اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 60292 |
نام:
چه فرقی میکنه
شهر:
هیچ جا
تاریخ:
11/13/2008 12:20:33 PM
کاربر مهمان
|
دلشکسته گرامی توکل بر خدا کنید مومن بدانید که مصلحت شما در این است که اکنون از صابرین باشید پس صبر کنید و توکل خود را از خدای برنگیرید . یقین بدانید انشالله به حول و قوه الهی هر چه زودتر حاجت دلتان روا میگردد و غم از دلتان پر میکشد . بسیار ذکر علی بذکرالله تطمئن القلوب را بخوانید . انشالله که رفع میگردد.
اردیبهشت یزدان انشالله که لایقی و تا علی (ع) پیش خواهی رفت . کم سر میزنی بهمون مومن ؟
ایمان گرامی از لطفتون سپاسگذارم . بیمار مد نظر شمسی خانم هستند که معمولا در ختمها نیز شرکت میکنند ایشان از بیماری سرطان رنج میبرند . دعا بفرمائید خداوند طبق صلاحدید خودشان ایشان را به آرامش برسانند . انشالله.
سمیرا خانم استفاده میکنیم از مطالب و اشعار زیبایی که درج میفرمائید خدا انشالله خیر و برکت در دنیا و آخرت به شما عطا فرماید.
یا علی و یا فاطمه
|
|
| 60291 |
نام:
سمیرا
شهر:
بابل
تاریخ:
11/13/2008 11:31:53 AM
کاربر مهمان
|
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ...تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ...
تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم ...
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ...
تنهایی را دوست دارم زیرا....
در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد
|
|
| 60290 |
نام:
ایمان
شهر:
توکل به خدا
تاریخ:
11/13/2008 11:12:15 AM
کاربر مهمان
|
ادامه مطلب :
مشتعل نگاه داشته ايم.
تو چگونه،عاشقان خويش را در خواري رها مي كني ؟؟؟
تو ستمي را بر يك زن يهودي كه بر ذمه ي حكومتت مي زيست تاب نياوردي،ولي اكنون مسلمانان
را بر ذمه ي يهود ببين و ببين كه بر آنان چه مي گذرد..
اي صاحب آن بازو كه يك ضربه اش از عبادت دو جهان برتر است.
ضربه اي ديگر .......
و شما دو تن :
اي خواهر،اي برادر
اي شما كه به انسان بودن معني داديد و به آزادي ، جان
و به ايمان و اميد،ايمان و اميد ! و با مرگ شكوهمند خويش به حيات زندگي بخشيديد.
آري ،اي دوتن :از آن روز دردناك كه خيال نيز از تصورش مي هراسد ودل از دردش پاره مي شود
چشم هاي اين ملت از اشك خشك نشده است.
توده ي ما قرنهاست كه در غم شما و در عشق به شما مي گريد.
مگر نه عشق تنها با اشك سخن مي گويد؟؟
يك ملت در طول يك تاريخ در اندوه شما زجه مي كشد.
به جرم اين عشق تازيانه ها خورده وقتل عام ها ديده و شكنجه ها كشيده و هرگز براي يك لحظه
نام شما دو تن از لبش و ياد شما از خاطرش و آتش بيتاب عشق شما از قلبش نرفته است.
هر تازيانه اي كه از دژخيمي خورده است داغ مهر شما را بر پشت و پهلويش نقش كرده است.
اي زينب !!
اي زبان علي در كام ! با ملت خويش حرف بزن.
اي زن !!اي كه مردانگي در ركاب تو جوانمردي آموخت .
زنان ملت ما،اينان كه نام تو آتش عشق و درد بر جانشان مي افكند،به تو محتاجند.
بيش از همه وقت،جهل از يك سو به اسارت و ذلت شان كشانده وغرب از سويي ديگر به اسارت
پنهان و ذلت تازه شان مي كشاند و از خويش و از تو بيگانه شان مي سازد،
آنان را از استحمار كهنه و نو،از بندگي سنتهاي پوسيده و دعوتهاي عفن ، از ملعبه ي تعصب قديم
و تفنن جديد به نيروي فريادهايي كه بر سر يك شهر،
شهر قساوت و وحشت مي كوبيدي و پايه هاي يك قصر،قصر جنايت و قدرت را مي لرزاندي،
برآشوب، تا بر خويش بر آشوبند و تاروپود اين پرده هاي عنكبوت فريب را بردرند وتا در برابر
اين طوفان بر باد دهنده اي كه به وزيدن آغاز كرده است ايستادن را بياموزند و اين ماشين
هولناكي كه از او يك بازيچه ي جديد مي سازد، باز براي استحمار جديد، براي اغفال جديد، براي
پر كردن ايام فراغت و براي بلعيدن حريصانه ي آنچه سرمايه داري به بازار مي آورد و
براي لذت بخشيدن به هوس هاي كثيف بورژوازي و براي شورآفريدن به تالارها و خلوت هاي
بي شعور و بي روح اشرافيت جديد و براي سرگرمي زتدگي پوچ و بي هدف و سرد جامعه ي
رفاه، در هم بشكند.
