اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 58102 |
نام:
ایمان
شهر:
توکل به خدا
تاریخ:
9/18/2008 8:55:44 AM
کاربر مهمان
|
فرمود: اى فرزند! ما اهل بیت رحمت و مغفرتیم ، پس بخوران به او از آنچه خـود مـى خـورى و بـیـاشـام او را از آنـچـه خـود مى آشامى ، پس اگر من از دنیارفتم از او قـصاص کن و او را بکش و جسد او را به آتش نسوزان و او را مُثْله مکن ـیعنى دست و پا و گـوش و بـیـنـى و سـایـر اعـضـاى او را قـطـع مـکـن ـ کـه مـن ازجـدّ تـو رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم شـنیدم که فرمود: (مثله مکنید اگر چه به سگ گـزنـده بـاشـد). و اگـر زنـده مـاندم من خود داناترم که بااو چه کار کنم و من اَوْلى مى باشم به عفو کردن ؛ چه ما اهل بیتى مى باشیم که باگناهکار در حق ما جز به عفو و کرم رفتار دیگر ننمائیم . این وقت آن حضرت را از مسجدبرداشته با نهایت ضعف و بى حالى آن جناب را به خانه بردند و ابن ملجم را دست به گردن بسته در خانه محبوس داشتند و مـردمـان در گـرد سـراى آن حـضـرت فـریـاد گـریـه و عـویـل در هم افکندند و نزدیک بود که خود را هلاک کنند و حضرت امام حسن علیه السّلام در عـیـن گـریـه و زارى و نـاله و بى قرارى با پدر بزرگوار خود گفت : اىپدر! بعد از تـو بـراى مـا کـه خـواهـد بـود مـصـیـبـت تـو بـراى مـا امـروز مـثـل مـصیبت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم است ، گویا گریه را از براى مصیبت تـوآموخته ایم ؛ پـــس حضـــرت امیرالمؤ منین علیه السّلام نور دیده خود را به نزدیک خویش طلبید و دیده هاى او را دید که از بسیارى گریه مجروح گردیده پس به دست مبارک خود آب از چـشـمـان حـسـن عـلیـه السـّلام پـاک کـرد و دسـت بـر دل مـبـارکـش نـهـاد وفـرمـود: اى فـرزنـد! خـداونـد عـالمـیـان دل تـرا بـه صـبـر سـاکـن فـرماید و مزدتو و برادران ترا در مصیبت من عظیم گرداند و سـاکـن فـرماید اضطراب ترا و جریان آبدیدگان ترا، پس به درستى که خداوند مزد مـى دهـد تـرا بـه قـدر مـصـیـبـت تـو.
پـس آن حـضـرت را در حـجـره اى نـزدیک مصلاى خود خوابانیدند، زینب و ام کلثوم آمدند ودر پیش آن حضرت بنشستند و نوحه و زارى براى آن حـضـرت مـى کـردنـد و مـى گـفـتـنـدکـه بـعـد از تـو کـودکـان اهـل بـیـت را کـه تـربیت خواهد کرد؟ و بزرگان ایشان راکه محافظت خواهد نمود؟ اى پدر بـزرگـوار! انـدوه مـا بـر تو دور و دراز است و آب دیده ما هرگز ساکن نخواهد شد! پس صـداى مـردم از بـیـرون حـجره بلند شد به ناله و آب از دیده هاى آن حضرت جارى شد و نظر حسرت به سوى فرزندان خود افکند و حسنَیْن علیهم االسّلام را نزدیک خود طلبید و ایـشـان را در بـرکـشـیـد و رویـهـاى ایـشـانرا مـى بـوسـیـد.( 8)
شـیـخ مـفـیـد(9)و شیخ طوسى روایت کرده اند از اصبغ بن نباته که چون حضرت امـیـرالمـؤمنین اصـبـغ ! گـریه مکن که من راه بهشت در پیش دارم ، گفتم : فداى تو شوم مى دانم که تو به بهشت مى روى من بر حال خودو بر مفارقت تو مى گریم انتهى .( 10)
بالجمله ؛پس ساعتى مدهوش شد به سبب زهرى که در بدن مبارکش جارى شده بود چنانکه حـضـرت رسـول صلى اللّه علیه و آله و سلّم به سبب زهرىکه به او داده بودند گاهى مـدهـوش مى شد و گاهى به هوش باز مى آمد، چون امیرالمؤمنین علیه السّلام به هوش آمد امـام حـسـن عـلیـه السـّلام کـاسه اى از شیر به دست آن حضرت داد، حضرت گرفت اندکى تناول فرمود و بقیّه آن را براى ابن ملجم امر فرمود،دیگر باره سفارش کرد به حضرت امام حسن علیه السّلام در باب اَکْل و شُرْبه آن ملعون .
