هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
60952
نام: .
شهر: .
تاریخ: 11/30/2008 3:52:21 AM
کاربر مهمان
  هنگامی که در حالت دعا قرار می گیرید با این موضوع ایمان داشته باشید که قدرت روحی شما تنها علت و سبب و تنها عامل نجات دهنده شماست و از صمیم قلب اطمینان حاصل کنید که با وجود آن هر غیر ممکنی ممکن و هر عملی میسر می شود. در وهله اول این جمله تاکیدی را همواره با خود تکرار کنید: روزی خواهد رسید که من به آرزوی خود برسم. آری روزی می رسد که من خوشبختی خود را بیابم " اما فراموش نکنید که خواست و آرزوی خود را به آینده و به بعد موکول نکنیم و آن چه می خواهیم در زمان حال از ضمیر باطن بخواهیم و به آسانی بدان جان ببخشیم و البته این در صورتی میسر است که به آن ایمان کامل داشته باشیم.
هنگامی که برای کسی دست دعا به سوی آسمان بلند می کنید او را در اعماق روح و ضمیر باطن خود بنشانید و او را با چهره ای شاد و روحی آزاد ببینید و از اینکه دعایتان مستجاب خواهد شد شکر گزاری کنید . هنگامی که با روح و اعتقاد روبه سوی خداوند می کنید با شناختی که از او دارید می دانید که آرزویتان را بر آورده خواهد کرد.
زیرا خداوند هرگز با شکست میانه ای ندارد . نه آن را می شناسد و نه آن را برای بندگانش می خواهد. بعنوان مثال اگر تصویر تندرستی عزیز بیمار خود را به ذهنتان بسپارید و تمامی دقت خود را بر روی بهبودی او متمرکز کنید خداوند نیز بر این تمرکز ذهن شما صحه خواهد گذاشت.
آخرین مرحله دعا شامل شناخت و قبول آن است و اعتقاد به این مسئله که حتما اجابت خواهد شد. اما این نکته را به خاطر داشته باشید که ما هرگز قادر به دیدن وجدان و ضمیر و اعتقادات باطنی خود نیستیم , اما می توان با قدرت ایمان به آرزوهای خود جامه عمل بپوشانیم و دعا ها را مستجاب کرد.
اما بیشتر اوقات این سوال به ذهنمان خطور می کند :" پس چرا دعاهایمان مستجاب نمی شود؟ پاسخ آن در سوال پنهان است. زیرا ترس و تردید در آن به خوبی روشن است . چنان به خداوند ایمان داشته باشید که در
کودکی خود را به مادر می سپردید و جز او کس دیگری را نمی شناختید و عشق او را با تمام و جود احساس می کردید هنگامی کخ در مورد استجابت دعاهایتان دچار شک می شوید ,
دقت خود را بر خواسته تان متمرکز کنید . پس از آنکه تمام ذهن و فکر خود را از این فکر و ایده انباشتید , س از چندی شاهد رشد و شکوفایی آن خواهید شد
60951
نام: سبكبار
شهر: يه كوشه دنيا
تاریخ: 11/30/2008 1:09:30 AM
کاربر مهمان
  شهاب جان نور ديده ،برديده ام ببخشيد بدون اجازه رفتم تكرار نميشه ،انشاا...هميشه شاد وسرحال باشي كربلائي صلوات بفرست
60950
نام: یاس سفید
شهر: کوچه بنی هاشم
تاریخ: 11/30/2008 1:08:03 AM
کاربر مهمان
  سلام به بچه های باصفای حرف دل
امروزروزشهدت امام جواد(ع)بهم گفتندبایدعمل جراحی بشم منم مثل همیشه گفتم تایارچه راخواهدومیلش به چه باشد.بعد۲رکعت نمازشکرشکرخوندم بخاطراینکه خدافراموشم نکرده چون هروقت مشکلی برای آدماپیش می آدیعنی اینکه خدامی خوادبه واسطه اون دردومشکل اونوبه قرب خودش برسونه.
مفاتیح روبازکردم ومناجات المحبین روخوندم وگریه ام گرفت ازاینکه چقدرخدامهربونه چقدرباوفاست ازاینکه بااین همه گناه وخطابازم فراموشمون نمی کنه .بعدازش صبرخواستم.تایه وقتی بهش گله وشکایت نکنم. چون بعضی وقتهاصبرم تموم میشه وبهش شکایت می کنم ولی بازبهش می گم تایارچه راخواهدومیلش به چه باشد.اونم همیشه جوابمومی ده وکمکم می کنه .آخه تواین دنیای به این بزرگی فقط خداست که همیشه به فکرمه،همیشه نگرانمه،همیشه برام بهترینهارومیخواد،همیشه مواظبمه ودرسختیهاوشادیهامونسمه.ازاینکه چنین یاری دارم شکرش می کنم وشادهستم .شماهم برام دعاکنید.
رضابرضاک وتسلیمالأمرک
توکلت علی الله یاغایه آمال المحبین
60949
نام: کوثر
شهر: قم
تاریخ: 11/30/2008 12:12:12 AM
کاربر مهمان
  لـباس يـاس بر تـن كـرد زهرا
كـنار دســت او بنـشست مــولا
محمد خطبه خواند زهرا بلي گفت
غلط گفتم بلي نه يا عـلي گفت
آسماني ترين پيوندمبارك باد.
60948
نام: شهاب
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 11/29/2008 11:53:57 PM
کاربر مهمان
 
