شهید آوینی

 

به راستی ماجراي نامه ازکجا شروع شد؟

 

سال‌‌ها پيش(1377) در يك ماموريت دريايي در شمال تنگه هرمز به فكر نوشتن نامه‌‌اي به كاپيتان ويل راجرز افتادم.

ويل راجرز ناخداي ناو فوق پيشرفته وينسنس آمريكا در زمان جنگ ايران و عراق(1367) هواپيماي ايرباس ايران را با شليك دو فروند موشك، بر فراز خليج فارس سرنگون كرده و باعث به شهادت‌‌رسيدن همه 290 سرنشين غير نظامي آن‌‌ شده بود.

شايد انگيزه اوليه‌‌‌‌ام از نگارش نامه اين بود كه تا آن زمان، بر مبناي ايده گفت‌‌وگوي تمدن‌‌ها، تبادل نظرهاي مختلفي ميان سياستمداران و هنرمندان صورت گرفته بود، ولي هيچ‌‌گاه كسي به خود جرات نداده بود تا بين نظاميان جهان نيز چنين ديالوگي را برقرار كند.

این سؤ ال فکر مرا تاکنون به خود مشغول کرده که آیا برخلاف ذهنيت جاري، در ايده گفت‌‌وگوي تمدن‌‌ها هميشه سياستمداران در حال گفت‌‌وگو با هم نبودند؟ حال اين ديالوگ پنهان به‌‌زعم ساده ما با واسطه صورت مي‌‌گرفته است، مثلاً صحبت‌‌هاي جناب آقاي خاتمي و كلينتون از طريق شبكه‌‌هايي مانند CNN و نيز تبادل اطلاعات فرهنگي بين همه هنرمندان جهان از طريق ارسال آثار هنري و شركت در جشنواره‌‌هاي مختلف (كه در اين ميانه نيز با هم به تعامل و گفت‌‌وگو مي‌‌پرداختند)صورت مي‌‌گرفت. ولي در ميان تمامي گروه‌‌هاي فوق‌‌الذكر تنها دسته‌‌اي كه به دلائل عديده حق انتقال تجربه و تبادل افكار (شايد در تمامي طول تاريخ بشر) از آنان دريغ شده، همين گروه نظاميان و جنگاوران بوده‌‌اند كه در مورد آنان تنها پيروي بي‌‌چون‌‌وچرا از مافوق مدنظربوده و بدين دليل هميشه هر نسل از هر ارتشي، همان اشتباهات نسل ماقبل خود را با دهشتناكي بيشتر (به‌‌دليل پيچيدگي و قدرت تخريب بيشتر ابزار جنگي جديدتر) مرتكب ‌‌شده است.

پس علت نگارش نامه اين نبود كه به شكل مرسوم تنها به محكوميت صِِرفِ طرف مقابل در منازعه سياسي بين ايران و آمريكا بسنده كنيم، بلكه بايد راهي را در پيش گرفت كه هر انسان نظامي(بر واژه انسان نظامي به‌‌عمد تاكيد وي‍‍‍‍‍‍ژه دارم) با هر دين و سلوكي، عاقبتِ هر ماشه‌‌چكاندنِ خود را از قبل دانسته و به آن بيشتر فكر كند و اين نقطه شروع ماجرائي است كه تا به حال ادامه دارد. باور من آن بود که تجربه هشت ساله حضور در ميادين نبردو شيوه استثنايي و انساني، عملکرد ما ايرانيان در جنگ(ونه به اشتباه رايج خود جنگ) مي‌‌توانست راهکار جديدي در اين باره باشد.

تحقيق درباره چگونگي ماجراي شليك، حدود شش ماه طول كشيد. اسناد نيروي دريايي سپاه، مطالب آرشيوي روزنامه‌‌هاي ايراني و خارجي، نقل قول‌‌هاي مطلعان ماجرا و شايد ازهمه مهم‌‌تر، تجربه جنگ هشت‌‌ساله در زمين و دريا - كه من و دوستانم را بارها و بارها در موقعيت تصميم‌‌گيري‌‌هاي دشواري از اين دست قرار داده بود- به كمكم آمد تا اين نامه را تنظيم كنم. وقتي نامه آماده‌‌شده و برروي ميزم قرار گرفت آن‌گاه مشكل اصلي و دشوارتر، رخ نمود. دو مشكل اساسي عبارت بود از:

1- چگونه مي‌‌شد متن نامه را سالم و بدون سوء تفاهم رايج که همه مسائل را از دريچه تنگ سياسي و تنازع حقير بين دو جناح داخلي منظور مي‌‌کرد به اطلاع افكار عمومي رساند؟

(و سخت‌‌تر از سوال اول اين‌‌كه)

2- چگونه مي‌‌شد نامه را به دست شخص آقاي ويل راجرز و ديگر افسران و ملت آمريكا رساند؟

براي عملي‌‌کردن قسمت اول، متن نامه را در يک نشريه در شهر بوشهر (نسيم جنوب) و نيز دوهفته‌‌نامه کمان به چاپ رساندم. دوستان عزيزم مرتضي سرهنگي و هدايت‌‌الله بهبودي اين فرصت آخري را فراهم کردند و با خواندن متن، دلگرمي بيشتري به منِ نويسنده دادند، ولي تيراژ نسبتاً محدود و خاص اين نشريات باعث نرسيدن نامه به دست مخاطبان اصلي‌‌ آن مي‌‌شد.

درتير ماه سال 1378- چند روز مانده به سالگرد سقوط ايرباس- متن نامه را از طريق نادر طالب‌‌زاده به نشريه انگليسي‌‌زبان تهران تايمز رساندم و با مراجعه به روزنامه‌‌هاي کثيرالانتشار جامعه و سلام، با ياري خدا- درست در روز سالگرد و‌‌ا‌‌قعه- نامه در آن سه روزنامه چاپ شد.

ولي فرصت اصلي از طريق اينترنت و با کمک دانشجويان دانشگاه هنر تهران پيش آمد. در همان سال من با گذشتن از خوان کنکور در رشته سينما پذيرفته شده بودم و اين فرصتي بود تا نسل بعد از خودم را بي‌‌واسطه و به شكلي بهتر بشناسم. پس نامه را در قطع بزرگ‌‌تري تکثير کردم و در تابلوي اعلانات داخلي دانشگاه در معرض ديد قرار دادم. در اين‌جا بود که با حقيقت دردناک‌‌تري روبرو شدم: بعضي از دانشجويان پس از مشاهده تابلو، ابراز مي‌‌داشتند که تا آن موقع از ماجراي انهدام هواپيماي ايراني به دست ناوگان آمريکا چيزي نمي‌‌دانسته‌‌اند.

اطلاع دردناک از اين ناآشنايي مرا به فکر فرو برد. دانشجويان، بعد از سه مرحله دشوار و به سختي وارد دانشگاه مي‌‌شدند و وقتي اين گل‌‌هاي سرسبد، حتي از وقوع حادثه خبر نداشتند، پس بقيه جوانان چه وضعي داشتند؟ تکليف سنگين‌‌تر شده بود: به بهانه‌‌هاي مختلف در کنار تابلو اعلانات، پرسه مي‌‌زدم و توجه دانشجوهاي عبوري را با شگردهاي مختلف به متن جلب مي‌‌کردم. واکنش‌‌هاي آنان مي‌‌توانست مرا در تخمين ميزان ارتباط غير نظاميان ياري کند.

و اين‌‌گونه بود که معجزه‌‌اي‌‌ به سنت تاريخ رخ داد: تعدادي از همين دوستان دانشجوکه در بين آنان دوستاني وجود داشتندکه از روي اعلاميه نصب‌‌شده در تابلو با ماجرا آشنا شده بودند، در يک کار خودجوش پيشنهاد کردند تا از طريق شبکه جهاني اينترنت، نامه را به دست کاپيتان ويل راجرز برسانند، ولي چه کسي آدرس ايميل او را داشت؟

