هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
58372
نام: بنت الرضا
شهر: کرج
تاریخ: 9/24/2008 5:37:55 PM
کاربر مهمان
  سلام یک سلام عاشقانه
امسال شبهای قدر آقایخوشگلمبابای نازم امام رضام منو طلبید
خسته و کوفته از سر کار برمیگشتم که گوشیم زنگ خوردعمه ام بود گفت : یک جای خالی داشتم واسه مشهد می ای منم بال درآوردم تو ۵ دقیقه محیا شدم واسه پرواز ۳ شب قشنگ پیشی بودم جای همه خالی واسه همه دعا کردم از همه بیشترواسه فرج آقا حاج آقا انصاریان شب۲۱ مهمان امام رضا بود چه حالی انداخت تو صحن ها ..............
58371
نام: سحر
شهر: کرج
تاریخ: 9/24/2008 5:36:07 PM
کاربر مهمان
  منو دوست داره
58370
نام: مریم
شهر: انتظار بهار و باران
تاریخ: 9/24/2008 5:33:57 PM
کاربر مهمان
  یگانه معبودم سلام
پناه می برم به تو از شر وسوسه ی نفس
پناه می برم به تو از وسوسه ی شیطان
پناه می برم به تو از وسوسه ی مردم
مهربانا، از نگاه بی حیا و گستاخ بندگان به ظاهر مومنت به تو پناه می برم. از دیگانی پر از نفرت، کینه، حسد ، دو رویی .
خدایا ، کاش می توانستم از رفتارشان، از گفتارشان و از نگاهشان آنها را درک کنم و بشناسم.
جاویدا، از کلام آتشینشان به تو پناه می برم.از زخمهاشان و از بی کسی !
پناهم! چندوقتیست بیش از گذشته ، می آزرد مرا آنچه نمی بایست، و من جز درگاهت با هرجای دیگر بیگانه ام!
چندروزی با صبر همنشین بودم، او هم عاصی شد و حوصله اش سر رفت و رفت.
با من کلام گفتی و گفتی که تکیه بر تو کنم و بدان که وعده ام حق است،گفتی که بخوانید مرا تا ...
خواندمت و اکنون الوعده وفا!

58369
نام: گدای منتظر
شهر: دیار دل
تاریخ: 9/24/2008 5:03:00 PM
کاربر مهمان
  سلام،چون اسم خداست.خدایا این شبها هم تموم شد نمیدونم سال دیگه اصلا ماه دیگه شاید هم هفته ی دیگه،نه بابا اصلا همین فردا زنده هستم یا نه نمیدونم،
نمیدونم دیشب چه نامه ی سرنوشتی را آقام امام زمان
إمضاء کردند.هرچی که بود فقط میدونم بیشتر از اون
چیزی هست که من به جا آوردم.مطمئنم.چون انقدر آغا(بزرگ) هست که بشه مطمئن بود بیشتر داده ولی کمتر نداده.
58368
نام: باران
شهر: آسمان
تاریخ: 9/24/2008 4:41:15 PM
کاربر مهمان
  دلم هوای تو کرده هوای آمدنت
صدای پای تو آید صدای آمدنت
بهار با تو بیاید به خانه ی دل ما
قدم به خانه ی ما نه ،صفای آمدنت

یادمون باشه تو این روز های عزیز برای ظهورش خیلی دعا کنیم
التماس دعا
58367
نام: الهه و الهام
شهر: اهواز
تاریخ: 9/24/2008 4:16:25 PM
کاربر مهمان
  سلام به همگي اميدوارم خوش و خرم باشيد .وبه دان هرجاهستي وبا هر احساسي خداميداند.
گابريل گارسياماركز
58366
نام: بینام
شهر: دل
تاریخ: 9/24/2008 4:11:02 PM
کاربر مهمان
  تا حالا دلم برا غریبی هیچکس مثل علی (ع) نسوخته بود.....
58365
نام: عبدالله
شهر: نور
تاریخ: 9/24/2008 3:21:49 PM
کاربر مهمان
  امنیت ساحل اروند رود تامین گردید.