خورشید می رفت تا در آرامش چند ساعته با خود خلوتی داشته باشد و شعاع های نیمه جانش بر لبه دیوار کاهگلی خانه به انتظار شنیدن سخنان پایانی رسول خدا صلی الله علیه بودند. هوای بهاری ، آن هم در خانه دختر رسول خدا چه لذت بخش بود! اینک گندم ها آرد شده بودندو آماده پختن.

قرص های نان و پیاله ای شیر با مقداری نمک ، تمام تجملات سفره کوچک علی و فاطمه بود اما در کنار این سفره دو کبوتر عاشق می نشستند که دل با صفای آنها رونقی بیش از کاخ های قیصر و کسری ها به زندگی می بخشید.
پیامبر در آخرین لحظات دیدار آن روز ، شیرین ترین کلمات را به دخترش هدیه می کند:
چند روز پیش عقیل، برادر بزرگ علی، نزد من آمد و اجازه عروسی گرفت و زنان هم به دنبال او آمدند و سخن از عروسی تو و علی گفتند.
مدتی بود که شما عقد بودید و اینک باید زیر یک سقف می رفتید و روی یک فرش می نشستید . من هم ، عزیز بابا ! جز خوشبختی تو و علی چیز دیگری نمی خواستم . به علی گفتم :

* عروسی بدون میهمانی نمی شود.*

دست علی خالی بود و دلش پر از عشق و عاطفه. من ، فاطمه جان! تو را با دل علی معامله کردم که بزرگ ترین سرمایه اوست .
سعد بن معاذ _خدا خیرش دهد_ شیفته مرام علی بود و گفت که گوسفندی دارد .
دسته ای از انصار هم چند صاع ذرت فراهم کردند و مردم مدینه را به مهمانی و عروسی شما دو نور دعوت کردیم. نام سعد را بردم دریغم می آید از او یک جمله نگویم . خوب به یاد دارم وقتی وارد مدینه شدیم هر یک از انصار مهاجرین را به خانه خود برده و از آنها پذیرایی کردند تا اینکه مسجد ساخته شد و آنها نیز صاحب خانه شدند. سعد پسر معاذ سراغ علی آمد و او را به خانه خود برد. او از اول دلش در گرو عشق علی بود و هنوز هم هست. عجیب برکتی هم داشت این گوسفندی که سعد برای عروسی هدیه کرد. مقداری هم کشک و روغن و خرما از بازار خریدیم.
علی ، نو داماد آسمانی من حیاط خانه اش را با سنگریزه نرم فرش کرد و چوبی را بین دو طرف دیوار برای آویزان کردن لباسها قرار داد.
پس از آن اتاق را با یک قطعه پوست گوسفند تزیین کرد .

حضور تو دخترم ! در این خانه ی محقّر و با صفا و با این اسباب و وسایل ساده و بی پیرایه گرمابخش زندگی علی بود و او به امید دیدن تو در این خانه کار می کرد.


اَللّهمَّ صَلِّ عَلَي محمّدٍ و آلِ محمّدٍ و عَجِّل فَرَجَهُم.


60947
نام: شهاب
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 11/29/2008 11:48:02 PM
کاربر مهمان
 

اَللّهمَّ صَلِّ عَلَي محمّدٍ و آلِ محمّدٍ و عَجِّل فَرَجَهُم.