روزي يکي از همين دوستان دانشجو، لبخندزنان به سراغم آمد و بر صفحه مونيتور رايانه کيفي خود شماره‌‌هاي ايميلي را به من نشان داد که با جست‌‌وجو در سايت‌‌هاي مختلف نيروي دريايي آمريکايافته بود.انگيزه‌‌اش از انجام اين‌کار فردي برايم نوعي کنجکاوي ايجاد کرده بود، اما او خيلي ساده گفت که موضوع‌ برايش جالب توجه آمده و سه شبانه‌‌روز به جاي پرسه هميشگي و بعضاً بي‌‌خود در شبکه جهاني بر روي هدف آدرس‌‌يابي متمرکز شده تا توانسته آدرس حدود نهصد نفر از افسران نيروي دريايي آمريکا را بيابد و درست مانند يک بسيجي زمان جنگ و بدون هيچ منتي تمام ماحصل زحمات چند روزه‌‌اش را به من داد. آدرس ديگر را نيز يکي از دوستان وزارت ارشاد که با خبرنگاران خارجي ارتباط داشت، از يکي از آنان که با ويل راجرز در شهر سان‌‌ديه‌‌گو در ايالت کاليفرنيا ملاقات و مصاحبه کرده بود، گرفته بود.

 

سرانجام صبح پنجشنبه سايت IT دانشگاه هنر به همت همان بچه‌‌ها و محبت بي‌‌دريغ مسئولان سايت آقايان بختياري و کرمي در اختيار ما قرار گرفت و حدود شش نفر از بچه‌‌هادر سايت حضور يافتند که در ميانشان دو دختر خانم نيز وجود داشتند. ما تنها تا ساعت دوازده وقت داشتيم. آدرس‌‌ها توسط خود فرد يابنده تقسيم شد. و در يک آن ارسال همزمان آغاز شد . ترس همه از اين بود که به نوعي در کار ارسال مشکلاتي ايجاد شود....در عرض يک ساعت نامه به آدرس همه آن نهصد نفر و خودِ آقاي ويل راجرز ارسال شد. يکي ديگر از ابتکارات آنان، در وقت باقي‌‌مانده آن بود که به هر تعداد ايميل که نام صاحب و مشخصاتش ويل راجرز بود نيز همين کار ارسال تکرار شد.

فردا جمعه بود و دانشگاه تعطيل، پس مجبور بوديم که تا صبح شنبه صبر کنيم. و اين يکي از لذت‌‌بخش‌‌ترين و درعين حال سخت‌‌ترين انتظارهاي دوران زندگي‌‌ام محسوب مي‌‌شد. آيا واقعاً اين نامه مي‌‌توانست باب گفت‌‌وگو‌‌ي بين نظاميان دو کشور را بگشايد؟ آيا محتواي جاري در کلمات دقيقاً معادل‌‌يابي دقيق به انگليسي شده بود تا عين مفهوم اصلي را در ذهن مخاطب غير ايراني خود ايجاد کند؟ آيا اصلاً ديگر نظاميان جهان نيز با اين تبادل تجربيات موافق بودند؟ و آيا حتي اگر شخصاً موافق بودند دستگاه‌‌هاي حفاظتي اين ارتش‌‌ها به دلائل رايج امنيتي اجازه چنين تبادلاتي را صادر مي‌‌کرد؟ اين سوالات ساده دو شب خواب راحت را از من گرفت.

صبح شنبه يکي از بچه‌‌ها دوان‌‌دوان در حياط دانشگاه به سويم آمد و رسيدن اولين جواب را به من تبريک گفت. بي‌‌درنگ خود را به سايت دانشگاه رسانديم. جواب از يک کاپيتان آمريکايي به نام دان هري‌‌بين بود که اعلام کرده بود از ترس ويروس، متن پيوستي را باز نکرده است. نيم ساعت بعد، ايميل بعدي از ايشان رسيد که متن را باز کرده و سه مقاله برايمان فرستاده بود. يکي از اين مقاله‌‌‌‌ها نام عجيبي داشت (دريايي از دروغ) كه به‌‌سرعت شروع به خواندن آن کرديم. تمام متن، افشاي دروغ‌‌هايي بود که نيروي دريايي آمريکا و دولتمردان آن کشور در طي ماجراي سقوط ايرباس و بعد از آن در مجامع عمومي و بين‌‌المللي بطور رسمي ابراز کرده بودند.

