هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
54892
نام: معصومه
شهر: تهران تهرانسر
تاریخ: 6/6/2008 12:57:10 AM
کاربر مهمان
  شاید من ضعیفم اما وقتیس همه بدن خوبی من چه فایده ای داره خدا روح سفید داده زیاد سیاهی پس روح سفید من هم الوده میشه
54891
نام: محمد سلمانی
شهر: خاک سفید
تاریخ: 6/6/2008 12:50:26 AM
کاربر مهمان
  هر که پاک طینت گردد محرم دلها شود می که در خم صاف گردد قابل مینا شود بی کمالیهایه انسان از سخن پیدا شود دردقلبت را مگو بر هر دل ناباوری صبر کن گوهر شناس قابلی پیدا شود
54890
نام: سمیه .ک
شهر: شیراز
تاریخ: 6/6/2008 12:22:55 AM
کاربر مهمان
  بسم ربالشهدا والصدیقین
با تسلیت این ایام سرشار از حزن واندوه آقا سید از جده ات زهرای اطهر بخواه برای شفای همه بیماران دعاکند خصوصا بیمار مورد نظر
التماس دعای فراوان والسلام
54889
نام: هایده لاله
شهر: لوس ا نجلس
تاریخ: 6/5/2008 10:08:21 PM
کاربر مهمان
  سلام من چطور میتوانم از گتابخانه شما استفاده گنم
54888
نام: باران
شهر: دوست دارم کربلا باشه
تاریخ: 6/5/2008 9:10:04 PM
کاربر مهمان
  سلام به همگی.


این شعر را آقا در جواب شعر معروف حضرت امام

(من به خال لبت ای دوست گرفتار شده ام چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم)

سروده اند:

تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی
تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی
تو که فارق شده بودی ز همه کون و مکان
دار منصور بریدی همه تن دار شدی
عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر
ای که در قول و عمل شهره بازار شدی
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی
وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی
خرقه پیر خراباتی ما سیره توست
امت از گفته در بار تو هشیار شدی
واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی
دم عیسی مسیح از تو دیدار شدی
یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم
ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی


دعا کنیم دلامون دست نخورده بمونه برای خودش.
یازهرا
54887
نام: بابک
شهر: اراک
تاریخ: 6/5/2008 7:36:18 PM
کاربر مهمان
  سلام
54886
نام: سيد محمد حسين
شهر: تهران
تاریخ: 6/5/2008 7:35:27 PM
کاربر مهمان
  دردسر؛ بين گذر؛ چند نفر؛ يك مادر
شده هر قافيه ام يك غزل درد آور
.....
اي كه از كوچه ي شهر پدرت مي گذري
امنيت نيست، از اين كوچه سريعتر بگذر
.....
ديشب از داغ شما فال گرفتم، آمد:
دوش مي آمد و رخساره...! من نگويم بهتر!
.....
چه شده قافيه ها باز به جوش آمده اند!
پشت در! فضه خبر! مادر و در!!! محسن پر!
54885
نام: شهاب
شهر: اميد به رحمت خدا
تاریخ: 6/5/2008 6:27:58 PM
کاربر مهمان
 
بوسه گاه قدسيان را خصم کافر سوخته

بيت ناموس الهي ، ز آتش در سوخته


آتشي افروخته از بغض و کين ، نمروديان

کز شرارش قلب پر داغ پيغمبر سوخته


ثاني نمرود آتش زد بگلزار خليل

جان ابراهيم را ، زان سوز آذر ، سوخته


قتلگه شد خانه زهرا و محسن شد شهيد

از غمش جان پدر ، چون قلب مادر ، سوخته


سر کشيد از مهبط وحي الهي شعله ها

کز شرار آن ، ز جبرائيل شهپر سوخته


در ميان دود و آتش پهلوي زهرا شکست

مخزن سرّ خدا و عرش داور ، سوخته


در مدينه سوخت بين شعله ها مادر ولي

در خيام کربلا هستي دختر ، سوخته


جان هفتاد و دو ملت سوزد*آهي* زين شرر

کز عطش در دشت خون ، گلهاي پرپر سوخته


54884
نام: شهاب
شهر: اميد به رحمت خدا
تاریخ: 6/5/2008 6:01:45 PM
کاربر مهمان
 
حضرت زهرا

به موج اشکم و در سینه کوه آذری دارم
نشستم با خموشی لیک در دل محشری دارم

زپا فتاده و نقش زمینم چو تن بیجان
الهی بر ندارم سرکه اینجا همسری دارم

چراغ ماه را بیرون برید از بزم گرم من
که من از شعله دل محفل روشنتری دارم

به چشم من مکش ای آسمان سیارگانت را
که خود در خاک از برج نبوت اختری دارم

بیا ای مرگ کز من زندگی بگرفتی و رفتی
برو ای جان که من گمگشته جان دیگری دارم

بخود گفتم که در یک شهر دشمن نیستم تنها
که همچون فاطمه پیوسته با خود یاوری دارم

جدا کردی زمن ای آسمان یار مرا آخر
من مظلوم هم فردای محشر داوری دارم

صدای مادری در خانه ام خاموش گردیده
بگوش از دخترش آوای مادر مادری دارم


54883
نام: شهاب
شهر: اميد به رحمت خدا
تاریخ: 6/5/2008 5:41:05 PM
کاربر مهمان
  زبان حال حضرت زهرا(سلام الله عليها)


تا چند کشم هر سو این قد کمانی را

ای مرگ بگیر از من یکباره جوانی را


جان میرود از دستم خون خوردم و لب بستم

باید ببرم در گور غم های نهانی را


در آرزوی مرگم افتاده بَرو بَرگم

دارم ز جهان تنها این باغ خزانی را


یاد از پسرم آمد خون از بصرم آمد

دیدم بملاقاتم تا قاتل جانی را


مظلوم تر از من نیست گر هست بگویم کیست ؟

آنکس که نهد در گور این قد کمانی را


در مسجد و در کوچه دیدیم من و حیدر

او غاصب اول را من سیلی ثانی را


بس راز بهم گفتیم تا هر دو پذیرفتیم

او خون جگر خوردن من اشک فشانی را


*میثم* چه نوا خواندی زین زمزمه سوزاندی

هم اسفل و اعلا را هم عالی و دانی را


<<ابتدا <قبلی 5495 5494 5493 5492 5491 5490 5489 5488 5487 5486 5485 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=5490&mode=print