شیخ مفید و دیگران روایت کرده اند که چون ابن ملجم را به حبس بردند ام کلثوم گفت : اى دشـمـن خـدا! امـیـرالمؤ منین علیه السّلام را کشتى ؟ آن ملعون گفت : امیرالمؤ منین را نکشته ا
|
|
| 58101 |
نام:
ایمان
شهر:
توکل به خدا
تاریخ:
9/18/2008 8:54:35 AM
کاربر مهمان
|
پس زمانى مدهوش شد و امام حسن علیه السّلام بگریست و از قَطَرات عَبرات آن حضرت که بـر روى پـدر بـزرگـوارش ریـخـت آنحـضـرت به هوش آمد و چشم بگشود و فرمود: اى فرزند! چرا مى گریى و جَزَع مى کنى ؟همانا تو بعد از من به زهر ستم شهید مى شوى و بـرادرت حـسـیـن به تیغ و هر دو تن به جدّ و پدر و مادر خود ملحق خواهید شد. آنگاه امام حسن علیه السّلام از قاتل پدرپرسش کرد، فرمود: مرا پسر یهودیّه عبدالرّحمن بن مُلْجُم مـُرادى ضـربـت زد و اکنون او را به مسجد درآورند و اشاره کرد به باب کِنْدَه و پیوسته زهـر شـمـشـیر بر بدن آن حضرت سَرَیان مى کرد و آن حضرت را بى خویشتن مى نمود و مـردمـان بـه بـاب کـِنـْدَه مـى نـگریستند و بر امیرالمؤ منین علیه السّلام مى گریستند که نـاگـاه صـدائى از دَرِ مـسـجـد بـلنـد شـد و ابن ملجم را دست بسته از باب کِنْدَه به مسجددرآوردنـد و مـردمان گوش و گردن او را با دندان مى گزیدند و بر رویش مى زدند و آب دهان بر روى نحسش مى افکندند و او را همى گفتند: واى بر تو! ترا چه بر این داشت که امیرالمؤ منین علیه السّلام را کشتى و رُکْن اسلام را در هم شکستى ؟! و او خاموش بود چیزى نـمـى گـفـت و مـردم را هـر سـاعـت آتش خشم افروخته تر مى گشت و همی خواستند او را با دنـدان پـاره پـاره کنند. حُذَیْفه نَخَعى با شمشیر کشیده از پیشروى مى شتافت و مردم را مى شکافت تا او را به حضور حضرت امام حسن علیه السّلام آوردند، چون نظر آن حضرت بر او افتاد فرمود: اى ملعون ! کشتى امیرالمؤ منین و امام المسلمین را به جاى آنکه ترا پناه داد و تـرا بـر دیـگران اختیار کرد و عطاها فرمود، آیا بد امامى بود از براى تو و جزاى نیک هاى او به تو این بود که دادى؟!.
ابـن مـلجم همچنان سر به زیر افکنده بود و سخن نمى گفت ، پس در آن وقت صداهاى مردم بـه گـریه و نوحه بلند شد، پس امام حسن علیه السّلام پرسید از آن مردىکه آن ملعون را آورده بـود، کـه ایـن دشـمـن خـدا را در کجا یافتى ؟ پس آن مردحکایت یافتن ابن ملجم را بـراى آن حـضـرت نـقـل نـمـود، پس امام حسن علیه السّلام فرمود: حمد و سپاس خداوندى را سـزا اسـت کـه دوسـت خـود را یـارى کـرد و دشـمـن خـود را مخذول و گرفتار نمــود. بعـــد از لختى امیرالمؤ منین علیه السّلام چشم بگشود واین کلمه مى فرمود:
اِرْفـَقُوا یا مَلائِکَةَ رَبّى بى ؛ یعنى اى فرشتگان خدا،با من رفق و مدارا کنید. آنگاه امام حـسـن عـلیـه السـّلام بـه آن حـضـرت عـرض کـرد: ایـن دشـمـن خـدا و رسـول و دشـمن تو، ابن ملجم است که حق تعالى ترا بر اونیرو داد و در نزد تو حاضر ساخت . امیرالمؤ منین علیه السّلام به جانب آن ملعون نگریست و به صداى ضعیفى فرمود: یـابـن مـلجـم ! امـرى بزرگ آوردى و مرتکب کار عظیم گشتى ، آیا من از بهر تو بد امامى بـودم کـه مـرا چـنـین جزا دادى ؟ آیا من ترامَوْرِد مرحمت نکردم و از دیگران برنگزیدم ؟ آیا بـه تـو احـسـان نـکردم و عطاى تورا افزون نکردم با آنکه مى دانستم که تو مرا خواهى کشت لکن خواستم حجّت بر تو تمام شود و خدا انتقام مرا از تو بکشد و نیز خواستم که از ایـن عقیدت برگردى و شاید ازطریق ضلالت و گمراهى روى بتابى ، پس شقاوت بر تـو غـالب شد تا مرا بکشتى ، اى شقی ترین اشقیاء! ابن ملجم این وقت بگریست و گفت : اَفَاَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فىالنّارِ؟ یعنى آیا تو نجات مى توانى داد کسى را که در جهنم است و خـاصّ آتـش اسـت ؟آنـگاه حضرت سفارش او را به امام حسن علیه السّلام کرد و فرمود: اى پسر! با اسیرخود مدارا کن و طریق شفقت و رحمت پیش دار، آیا نمى بینى چشمهاى او را که از ترس چگونه گر
|
|
| 58100 |
نام:
ایمان
شهر:
توکل به خدا
تاریخ:
9/18/2008 8:52:51 AM
کاربر مهمان
|
سـوگـنـد بـه خـداى کـعـبه که رستگار شدم ! وصیحه شریفه اش بلند شد که فرزند یـهـودیـه ابـن مـلجم مرا کشت او را ماءخوذ دارید،اهل مسجد چون صداى آن حضرت شنیدند در طلب آن ملعون شدند و صداها بلند شد و حال مردم دیگرگون شده بود پس همه به سوى محراب دویدند که آن حضرت در محراب افتاده و فَرْق مبارکش شکافته شده و خاک برمى گیرد و بر مواضع جراحت مى ریزد و این آیه مبارکه میخواند:( 6)
(مِنها خَلَقْن اکُمْوَفیه ا نُعیدُکُمْ وَمِنها نُخْرِجُکُمْ ت ارَةً اُخْرى .)( 7)
؛یـعـنى از زمین خلق کردم شمارا و در زمین برمى گردانم شما را و از زمین بیرون مى آورم شـمـا را بـار دیـگـر؛پـس فـرمـود کـه آمـد امـر خـدا و راسـت شـد گـفـتـه رسـول خـدا صلى اللّه علیه وآله و سلّم ؛ مردمان دیدند که خون سرش بر روى و محاسن شریفش جارى است و ریش مبارکش به خون خضاب شده و مى فرماید:
هذ ام اوَعـَدَنـَا اللّهُ وَرَسـُولُهُ؛ ایـن هـمـان وعـده اسـت کـه خـدا و رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم به من داده اند؛ وهم هنگام ضربت ابن مُلجم بر فرق آن حـضـرت زمـیـن بـلرزیـد و دریـاهـا بـه مـوج آمـد و آسـمـانـهـا مـتـزلزل گـشـت و درهـاى مـسـجـد بـه هـم خورد و خروش از ملائکه آسمانها بلند شد و باد سـیـاهـى سـخـت بـوزیـد کـه جـهـان را تـاریـک سـاخـت وجبرئیل در میان آسمان و زمین ندا در داد چنانکه مردمان بشنیدند و گفت :
تـَهـَدَّمـَتْ وَاللّهِ اَرْکـانُ الْهـُدى وَانْطَمَسَتْ اَعْلامُ التُّقىوَانْفَصَمَتِ الْعُرْوَةُ الْوُثْقى قُتِلَ ابـْنُ عـَمِّ الْمـُصـطـَفـى قـُتـِلَالْوَصـِىُّ الْمـُجْتَبى قُتِلَ عَلِىُّ الْمُرْتَضى قَتَلَهُ اَشْقَى الاَشْقِیاءِ؛
به خدا سوگند که در هم شکست ارکان هدایت و تاریک شد ستاره هاى علم نبّوت وبرطرف شـد نـشـانـه هـاى پـرهـیـزکـارى و گـسـیـخـتـه شـد عـروة الوثـقـاى اِلهی و کـشـتـه شـد پـسـر عَمِّ محمّد مصطفى صلى اللّه علیه و آله و سلّم و شهید شد سیّداوصیاء على مرتضى شهید کرد او را بدبخت ترین اشقیاء.
