: به به به جناب آدميرال
کهنه دريادار با فرّ و جلال
ياد ميآرم قشون و لشکرت
کشتي و ناوهواپيمابرت
زيردريائي زير آب تو
اژدرافکنهاي خوش پرتاب تو
موشکات بود و هليکوپتر بسي
از تو دريادارتر کمتر کسي
شم ما بر ناو وینسنس تو بود
حیرتی از جوری جنس تو بود
ميگرفتي در نظر همچون عقاب
پشّهاي گر پر زدي بر روي آب
ناو جاسنگين تو يادش بهخير
ورزش و تمرين تو يادش بهخير
ياد دارم روي عرشه آمدي
با دوتا موشک هواپيما زدي
از هوس يا از سياست، هرچه بود
محو شد ارباس ايراني چه زود
امري از وايتهاوس صادر شد به ناو؟
کس ندارد حق که باشد کنجکاو
«فاير»ي گفتي مفيد و مختصر
سوختند از فايرت سيصد نفر
مرد و زن مانند گل پرپر شدند
در خليج فارس خاکستر شدند
دود کردي آنهمه ايرانيان
افتخاري کسب کردي اين ميان
آمدت ترفيع، با خوبي، خوشي
بابت اين قتلعام، آدمکشي
شد مدالت بيشتر زين جرم تو
گشت افزون وزن يونيفرم تو
وايتهاوسات نامۀ تقدير داد
حفظ ظاهر را دوماهي دير داد
اي تو در کار جنايت نابغه
طبق آن پرونده و آن سابقه
حاليا در حيرتم از کار تو
صيد ماهي، هفتهاي يکبار تو
آنهمه فرماندهي بر هرچه موج
حکمراني توي دريا، قعر و اوج
نبض اقيانوسها را داشتن
در ميان آبها مين کاشتن
سندبادي کردنت در هرچه بحر
چشم و دل سيرت نکرد از رود و نهر؟
همچنان از آبها داري طلب؟
نيست «ناو ِ آز» را دنده عقب؟
***
رو به ماهي کرد آن عاليجنابرفت تا لب را گشايد بر جواب
ماهيک گفتا بکن ما را معاف!
غيب شد در آب بعد از يک «فاکاف»!
سید هادی خرسندی