هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
60942
نام: شهاب
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 11/29/2008 11:29:40 PM
کاربر مهمان
 
با گفتن اين سخنان، گويي علي كوه احد را با آن قامت برافراشته، از شانه ي خود برداشته بود، آرام شد و بي قرارانه در انتظار پاسخ ماند.

من كه پيش از آمدنش از عقد آسماني شما خبر داشتم، خرسند شدم اما او را گفتم كه قدري بنشيند تا پاسخ را از تو بشنويم.

عزيز بابا! راه زندگي تو را بايد خود، با دستان و انديشه ي خود انتخاب كني. من امانتداري بودم كه در پي جوانمردي مي گشتم تا اين بزرگ امانت الهي را به او سپرم و از پشت پنجره ي دلم خوشبختي آن را تماشا كنم.

قلب علي در سينه اش بي تابي مي كرد و اين را مي شد از انتظار مبهمي كه در پشت نگاهش خانه ي كرده بود، فهميد.

يادت هست دخترم؟! آمدم نزد تو. صورتت مهتابي تر از هميشه و نوراني تر از هر روز به پدر مي نمود. با احترام پيش پاي پدرت ايستادي و بعد هر دو نشستيم. روز خوبي بود آن روز! اين حرف هايي كه من آن روز به تو زدم بايد يك مادر به دخترش بگويد. اين لحظات را زنان كه قهرمان عاطفه هستند خوب مي شناسند. مادرها بهتر مي دانند در دل دخترانشان چه مي گذرد. آنها خود، اين لحظه ها را تجربه كرده اند و مي دانند از كجا آغاز كنند و به كجا ختم. اصلاً، زبان دخترك هايشان را مادران بهتر از پدرها مي دانند.

آه، آه، اما خديجه سايه ي سنگين داغش و جاي خالي اش هميشه و در هر لحظه مرا مي سوزاند و مي گرياند. آن روز بغض پدرانه ام را در گلو پنهان كردم و گفتم:

*دخترم؛ فاطمه جان! علي پسر ابوطالب به خواستگاري تو آمده. تو او را مي شناسي، خوب هم مي شناسي. او خيلي مرد است و در تمامي آزمون ها سر بلند بوده است. نيتش بر ما معلوم است، شجاعتش را از ابتداي بعثت تا شب هجرت و در نبرد بدر ديده اي. او فقط يك عيب دارد و آن اينكه نسبت به خواستگاران پيشين تو فقير است. دخترم! آيا اجازه مي دهي تو را به عقد او در آورم؟!*

ساكت ماندي و مثل هميشه با حيا و شرم، تنها و تنها سكوتت را به پدر هديه كردي. مي دانستم كه اگر راضي نبودي مثل قبلا که اینگونه شده بود ، حرفي مي زدي. پس حال كه سكوت مي كني، آهنگ رضايتت از پشت اين سكوت به گوش مي رسد.

محمد تو را بزرگ كرده دخترم! چشم هايت و لب هاي فرو بسته ات او را بس است تا بفهمد چه مي خواهي، چه مي گويي و چه در دل داري. هنوز از تو جدا نشده بود تا خبر را به علي دهم كه زير لب گفتي:

*فقر عيب نيست، بابا!*

سكوت زيبايي بين من و تو نقش بست. نمي داني در دل بابا چه خبر بود با ديدن روي چون ماهتاب تو و شنيدن سرايش دل پاك و نجواي نجيبانه ات. از جاي برخاستم و گفتم:

*سكوت، نشان رضايت اوست.*


60941
نام: شهاب
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 11/29/2008 11:24:33 PM
کاربر مهمان
 
اَللّهمَّ صَلِّ عَلَي محمّدٍ و آلِ محمّدٍ و عَجِّل فَرَجَهُم.

60940
نام: شهاب
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 11/29/2008 11:23:04 PM
کاربر مهمان
 
مي بيني؟! جنگاوري چنان شجاع كه در ميدان نبرد يكه تاز است، چنين در معركه ي عشق و محبت، آرام و بي صداست!