چـون امّ کـلثـوم ایـن صـدارا شـنـید طپانچه بر روى خود زد و گریبان چاک کرد و فریاد بـرداشـت و ا اَبـَتـاه وا عـَلیـّاه و ا مـحـمّد اه پس حَسَنَیْن علیهم االسّلام از خانه به سوى مسجددویدند، دیدند که مردم نوحه و فریاد مى کنند و مى گویند: وا اِماماه وَ وااَمیرالْمُؤ منین به خدا سوگند که شهید شد امام عابد مجاهد که هرگز اصنام و اوثانرا سجده نکرد و اشـبـه مـردم بـود بـه رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّمپـس چـون داخل مسجد شدند فریاد و ااَبَتاه و وا عَلیاه برآوردند و مى گفتند کاشمرده بودیم و این روز را نـمـى دیدیم ؛ چون به نزدیک محراب آمدند پدر بزرگوار خویش را دیدند که در میان محراب در افتاده . و ابوجعده وَ جماعتى از اصحاب و انصار آن حضرت حاضرند و همى خـواهـنـد تـا مگر آن حضرت را بر پا دارند تا با مردم نماز گزاردو او توانائى ندارد، پـس حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام امام حسن علیه السّلام رابه جاى خود باز داشت که با مردم نماز گزارد و آن حضرت نماز خویشتن را نشسته تمام کرد و از زحمت زهر و شدت زخـم بـه جانب یمین و شمال متمایل مى گشت ، چون امام حسن علیه السّلام از نماز فارغ شد سـر پـدر را در کـنـار گرفت و همى گفت : اى پدر! پشت مرا شکستى چگونه ترا به این حال توانم دید؟ امیرالمؤ منین علیه السّلام چشم بگشود وفرمود: اى فرزند! از پس امروز پـدر تـرا رنـجـى و اَلَمى نیست ، اینک جدّ تو محمّدمصطفى صلى اللّه علیه و آله و سلّم و جـدّه تـو خـدیـجـه کـبـرى و مادر تو فاطمه زهرا علیهاالس
|
|
| 58099 |
نام:
ایمان
شهر:
توکل به خدا
تاریخ:
9/18/2008 8:51:58 AM
کاربر مهمان
|
مـورّخ امـیـن(مـسـعـودى)گـفـته در خانه آن حضرت از تنه درخت خرما بود و چون خواست بـیـرون برود در باز نمی شد و مشکل شده بود فتح ، آن حضرت در را از جا کند و کنارى نـهـاد و اِزار خـودبـگـشـود و مـحـکـم بـسـت و ایـن دو شـعـر را انـشـاد فـرمـود: اُشْدُدْ... ( 3)
اُشْدُدْ حَی ازیمَکَلِلْمَوْتِفِاَنَّ المَوتَ لا قیکا
وَلا تَجْزَعْ عَنِالمَوْتِاِذ ا حَلَّ بِن ادیکا
وَلا تَغْتَرَّبالدَّهْرِوَإ نْ ک انَ یُو افیکا
کَم ا اَضْحَکَکَالدَّهْرُکَذ اکَ الدَّهْرُ یُبْکیک ا(4)
مـضـمـون اشعار آنکه : اى على ! ببند میان خود را براى مرگ ، پس همانا مرگ ترا ملاقات خـواهـد نـمـود، وجـَزَع مـکـن از مـرگ وقـتـى کـه نـازل شـود بـه مـنـزل تـو، و مـغـرور مـشـو بـه دنیا هرچند با تو موافقت نماید، همچنان که دهر ترا خندان گردانیده است ، همچنین ترابه گریه خواهد درآورد؛ پس گفت : الهى مرگ را بر من مبارک کن و لقاى خود را بر من خجسته فرماى .
اُم کـُلْثـُوم از شـنـیـدن ایـن کـلمـات فـریاد و ا اَبَتاهُ وو اغَوْث اهُ برداشت و امام حسن علیه السّلام از قفاى پدر بیرون رفت چون به آن حضرت رسید عرض کرد همى خواهم با شما بـاشـم ، حضرت فرمود که ترا سوگند مى دهم به حقّى که از براى من است بر تو که برگردى ، امام حسن علیه السّلام به خانه باز شد و با امّ کلثوم محزون و غمگین نشستند و بر احوال و اقوالى که از پدربزرگوار مشاهده کرده بودندمى گریستند.
و از آن سـوى امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـّلام واردمـسـجـد گـشـت و قـنـدیـل هـاى مـسـجد خاموش بود، آن حضرت در تاریکى رکعتى چند نمازبگذاشت و لختى مشغول تعقیب گشت ، آنگاه بر بام مسجد آمد و انگشتان مبارک بر گوش نهاد و بانگ اذان در داد و چـون آن حـضـرت اذان مـى گـفـت هیچ خانه در کوفه نبودمگر آنکه صداى اذانش به آنـجـا مـى رسـیـد، آنـگـاه از مـَاءْذَنـه بـه زیـر آمـدو خـداى را تـقـدیـس و تـهـلیـل مـى گـفـت و صـلوات مى فرستاد آنگاه از بام به زیرآمد و این چند بیت را قرائت فرمود:
خَلُّوا سَبیلَ المُؤْمِنالُْمجاهِدِ : فی اللّه ذى الکُتُب وَذىالمشاهد
فىِ اللّهِ لا یَعْبُدُ غَیْرَالْواحِدوَ یُوقِظُ النّاسَ اِلَى الْمَساجِدِ(5)
پس به صحن مسجد درآمدو همى گفت : الصَّلوة الصَّلوة و خفتگان را براى نماز از خواب بـرمـى انگیخت و ابن ملجم ملعون در تمام آن شب بیدار بود و در آن امر عظیم که اراده داشت تفکّر مى کرد؛این هنگام که امیرالمؤ منین علیه السّلام خفتگان را براى نماز بیدار مى کرد اونـیـز در مـیان خفتگان به روى در افتاده بود و شمشیر مسموم خود را در زیر جامه داشت، چـون امـیـرالمـؤ منین علیه السّلام بدو رسید فرمود: برخیز! براى نماز و چنین مخواب که ایـن خـواب شـیـاطـیـن اسـت ، بـر دسـت راسـت بخواب که خواب مؤ منان است یا به طرف چپ بخواب که خواب حکماء است و بر پشت بخواب که خواب پیغمبران است .
