هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
59112
نام: دلشکسته
شهر: از شهر مردمان بی رحم و بی وجدان
تاریخ: 10/14/2008 9:28:02 PM
کاربر مهمان
  تا کی باید برای طلوع چشم به افق دوخت؟
کجاست یک لبخند تا غنچه های یاس وحشی بشکفد؟
تا کی باید در حسرت شکوفایی بود؟


با تشکر از دوست عزیز ایمان از توکل به خدابابت توجهتون

جناب مبارز از اهواز
منم دلم شکسته مثله خیلی از بنده های خدا. اما نه خدا به حرفام گوش میده نه به دعام ونه به...
نفرین نکردم اما مطمئنم حتی اگه نفرینم بکنم اونم نمیگیره.مگه نمیگن آهی که از دل شکسته بیرون بیاد دنیارو میسوزونه؟پس کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
59111
نام: سجاد
شهر: هر جا که یار بخواهد
تاریخ: 10/14/2008 9:00:14 PM
کاربر مهمان
  سلام بر همهگی.اقا شهاب التماس دعا داریم.پایین پای علی اکبر (ع)ما رو هم دعا کنین ایشاا...قبول حق باشه زیارتتون.دوستان کاری نکنیم که به قانون طبیت بر بخورد.حرمت بزگانمان را داشته باشیم.عالم مهظر خداست در مهظر خدا گناه نکنیم.التماس دعا.به هر کجا که روی حافظت خدا بادا
59110
نام: دختر تنها...
شهر: از دیار فراموش شدگان...
تاریخ: 10/14/2008 8:35:29 PM
کاربر مهمان
  سلام به همه ی دوستان
این یک مدن که ایزان بودم تونستم بم جمکران...
چه حال و هوایی داشتا...
شب ولادت اقا دعا کردم ..
فرداش حاجتم رو داد...
خانم زهرا ازاهواز تا حالا فکر کردی که اگه آقا بیاد بازم اینقدر دوسش داری؟
می تونی بهش وفادار بمونی؟
فقط گفتن العجل یا حجت الله کافی نیست
با عملت ثابت کنی که یک منتظر واقعی هستی.
این ها حرف های من حقیر بود اگه دوست داشتی روشون فکر کن...

یا حق
59109
نام: گل نرگس
شهر: شهدا
تاریخ: 10/14/2008 8:29:21 PM
کاربر مهمان
  سيد! امشب گره از كارم باز كن
59108
نام: نعیمه
شهر: کرمان
تاریخ: 10/14/2008 6:51:39 PM
کاربر مهمان
  من دختری ۲۳ ساله هستم مدتی که خیلی تنهام از نا مردی ادما خسته ام همیشه به همه با یه دل صاف و صادقانه رفتار کردم اما ادما به من بی انصافی کردن بازم هی چی نمی گم دوستایی که کنارمن نمیدونم چرا اینجوریان میخوام تنها باشم خیلی تنها واسه خودم باشم با خدام باشم می دونم صدامو میشنوه اما جواب نمیده شاید میده من نمیبینم واسم دعا کنید از بلاتکلیفی خسته ام کسی ندارم بهش بگم هیچکی غبر خدا...
59107
نام: پريسا
شهر: سقز
تاریخ: 10/14/2008 6:02:39 PM
کاربر مهمان
  اطه يكي رو ىوست ىاشته باشي دكار ميكني
59106
نام: parasto
شهر: miyandoab
تاریخ: 10/14/2008 5:36:26 PM
کاربر مهمان
  khodaya az share badeha va ashrar be to panah miavaram.bar khodaya tagva iman danesh marefat keramat ataat taharat esmat ezat rooho tane pak goftar vo pendaro vo raftare pak nasibe mano bandeganat farma.va ma ra az jah o geflato nadany o gonahan door negahdar.amin.br khodaya be to iman o omid daram chon tanha panaham toye geyro to kasi nadaram .va fagat kaferan az omide be to naomidan
59105
نام: ایمان
شهر: توکل به خدا
تاریخ: 10/14/2008 4:48:49 PM
کاربر مهمان
  ادامه ...... بوی باران

مثل همیشه دانالو داشت با مادرش و بقیه بچه‌هایی که در آن اطراف بودند حرف می‌زد، که یک‌دفعه دست‌هایش را محکم بغل کرد و پرسید: "این بو را احساس می‌کنید؟"

باد تندی می‌آمد و دایانا هم به دخترش گفت: "بله عزیزم! این بوی باران است."

دانالو چشم‌هایش را بست و دوباره همان سؤال را پرسید: "این بو را احساس می‌کنید؟"

مادرش گفت: "بله! فکر می‌کنم کم کم خیس خواهیم شد. چون این بوی باران است."

دانالو سرش را تکان داد و دستش را روی شانه‌های کوچکش گذاشت و گفت: "این بوی خداوند است! این بوی خداوند است وقتی که سرت را روی سینه‌اش می‌گذاری!"
همان‌طور که دانالو رفت تا با بقیه بچه‌ها بازی کند، اشک در چشمان دایانا حلقه زد. قبل از این‌که باران شروع به باریدن کند، حرف‌های دانالو‌ تمام افکار و احساسات دایانا و کل خانواده را در تمام مدتی که او در بیمارستان بود، تأیید کرد.

در طول تمام آن روز‌ها و شب‌های دو ماه اول زندگی دایانا، وقتی که سیستم عصبی او به حدی ضعیف بود که هیچ‌کس نمی‌توانست حتی لمسش کند، خداوند او را به یاد داشته و دخترش را روی سینه‌اش چسبانده و در آغوشش نگه داشته بوده است



59104
نام: چه فرقی میکنه
شهر: هیچ جا
تاریخ: 10/14/2008 3:12:12 PM
کاربر مهمان
  سلام علیکم جمیعا

مریم خانم در انتظار بهاران در خدمتیم خواهر محترم . گرفتاره زندگی و خلق خدائیم انشالله که همه گرفتاریها به خیر باشد . یادداشت فرموده بودید ناخوش احوال هستید انشالله که رفع کسالت باشد حد همین است که با یاده خدا باشید و جز برای رضای او کاری نکنید نیاکان صالح ما نیز همین را گفتند اگر اینگونه رفتار میکنید که خوشا به حالتان چون دوست داره خدا از بدیها پرهیز میکند.
در پناه قرآن باشید

یا علی و یا فاطمه
59103
نام: انسیه
شهر: تنهایی وناامیدی وانتظار
تاریخ: 10/14/2008 3:06:42 PM
کاربر مهمان
  یاالله یاابصالح(عج)بدجوری دلم گرفته یه جورخاصیم یه بغض عجیبی توگلوم نشسته ولی نمیتونم ازته دل گریه کنم آخه خیلی بدم خیلی گنه کارم پیش خالقم روسیام خسته ام دلتنگم دوست دارم گریه کنم ولی نمیشه نمیتونم خداجونم کمکم کن یامهدی به فریادم برسید خدایاازته دلم باتمام وجودم دوست دارمخدایا... شهیدآوینی خانم هاوآقایان سایت برایم دعاکنید.(خدایاشکرت)
<<ابتدا <قبلی 5917 5916 5915 5914 5913 5912 5911 5910 5909 5908 5907 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=5912&mode=print