هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
60612
نام: فریال
شهر: تهران
تاریخ: 11/22/2008 10:19:44 AM
کاربر مهمان
  دوست گرامی حنانه خانوم ازقم سلام وعرض ادب:ازشعرقشنگتون که چندروزپیش ثبت کردیدممنونم.ازتاخیرپیش امده درپاسخگویی به شمادوست عزیزعذرمی خوام..مشکلی پیش امده بودکه بالطف خداوندبه خیرگذشت امیدوارم موفق باشیدوماراازدعای خیرتان بی نصیب نگذارید...(خداجونم دوست دارم تنهام نذار)
60611
نام: فریال
شهر: تهران
تاریخ: 11/22/2008 9:59:50 AM
کاربر مهمان
  صدوده گرامی لطف کنیداسم منوهم دراین ختم ثبت کنید
60610
نام: khosrow
شهر: Cupertino, California
تاریخ: 11/22/2008 9:56:37 AM
کاربر مهمان
  ba arze salam agha. be haghe mazloomitan, va behaghe gharibitoon, in gharibi sakht ra bar ma asan farma. madare bozogvaram ra baramoon negah bedar va eishan ra salamat va hamisheh sayeh ash ra balaye sareman basheh. agha dobareh ghesmat kon keh betoonam madaram ra biyaram ziyaratetoon. agha delam baratoon tangeh, be haghe delshekastegan, va dele shekasteh kodetan dele shekasteh mara bebinied va gereftarha ra azad koind, narahat ha rakhosh hal marizhara shafa va morade dele ma ra ata koniedf
60609
نام: علی حسن
شهر: تهران
تاریخ: 11/22/2008 9:51:03 AM
کاربر مهمان
  (ادامه پیام قبلی)
هنوز سرش پايين بود. رويش نمي‌شد توي چشم‌هاي فرمانده نگاه کند، اما دستان فرمانده، داشت آرامش مي‌کرد. انگار نه انگار که او سرباز بود و مرد مقابلش، فرمانده. صداي تکبير و صلوات، آن دو تا را از هم جدا کرد. آقا گل بود که تکبير مي‌گفت. هر دو به کوب تا بالاي خاکريز دويدند. حاج عبدالله و آقا مهدي صلوات مي‌فرستادند و با سرعت بيشتري، خاک‌ها را کنار مي‌زدند. پلاکي را پيدا کرده بودند و احتمالا دنبال جنازه شهيد بودند. استخواني، تکه پيراهني، کارتي، چيزي که بشود ضميمه پلاک کرد. دلش را کسي انگار چنگ مي‌زد. پنچه‌هايش را در خاک فرو کرده بود و لب‌هايش را به هم مي‌فشرد. طاقت ديدن نداشت ولي ميخ‌کوب مانده بود. نيرويي عجيب، او را همانجا کاشته بود. حاج عبدالله يک انگشتر را هم از لاي خاک‌ها بيرون ‌کشيد و آن را بالا گرفت. تازه همان موقع بود که بالاي خاکريز دو نفر را ديد. انگشتر و پلاک را با خوشحالي تکان داد و فرياد زد:

هنوز سرش پايين بود. رويش نمي‌شد توي چشم‌هاي فرمانده نگاه کند، اما دستان فرمانده، داشت آرامش مي‌کرد. انگار نه انگار که او سرباز بود و مرد مقابلش، فرمانده. صداي تکبير و صلوات، آن دو تا را از هم جدا کرد. آقا گل بود که تکبير مي‌گفت. هر دو به کوب تا بالاي خاکريز دويدند. حاج عبدالله و آقا مهدي صلوات مي‌فرستادند و با سرعت بيشتري، خاک‌ها را کنار مي‌زدند. پلاکي را پيدا کرده بودند و احتمالا دنبال جنازه شهيد بودند. استخواني، تکه پيراهني، کارتي، چيزي که بشود ضميمه پلاک کرد. دلش را کسي انگار چنگ مي‌زد. پنچه‌هايش را در خاک فرو کرده بود و لب‌هايش را به هم مي‌فشرد. طاقت ديدن نداشت ولي ميخ‌کوب مانده بود. نيرويي عجيب، او را همانجا کاشته بود. حاج عبدالله يک انگشتر را هم از لاي خاک‌ها بيرون ‌کشيد و آن را بالا گرفت. تازه همان موقع بود که بالاي خاکريز دو نفر را ديد. انگشتر و پلاک را با خوشحالي تکان داد و فرياد زد:
- نگفتم امروز يه خبرايي هست؟ آقا گل خواب ديده بود...