آنـگـاه فـرمـود: قـصدى در خاطر دارى که نزدیک است از آن آسمانها فرو ریزد وزمین چاک شود و کوهسارها نگون گردد و اگر بخواهم مى توانم خبر داد که در زیر جامه چه دارى ! و از او در گـذشـت و بـه مـحراب رفت و به نماز ایستاد. و امّا ابن ملجم با اینکه کَرّةً بَعْدَ کـَرّةٍ گـوشـزد او گـشـته بود که امیرالمؤ منین علیه السّلام را اَشقاى امّت شهید مى کند و گـاهـى قـَطـامِ را مى گفت مى ترسم من آن کس باشم و بر آرزو نیز دست نیابم . و آن شب تـا بـامـداد در اندیشه این امر عظیم بودعاقبت سیلاب شقاوت او این خیالات گوناگون را چـون خـس و خـاشـاک بـه طـوفـان فـنـاداد
|
|
| 58098 |
نام:
ایمان
شهر:
توکل به خدا
تاریخ:
9/18/2008 8:51:02 AM
کاربر مهمان
|
اکـنـون بـیـان کـنـیـم حـال حـضـرت امـیـرالمـؤ مـنـیـن علیه السّلام را در آن شب :
از امّ کلثوم نقل شده که فرمود چون شب نوزدهم ماه رمضان رسید پدرم به خانه آمد به نماز ایستاد، من براىافطار آن جناب طبقى حاضر گذاشتم که دو قرصه نان جو با کاسه اى از لَبَن و مقدارى ازنمک سوده در آن بود چون از نماز فارغ شد، چون آن طبق را نگریست بگریست و فرمود: اىدختر! براى من در یک طَبَق دو نانخورش حاضِر کرده اى مگر نمى دانى که من مـتـابـعـت برادر و پسر عمّ خود رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم مى کنم ؟ اىدختر! هـرکـه خـوراک و پوشاک او در دنیا نیکوتر است ایستادن او در قیامت نزد حقتعالى بیشتر اسـت ، اى دخـتـر! در حـلال دنـیا حساب است و در حرام دنیا عذاب . پس برخى از زهد حضرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم را تـذکـره فـرمـود آنـگاه فرمود: به خدا سوگند افـطـار نکنم تا از این دو خورش ، یکى را بردارى ؛ پس من کاسه لَبَن را برداشتم و آن حضرت اندکى از نان جو با نمک تناول فرمود و حمد و ثناى الهی به جا آورد و برخاست و بـه نـمـاز ایـسـتـاد پـیـوسـتـه مـشـغـول رکـوع و سـجـودبـود و تـضـرّع و ابـتـهـال بـه درگاه خالق متعال مى نمود و نقل شده که آن حضرت درآن شب بسیار از بیت خود بیرون مى رفت و داخل مى شد و به اطراف آسمان نظر مى کرد واضطراب مى نمود و تـضـرّع و زارى مـى کـرد و سوره یس را تلاوت فرمود و مى گفت : اَللّهُمَّ ب ارکْ لى فى الْمَوْتِ ؛ یعنى خداوندا مبارک گردان براى من مرگ را،بسیـــار مى گفت : اِنّا للّهِ وَاِنّا اِلَیْهِ ر اجـِعـُونَ و کـلمـه مـبـارکه لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلا بِاللّهِ العَلِىِّ الْعَظیمِ را بسیار مکرر مى کرد وبسیار صلوات مى فرستاد و استغفار مى نمود.
و ابـن شـهـر آشـوب و غیره روایت کرده اند که حضرت در تمام آن شب بیدار بود و براى نماز شب بیرون نرفت به خلاف عادت همیشه خویش .