60946
نام: شهاب
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 11/29/2008 11:46:32 PM
کاربر مهمان
 

مهريه ي تو همان است كه در آسمان قرار دادند و مهريه ي زميني ات نشانه اي بود تا ديگران راه را گم نكنند دخترم!

پولي كه علي داد به سلمان، بلال و ابوبكر دادم تا آنچه براي شروع يك زندگي پيامبر گونه نياز است تهيه كنند و صد و شصت درهم به عمار دادم تا براي تو دختر خوبم بهترين عطرها را تهيه كند.
مي بيني اين وسايل كه اكنون اتاق كوچك تو را پر كرده به دست اصحابم خريداري شد. پيراهنت كه هيچ. آن را براي آخرت از پيش فرستادي، همان را مي گويم كه آن شب به مسكين دادي. هر كس نداند، تو مي داني كه براي هر عمل نيك، ده برابر پاداش مي دهند. اين وعده ي الهي است.
فاطمه ي بابا! تو در قيامت كه همه عريان هستند، حُلّه اي بهشتي مي پوشي كه با خط سبز بر آن نوشته اند:

*فاطمه را داخل بهشت كنيد*

و وارد مي شوي در حالي كه سوار بر ناقه اي از ناقه هاي بهشتي خواهي بود. اين شايد براي احسان پيراهن در شب عروسي ات باشد عزيزم!

به هر حال پس از پيكار بدر در ماه رمضان، خطبه ي عقد شما را در مسجد خواندم و بيش از يك ماه عقد بوديد تا اول ذي الحجه. آه فاطمه جان! چقدر جدا شدن از تو براي محمد سخت بوده و هست!

از بيرون خانه ي، بوي عود و كندر مي آيد. امروز جهيزيه ي دختر همسايه فاطمه را مي برند و مردم شادي كنان و دف زنان در پي اين جهيزيه حركت مي كنند.
به آخرين دقايق ديدار اين پدر و دختر فرصت چنداني نمانده است و براي لحظه اي فضاي اتاق در سكوتي زيبا و دوست داشتني مي ماند.

پدر نگاهي به چهره ي مهتابي دختر مي كند كه نور افشان است و زير لب جهيزيه ي فاطمه را مي شمارد. پيراهن هفت درهمي را كه پيش از آن شمرده بود و اكنون آرام مي گويد:

يك قطيفه ي مشكي، يك تخت از چوب و ليف خرما، دو تشك با روكش كتان مصري، حصير بافت هجر، آسياي دستي، چهار بالش، مشك آب، پياله ي چوبي، ابريق، ظرفي از پوست براي شير، چند كوزه ي سفالين، بازوبند نقره اي، چند ظرف مسي، پرده اي مويين، طشت بزرگ و...

صداي رسول خدا در ميان امواج بهت و شگفتي او گم مي شود و ديگر صدايي شنيده نمي شود. انگار بار ديگر آوايي و نجوايي در دل پيامبر مي پيچد كه:

*خداوند! در زندگي كساني كه بيشتر ظروفشان سفالين است بركت قرار ده.*

نگاه پيامبر از ميان جهيزيه ي زهرا حركت مي كند و به چهره ي او كه مثل نور باران ستاره ها در شب بود، دوخته مي شود و مي گويد:

- فاطمه جان! چهل روز از عقد آسماني تو مي گذشت كه مراسم عقد زميني را در مدينه، آن هم در مسجد برگزار كرديم و خطبه ي عقد شما خوانده شد. آن روز به مسجد رفتم و بر منبر نشسته و خطاب به مردم گفتم:

*اي مردم! بدانيد كه جبراييل بر من فرود آمد و از نزد خداوند پيام آورد كه مراسم عقد ازدواج علي با حضور فرشتگان در *بيت المعمور* برگزار شده است. خداوند دستور فرموده كه در زمين آن مراسم را انجام دهم و شما را بر آن شاهد گيرم.*

بعد از سخنان من، علي خشنودي و رضايت خود را از اين ازدواج بيان كرد و مردم نيز تبريك گويان، دست من و علي را مي فشردند.