حرف حاجي او را از خاکريز کند. از بالاي خاکريز. سکندري خورد و چند بار غلتيد و آمد پايين. پايين رفتنش را از فرمانده اجازه نگرفت. فرمانده هم به دنبالش رفت:

- مجيدي! وايستا! بهت مي‌گم وايستا! الان هر دومون مي‌ريم هوا. مجيدي! يک هفته اضافه خدمت براي...

بعد فرمانده يادش افتاد که مجيدي اين روزها عاشق اضافه خدمت است. ديگر هر دو به لودر رسيده بودند. هيچ‌چيز را نمي‌‌ديد جز انگشتر توي دستان حاجي را هر چقدر نزديک‌تر مي‌شد، همان نيروي عجيب مطمئن‌ترش مي‌کرد...

***

- مادر! اين انگشتر باباست؟
- نه مادر، ولي باباتم عين همينو داشت. سوغات از مشهد آورده بود.

- آخه اينکه مردانه است.

بابات از هرچي که خوشش مي‌اومد، دو تا مي‌خريد. يکي براي من، يکي براي خودش. ديگه کار نداشت مردانه است يا زنانه...

***

انگشتر روي دستان حاج عبدالله بالا رفته بود. زنگ و خاک رويش را که برمي‌داشتند، مي‌شد عين انگشتر مادر. آقا مهدي شماره پلاک را داشت پشت بي‌سيم مي‌گفت. همه چيز سريع شده بود. همه انگار عجله داشتند تا شهيد را شناسايي کنند. رفت لبه گودال. دستش را دراز کرد و انگشتر را از بالاي دستان حاجي ربود و گذاشت روي چشمانش... آقا گل از پشت فرمان، پريد پايين... آخه، پيرمرد، همين صحنه را در خواب ديده بود...

تبیان-امتداد-سيده زهرا برقعي
60608
نام: علی حسن
شهر: تهران
تاریخ: 11/22/2008 9:48:57 AM
کاربر مهمان
  اما او از اين کارها بلد نبود .بلد نبود داد و هوار کند، بلد نبود حتي بلند صحبت کند. مي‌دانست دوره سربازي‌اش که اينجا تمام شود، بايد برگردد پيش مادر و مريم. نگاهش را روي کل دشت گرداند. مثل پسر بچه‌هايي که از بابايشان، يک سيلي محکم خورده‌اند، نگاه مي‌کرد. ده روز ديگر کار تمام بود. برگه پايان خدمت را مي‌‌دادند دستش. بيچاره حتي بلد نبود اضافه خدمت براي خودش جور کند، همه‌اش پاداش و ارتقا. لجش از خودش درآمده بود. ياد حرف آخرش افتاد که به مريم گفته بود:
- مريمي جونم! نگران نباش مگه داداشت مرده. بالاخره يکي از همين روزا، بابا رو مياره...

بند پوتين‌هايش را محکم گره زده بود. يک‌دفعه از پشت سرش، يکي يقه‌اش را کشيد و بالا آورد. ترسيد و برگشت و روي خاکريز نشست. فرمانده بود. با تعجب و عصبانيت گفت:

- مجيدي! تو ديگه چرا؟ از تو بعيده صدبار گفتم اين طرف ممنوعه...

سرش را پايين انداخت. از خاکريز سر خورد و ايستاد. اشک داشت مي جوشيد. مثل بچه‌هايي که بعد از خوردن سيلي از بابا، جلوي بقيه خجالت مي‌کشند. حال و روزش را فرمانده مي‌دانست.

- چند روز از خدمتت مونده؟

فکش مي‌لرزيد. ياد پرچم بزرگي افتاد که مريم، همه ماژيکش را خرج نقاشي کردن آن کرده بود تا وقتي بابا مي‌آيد، کنار عکس بابا بچسباند.

- ده روز آقا!