امّ کـلثـوم عـرض کـرد: اى پـدر! ایـن بـیـدارى و اضـطـراب شـما در این شب براى چیست ؟ فرمود: در صبح این شب من شهید خواهم شد! عرض کرد: بفرمائید جعده به مسجد رود و با مـردم نـمـاز گـزارد، (جـعـده فـرزنـد هـبـیـره است و مادرش امّ هانىخواهر امیرالمؤ منین علیه السـّلام اسـت ) فـرمـود: (بـگـویـئد جعده به مسجد رود و با مردم نماز گزارد)؛ پس بى تـوانـى فـرمـود کـه از قـضـاى الهـی نـمـى تـوان گـریـخـت و خـود آهـنگ رفتن به مسجد نمود(1)
و روایـت شـده کـه در آن شـب آن حـضـرت بیدار بود وبسیار بیرون مى رفت و به آسمان نـظـر مـى افکند و مى فرمود:به خدا قسم که دروغ نمی گویم و دروغ به من گفته نشده ایـن اسـت آن شـبـى کـه مـرا وَعـْده شـهادت داده اند،پس به مضجع خویش برمى گشت پس زمـانـى کـه فـجـر طـالع شـد)اِبـْن نـَبـّاح(مؤ ذّن آن حضرت درآمد و نداى نماز در داد، حـضـرت به آهنگ مسجد برخاست چون به صحن خانه آمد مرغابیان چند که در خانه بودند بـه خـلاف عـادت از پـیـش روى آن حـضـرت درآمدند و پر مى زدند و فریاد و صیحه همى کـردنـد بـعـضـى خـواسـتند که ایشان رابرانند حضرت فرمود: (دَعُوهُنَّفاِنَّهُنَّ صَوآئحُ تـَتـْبـَعـُهـا نـَوآئحُ)( 2) یـعـنـی بـگـذاریـد ایـشـان را بـه حـال خود همانا ایشان صیحه زنندگانند که از پى ، نوحه کنندگان دارند. و به روایتى ام کـلثـوم یـا امـام حـسـن عـلیـه السـّلام عـرض کـرد: اى پـدر! چـرا فـال بـد مـى زنـى ؟ فـرمـود: فـال بـد نـمـى زنـم ولکـن دل شـهـادت مـى دهـد کـه کـشته مى شوم یا آنکه فرمود: این سخن حقّى بود که به زبانم جـارى شـد؛آنگاه سفارش مرغابیان را به امّ
|
|
| 58097 |
نام:
مریم
شهر:
انتطار بهار و باران
تاریخ:
9/18/2008 8:50:00 AM
کاربر مهمان
|
به یاد معبود بی همتا
خدای من با وجود تمام ... تا همیشه منتظر لطف بیکرانتم!
جز درخانه ی لطف تو هیچ جای دیگه ندارم که سر بزنم و جز نگاه پر مهر تو هیچ نگاه دیگه ای دلگرمم نمی کنه. از من دریغ نکن!
سلام به همگی
امیدوار بزرگوار اسم بنده رو هم در فهرست جدید برای شب قدر ثبت بفرمایید. بسیار ممنونم از زحمت شما.
خدایا برام دعا می کنی؟
|
|
| 58096 |
نام:
ایمان
شهر:
توکل به خدا
تاریخ:
9/18/2008 8:49:47 AM
کاربر مهمان
|
ابن مُلجم گفت که تمام آنچه گفتى مـمـکـن اسـت جـز قـتـل عـلى کـه چـگـونـه از بـراى مـن میسّر شود؛ قطامِ گفت : وقتى که على مشغول به امرى باشد و ازتو غافل باشد ناگهان بر او شمشیر مى زنى و غیلةً او را مى کـشـى پـس اگر کشتى قلبم را شفا دادى و عیش خود را با من مُهنّا ساختى و اگر تو کشته شوى پس آنچه در آخرت به تو مى رسد از ثوابها بهتر است براى تو از آنچه در دنیا بـه تـو مـى رسـد. ابـن مـلجـم دانست که آن ملعونه با او در مذهب موافقت دارد گفت : به خدا سوگند که من نیزبه این شهر نیامده ام مگر براى این کار، قطام گفت که من از قبیله خود جـمـعـى را باتو همراه مى کنم که تو را در این امر معاونت کنند، پس کس فرستاد به نزد وَرْدان بـن مُجالد که از قبیله او بود و او را براى یارى ابن ملجم طلبید. و ابن ملجم نیز دراین اوقات که مصمم قتل على علیه السّلام بود وقتى شبیب بن بَجْرَه را که از قبیله اشجع بود و مذهب خوارج داشت دیدار کرد گفت : اى شبیب ! هیچ توانى که کسب شرف دنیا وآخرت کـنـى ؟ گـفـت : چـه کـنـم ؟ ابـن مـلجـم مـلعـون گـفـت کـه در قـتـل عـلى ،مرا اعانت کنى ، شبیب گفت : یابن ملجم ! مادر به عزاى تو بگرید اندیشه مرا هـولنـاک کـرده اى چـگـونـه بدین آرزو دست توان یافت ؟ ابن ملجم گفت : چندین ترسان و بددل مباش در مسجد جامع کمین مى سازیم و هنگام نماز فجر بر وى مى تازیم و کار او رابـا شـمشیر مى سازیم و دل خود را شفا مى بخشیم و خون خود را باز مى جوئیم . چندان از ایـنگونه سخن کرد که شبیب را قوى دل ساخت و با خود همدست و همداستان نمود و اورا با خـود به نزد قَطامِ برد و در این هنگام آن ملعونه در مسجد اعظم بود و قبّه وخیمه از براى او برپا کرده بودند و به اعتکاف مشغول بود، پس ابن ملجم از اتفاق شبیب با خود، قطام را آگـهـى داد آن مـلعـونـه گـفـت : هـرگـاه کـه خـواسـتـیـد او رابـه قـتل آرید در اینجا به نزد من آئید؛ پس آن دو ملعون از مسجد بیرون شدند و چندروزى به سـر بـردند تا شب چهارشنبه نوزدهم رسید، پس ابن ملجم با شبیب و وَرْدان به نزد قَطام در مـسـجـد حـاضـر شـدند آن ملعونه بافته اى چند از حریر طلبید و بر سینه هاى ایشان مـحـکـم بـبـسـت و شـمـشـیـرهـاى زهـر آب داده را بـداد تـا حـمایل کردندو گفت چون مردان مرد انه ا زفرصت برید و چون هنگام رسید وقت را از دست نـدهـیـد؛ آن سـه تـن از نـزد آن مـلعـونـه بـیـرون شـدنـد و در مـقـابـل آن درى کـه حـضـرت امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـّلام از آن داخِل مسجد مى شد، بنشستند و انتظارحضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام را مى بردند. و هم در این ایّام که این سه ملعون به این خیال بودند وقتى اشعث بن قیس را دیدار کرده بودند و او را از عزم خویشتن آگاهى داده بودند اشعث نیز اعانت ایشان را بر ذمّه نهاده بود تا در ایـن شـب که لیله نوزدهم بود او نیز حسب الوعده خویش به نزد ایشان آمد. و حُجْر بن عدى رحـمـه اللّه کـه از بزرگان شیعیان بود آن شب را در مسجد به سر مى برد ناگهان به گـوش اورسـیـد کـه اشـعـث مـى گـویـد: یابن ملجم ! در کار خویش بشتاب و سرعت کن در انـجـام حاجت خویش که صبح دمید و رسوا خواهى گردید. حُجْر از این سخن غرض ایشان را فهمید وبا اشعث ، گفت : ای .............. کـار از حـدّ گـذشـت چـون بـه مـسـجـد رسـیـد صـداى مـردم را شـنـیـد کـه بـه قتل آن حضرت خبر مى دهند....
|
|
| 58095 |
نام:
ایمان
شهر:
توکل به خدا
تاریخ:
9/18/2008 8:48:51 AM
کاربر مهمان
|
شهادت جانگداز مولی الموحدین امیرالمؤمنین حضرت علی بن ابیطالب علیه الصلوة السلام را خدمت قلب عالم امکان حضرت حجّة بن الحسن عسکری عجّل الله تعالی فرجه الشریف و شیعیان و محبّین حضرت تسلیت عرض می کنیم.
.... هنگام ضربت ابن مُلجم بر فرق حـضـرت امیرالمؤمنین علیه السلام زمـیـن بـلرزیـد و دریـاهـا بـه مـوج آمـد و آسـمـانـهـا مـتـزلزل گـشـت و درهـاى مـسـجـد بـه هـم خورد و خروش از ملائکهآسمانها بلند شد و باد سـیـاهـى سـخـت بـوزیـد کـه جـهـان را تـاریـک سـاخـت وجبرئیل در میان آسمان و زمین ندا در داد چنانکه مردمان بشنیدند و گفت :
تـَهـَدَّمـَتْ وَاللّهِ اَرْکـانُ الْهـُدى وَانْطَمَسَتْ اَعْلامُ التُّقىوَانْفَصَمَتِ الْعُرْوَةُ الْوُثْقى
قُتِلَ ابـْنُ عـَمِّ الْمـُصـطـَفـى قـُتـِلَالْوَصـِىُّ الْمـُجْتَبى
قُتِلَ عَلىُّ المُرْتضی قَتَلَهُ اَشْقَى الاَشْقِیاءِ؛
شرح ضربت خوردن و شهادت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به نقل از کتاب منتهی الآمال
1.اقدامات قبل از شهادت
عبدالرحمن بن ملجم به قصد قتل امیرالمؤ منین علیه السّلام به کوفه آمدو در محلّه بنى کِنْدَه که قاعدین خوارج در آنجا جاى داشتند فرود شد ولکن از خوارج قصد خویش را مخفى مى داشت که مبادا منتشر شود. در این ایّام که به انتظار کشتن امیرالمؤ منین علیه السّلام روز بـه سر مى برد وقتى به زیارت یکى از اصحاب خویش رفت در آنجا قَطامِ بنت اخضر تیمیّه را ملاقات کرد و او سخت نیکو روى و مشگین موىبود و پدر و برادر او را که از جمله خـوارج بـود امیرالمؤ منین علیه السّلام درنهروان کشته بود از این جهت او را با على علیه السـّلام خـصـومـت بـى نـهـایـت بـود، ابـن مـلجـم را چـون نـظـر بـه جـمـال دل آراى او فتاد یک باره دل از دست بداد؛ لاجرم از در خواستگارى قَطامِ بیرون شد، قطام گفت که چه مَهْر من خواهى کرد؟گفت : هرچه بگوئى ! گفت : صداق من سه هزار درهم و کـنـیزکى و غلامى و کشتن على بن ابى طالب است !