در آسمان، خداوند تو را به عقد علي در آورد و در زمين، من. سرانجام تو همسر علي شدي اما همچنان در خانه ي پدرت بودي.
منتظر بودم تا علي، خود اجازه ي عروسي بگيرد و او ام ايمن را نزد من فرستاد و وقتي گفتم كه چرا علي خود، نمي آيد و بردن همسرش را از من نمي خواهد؟ علي گفت:

* اي رسول خدا! حيا مانع من مي شد. *


60945
نام: شهاب
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 11/29/2008 11:39:54 PM
کاربر مهمان
 
اَللّهمَّ صَلِّ عَلَي محمّدٍ و آلِ محمّدٍ و عَجِّل فَرَجَهُم.
60944
نام: شهاب
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 11/29/2008 11:37:37 PM
کاربر مهمان
 
نمي دانم علي صدايم را شنيد يا نه اما اين را خوب مي دانم كه اين سخن من پاسخي بود به آروزهاي بزرگ علي، آرزوي زندگي با سرور زنان هستي، آرزوي زندگي با كسي كه هنگام تولدش فرشتگان به يكديگر تبريك گفتند.

و نوري از او در تمام مكه ساطع شد و چشمه اي در بهشت با نام *تسنيم*، هديه ي خداوندي به اوست؛ آرزوي زندگي با فاطمه ي من.
تو را ترك كردم و با چهره ي گشاده كه ترجمان پاسخي شادي آفرين بود، نزد علي آمده و گفتم:

**علي! آيا چيزي براي ازدواج داري؟*

و او گفت:

*اي رسول خدا! پدر و مادرم فدايت. هيچ چيز از تو پوشيده نيست. تمام ثروت علي يك شمشير است و زره و شتري كه با آن نخل هاي تشنه را سيراب مي كند.*

فاطمه خاضعانه تر از هميشه گفت:

- پدر؛ اي رسول خوبي ها! پيش از اين گفته ام كه فقر عيب نيست اما به راستي علي با آن همه ي تلاش، دست هايش چرا چنين خالي بود؟
- دخترم! جيب هاي علي براي خدا پر مي شد و براي خدا خالي. بعدها خواهي ديد كه گاه خود گرسنه مي خوابد اما شكم هاي بسيار را سير مي كند. علي عرق ريزان زمين هاي مردم را آباد مي كرد، قنات مي كند و آبياري نخلستان ها را به عهده داشت اما مزد او به اندازه ي قوت لا يموت و لقمه اي براي زنده ماندن به خودش مي رسيد. علي تجلي گاه خصال پيامبران است.
فاطمه جان! پس بگذار بگويم كه:

*علي در نرم خويي به لوط شباهت دارد. زهد او به ايوب مي ماند و سخاوتش ابراهيم وار است و سليمان گونه در شكوه و سرور است و نيرومندي اش بسان داوود نبي است. *

حال خود، بگو مردي اين چنين را با كيسه ي زر و هميان چه كار؟!

- پدر! به يقين علي همان است كه شما مي بينيد و مي گوييد. او هر چه به دست مي آورد بين مسكينان و تهيدستان تقسيم مي كند.

علي را نخلستان هاي مدينه خوب تر مي شناسند. اگر چه دير زماني نيست كه مدينه او را ديده است، اما همين دو سال بس است براي مدينه ي آباد كه علي را بشناسد.

- آري فاطمه جان! علي بود و شمشير و زره و شترش و تو مي داني كه يك مرد، آن هم مسلمان و در كنار يهوديان بدخواه و دشمن قسم خورده اي چون قريش كه در انتظار انتقام *بدر* بودند، حتماً به شمشير نياز دارد و از سوي ديگر وقتي همسري را به خانه ي آورد بايد وسيله اي براي كسب معاش داشته باشد و شتر علي براي او چنين بود. از اين رو گفتم زره اش را بفروشد و بهاي آن را نزد من آورد. علي زره را به چهارصد درهم نقره فروخت و به عنوان مهريه ي تو، دختر بهشتي من در اختيار پدرت گذاشت.

*راستي اين را هم بگويم كه در آن عقد آسماني خداوند مهريه ي تو را يك چهارم دنيا، بهشت و جهنم قرار داد كه دشمنان تو در جهنم جاي خواهند گرفت و دوستان و شيفتگان تو در بهشت.*


60943
نام: شهاب
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 11/29/2008 11:30:41 PM
کاربر مهمان
 
اَللّهمَّ صَلِّ عَلَي محمّدٍ و آلِ محمّدٍ و عَجِّل فَرَجَهُم.

<<ابتدا <قبلی 6101 6100 6099 6098 6097 6096 6095 6094 6093 6092 6091 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=6096&mode=print