مي توانست برايم رجز بخواند و بگويد كه پسر فاطمه دختر اسد است، همان ميهمان سه روزه ي خانه ي خدا، و پسر ابوطالب، پير راستين قريش. مي توانست از *شب خوابيده در بسترم* بگويد، از سنگهايي كه در طايف با سر صورتش آشنا مي شدند و سرش را مي شكستند، از بدر و برق شمشيرش و از...

آري مي توانست همه ي اينها را به رخ محمد بكشد اما او جوانمردتر از اين حرف ها بود. نگاه عصمت آميزش را به شانه ي چپ پدرت دوخت تا چشم هاي من كلمات را در دهان او نشكنند و برق احساسش در چشم هاي من گم نشوند و بتواند آنچه در سينه و انديشه دارد بر دايره بريزد. با همان حالت وصف ناشدني گفت:

*اي پيامبر خدا! پدر و مادرم فدايت باد. من در خانه ات بزرگ شدم و با مهر تو پرورش يافتم. نيكوتر از پدر و مادرم در تربيت من كوشيدي و از فيض وجودت هدايتم نمودي. اي پيامبر خدا! سوگند به خداوند كه اندوخته ي دنيا و آخرت من تويي.*

پلك هاي علي باز سنگين شده و به سوي جاذبه ي زمين كشيده شدند. لحظه اي ديگر و سكوتي ديگر. هنوز اين جمله اش كه

*دنيا و آخرت من تويي*

در گوشم طنين مي اندازد و در لايه هاي پيچ در پيچ حافظه ام مانده است. او چه مي گفت؟!
راستي كه ايمان و باورهاي آسماني اش را زيباتر از اين نمي توانست بيان كند. عجيب مرد فصيحي است اين علي و عجيب وسعتي دارد دلش!

*فاطمه ي من! علي، جان من است، او شبيه محمد است.*

خلاصه بار ديگر لب هايش شكفت و اين بار با قدرت بيشتري بعد از پا به پا شدن و صاف كردن سينه اش و به خيال خودش پوشاندن صورتي كه مثل گلهاي باغ هاي مدينه به سرخي مي زد، گفت:

*اي پيامبر خدا! اكنون هنگام آن رسيده كه علي تشكيل خانواده دهد تا با همسرش انس گيرد. اگر... اگر مصلحت باشد و فاطمه را به عقد من در آوري سعادت بزرگي نصيب من خواهد شد.*

60939
نام: حسن
شهر: خمین
تاریخ: 11/29/2008 11:19:18 PM
کاربر مهمان
  چقدر بده وقتی کاری کردی و دیگه راه برگشتی نیست خدا خودش کمک کنه انشا الله مارو راهنمایی کنه و مارو عاقبت به خیر کنه
60938
نام: شهاب
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 11/29/2008 11:18:06 PM
کاربر مهمان
 

اَللّهمَّ صَلِّ عَلَي محمّدٍ و آلِ محمّدٍ و عَجِّل فَرَجَهُم.


60937
نام: شهاب
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 11/29/2008 11:16:06 PM
کاربر مهمان
 
علي با آن قامت ميانه ، ابروان پيوسته و چشمهاي سياه و درشتش و چهره اي كه به زيبايي ماه شب چهارده بود روشن تر از مهتاب، صادق تر از آفتاب و به آرامش آبي دريا به من نزديك و نزديكتر مي شد با محاسن پر پشت و انبوه و گيسواني بلند و شبرنگ كه از اطراف سر بر شانه هايش افشان بود. مي بيني كه علي، چهار شانه با استخوان هاي نرم و قابل انعطاف و زيباست دخترم! او با اينكه چهار شانه است و درشت اندام اما ساق پاهايش باريك است مثل شير، آخر او *اسدالله* است.

شرم، هميشه در درياي چشمان علي موج مي زند اما آن روز شرم علي معناي زيبايي داشت. وقتي آمد سلام كرد و نشست ولي هيچ نگفت. سرش را به زير انداخت و ساكت ماند.
من نيز سكوت را بهتر ديدم. لحظه اي بين من و علي حريري از سكوت آميخته با شرم بود. هميشه گفته ام كه اگر كسي مي خواهد حلم ابراهيم، حكمت نوح و زيبايي يوسف را بنگرد به علي بن ابي طالب نگاه كند. او همه ي اين صفات را دارد.

