هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
59402
نام: نیکو
شهر: تهران
تاریخ: 10/21/2008 11:49:18 PM
کاربر مهمان
  خیلی دل تنگم پدر ندارم با مادرم زندگی میکنم یعنی اگرم داشتم فرقی نمی کرد چون انقدر کارداشت که هیچ وقت برای من وقت نداشت یا اگرم داشت فقط توحین بودوتحقیر من ۴خواهرزاده دارم که همه باهم از بزرگ تا کوچیک ۱یا ۲سال فرق داریم تو این ۴تا من سومی هستم یعنی خاله خیلی تنهام هروقت برای اینا دردو دلی کردم همه رو از مادرم وبقه شنیدم دیگه حتی تصمیم گرفتم که دیگه هیچ وقت باهاشون دردو دل نکنم دوست دارم خیلیم دوست دارم ولی مادرم نمزاره که من با هیچ کودومشون رابطه داشته باشم حتی گاهی با اونا دوایی میکنه که با من دست نباشن نمیخوام بگم ماده بدی دارم نه اصلا خیلیم خوبه ولی چون فاصله سنیه من با مادرم خیلی زیاده اصلا منو درک نمی کنه نمزاره باهاشون برم بیرون یاحتی برم خونشون دارم تو خونه میپوسم آخه اون میگه فقط باید باخانواده بیری بیرون من اصلا از خانوادم خوشم نمیاد نمیتونم تحمول کنمشون شاید اوناهم همین طوری باشن آخه تا من با هاشون حرف میزنم میگن این میخواد با شوهر ما لاس بزنه میخواد شوهر مارو از چنگمون در بیاره نمی دونم چرا این طوری فکر می کنن من دختره زیبایی هستم ولی خواهرای منم زشت نیستن خلیلی هم خوشگل تر از من هستن ولی نمیدونم چرا اینطورین بعضی روزا خیلی دلم میخواد که فرار یا خود کشی کنم ولی از خدا میترسم میدونم باید اون دنیا جواب بدم و اینم میدونم که نمتونم من و خانواده من همه چادری هستیم مومن هستیم ولی نه از این خشکا بخاطر این حرف وحدیثا من دوست پسرای زیادی داشتم و دارم همه دوستامم خیلی خوشگلن من احتیاجی به شوهر خواهرام ندارم که بخوام اونها روگول بزنم چون از همه نظر تامینم فقط به من بگید من باید با این خانواده چیکار کنم بخاطر اشتباهات گذشتم خیلی گیر افتادم مثل یه پرنده تو قفس دارم برای آزادیم دست وپا میزنم اگر راه هلی هست به من بگید البته اینم بگم که خودم از هر دری که میشد با مادرم حرف زدم از هر منطقی که بخواید باهاش حرف زدم ولی جز دعوا و فوحش چیزی نشنیدم دقیق مثل پدرم که همیشه جلو همه منو کوچیک و خار کرده کمکم کنید خواهش میکنم
59401
نام: مهدی
شهر: شیراز
تاریخ: 10/21/2008 10:35:37 PM
کاربر مهمان
  خدا جونم تا کی باید نتونم توبه واقعی کنم
هی گناه هی گناه بازم توبه بازه توبه اما دوباره ...
به خودت خسته شدم
کمکم کن
برام دعا کنید...
59400
نام: ایمان
شهر: توکل به خدا
تاریخ: 10/21/2008 10:13:46 PM
کاربر مهمان
  نيست ياري تا بگويم راز خويش