ايميل‌‌هاي بعدي تا ظهر شنبه از راه رسيدند و در اين زمان بود که ناگهان سايت دانشگاه دچار مشکل عجيبي شد. سيستم ارسال و دريافت ايميل سِروِر(server) دانشگاه به‌‌طور کامل از کار افتاد و زحمات دوستان مهندس در داخل و خارج از دانشگاه براي رفع مشکل چاره‌‌ساز نشد. يک هفته تمام کار براي راه‌‌اندازي دوباره ميل سِروِر دانشگاه ادامه يافت. مشکل نه نرم‌‌افزاري و نه سخت‌‌افزاري بود، هر علتي كه داشت خارج از حيطه اختيار ما اتفاق افتاده و باعث شده بود بسياري از نامه‌‌هاي احتمالي ارسالي از سوي دريافت‌‌کنندگان به دست ما نرسد.

تعداد جواب‌‌هاي دريافتي در حدود 27 عدد بود که به علت پيش‌‌بيني‌‌نكردن قطع و تخريب سِروِر، تنها پنج نامه بازيابي شده و بقيه آن‌‌ها به همراه ديگر نامه‌‌هاي الکترونيکي احتمالي در طي زمان خرابي شبکه متاسفانه از بين رفته بودند.

علت مشکل هرچه که بود، ما و ديگر دانشجويان را نسبت به ادامه کارمان مصمم‌‌تر کرد.

بعدها ملاقاتي به اتفاق دوست هنرمندم پرويز شيخ‌‌طادي با رئيس وقت مرکز گفت‌‌وگوي‌‌ تمدن‌‌ها داشتم تا از ايشان درزمينه اين ابتکار (گفت‌‌وگو و انتقال تجربه انساني جنگ ميان نظاميان دو کشور ايران و آمريکا) ياري بگيرم. برخلاف انتظار، ايشان فرمودندکه اين مرکز نمي‌‌خواهد در اين نوع موضوعات شرکت داشته باشد و جنگ ايران و عراق را بايد به عنوان نوعي برادرکشي به فراموشي سپرد. او اين مسئله بديهي و ساده را كه دو ملت ايران و عراق در طي تاريخ نزديك‌ترين ملت‌ها در منطقه به هم بودند را با ناديده گرفتن آن‌كه برادري حق دارد از جان و ناموس و آيين خود در مقابل تجاوز هركس حتي برادرش (كه اين دومي بدتر است) دفاع كند را به عنوان يك شگفتي و يك كشف مطرح مي‌كرد. جالب تر آن که از صحبت‌‌هاي اين انسان فرهيخته و مسئول مرکز گفت‌‌وگوي تمدن‌‌ها مشخص بود که متن نامه را نخوانده، درباره آن قضاوت مي‌‌کند چون بحث جاري و ساري در کلمات و جملات نامه اصولاً ربطي به جنگ ايران و عراق نداشت. پس ما با سرخوردگي از ساختمان رفيع و سبزرنگي که با آن همه بودجه، تنها براي همين کار ساخته شده بود، بيرون آمديم.

در اين‌جا بود که فهميدم همه ما - از هر جناح و با هر مدعايي- دقيقاً شبيه به هم هستيم و بايد کاري کنيم که قبل از ديالوگ جهاني با ديگران حداقل بدون پيش‌‌داوري به صحبت‌‌هاي همديگر گوش فرادهيم، ولي اين سياست عنکبوتي و خودشيفتگي که همه ما را دربرگرفته است... بگذريم.

بعد از آن تا سال‌‌ها كار پيگيري شد، ولي جوابي از آقاي راجرز نرسيد. به‌‌راستي علت چه بود؟

آيا نامه به دستش نرسيده بود و يا شکل و محتواي نامه تمايلي در وي براي جواب‌‌دادن ايجاد نکرده يا آن‌‌كه ما در همان زمان قطع و خرابي سِروِر دانشگاه از دستيابي به پاسخ نامه محروم مانده بوديم؟

 

در سال 84 خبرنگار ايراني‌‌الاصلي به نام کوروس‌اسماعيلي براي ساخت فيلمي مستند، از آمريکا به ايران آمد. جواني پرشور که به کشورش ايران عشق مي‌‌ورزيد.

