هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
59802
نام: هادی
شهر: تهران
تاریخ: 11/1/2008 2:28:28 PM
کاربر مهمان
  زندگی بدون سختی و مشکلات نیست. خدا هم تو قرآن گفته که زندگی آدمی در سختی خواهد بود. پس نمیتونیم از خدا بخواهیم که به ما سختی نده. بلاخره تو این سختیهاست که انسان امتحان پس میده.

پس بیایم از خدا بخواهیم که به ما قدرت و امکانات بده تا سختیها رو به راحتی خم کردن انگشتان دستمون از پیش رو برداریم.

انشاءالله.

59801
نام: فاطر
شهر: کربلا
تاریخ: 11/1/2008 1:50:38 PM
کاربر مهمان
  تقدیم به فریال از تهران در خصوص شهید سید احمد پلارک

فرزند سید عباس متولد 1344 تهران و اصالتاً تبریزی است. در سال66عملیات کربلای 8در شلمچه به شهادت رسید. در 6سالگی پدر را از دست داد و چون تک پسر خانواده بود علاوه بر تحصیل، بار مسئولیت خانواده نیز بر عهده او افتاد و تن به کار داد و توانست خواهرانش را در ازدواج یاری دهد. او در خیابان ایران میدان شهدا و در محله‌ای مذهبی زندگی می‌کرد. مسجد حاج آقا ضیاء آبادی (علی بن موسی الرضا(ع) ) مأمن همیشگی‌اش بود. اگر چه او از بچگی نمی‌شناختم اما از سال 63رفاقتمان شدیدتر شد. وی دائماً به منطقه می‌رفت و من از سال 65به او ملحق شدم و از نزدیک همراهیش نمودم. او فرمانده آ ر پی چی زنهان گردان عمار در لشکر 27 حضرت رسول (ص) بود. احمد مثل خیلی از شهدای دیگه بود. به مادرش احترام می‌گذاشت، به نماز اول وقت اعتقاد داشت، نماز شبش ترک نمی‌شد. همیشه غسل جمعه می‌کرد. سوره‌ی واقعه رو می خوند و... اما این که چرا مزارش خوشبو شده و دو سه بار هم که سنگش رو عوض کردن باز هم خیلی از نیمه شب‌ها خصوصاً تابستون‌ها فضا رو معطر می‌کند به نظر من یه دلیلی داره...
سید احمد یه مادر داره که هنوزم زنده است. خدا حفظش کند. خیلی مؤمنه واهل دله. معروف بود که تو قنوت نماز از لباش آبی می‌ریخت که معطر بود. بعضی از زن‌ها می‌گفتند ما با چشم خودمون این مسئله رو دیدیم. امّا یه عده اونقدر با طعنه و کنایه‌ها شون پیرزن رو اذیت کردن که بنده‌ی خدا گوشه‌نشین شده ...

فکر می‌کنم خدا خواست با خوشبو کردن مزار احمد قدرتش رو به اون‌ها نشون بده ... تازه خیلی‌ها هم از احمد حاجت می‌گیرن.

از کتاب ننه علی
59800
نام: مریم
شهر: تهران
تاریخ: 11/1/2008 1:26:20 PM
کاربر مهمان
  از همکاری شما کمال تشکر و قدردانی را دارم
59799
نام: پرستو
شهر: ساوه
تاریخ: 11/1/2008 1:07:18 PM
کاربر مهمان
  یه چند روزیه که خیلی از دست خودم دلتگیرم نمی دونم چی کار کنم
پرستویی که این همه نماز خون بود سرساعت لحظه اذان نماز می خوند از روز مرگ باباش اگه برای خودش ۱۷ رکعت می خوند برای باباش می شد ۲۰ رکعت حالا نمی دونم چرا اینهمه بد شدم نمازهام یا قضا می شه یا اگرم بخونم لحظه های آخر وقت بدو بدو برای همین روم نمی شه دعا کنم
قبلا وقتی هر روز صبح نماز حضرت زینب می خوندم نیم ساعت بعدش برای همه دعا می کردم برای آدمایی که حتی ندیده بودمشون
اما حالا برای اینکه زودتر بخوابم نمی فهمم چی می خونم
از عذاب وجدان دارم می میرم
برای بابام حتی یه روز هم کامل نشده توی این مدت که نماز بخونم شاید بعضی صبحا اونم نشسته
باز با این حال خدا این همه منو دوست داره
حلا من چی کار کنم
آخه می دونید من خیلی هم بد شانسم ، توی این حال سستی من جایی هم که کار می کنم یه شرکت خارجیه که هیچ اهمیتی به نماز نمی دن فقط یه جای کوچیکه که مال آقایونه از بس که قر زدم حالا قرار یه جایی رو اختصاص بدن به نمازخونه

من چه جوری برگردم و بشم آدم سابق
به خدا قسم که از خودش کلی خجالت می کشم
نمی دونم چرا این طوری شدم
بهم کمک کنید . من عاشق نماز خوندنم اما نه اینطوری که الان شدم نه توجهی نه معنایی هیچی نمی فهمم می خوام بشم مثل قدیمای خودم