بعد يکهو بغضش ترکيد. کم آورده بود. زانوهايش مي‌لرزيد:
- آقا تورو خدا! ما حاضريم بيشترم بمونيم‌ها! اصلا اضافه خدمت همه را بديد به ما. به خدا راضي‌ايم. آقا! همش از اون بالاي اتاقک نگهباني،نگامون زير بيل لودره. همش مي‌گيم ديگه اين دفعه... به خدا اگه سربازيمون رو مي‌انداختن بالاي کوه اورست و مي‌گفتين روزي ده بار بايد بري بالا و بياي پايين، برامون راحت‌تر از نگهباني دادن توي شلمچه بود. فرمانده آرام بازوهايش را گرفت و تکان داد.

- اميدت به خدا باشه مجيدي!

هنوز سرش پايين بود...

(ادامه در پیام بعدی)
60607
نام: بنده خدا
شهر: ارومیه
تاریخ: 11/22/2008 9:42:45 AM
کاربر مهمان
  تاحالا به هر کی دل بستم دیدم عاشق یکی دیگست دیگه هیچوقت عاشق نمیشم
60606
نام: چه فرقی میکنه
شهر: هیچ جا
تاریخ: 11/22/2008 9:31:41 AM
کاربر مهمان
  سلام علیکم جمیعا

مریم خانم در انتظار بهاران تا آنجا که اطلاع دارم و طبق فرمایش خود گل نرگس گرامی امکان حضور هر روز را در حرف دل ندارند در صورت امکان زحمت بکشید و ثبت ختم ها را به عهده بگیرید و با گل نرگس عزیز همراه شوید.
از لطف شما بسیار ممنون و سپاسگذارم انشالله که حوائج قلبیتان برآورده به خیر گردد.

ایمان گرامی انشالله که رفع دلگرفتگی شده باشد.

خدایا به آبروی همه آبرودارا آبروی مسلمین را مریز و ما را در پناه خود قرار ده چرا که جز تو پناهنده ای نیست.

مادری گرفتار برای فرزندش التماس دعا دارد . از دعای خیر فراموششان نسازید انشالله.

دوستانی که در مورد ختم سوال فرموده بودند این ختم چهل روز میباشد و روزی یک عدد زیارت عاشورا و یک دعای علقمه باید تلاوت شود .

دوست گرامی باران محترم استفاده کنیم از مطالبتون انشالله.

سبکبار جان صلواتی مخصوص برای مادری گرفتار.

خروش بزرگوارم در سقاخونه باصفات شمعی برای رفع گرفتاری مادری گرفتار روشن کن.

یا علی و یا فاطمه
60605
نام: ایمان
شهر: توکل به خدا
تاریخ: 11/22/2008 9:17:49 AM
کاربر مهمان
  سلام به آقا سید بزرگوار حرف دل

سلام به دوستان و همراهان حرف دل

سلام به چه فرقی می کنه بزرگوار

سلام به آقا شهاب گرامی

سلام به سبکبار گرامی

سلام به یکایک دوستان و همراهان عزیز

دوست گرامی زحمت بکشید یک دوره ختم زیارت عاشورا و دعای علقمه را هم به نام حقیر ثبت فرمائید.

یاعلی
60604
نام: ایمان
شهر: توکل به خدا
تاریخ: 11/22/2008 9:09:24 AM
کاربر مهمان
  هر جا که شدم،

کعبه و بتخانه تو بودی

هر در که زدم

صاحب کاشانه تو بودی

در مجلس اهل دل و در محفل زهاد

ذوق سخن و گرمی افسانه تو بودی

هر چند درین میکده دیدیم و شنیدیم

مستی و خمار و می و پیمانه تو بودی

غوغای خرد در سر سر گشته تو کردی

سودای جنون در دل دیوانه تو بودی

از هر قدحی باده ی مستانه تو دادی

در هر صدفی گوهر یکدانه تو بودی

در مسجد زاهد، سخن زهد تو گفتی

در دیر مغان نعره ی مستانه تو بودی


60603
نام: انسیه
شهر: تنهایی وناامیدی وانتظار
تاریخ: 11/22/2008 8:50:35 AM
کاربر مهمان
  بازم سلام!
صدوده عزیزلطفااسم مراهم دراین ختم بنوسیدو اگر ساعت وروزمشخصی داردانراهم بی زحمت بفرمایید.
بینهایت ممنون!
<<ابتدا <قبلی 6067 6066 6065 6064 6063 6062 6061 6060 6059 6058 6057 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=6062&mode=print