در جلسه‌‌اي در انجمن سينماي دفاع مقدس، موضوع با ايشان مطرح شد. درخواست ما اين بود که آيا مي‌‌توان محتواي نامه و ماجراي اين جنايت را به دست مردم و به‌‌خصوص نظاميان آمريکا رساند؟ اسماعيلي نامه را خواند و دليل نگارش را پرسيد. گفتم خودتان چه فکر مي‌‌کنيد؟

به فکر فرورفت. من نيز سر در گريبان بردم، آيا در ميان هزاران انگيزه‌‌اي که به خاطر آن‌‌ها نامه را نوشته بودم اين يكي که کاري بکنيم تا هر نظامي - فارغ از مليت، نژاد و ايدئولوژي - قبل از چکاندن ماشه به عواقب آن فکر کند، برايم مهم‌‌ترين نبود و آيا او يا هرکس ديگري مي‌‌توانست چنين برداشتي از نامه داشته باشد؟

لحظاتي گذشت و بعد بدون برلب‌‌‌‌راندن هيچ کلامي دستم را فشرد و صميمانه قول داد تا در اين راه به من ياري برساند و سپس به آمريکا بازگشت.

دو سال بعد با رسيدن نامه الکترونيکي از اسماعيلي ماجراي جديدي آغاز شد. قبل از اين‌‌که جملات نامه را با هم بخوانيم اين را بگويم که هميشه ماجراي شِعب ابي‌‌طالب و آن محاصره چندساله که همه در پي‌‌اش، کار اسلام و پيامبر(ص) را تمام‌‌شده مي‌‌دانستند، براي اين حقير درس بزرگي در زندگي بوده است. چيزي که مرا به تلاش و تحرک وادار مي‌‌کرد اين بود که مي‌‌دانستم دولت آمريکا با استفاده از ماجراي يازده سپتامبر، جهاني را به آتش کشيده ولي حق بزرگي از مظلوميت ملت ايران در جنگ بر زمين مانده است. دويست و نود نفر زن و مرد و کودک به‌‌ناحق کشته شده‌‌اند و بايد تمهيدي براي افشاي اين جنايت و جلوگيري از تکرار آن انديشيد.

 

نامه آقاي اسماعيلي- که درها را به روي انتشار وسيع نامه در آمريکا گشود - از يک عرض تبريک ساده به مناسبت عيد نوروز و سال جديد (1386) شروع ‌‌شد:

 

* «نوروز آزادگان بر همه دوستان مبارک.

کورس»

 

و پاسخ من:

 

* «با سلام به هموطن دور از وطن،

دوست عزيز!

بدان که اين کشور تاکنون با زحمات طاقت‌‌فرسا برجاي مانده. اميدوارم بتواني به همه بگويي که مردم کشورت به سان افراد القاعده و طالبان نيستند.

اين عيد سعيد بر شما هم مبارک

احمدزاده»

 

چند روز بعد اين نامه به دستم رسيد:

* «سلام آقاي احمدزاده،

اميدوارم که خوب باشيد. متاسفم که در موقع مسافرت آخرم فرصت بيشتري پيش نيامد تا همديگر را ببينيم، ولي فکر کنم که اين دفعه فرصت خوبي پيش بيايد و مي‌‌خواهم اگر بشود با شما مشورتي بکنم.

يک گروه آمريکايي از من درخواست کرده است همراهشان به ايران بيايم و فيلم‌‌برداري کنم. اين يک گروه صلح‌‌دوست آمريکايي است که به اميد برقراري دوستي بين مردم ايران و آمريکا به ايران مسافرت مي‌‌کند. اگر مايل هستيد مي‌‌توانيد به وب‌‌سايتشان نگاه کنيد.

http://defendersfje.tripod.com/id13.html

با خودم فكر کردم که خوب است اين گروه را به ملاقات خانواده‌‌هاي قربانيان هواپيماي ايرباس ببريم. شايد شروع خوبي براي پروژه‌‌اي که حرفش را زديم باشد. آيا شما با کسي از اين خانواده‌‌ها آشنايي داريد؟ و مي‌‌دانيد که آن‌‌ها مايل به ملاقات با يک گروه آمريکايي هستند؟ اگر آشنايي يا خبري داريد از کمک شما ممنون مي‌‌شوم.