و خود را از حرم هاي اسارت قديم و بازارهاي بي حرمت جديد به امامت تو نجات بخشند !!
اي زبان علي در كام ! اي رسالت حسين بر دوش ! اي كه از كربلا مي آيي و پيام شهيدان را در ميان
هياهوي هميشگي غداره بندان و جلادان، همچنان به گوش تاريخ مي رساني !
زينب، با ما سخن بگو...
مگو كه بر شما چه گذشت. مگو كه در آن صحراي سرخ چه ديدي. مگو كه جنايت آنجا تا به كجا رسيد.
مگو كه خداوند آنجا عزيزترين و پرشكوه ترين ارزشها و عظمت هايي را كه آفريده است، يكجا در
ساحل فرات وبر روي ريگزارهاي تفتيده ي بيابان تف، چگونه به نمايش آورد و بر فرشتگانش عرضه
كرد و بر انسان، تا بدانند كه چرا مي بايست بر آدم سجده كنند.
آري زينب، مگو كه در آنجا بر شما چه رفت، مگو كه دشمنانتان چه كردند و دوستانتان چه كردند.
آري اي پيامبر انقلاب حسين ! ما مي دانيم . ما همه را از تو شنيده ايم .تو پيام كربلا را ، پيام شهيدان را
|
|
| 60289 |
نام:
ایمان
شهر:
توکل به خدا
تاریخ:
11/13/2008 11:08:34 AM
کاربر مهمان
|
سلام به سید بزرگوار حرف دل آقا سید مرتضی
سلام به کلیه دوستان و یاران و همراهان حرف دل
سلام به چه فرقی می کنه بزرگوار . ممنون از زحمات شما خداوند اموات شما را هم بیامرزد و قرین رحمت نماید من هم برای اون بیمار بد حال شما بسیار دعا خوام کرد امیدوارم هر چه زودتر لباس عافیت و شفا برتن نمایند.
سلام به آقا شهاب گرامی عشق حسین ما را می کشاند تا کجا ؟ منتظر هستیم
سلام به دلشکسته گرامی از خرم آباد . یکی از دلائل پذیرش شما برای بقیع انتخاب شدنتان است پس شما پذیرفته هستین شک نکیند التماس دعا . دخترم همه ما گرفتاریم و دردمند و در حال جنگ و ستیز با مشکلات پس کو اون عرق ایرانی بودن خصوصا اگراز خرم آباد باشی ، لر بودن باید تحملت زیاد باشه . منتظر آرامشت هستم . التماس دعا
یاعلی
|
|
| 60288 |
نام:
فریال
شهر:
تهران
تاریخ:
11/13/2008 11:03:44 AM
کاربر مهمان
|
(حقیقت گمشده):دلم داره پرمی کشه برای این که حرم نورانی توروازنزدیک نزدیک ببینم...دیگه ازپشت شیشه ی تلویزیون نبینم...امروزهفتم اسفندهشتادوششه ومن قراره پنجم فروردین هشتادوهفت بیام پیشت...لحظه شماری وروزشماری می کنم برای این که زودترببینمت ولی باشنیدن یه خبرحسابی حالم گرفته شد..دلم خیلی گرفته اقاخیلی...گاهی اوقات به خودم میگم دیگه نرم پیش حرف دلیااخه باغشونوباحرفام خراب می کنم امابعددلم براشون تنگ میشه و... من نوزده سالمه وسعی کردم به اندازه نوزده سال صبورباشم ونذارم کسی ازحرفای دلم باخبربشه...ولی دیگه نمی تونم...ازهمه شنیدم که میگن:اقاخیلی مهربون ودلسوزه...پس اگه این طوره میخوام ازطریق این باغ حرفاموبهت بزنم وگوشه ای اززندگی خودم روبرات تعریف کنم تاشایدکمی ازاون اشوب های دلم کم بشه... : "یک ماه بعدازازدواج پدرومادرم مادرم به طورناخواسته حامله میشن وبعدازتحمل نه ماه سختی بچه ای معصوم وقشنگ به دنیاامدکه اسمشومحمدرضاگذاشتن واین طورشدکه برادرمن به دنیاامدومنتظریک اتحان سخت برای تمام عمرش شد...