ناله پنهان کرده ام در ساز خويش



چنگ اندوهم خدا را زخمه اي

زخمه اي تا برکشم آواز خويش



بر لبانم قفل خاموشي زدم

با کليدي آشنا بازش کنيد



کودک دل رنجه ي دست جفاست

بر سر انگشت وفا نازش کنيد



پر کن اين پيمانه را اي هم قفس

پر کن اين پيمانه را از خون او



مست مستم کن چنان کز شور مي

بازگويم قصه ي افسون او



رنگ چشمش را چه مي پرسي زمن

رنگ چشمش کي مرا پابند کرد



آتشي کز ديدگانش سر کشيد

اين دل ديوانه را در بند کشيد



من چه ميدانم سر انگشتش چه کرد

در ميان خرمن گيسوي من



آنقدر دانم که اين آشفتگي

زان سبب افتاده اندر موي من



آتشي شد بر دل و جانم گرفت

راهزن شد راه ايمانم گرفت



رفته بود از دست من دامان صبر

چون ز پا افتادم آسان گرفت



گم شدم در پهنه ي صحرا ي عشق

در شبي چون چهره ي بختم سياه



ناگهان بي آنکه بتوانم گريخت

بر سرم باريد باران گناه



مستيم از سر پريد اي هم نفس

بار ديگر پر کن اين پيمانه را



خون بده خون دل آن خودپرست

تا به پايان آرم اين افسانه را

59399
نام: فریال
شهر: تهران
تاریخ: 10/21/2008 9:51:53 PM
کاربر مهمان
  خیلی وقته می خواستم حرف بزنم ولی همیشه می ترسیدم...می ترسیدم نکنه خداقهرش بگیره.من هیچ شکایتی ازحال وروزم ندارم...فقط گاهی اوقات بدجوری دلم می گیره...وقتی.....نمی دونم چرانمی تونم درد دل کنم شایدبلدنیستم..اخه تاحالاباکسی درددل نکردم بلدنیستم.بیشتراهل نوشتنم اخه ای یه کوچولوشاعرم...همه بهم می گن ادم خیلی ارومی هستی...سرم تولاک خودمه خیلی اهل حرف زدن نیستم بیشتردوست دارم به حرفای دیگران گوش کنم تااین که بخوام ازخودم چیزی بگم...برای همینم الان نمیدونم چی بایدبگم خیلی دوست دارم بایکی حرف بزنم ولی بلدنیستم انگارخدابه من زبون نداده...بی خیال شکر.
59398
نام: مهدی
شهر: اهواز
تاریخ: 10/21/2008 9:49:53 PM
کاربر مهمان
  السلام وعلیک
59397
نام: ایمان
شهر: توکل به خدا
تاریخ: 10/21/2008 9:45:15 PM
کاربر مهمان
  السلام عليك يا صاحب الزمان

-----------------------
خورشيدي و نگاه مرا مي کني سفيد
مي خواستم ببينمت؛ اما نمي شود

شمشيرتان کجاست؟ بزن گردن مرا
وقتي که گور شد گرهي، وا نمي شود

يوسف! به شهر بي هنران وجه خويش را
عرضه مکن؛ که هيچ تقاضا نمي شود

اينجا، همه من اند؛ منِ بي خيالِ تو
اينجا کسي براي شما، ما نمي شود

آقا! جسارت است؛ ولي زودتر بيا
اين کارها به صبر و مدارا نمي شود

تا چند فرسخي خودم، ايستاده ام
تا مرز ياس، تا به عدم، تا (نمي شود)

مي پرسم از خودم: غزلي گفته اي؛ ولي
با اين همه رديف، چرا با (نمي شود)؟

59396
نام: ایمان
شهر: توکل به خدا
تاریخ: 10/21/2008 9:32:33 PM
کاربر مهمان
  اتحاد است که همه کار می کند
زن کشاورزی بیمار شد ، کشاورز به سراغ یک راهب بودایی رفت و از او خواست برای همسرش دعا کند .
راهب دست به دعا بر داشت و از خدا خواست همه بیماران را شفا بخشد.
ناگهان کشاورز دعای او را قطع کرد و گفت : ( صبر کنید ! از شما خواستم برای همسرم دعا کنید و شما دارید برای همه بیماران دعا می کنید ! )
راهب گفت : ( من دارم برای همسرت دعا می کنم )
کشاورز گفت : ( اما برای همه دعا کردید ، با این دعا ، ممکن است حال همسایه ام که مریض است ، خوب بشود و من اصلا از او خوشم نمی اید.)
راهب گفت :( تو چیزی از درمان نمی دانی ، وقتی برای همه دعا می کنم دعاهای خودم را با دعاهای هزاران نفر دیگری که همین الان برای بیماران خود دعا می کنند ، متحد می کنم ، وقتی این دعاها با هم متحد شوند ، چنان نیرویی می یابند که تا درگاه خدا می رسند و سود ان نصیب همگان می شود .
دعا های جدا جدا و منفرد ، نیروی چندانی ندارد و به جایی نمی رسد.
منبع: گروه الهه موفقیت
59395
نام: م
شهر: قزوین
تاریخ: 10/21/2008 9:16:41 PM
کاربر مهمان
  ahay dokhtara o pesara....!!! shoma ro be khoda be rahati az kenare kasi ke dosetoon dare nagzarid...nesbat behesh bi tafavot nabashid o delesho nashkoonid...
59394
نام: اریا
شهر: جاجرم
تاریخ: 10/21/2008 8:53:57 PM
کاربر مهمان
  سایت خوبی است ولی اوقات شرعی همه شهرهای ایران را ندارد واین نقص بزرگی برای یک سایت مذهبی است خصوصا اوقات شهرستان اینجانب (جاجرم)واقع در خراسان شمالی درسایت شما نبود.اگر اصلاح کردید لطفا به ایمیل اینجانب پیام دهید .از لطف وعنایت جنابعالی سپاسگزارم.
59393
نام: محمد علیزاده
شهر: قم
تاریخ: 10/21/2008 7:10:03 PM
کاربر مهمان
  شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم * ما را به سخت جانی خویش این گمان نبود.
<<ابتدا <قبلی 5946 5945 5944 5943 5942 5941 5940 5939 5938 5937 5936 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=5941&mode=print