کورس»

انديشيدم كه يک گروه ضدجنگ آمريکايي فرصت خوبي براي اين ارتباط محسوب مي‌‌شد، ولي هزاران مشکل بر سر راه قرار داشت. اولين مورد اين‌‌که با توجه به بدبيني مفرط چندين‌‌ساله در هر دوسو، افراد اين گروه با چه نيتي به ايران سفر مي‌‌کردند؟ در ادامه آيا دستگاه‌‌هاي ذيربط براي اين ديدار همکاري لازم را انجام مي‌‌دادند؟ پس بايد با احتياط کامل براي فراهم‌‌کردن وسائل ديدار خانواده‌‌هاي شهداي ايرباس و اين گروه ضدجنگ آمريکايي به پيش مي‌‌رفتم و اطلاعات بهتري را دريافت مي‌‌کردم.

جوابيه من متضمن درخواست اطلاعات بيشتري بود تا بتوانم هماهنگي‌‌هاي لازم را انجام دهم:

* «با سلام خدمت آقاي اسماعيلي عزيز

لطفاً اطلاعات بيشتري براي من ارسال كنيد مانند: زمان ورود، سابقه اين افراد و برنامه‌‌هاي سفرشان، تا من هم بتوانم مقدمات ديدار با خانواده شهداي ايرباس را فراهم کنم.

خدا نگهدارِ شما و خانواده محترمتان باشد.

احمدزاده»

 

* سلام آقاي احمدزاده!

متشکرم از جوابتان. اولاً همان‌طور که گفتم اين يک گروه فعال صلح‌‌جوي آمريکايي است که قرار است روز ۲۰ جولاي (تقريباً يک ماه و نيم ديگر) براي مدت دو هفته به ايران بيايند. برنامه‌‌ريزي را با شرکت ايران‌‌دوستان(http://www.irandoostan.com) هماهنگ کرده‌‌اند. انگار اين‌‌ شرکت، متخصص اين نوع تورهاي صلح‌‌جويانه آمريکايي است. من از افراد حاضر در اين تور به شكل مستقيم خبر ندارم. اما آن‌‌طور كه با مسئول گروه صحبت کرده‌‌ام، آن‌‌ها مايل هستند که همراهشان بيايم و از سفر فيلم‌‌برداري کنم. آن‌‌ها با من از طريق يک گروه فعال ضد جنگ و تحريم (http://www.campaigniran.org/casmii) آشنا شدند. من از اين گروه شناخت و به آن‌‌ها اعتماد دارم. تصميم گرفته‌‌ام اين کار را بكنم و همراهشان به ايران بيايم. فکر ملاقات با خانواده‌‌هاي قربانيان ايرباس را نيز من به آن‌‌ها پيشنهاد کرده‌‌ام. حالا واقعاً نمي‌‌دانم اين كار تا چه حد امکان‌‌پذير است. فقط مي‌‌دانم كه قدم خيلي خوبي براي هر دو ملت خواهد بود. چند سوال هم دارم:

اين خانواده‌‌ها تا چه حد مايل به ملاقات هستند؟ يا تا چه حد امکان ارتباط با آن‌‌ها وجود دارد؟ از نظر سياسي چطور؟ آيا اين كار براي آن‌‌ها (يا ما) مشكل‌‌ساز نخواهد شد؟

خيلي ممنون که جواب پيغامم را داديد. منتظر جواب مجدد شما هستم.

کورس»

پس از خواندن نامه، به سراغ اولين فردي که قرار بود در اين مورد به من کمک کند، رفتم. آقاي محمدرضا شرف‌‌الدين رئيس انجمن سينماي دفاع مقدس که در کار پروژه سينمايي «گفت‌‌وگو با سايه» نيز پشتيباني او و آقاي اثباتي باعث ساخت فيلمي در باره زندگي و آثار نويسنده ايراني صادق هدايت شده بود. مي‌‌دانستم که او از هيچ‌‌گونه کمکي دريغ نخواهد کرد. با يكديگر هماهنگي‌‌هاي لازم را انجام داديم. چون امكانات ملاقات در تهران به علت کمبود وقت کمتر ميسر بود، با بنياد جانبازان اصفهان هماهنگي شد تا ديدار با خانواده‌‌هاي شهداي هواپيما توسط آنان در شهر اصفهان صورت بگيرد.