|
|
| 58094 |
نام:
ایمان
شهر:
توکل به خدا
تاریخ:
9/18/2008 8:45:42 AM
کاربر مهمان
|
سلام به آقا سید بزرگوار
سلام به یاران و دوستان حرف دل
دوستان باز هم پنج شنبه ای دیگر و از همیشه بیشتر یاد عزیزان از دست رفته برای شادی همگی از دست رفتگان خصوصا آقا سید مرتضی همگی الفاتحه الصلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
دوستان گرامیم امروز صبح در اینترنت به دنبال مطالبی در باره ضربت خوردن و شهادت مولایمان علی علیه السلام می گشتم مطالبی را که پیدا کردم پس از خواندن آنها را جهت خواندن شما عزیزان اینجا کپی می کنم ولی من همچنان که این مطالب را می خواندم و آماده جهت ثبت در اینجا همچنان اشک می ریختم ، بطوری که یکی از همکاران که نمی دانست من به چی نگاه می کنم و چه را می خوانم فکر کرد اتفاقی برایم افتاده . سوال کردند : چه شده اتفاقی برایت افتاده ؟ گفتم : عزیز ترین عزیزم را در یکی دو روز آینده به شهادت خواهند رساند و ایشان که از عشق من به مولایم با اطلاع هستند ، همراه با من گریستند .
حال امیدوارم شما هم از این حال و هوایی که در این چند روزه مولایمان برایمان فراهم کرده اند استفاده برید و از ایشان شفاعت و طلب بخشش از خدواند را بخواهید . شبهای قدر را برای همدیگر دعا کنیم و استفاده بریم شاید سال آینده فرصتی برای مغفرت و بخشش نداشته باشیم .
یاعلی
|
|
| 58093 |
نام:
عبدالله
شهر:
نور
تاریخ:
9/18/2008 6:13:45 AM
کاربر مهمان
|
کلمات قصارمولی علی (ع)
آن كه پيشواي مردم شد،بايد قبل از آن كه به مردم بگويدچه كنيد وچه نكنيد، نفس خود را تزكيه و تأديب كند و قبل ازاصلاح گفتار خود بايد عمل خود را اصلاح كند و آن كه اعمال و گفتار خود را اصلاح كند، شايسته تر است از فردي كه به ديگران تعليم دهد و آن ها را تأديب كند.
-----------
یا علی جان مقتدای من توئی
----------
- معاويه از ضراربن ضيايي(يكي از اصحاب اميرالمؤمنين) پرسيد،حال علي چگونه بود؟ ضرار پاسخ داد،به خدا سوگند،او را در سياهي شب در محراب ديدم كه ريش خود را در دست گرفته و هم چون مار گزيدگان به خود ميپيچيد و ميگريست و چنين ميگفت:
اي دنيا! اي دنيا! دست از سر من بردار.چرا معترض من ميشوي ؟ مگر آرزوي مرا داري؟ من به تو نياز دارم و نميخواهم به تو نزديك شوم. برو ديگري را بفريب. من تو را سه طلاقه كرده ام و ميل به رجوع ندارم. اي دنيا! زندگي كردن با تو كوتاه و ارزش تو بسيار كم است. آه كه توشه سفر (آخرت) اندك، درازي سفر بسيار و آخرين منزل چه سخت است.
پس از نقل قول توسط ضرار،معاويه به گريه درآمد و گفت: خدا ابوالحسن را بيامرزد. به راستي كه او چنين است حال بگو اي ضرار، در مرگ علي (ع) چه حالي داري؟ ضرار گفت: حال من مانند حال مادري است كه جلوي چشمانش سر فرزندش را بريده باشند.
|
|