علي هميشه شكستن سكوت را به من وا مي گذارد. او در برابر من نه سكوت شكن است و نه خط شكن. هرگز جنگي را آغاز نكرد اما وقتي ديگري آغازگر جنگ بود چون شير به ميدان مي رفت. آن روز هم آن قدر نگفت و نگفت تا من لب وا كردم كه:

*علي جان! گويا براي خواسته اي نزد من آمده اي كه چنين عرق شرم بر چهره ات نشسته است؟ حاجت خود را بگو و بدان كه پذيرفته مي شود، پسر عمو!*

عرق چونان قطره هاي شبنمي كه صبحگاهان بر گلبرگ هاي گل هاي بهاري مي نشيند، بر پيشاني او مي درخشيد. پلك هايش كه تا آن لحظه به زمين افتاده بود آرام آرام از چشمهاي درشت و خسته اش پرده برداشت. نقش شراره هاي شرم بر گونه هايش ديدني بود.

جزء جزء نگاهش به آرامي بر چهره ام نشست و من محو سير چشمان حيدري اش بودم.


60936
نام: شهاب
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 11/29/2008 11:12:21 PM
کاربر مهمان
 
اَللّهمَّ صَلِّ عَلَي محمّدٍ و آلِ محمّدٍ و عَجِّل فَرَجَهُم.

60935
نام: شهاب
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 11/29/2008 11:10:58 PM
کاربر مهمان
 
- آري دخترم! روزي نشسته بودم. فرشته اي با بيست و چهار صورت داخل شد و گفت:
*اي محمد! خداي عز و جل مرا فرستاد تا نور را با نور تزويج كنم.*

گفتم: چه كسي را با چه كسي؟!

گفت: *فاطمه را با علي.*

با شنيدن اين خبر برق شادي از چشمان من جست. تو مي داني دخترم! مي داني كه علي چقدر براي من عزيز است. مي داني كه بين من و علي پيوندي است كه از خلقت نوري ما آغاز شد و هرگز پاياني نخواهد داشت. از ابتدا هم هر چه پيش تر مي رفتيم ارتباط و پيوند ما بيش تر مي شد و اينك علي بنا بود محرم ترين مرد خانه ي تو باشد، خانه ي تو، خانه ي من است فاطمه جان! ما اهل يك بيت هستيم؛ من، تو و علي و ذريه ي شما دو نفر.

آخر تو بگو فاطمه جان! امانت به اين بزرگي، دختري كه بهشت مجسم است، دختري كه هديه ي معراج است را به كه بسپارم جز علي؟!

همين چند روز پيش بود كه عده اي از بزرگان قريش آمدند و گفتند:

چرا فاطمه را با مهريه ي كم به ازدواج علي در آوردي و به ما پاسخ منفي دادي؟

و من در پاسخ آنها گفتم:

*فاطمه را من تزويج نكردم او را خداوند در سدرةالمنتهي به ازدواج علي در آورد و به درخت سدره گفت تا هر چه از مرواريد و گوهر و مرجان دارد نثار فاطمه و علي، اين عروس و داماد آسماني، كند. وقتي اين گوهرها و مرواريدها به سر فاطمه و علي ريخته شد حورالعين ها با شتاب آنها را جمع مي كردند و با افتخار مي گفتند كه اينها نثار فاطمه و علي است.*

بارها گفته ام و بار ديگر مي گويم كه تو را خدا در آسمانها به عقد علي در آورد. و به ملائكه فرمود تا بهشت را زينت دهند و خداوند، خود متولي عقد شما و عاقد شما در آسمان بود. خطبه ي عقد آسماني شما را خداوند متعال خواند. اين افتخار آميز نيست دخترم؟!

- چرا پدر! و هر چه افتخار هست از عظمت و مقام والاي شماست و علي.

- مي داني فاطمه جان! خداوند همان گونه كه آدم و حوا را خود، به ازدواج در آورد و عاقد آنها بود تو و علي را هم تزويج كرد. به هر حال بعد از شنيدن خبر عقد شما در آسمان، منتظر آمدن علي بودم تا در زمين هم عقدي آسماني و پاك بر پا كنيم؛ به همان پاكي و با همان صداقت و شرافت. تا اينكه علي آمد.