یک سال ونیم باارامش گذشت...وقتی دوساله شدچیزی دربرادرم عجیب به نظرمی رسید...اینکه اون هنوزنمی تونست هیچ حرفی بزنه...وهیچ ارتباطی هم برقرارنمی کرد.اونوپیش دکترکودکان بردندواونها گفتند:خ.ب میشه مشکلی نیست.اماازاونجاکه مادرمن به این موضوع مشکوک شده بودبه پزشک های دیگری نیزنشونش دادتااین که یکی ازپزشک هاتشخیص دادکه اون مریضه....مریضی ای که ازشنیدن اسمش متنفرم...اتیسم......همون بیماری ای که به خاطرش برادرم ازخیلی چیزهامحروم شد...ازحرف زدن-ازارتباط برقرارکردن بادیگران-تفریح هایی که یه بچه دوست داره انجام بده...اون درواقع اززندگی کردن محروم شد...کلاس های گفتاردرمانی-یادگیری های عملی و...ویک سری نرمش هایی روانجام میدادبرای این که کمی بامحیط بیرون ازخودش اشنابشه روانجام می دادولی هیچ کدومشون موثرنبودوبرادرمن روزبه روز بیشترتوخودش می رفت وارتباطش بابیرون کمترمیشد...تاالان که بیست وسه سالشه ولی مثل یه بجه بایددائم مواظبش باشیم که کارخطرناکی انجام نده...الان باتنهاکسی که خیلی راحته وحرفاشوگوش می کنه وخیلی دوسش داره منم(اینم حکمت خداست)...واین برای من خیلی عجیبه که خدااین قدراونوبه من نزدیک کردشایدم به خاطراین بودکه می دونست چه قدرتنهام...وقتی کوچیکتربودم(زیردوازده سال)همیشه برادرم رومی زدم اونم که هیچی نمی گفت...دعواش می کردم وکارایی بهش می گفتم انجام بده که می دونستم ازپسش برنمیومد..ازاین که اشکاشومی دیدم دلم خنک میشدازاین که گریه می کردولی نمی تونست حرفی بزنه بااین ازته دل بدجری دلم می سوخت ولی همیشه یه چیزی بهم میگفت تامی تونی دعواش کن....ولی حالاهرکس کمترازگل به اون بگه بدجوری باهاش برخوردمی کنم.من برادرموخیلی دوست دارم طوری که بدون اون نمی تونم زندگی کنم امامشکل برادرم روی خیلی ازمسائل روحی من تاثیرگذاشته:زودرنج-حساس-ودرگل اززیادی احساسات شدم مثل بچه که تموم کاراش بچگانست.من تواون زمانی که همه به فکرشیطنت وبازی هستن یه بچه ی خیلی اروم ومنزوی بودم طوری که معلمای مهدومدرسم اینودائم می گفتن من ازبچگیهام چیزی نفهمیدم جزاین که همش می دویدیم برای این که برادرم بهبودپیداکنه وبهبودی هم حاصل نمیشد...من توچنین محیطی بزرگ شدم وخاطراتی ازاون زمانهادارم که هروقت به یادم میاد جزناراحتی چیزی برام نمی مونه اخه برادرمن غیرازاین بیماری صرع هم داره که واقعاوحشتناکه درواقع دردناکه...کاش میشدهمه ی این هاتنهایه خواب باشه...اماچی کارکنم که نیس
|
|
| 60287 |
نام:
اردیبهشت
شهر:
بهارستان یزدان
تاریخ:
11/13/2008 10:58:22 AM
کاربر مهمان
|
منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و شکر اندرش مزید نعمت
هر نفسی که فرو می رود در کمال آرامش باز همی گردد به هوا و این هوای پاک را آلوده همی کنیم به نفس نفس ناپاک خویشتن .
سلام همی
شکر ایزد تعالی عزه ذکره که همی هستیم در خدمت اهل دلان نیکو پندار ، نکو گفتار و نگو نکردار .