خیلی التماس دعا
59798
نام: بنده حقیر
شهر: قاین
تاریخ: 11/1/2008 1:03:39 PM
کاربر مهمان
  خداوندا آن کن که آن به!
59797
نام: غریب غربت تنهائیها
شهر: تهران
تاریخ: 11/1/2008 12:55:09 PM
کاربر مهمان
  نمدونم چرا اینجوری شده انگار منو یادش رفته یاد حرفاش که می افتم اتیش میگیرم.ادما چقدر زود برا هم تکراری میشن.اخه خدا هم منو یادش رفته دیگه دوسم نداره دیگه نمیتونم مثل قبل نذر و نیاز و دعا کنم.فقط نماز میخونم اما نه مثل قبل فقط میخونم. حالم خیلی بده دیگه به هیچ چیز امید ندارم.برام دعا کنید.
59796
نام: اکبر
شهر: مشهد
تاریخ: 11/1/2008 12:51:48 PM
کاربر مهمان
  افسردگی
59795
نام: گم شده
شهر: تبریز
تاریخ: 11/1/2008 12:46:34 PM
کاربر مهمان
  هوالمعبود
دلم خیلی گرففته. شده یه کوه سنگ. بالای دلم یه ابره که خیلی می خواهد بباره اما مردم نمی ذارن. شاید هم دلم دیگه از بارون خسته شده.
آنقدر اشک ریختم که دیگه نای گریه ندارم. دلم خیلی پر درده. می دونم اگه نباشم به جایی برنمی خوره. آره اگه از ااین آسمون پهناور یه ستاره کم نورو کوچولو کم بشه از روشنایی اش کم نمی شه.
دلم از زمین و مردماش گرفته اما خجالت می کشم درد دلم رو اینجا بنویسم. امروز دلم پرغصه است. حس می کنم دردهام خیلی بزرگتر از تاب شانه هایم باشه. دلم برای خودم می سوزد چون کسی را ندارم تا دلش برای بسوزد. دلشکسته عزیزم از شهر مردمان بی وجدان. همه شهر ها همه جای دنیا آسمان همین رنگ است. دلم خیلی گرففته. اما چون می دونم یه روزی همه این مشکلات حل میشه. نمی خواهم بگویم. چقدر حس می کنم تنهایم. نمی دانم خدا عقوبتم می کنه یا واقعا منو از لیست بنده هاش خط زده که اگه خط زده باشه حق داره.
شما ایی که هنوز اسمتون تو لیست خداست دعا کنید تا مشکلات زمینی من هم حل بشه . دیگه از این همه تحمل خسته شدم. خیلی خسته ام. دنبال جایی می گردم که خودم نباشم.
التماس دعا برای زنی که هیچ وقت کودک نبود یعنی نشد که کودک بشه.
59794
نام: دلشکسته
شهر: از شهر مردمان بی رحم و بی وجدان
تاریخ: 11/1/2008 12:39:03 PM
کاربر مهمان
  یاهو

کودک از مادرش پرسید:چرا گریه میکنی؟
مادر پاسخ داد :چون مادرم.
کودک:نمی فهمم.
مادر اورا در آغوش کشید و گفت:هرگز نخواهی فهمید...
کودک از پدرش پرسید که چرا مادر بی هیچ دلیلی گریه میکند و تنها جوابی که پدر داشت این بود که همه مادرها همینطور هستند.
کودک تصمیم گرفت این موضوع را از خدا بپرسد:خدایا چرا مادرها به این راحتی گریه میکنند؟
خداوند پاسخ داد:پسرم!من باید مادران را موجوداتی خاص خلق میکردم.من شانه های آنها را طوری خلق کردم که توان تحمل بار سنگین زندگی را داشته باشند و در عین حال آرام و مهربان باشند.من به مادران نیرویی دادم که طاقت به دنیا آوردن کودکانشان را داشته باشند.من به آنها نیرویی دادم که توان ادامه دادن راه را،حتی هنگامیکه نزدیکانشان رهایشان کرده اند،داشته باشند؛ توان مراقبت از خانواده در هنگام بیماری،بی هیچ شکایتی.من به آنها عشق ورزیدن به فرزندانشان را آموختم؛حتی هنگامیکه این فرزندان با آنها بسیار بدرفتار کرده اند.
و البته اشک رانیز به آنها دادم،برای زمانی که به آن نیاز دارند.




فریال عزیز واقعا ازت ممنونم.


یا حق
59793
نام: هجیر
شهر: بویراحمد .شهنیز
تاریخ: 11/1/2008 12:18:25 PM
کاربر مهمان
  همچنان به پیروی از امام عزیز ورهبر فرزانه این انقلاب بزرگ مامردم غیرتمند بویراحمد هم می گوییم امریکاهیچ غلطی نمی تواند بکند
<<ابتدا <قبلی 5986 5985 5984 5983 5982 5981 5980 5979 5978 5977 5976 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=5981&mode=print