آن روز علي در نخلستان يكي از انصار با شترش به آبكشي و آبياري نخل ها مشغول بود كه ابوبكر و عمر و سعد بن معاذ نزد او رفته پيشنهاد خواستگاري از تو را داده بودند. علي هم از كارش دست كشيده بود و پس از شستشوي دست و پايش، عباي تميزي بر دوش انداخت و نزد من آمد. ورود او در آن روز ديدني بود.

60934
نام: شهاب
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 11/29/2008 11:04:00 PM
کاربر مهمان
 

اَللّهمَّ صَلِّ عَلَي محمّدٍ و آلِ محمّدٍ و عَجِّل فَرَجَهُم.

60933
نام: شهاب
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 11/29/2008 11:02:44 PM
کاربر مهمان
  نور نگاه فاطمه، پري وارانه بر ديوارهاي اتاق ساده و گلي مي پاشد و در حالي كه چهره اش از هرم حيا گلگون شده سر به زير انداخته و مي گويد:

- پدر! فاطمه تكه اي از وجود پدرش است. ذره اي از خوبي هاي اوست. من كاري نكردم كه قابل ستايش باشد.

-نه دخترم، نه اين چنين مگو كه من بيش از تو مي شناسمت عزيزم!. اگر تو دختر من هستي و وارث خلقم و خوبي هايت را از من مي داني به پدرت بگو آيا پسر نوج تكه اي از وجود پدر نبود، آيا وارث خوبي هاي آن نبي صالح و شايسته نبود؟!

نمي دانم چرا ناگهان به ياد روزهاي قبل از ازدواج تو افتادم. پيش از علي، ابوبكر و عمر و عبدالرحمن بن عوف و ديگر بزرگان و ثروتمندان براي خواستگاري تو نزد من آمدند و من بعضي از آنها را گفتم كه در انتظار حكم الهي هستم. و به برخي ديگر مي گفتم: *فاطمه هنوز كوچك است* و نمي دانستم حتي اگر از تو بپرسم به اين پيوند رضايت نخواهي داد. منتظر فرمان الهي بودم. مگر نه اينكه خميره ي وجود تو با مانده اي آسماني شكل گرفت؟! مگر نه اينكه هنگام تولد تو، زنان قريش به مادرت پشت كردند و زنان آسماني و بهشتي قابله ي تو بودند و مگر نه آن كه نام تو از آسمان نازل شد؟! خوب دخترم! ازدواج تو هم كم از جريانهاي قبلي نبوده و نيست. پس خدا، خود تو را به ازدواج آن كه اراده كرده است در مي آورد. اين باور محمد است دخترم! مي دانم كه تو هم غير اين باور را نداري.
بد نيست بگويم كه حتي عبدالرحمن پسر عوف روزي به من گفت:

اگر فاطمه را به عقد من در آوري حاضرم اموال فراواني را در راهش خرج كنم و مهريه ي زيادي در نظر گيرم.

فاطمه جان! تا آن روز هيچ گاه اين قدر خشمگين و ناراحت نشده بودم. او مي خواست فاطمه ي مرا با پول و مهريه ي سنگين بخرد. مگر مي شود يك قطعه از آسمان را به اين سكه هاي بي ارزش زميني فروخت. عجيب مردمي هستند اين شيفتگان پول و ثروت! وقتي سخنش تمام شد مشتي سنگريزه به سوي او پرتاب كردم و خشمگنانه فرياد كشيدم:

*تو مي خواهي با پول، ازدواج فاطمه ام را به من تحميل كني؟!*

فاطمه كه ديدن چهره ي خشمگين و ناراحت پيامبر برايش سخت بود در حالي كه به رسول خدا حق مي داد، آرام و مهربان گفت:

- اي رسول خدا و برگزيده ي آدميان! آيا از آسمان در مورد پيوند من و علي خبري آمد؟!


<<ابتدا <قبلی 6100 6099 6098 6097 6096 6095 6094 6093 6092 6091 6090 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=6095&mode=print