ای میم ای استاد خوشمان همی آید که همی هستید و هنوز همی برفته اید باشد که اینگونه همی مانید به ماندن که به زه رفتن همی باشد .
ای چه فرقی می کنه ای خوب ، شکر ایزد تعالی که به یادمان همی استید باشید که خدای تعالی عاقبت شما را نیکو همی کناد و در زمره ی نیکان قرارتان همی دهاد.
ای دگر دوستان ، ای خوبان ، ای نیکو صفتان اهل دلی ،از برایتان از خدای تعالی عزه ذکره نیکی همی خواهیم و شما هم بالعکس دعایمان کنید سخت از ته دل .
ای امیدوار، ای خوب ، ای بی ریا هیچ احوال ما نه همی پرسی ، دلمان ختم همی خواهد ، دست به کار همی گردید ای نیکو بشر!
ای احسان ، ای نیکو خصال در دیار غربت،ای همیشه ایرانی و ای مومن باز همی گوی از علی و اولاد علی که نیک و سخت بر دلمان همی نشیناد.
یا علی با علی تا اعلی (واقعا با علی میشه تا اعلی رفت اگه لایق باشیم)
|
|
| 60286 |
نام:
دلشکسته
شهر:
از شهر مردمان بی رحم و بی وجدان
تاریخ:
11/13/2008 10:13:59 AM
کاربر مهمان
|
یاهو
رویاهای دور و دراز را وصله میزنم
شاید روزی به واقعیت لبخند بزنند
با قلب سرکشم چه کنم؟ که درست مثل ماهی
توی سینه ام گردش می کند
ماهی ای که شیطانی های مکررش اجازه نمی دهد
به رویاهای وصله دار فکر کنم
او هم شاید رویاهای خودش را دارد
رویاهایی که عمرشان
به اندازه حباب های توی تنگش است...
سلام به آقا سیدواهل دلی های عزیز
چه فرقی میکنه گرامی از لطفتون نهایت تشکر رو دارم.اما ای کاش مشکل من طوری بود که میشد به دست خاکیان حل بشه،کلید من دست افلاکیانه که نمیدونم چطوری دیگه ازشون بخوام که نگام کنن.به هر راهی که عقل ناقص خودم گفته و یا حتی راه حل هایی که اطرافیان گفتند رفتم جواب نگرفتم.هر چی توسل کردم،هرچی در خونه خدا و عزیزاشو زدم جواب نگرفتم.انگار خدا دیگه ولم کرده.راستی راستی داره باورم میشه که دیگه تنهام.میدونم دل خودم خیلی گنه کاره واسه همینم از هرکی که فکر میکردم شاید خدا اونو بیشتر دوست داشته باشه خواستم که دعام کنه شاید خدا به خاطر اونا به حال من نظری کنه،ولی وقتی عزیزتریناشو معصوماشو واسطه می کنم اما جوابمو نمی ده دیگه چه برسه به بقیه آدما.دیگه نمیدونم چه کنم.از شما ممنون که دوست دارید به هرکس که میتونید کمک کنید اما اگه میشه واسه من دعا کنید این بهترین کمکیه که میتونید بهم بکنید.
دلشکسته گرامی از خرم آباد انشاالله مشرف شدید مارو فراموش نکنید.راستی متنتون در رابطه با راه بندان خدا خیلی دلنشین بود.
التماس دعا از همه عزیزانی که آبرویی پیش خدا دارند
یاحق
|
|
| 60285 |
نام:
سمیرا
شهر:
بابل
تاریخ:
11/13/2008 10:12:38 AM
کاربر مهمان
|
دوست دارم بروم سربه سرم نگـــذارید
گریه ام را به حســاب سفرم نگـــذارید
دوست دارم که به پابوسی باران بروم
آسمان گفته که پا روی پرم نگـــذارید
این قدر آینه ها را به رخ من نکشیــد
این قدر داغ جنون بر جگرم نگـــذارید
چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد
بس کنید این همه دل دور وبرم نگذارید
آخرین حرف من این است،زمینی نشوید فقط...
از حال زمین بی خبرم نگــذارید
|
|
| 60284 |
نام:
احسان
شهر:
تورنتو، کانادا
تاریخ:
11/13/2008 9:31:19 AM
کاربر مهمان
|
هیچ میدانستی فزت و رب الكعبه علي موقع خوردن ضربت در محراب مسجد همان هل من ناصر ينصرني حسين در كربلا بود ؟
هر دو ، يكي اند با يك معنا
علي، اين اسطوره صبر! این پهلوان خیبر! این شه دلاوری که در هر جنگی تا برق شمشیرش در فضای معرکه می درخشید صدای الله اکبر سپاه اسلام بلند میشد! از دست اين نامردماني كه تا توانستند زجرش دادند و اذيتش كردند به چاه پناه می برد! به چاه!؟
در داخل چاه فریاد میزد : وای بر شما، با من چه کردید!؟ وای بر شما، خدا مرا از شما بگیرد! وای بر شما، با فاطمه ام چه کردید!؟
علی با چاه سخن میگفت میدانی چرا ؟
آخر علی غریب بود!
علی تنها بود!
علی دلسوز نداشت!
یعنی داشت اما از او گرفتند!
میان درب و دیوار علی را بی یار کردند!
عجب! چقدر سنگین!
در تاریکی شب! وقتی همه در خواب نازند! خرامان خرامان بروی و در حالی که چشمانت غرق در اشک است و فرصت درد دل کردن هم با یار و همدردت نداری، فقط پیکر او را با خود بکشی تا به خاکش بسپاری!!؟ و کسی هم نفهمد! فاطمه! دختر پیامبر(ص)! وااااای ،ّ اف بر این نامردمان!
حسن...آهسته باش پسرم! مبادا بفهمند که مادرتان را به خاک میسپاریم!
حسین...آرام گریه کن فرزندم! مبادا کسی را بیدار کنی! بگذار امشب نیز بگذرد! و دیگر کسی فاطمه را نخواهد دید!
با مادرتان وداع کنید و دیگر به سمت او نیایید!؟ مبادا تعقیبتان کنند! و جایش را پیدا کنند که این ناکسان به جنازه او هم رحم نخواهند کرد!
علی در خیبر هم تنها بود، علی در صفین هم تنها بود، علی در جمل هم تنها بود، علی در تنهایی اش هم تنها بود....چون علی بود!
و آنجا که میدانست وقت به پایان آمده؛ ابن ملجم را بیدار کرد!
ابن ملجم برخیز!! برخیز وقت نماز صبح است و رستگاری من!... چرا علی!؟...خسته ام! به خدای کعبه که خسته ام، محمد(ص) دیگر در کنارم نیست، فاطمه را هم از من گرفتند عمری در راه اسلام و تثبیت آن دویدم و حالا دیگر خسته ام، بگذارید بروم، مرا یاریگری نیست، علی را رها کنید!
هل من ناصر ینصرنی؟
آیا یاریگری هست مرا یاری کند؟...و تو خودت بهتر میدانستی حسین! کسی نیست تو را یاری کند!
حسین هم خسته شد! او هم از نامردی همین نامردمان کوفه نشین خسته شد! چه شد شما را که مرا با هزاران نامه به خود خواندید و حالا پیمان شکستید!؟ کجایید کوفیان؟ کجایید مسلمانان!؟ تشنه ام! کودکانم تشنه اند! سیرابمان کنید! نه با شمشیرهایتان! جرعه ای آب دهید! کودکانم را دریابید..! وای بر شما! با من چه کردید؟ وای بر شما با زینبم چه کردید؟ با علی اصغرم چه کردید؟ وای بر شما!!
و یقین بدانید آنهنگام که حسین از اسب به زمین افتاد!.....یا حسین!!!.....یقین بدانید آنهنگام که شمر بر بالای سر مبارک آمد و چون یک حیوان درنده چنگ در گیسوان مولا زد! یقین بدانید آنهنگام که سر را از بدن میبرید!! حسین نیز گفت فزت و رب الکعبه اما کسی نشنید!!.....چرا!؟...چون حسین را نایی دگر در تن نمانده بود!! وااااااای حسسسسسسسسسسسسسسسین!!......حسین را دیگر توانی نمانده بود!!! حسین نیز تشنه بود و خسته! آخر او با دهان تشنه میجنگید!!آری...فزت و رب الکعبه علی همان هل من ناصر ینصرنی حسین بود....اما ما هنوزم آن را نشنیده ایم!!
|
|
| 60283 |
نام:
علامرضا ریحانی
شهر:
شیراز
تاریخ:
11/13/2008 8:51:53 AM
کاربر مهمان
|
نمتونم تو تالار گفتگو ثبت نام کنم لطفا کمکم کنید
|
|