اشغال خرمشهر توسط دشمن
قسمت ششم (خاطرات جنگ)
بمناسبت هفته دفاع مقدس

روز به روز حلقه محاصره دشمن بر شهر خرمشهر تنگتر می شد . کمبود سلاح ومهمات سنگین ونیروی نظامی آموزش دیده باعث شده بود تا دشمن بعثی کامهای بلند تری جهت اشغال شهر بر دارد .
تلاش رزمندگان ایران که بصورت گرو ه ویا دسته های کوچک با سلاحهای سبک در حال نبرد بودند نتیجه بخش نبود ،تانکها شلیک کنان به شهر نزدیک ونزدیکتر می شدند.
تعداد آرپی جی و آرپی جی زن محدود بود وپاسخگوی هجوم کسترده واحدهای زرهی دشمن نبود .
آخرین سنگر مسجد جامع شهر بود که فقط تعدادمحدودی رزمنده که اغلب آنها هم مجروح بودند ( 20 الی 25نفر) بدون امکانات لازم واحد پشتیبانی را تشکیل میدادند .
طبق روال روزهای گذشته که جهت خنثی سازی گلوله های عمل نکرده سری هم به خرمشهر می زدیم حدود ساعت یازده صبح باتفاق سه نفر از افراد تیم بسمت خرمشهر حرکت کردیم در حالی که هر نفر یک قبضه تفنگ ژ3 و سه خشاب فشنگ و دوعدد نارنجک تفنگی همراه داشتیم . در بین راه تعدادی از مامورین شهربانی را دیدیم که بصورت پیاده و نا منظم بطرف آبادان در حرکت بودند . اوضاع شهر را از آنان جویا شدیم گفتند دشمن وارد شهر شده است ، رفتن شما هم بی فایده است برگردید مارا هم با خود به آبادان ببرید.غرش توپ وتانک ورکبار مسلسل شدیدتر از روزهای قبل ونزدیکتر به گوش می رسید ، ولی در طول جنگ اینگونه صداها عادی شده بود .
هنوز به نزدیک پل خرمشهر نرسیده بودیم که تانک نفر بری از سوی پل به سمت ما در حرکت بود اول فکر کردیم نفربر دشمن است ، سنگر گرفتیم . ولی راننده آنرا در حالی که سرش را بیرون آورده بود دیدیم که با فریاد بلند میگفت برگردید آبادان، خرمشهر سقوط کرد.
چاره ای جز برگشت نبود ، درحالی که تعدادمسافران ما به 9 نفر رسیده بود با خودروی خنثی سازی به آبادان برگشتیم و آن شب را تا صبح در حالی که همگی گریان بودیم از بالای پشت بام محل استقرارتیم در ایستگاه 12 آبادان ، خرمشهر را از دورنظاره می کردیم


بمب باران هوائی شهر آبادان (بمب های خوشه ای)
. . .ادامه دارد
58364
نام: ترنم
شهر: معرفت
تاریخ: 9/24/2008 2:35:31 PM
کاربر مهمان
  یه بنده خدایی نون گرفته بود داشت میرفت خونه.

تو راه رسید به یه بچه ایی که داشت گریه میکرد.

ازش پرسید واسه چی گریه می کنی؟

بچه جواب داد از گرسنگی ، آخه دو روزه هیچی نخوردم.

اون مرد هم اومد کنار بچه نشست شروع کرد گریه کردن

بچه پرسید تو دیگه چرا گریه میکنی؟

گفت به خاطر تو گریه میکنم

گفت خب بجای گریه کردن یکم از نونت بده بخورم

مرد گفت نه دیگه. هرچی بخوای برات گریه میکنم ولی نون بهت نمیدم!!!

این است حکایت ما...

شب قدر میایم دوتا شیشه آبغوره میگیریم

که خدایا فلان وبمان.....

ولی از فرداش دوباره نمازمون....

اخلاقمون....

حیا وعفتمون....

حجابمون....

رعایت حقوق دیگران.....

و...........

در واقع مثل اینه که بگیم خدایا قران سر میگیرم وگریه هم میکنم برات ، ولی دیگه ......
58363
نام: سارای منتظر
شهر: مشهدالرضا
تاریخ: 9/24/2008 2:13:15 PM
کاربر مهمان
  باز هم اول مهرآمده بود
و معلم آرام
اسم ها را مي خواند
اصغر پور حسين!
باسخ آمدحاضر
قاسم هاشميان!
پاسخ آمد: حاضر
اكبر ليلا زاد.....
پاسخش را كسي ازجمع نداد
بار ديگر هم خواند:
پاسخش را كسي از جمع نداد
همه ساكت بوديم
جاي او اينجا بود
اينك اما تنها
يك سبد لاله ي سرخ
در كنار ما بود
لحظه اي بود معلم سبد گل را ديد
شانه هايش لرزيد
همه ساكت بوديم
ناگهان دردل خود زمزمه اي حس كرديم
گل فرياد شكفت !
همه پاسخ داديم:
حاضر
ما همه اكبر ليلازاديم


سروده ي قيصر امين بور


به نقل از كتاب عبور از كاروان
امشب حرم رفتم به يادتان هستم
<<ابتدا <قبلی 5843 5842 5841 5840 5839 5838 5837 5836 5835 5834 5833 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=5838&mode=print