هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
59102
نام: پرستو
شهر: ساوه
تاریخ: 10/14/2008 2:04:18 PM
کاربر مهمان
  مبارز گرامی
نمی دونم چه جری باید ازتون تشکر کنم که اینهمه با محبت هستید
ازتون تشکر می کنم و سعی می کنم کهبه حرفاتون عمل کنم . خانوادم هم میگن تلاشمو کنم تا اونجایی که می تونم . حتما شما درست می گید اگه بشه علت را جویا شد حتما میشه درستش کرد مخصوصا این که این آقا قبلا اهل نماز و روزه هم بوده . از راه حل خوبتون خیلی ممنونم

*****************

اقای ایمان محترم
از توجهتون ممنونم . من هم تمام تلاشم رو می خوام کنم تا یه تجربه تلخ نداشته باشم . خدا رو هم شکر می کنم که با این سایت و دوستان خوبی مثل شما آشنا شدم تا از حرفای قشنک و راهنمایی های خوب و تجربیاتشون استفاده کنم. بازم ازتون ممنونم

***********************
دلشکسته خوبم
خیلی خوشحالم که به گفته خودتون حرفام براتون تاثیر گذار بوده و خدا رو شکر
من هم خیلی خوشحالم که دوست خوبی مثل شما پیدا کردم وباعث افتخار منه

**********************
خدایا به هممون چشمای باز و دل با ایمان بده . هیچ وقت رهامون نکن که جز تو تکیه گاهی نیست . خدا دوست دارم
59101
نام: مریم
شهر: شیراز
تاریخ: 10/14/2008 1:34:17 PM
کاربر مهمان
  خدایا اول دعا میکنم در ظهور آقا امام زمان تعجیل کن بعدش همه حاجت رواها را مخصوصاً بچه هایی که در اینجا مطلب نوشتند حاجتشون رو ختم به خیر بگردان و بعد یه گوشه نظری هم به این بنده حقیرت بینداز.
الهی آمین
59100
نام: فریال
شهر: تهران
تاریخ: 10/14/2008 1:04:35 PM
کاربر مهمان
  هرکس میخواست اوراپیداکندمیرفت ته خاکریز..به جبهه که امدگفتند بچه است امدادگر بشود هرکس میافتادداد میزدند:امدادگر..!امدادگر...خپاره منفجرشداوکه افتاددیگران نمیدانستند چه کسی راصدابزنند.ولی خودش گفت یازهرا...یا زهرا...
59099
نام: رحمان
شهر: لنگرود
تاریخ: 10/14/2008 12:40:13 PM
کاربر مهمان
  حاجتم روا بفرما
59098
نام: مریم
شهر: انتظار بهار و باران
تاریخ: 10/14/2008 11:27:59 AM
کاربر مهمان
  سلام
*****
همه ی اعتقادم رو دارم زیر و رو می کنم . همه ی چیزایی که یه زمان باور داشتم و الان با علامت سئوال بهشون نگاه می کنم. ضعیف شدم خیلی !
وقتی دیروز توی کلینیک حالم بد شد و واقعا دیگه کم اوردم ،وقتی که جلوی چشام سیاهی می رفت و من عین یه تیکه تنه ی بی جون اونطوری نیازمند کمک پرستار می شدم، یاد لحظه ی مرگ افتادم. واقعا اون لحظه برای رفتن آماده بودم؟
اگه رفته بودم چی جواب می دادم و حالا که موندم میخوام چیکار کنم؟ خوب چیه و بد چیه ؟ چه وقتی یه خوب از یه خوب دیگه بهتر میشه و بر عکسش؟ آخه چطوری بفهمم که قیاس اصلی کدومه و بفهمم اون چیزی رو که قبول دارم چیزی جز یه تعصب بیجا نیست، که شاید از نیاکانم به ارث بردم؟ خدایا کمکم کن...


****
مبارز گرامی سلام. پیامتون رو که دیدم تصور کردم مثل خیلی از قدیمیها فقط گذری اومدید . از اینکه پیوسته می نویسید خوشحالم . پاینده باشید.
*****
آقای احسان از تورنتو خوش اومدید و خوشحالم از دیدن دلنوشته ی شما.

*****

چه فرقی میکنه ی محترم ، حضورتون کمرنگ شده، خوشحال میشیم از نوشته هاتون بهره مند بشیم.
****
همه ی تازه واردا و همه ی یاران همیشگی سلام و حضورتون پاینده.

59097
نام: دل شکسته
شهر: خرم آباد
تاریخ: 10/14/2008 11:18:49 AM
کاربر مهمان
  من یه سوالی از شما دوست خوبم داشتم چطوری میشه برای شهدا در مناطق جنگی بعنوان خادم در آنجا کار کردخیلی دوست دارم خادم شهدا باشم لطفامنو راهنمایی کنید با تشکر
59096
نام: مهشید
شهر: سرسبز
تاریخ: 10/14/2008 11:17:14 AM
کاربر مهمان
  سلام اهل دلی ها.سلام بر شما که حرف دل میزنید.سلام بر همه اونایی که میان اینجا.از این ببعد منم مینویسم البته مدتهاست مطالب ونوشته های شما عزیزان میخونم
59095
نام: گمنام
شهر: آوارگان
تاریخ: 10/14/2008 10:49:01 AM
کاربر مهمان
  داشتم فکر می کردم چرا آدما شادیهارو زود از یاد می برن ولی همیشه غمهاشون رو ریز به ریز به خاطر می سپارن راستی اگر غم نبود شادی معنی داشت؟
خدایا خوب شد غم رو افریدی اینجوری معنی شادی رو بهتر می فهمم .
ای اونایی که از دنیا بخاطر غمش ناراحتید یک روز وقتی مشکلات تون حل شد حتما بهشون لبخند می زنید
59094
نام: ایمان
شهر: توکل به خدا
تاریخ: 10/14/2008 10:36:35 AM
کاربر مهمان
  بوی باران

شب تاریکی بود و باد سردی در دالاس می‌وزید که دکتر بیمارستان وارد اتاق دایانا بلسینگ شد. دایانا هنوز به خاطر عمل جراحی سست و بی‌حال بود.

همسرش دیوید دست او را نگه داشته بود و هر دوی آن‌ها داشتند خودشان را آماده می‌کردند تا آخرین خبر را از دکتر بشنوند.

در بعد از ظهر دهم مارچ 1991 دایانا که تنها 24 هفته از شروع حاملگی‌اش می‌گذشت مجبور شد تا تحت عمل سزارین قرار بگیرد و دختر جدیدشان دانالو بلسینگ را به دنیا بیاورد.

دانالو در هنگام تولد فقط 30 سانتی متر قد و حدود 500 گرم وزن داشت و آن‌ها می‌دانستند که او کاملاً نارس و در شرایطی بسیار خطرناک متولد خواهد شد.

سخنان آرام و آهسته دکتر برای پدر و مادر دانالو مثل بمب بود.
او که قصد داشت خیلی آرام و مهربان با دایانا و دیوید حرف بزند، گفت: (من فکر نمی‌کنم کودک شما بتواند دوام بیاورد.)

(فقط 10% احتمال دارد که دخترتان تا صبح زنده بماند و حتی اگر شانس بیاورد و کمی بیشتر زندگی کند، متأسفانه باید بگویم که آینده تلخی خواهد داشت.)

دایانا و دیوید در کمال ناباوری به حرف‌های دکتر گوش می‌دادند و او هم داشت شرح می‌داد که اگر کودکشان زنده بماند، با چه مشکلات ناگواری مواجه خواهد بود.

(او هرگز نمی‌تواند نه را برود، و نه حرف بزند و به احتمال خیلی زیاد نابینا می‌شود. هم چنین به طرز فاجعه‌آمیزی برای کندی و فلج مغزی و ده‌ها مشکل دیگر مستعد است.)

(نه! نه!) این تمام چیزی بود که دایانا می‌توانست در آن شرایط به زبان بیاورد.
او به همراه دیوید و پسر 5 ساله‌شان داستین مدت‌ها در این فکر و خیال بودند که دختر جدیدشان به دنیا خواهد آمد و آن‌ها یک خانواده چهار نفره می‌شوند.

حالا تمام آن خیال‌ها فقط در عرض چند ساعت داشت نابود می‌شد.
اما در همان روزهای اول، عذاب دیگری به دایانا و دیوید اضافه شد. از آن‌جایی که سیستم عصبی دانالو کاملاً نارس بود، آرام‌ترین بوسه یا نوازشی باعث بد‌تر شدن وضع او می‌گشت؛ بنابراین آن‌ها حتی نمی‌توانستند دخترشان را در آغوش بگیرند و عشق خود را نسبت به او ابراز کنند.

در حالی که دانالو در جایگاه مخصوص خودش بین آن همه لوله و سیم و دستگاه خوابیده بود، تنها کاری که از دست پدر و مادرش برمی‌آمد این بود که دعا کنند تا خداوند نزدیک دختر کوچک آن‌ها بایستد و از او محافظت کند.

هفته‌ها گذشت تا وزن دانالو کمی بالا رفت و ذره‌ای قوی شد.

بالأخره پس از گذشت دو ماه دایانا‌ و دیوید توانستند فرزندشان را برای اولین بار در آغوش بگیرند.

و دو ماه بعد از آن، در حالی که هنوز دکترها در تلاش بودند تا دایانا و دیوید را آماده شنیدن این واقعیت بکنند که شانس دخترشان برای داشتن یک زندگی نرمال در حد صفر است، دانالو درست همان‌طور که مادرش پیش‌بینی کرده بود به خانه رفت.

پنج سال بعد، دانالو به یک دختر ریز و ظریف ولی در عین حال پر جنب‌و‌جوش با چشم‌های براق طوسی تبدیل شد که اشتیاق بی‌حدی برای زندگی داشت.

در او هیچ نشانی از مشکل جسمی یا مغزی یافت نمی‌شد. او دقیقاً همان چیزی بود که یک دختر 5 ساله نرمال می‌توانست باشد. اما این پایان خوش هنوز خیلی با پایان داستان زندگی او فاصله داشت.

یک بعد از ظهر تابستانی در سال 1996 در پارکی نزدیک محل زندگی آن‌ها، دانالو روی پای مادرش نشسته بود و آن‌ها به تمرین بیسبال برادرش داستین نگاه می‌کردند.
<br
59093
نام: زهرا سلطانی
شهر: اهواز
تاریخ: 10/14/2008 10:11:01 AM
کاربر مهمان
  سلام نمی دونم کی داره این نوشته های منو می خونه خیلی دلم گرفته از همه ی آدمهایی که آدمن ولی تو پوست گرگن نمی گم آدم خوبی هستم ولی از وقتی با مسجد محلمون آشنا شدم محله ای که ۷ سال دراون زندگی کردم ولی الا یکی دو ساله دارم میرم به مسجدش نمی دونید چه صفایی داره ادم عشق می کنه وقتی واردش می شه با این حال که نیمه ساخته است ولی یه صفایی داره که حاضرنیستم با تمام خوشیهای ظاهری دنیا عوضش کنم دوست دارم همیشه اونجا باشم ولی چه کنم کارم طوریه که فقط آخر هفته می تونم برم مسجد همه منو مسخره می کنن بابت مسجد رفتنم می گن جونی بیا جونی کن همیشه از خدا می خوام تو این راه نگهم داره می گم خدامن بنده ی خوبی نیستم لااقل کمک کن یه همسر متدین خوب نصیبم بشه که اگه زمانی من خدای نکرده به خطا رفتم اون کمکم کنه که برگردم تورو خدا شما هم برام دعا کنیدبهم نگید عجب آدم پروی هستم ولی از خدا می خوام شما هم برام دعا کنید
<<ابتدا <قبلی 5916 5915 5914 5913 5912 5911 5910 5909 5908 5907 5906 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=5911&mode=print