سپس اين نامه را براي كورس ارسال کردم:

* «با سلام خدمت شما دوست عزيز،

من مقدمات ديدار را فراهم خواهم کرد. به اميد خدا مشکلي پيش نخواهد آمد. درضمن مي‌‌توانيد آن خانم ضدجنگ- که پسرش در عراق کشته شده- را نيز بياوريد، منظورم سيندي شيهان است. نمايندگان دو ملت در غمِ از دست‌‌دادن کشته‌‌هايي که مي‌‌شد اتفاق نيفتد مشترك هستند. منتظر اطلاعات تکميلي هستم.

خدا حافظِ انسان‌‌هاي عزتمند و صلح‌‌جو همچون شما باشد.»

* «سلام آقاي احمدزاده،

خوشبختانه ويزاي گروه، چند روز پيش صادر شد و قرار است تا جمعه بعد به تهران برسيم. اسم تک‌‌تک افراد را من ندارم، سرپرست گروه شخص بسيار مهربان و آگاهي است به اسم Phil Wilayto و عضو همان گروه ضد جنگ موسوم به Virginia Anti-war Network. اگر سوالي درباره گروه داريد مي‌‌توانيد با شرکت توريستي‌‌اي که مسئوليت اين مسافرت را قبول کرده تماس بگيريد:

شرکت ايران‌‌دوستان http://irandoostan.com

Tel:+98-21-88722975~7 | Fax:+98-21-88712927 | Address:No. 15, 3rd Yousefabad. Tehran, Iran

برنامه روزانه گروه را به اين ايميل وصل مي‌‌کنم. اگر فکر مي‌‌کنيد امکان ملاقات با خانواده‌‌ها وجود دارد لطفاً خبرش را هر چه زودتر به من برسانيد. اگر هم اين ملاقات در شهري به جز تهران باشد که خيلي بهتر مي‌‌شود چون وقت ما در تهران بسيار فشرده خواهد بود. شهرهاي ديگر در تور عبارتند از اصفهان، شيراز، يزد، نائين و قم. از همه زحمات شما بسيار ممنونم.

کورس اسماعيلي»

جوابيه من:

* «با سلام

کورس عزيز!

با بنياد جانبازان هماهنگي کرده‌‌ام تا ديدار در اصفهان صورت بگيرد.

احمدزاده»

جوابيه آقاي اسماعيلي

* «با سلام

خيلي ممنون که ملاقات را هماهنگ کرديد. آيا با شرکت توريستي هم تماس گرفتيد تا آن‌‌ها ملاقات را در برنامه‌‌شان بگنجانند؟

کورس»

تمام نگراني ما در اين خصوص بود که اين ملاقات از راه دور با اصفهان هماهنگ مي‌‌شد و تجربه نشان مي‌‌داد که ماجرا را بايد تا لحظه آخر پي‌گيري كنيم. بالاخره اين نگراني در آخرين دقايق رخ نمود.

بنياد جانبازان اصفهان به جاي هماهنگي با خانواده شهداي هواپيماي ايرباسِ مورد نظر ما، از روي اشتباه با خانواده شهداي هواپيماي هرکولسC130 که سال 1385 در جنوب تهران سقوط کرد، قرار ديدار گذاشته بود و ما تا روز آخر متوجه اين اشتباه نشديم (که درجاي خود به آن مي‌‌پردازم).

وقتي گروه به ايران وارد شد، براي ديدار با خانواده شهداي ايرباس زماني در نظر گرفته نشده بود. ما به‌‌شدت تلاش مي‌‌كرديم که ديدار مورد نظر صورت بگيرد. با آن‌‌كه هيچ دليلي براي تماس شخصي بين خودمان و آن‌‌ها نداشتيم، ولي سير وقايع به شکل ديگري پيش رفت. قبل از آن‌‌که به چگونگي آشفتگي برنامه‌‌ها بپردازم، بهتر است دلائل سفر اين گروه عجيب و غريب را - که در سايت آنان مشاهده کرده بودم- با هم مرور كنيم. در سه مقاله‌‌‌‌اي كه مي‌‌خوانيد، آن‌‌ها ديگران را به همراهي در سفرشان به ايران دعوت كرده‌‌اند.
Copyright © 2003-2025 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo