هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
54412
نام: ایمان
شهر: توکل به خدا
تاریخ: 5/26/2008 8:30:52 AM
کاربر مهمان
  دیگران گفته اند که:
همه چیز اندر دو چیز است:
یکی مرا ست؛ دوم دیگری را.
انکه مراست، اگر من از آن بگریزم، او سر من آید؛ و انکه دیگری راست، به جهد بسیار به من نیاید.
(پارازیت...به زبان ساده...هر چیزی که قسمت آدم باشه نصیبش میشه...نه بیشتر)
ابو حازم مکی
*********************
چون تو را گویند:خدای را دوست داری؟
خاموش باش. که اگر گویی نه، کافر باشی و اگر گویی دارم، فعل تو به فعل دوستان نماند!

فضیل عیاض
*********************
همه پرستش از حق بود نه از من؛
و من پنداشته بودم که منش می پرستم!
بایزید بسطامی
*********************
وای کسی که بفروخته باشد همه چیزها به هیچ چیز ...
و خریده باشد به هیچ چیز، همه چیزها!
ابو علی ثقفی
*********************
در دل من چیزیست، مثل یک بیشه نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بیتابم
که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه
دورها آوایی است، که مرا میخواند...
سهراب سپهری

*********************

من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سر سبز،
چار فصلش همه آراستگیست.
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه میدانستم
دل هر کس دل نیست...

54411
نام: بنده خدا
شهر: بروجرد
تاریخ: 5/26/2008 8:29:20 AM
کاربر مهمان
  يه سلام گرم به همه حرف دليهاي دلتنگ


بچه هاميشه لطف كنيد يه مقداري هم از نيايش هاي شهيد آويني بنويسيد.ممنون مي شم .
نمايشگاه كتاب تهران هرچي گشتم دنبال كتابش پيدا نكردم ولي كتاب دكتر چران رو پيدا كردم خيلي با حاله آدم سير نمي شه از خوندنش ...
دوستان رفتند تنها یاد ایشان مانده است
جان ز پیکر رفته تنها جسم بیجان مانده است
زان همه یاران یکدل نیست جز ردی به جا
باغ گل پژمرد اما خار بستان مانده است
خضر ره پیدا نباشد در بیابان طلب
در کمین کاروان غول بیابان مانده است
مردمی رفت از میان مردمان روزگار
آدمیت رفته تنها نام انسان مانده است
شاهد وشمع و شراب وساقی و پروانه کو؟
در کجا مستی به میخانه غزلخوان مانده است؟
خضردر ظلمت نمی باید بماند منتظر
تا به لعل آبدارت آب حیوان مانده است
قرنها بگذشت و گلها جملگی پرپر شدند
قرنها دشت و دمن مشتاق باران مانده است
قلبها شد قلب واحساس بشر حبس هوس
دستهای عاطفه زخمی ولرزان مانده است
ربع مسکون را نمانده چاره ای دیگر بیا
چشم در راه تو این جمع پریشان مانده است
عاشق از بهر نزول آیه ی جان در زمین
پیکرپاکی ز جنس عشق ـ ایران ـ مانده است

محمدعلی جعفریان
بچه هاي حرف دلي خدا قوت.
اللهم عجل لوليك الفرج.

54410
نام: عبدالفاطمه
شهر: همین نزدیکی ها
تاریخ: 5/26/2008 8:27:25 AM
کاربر مهمان
  یا لطیف
سلام
...
یادتونه یه روزی اینجا ایام فاطمیه رو....
خشو به حالتون که توفیق حضور در مجالس قلعه ی سید رو دارین...
التماس دعا
یا زهرا(س)
54409
نام: ایمان
شهر: توکل به خدا
تاریخ: 5/26/2008 8:09:55 AM
کاربر مهمان
  سلام به آقا سید مرتضی و همه دوستان حرف دل
امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید
روز از نو روزی از نو
دوباره باید آمد ؛ گفت ؛ شنید ؛ و رفت
خدایا خودت کمکی به همه کن تا این همه به سختی و رنج نیفتند و برای گذراندن زندگی مجبور به دروغ و نیرنگ و .....نشویم
با امید به رحمت خداوند بازهم آغاز می کنیم

یا علی
54408
نام: سیف الدوله
شهر: اولین حامی قدس
تاریخ: 5/26/2008 12:16:23 AM
کاربر مهمان
  با سلام به دوستان حرف دلی ها
گاهی اوقات وقتی برای نماز می ایستم وارد نماز که میشم جایی که زبان به
قرائت باز میشه با خودم اینو میگم که ای سیف الدوله مبادا اون زمانی که باید زبانت باز بشه
جوابگوی اعمالت بشی زبان قادر به جوابگویی نباشه/ یا اون زمانی که ذکر قنوت را میگم اونجایی که
به اینجای آیه ی شریفه میرسم (وقنا عذاب النار)با خودم میگم این خواسته من ازخداست ولی خودم برای
رهایی از آتش جهنم چه اقدامی کردم؟ خواهش عاجزانه دنبال دوستی می گردم که در حرف دل باهام در ارتباط باشه منتظرم
التماس دعا دوستان .
ادامه دارد.
54407
نام: sara
شهر: از تهران
تاریخ: 5/25/2008 11:09:45 PM
کاربر مهمان
  الا اي آنكه دل را ميبري تا مركز هستي:

هرگز نميشكست...هرگز ....شكستن كه كاري نداره...زورورزي نميخواد...شناخت نميخواد...دنبال يه جاي ثابت گشتن نميخواد....اره بابا جون زود وا نميرفت زود از پا درنميمومد...قوتي داشتو براي خودش مكتب و مرامي داشت...خوب البته هر كسي برا خودش مرامي داره و بدون پايبندي به اون مرام احساس بودن نميكنه. اما مرام داريم تا مرام....اونيكه قدرت داره پول داره شكسته بند هم دوروبرش زيادن اما يكي هست كه فقط يه درون صاف و روشن يه دل كه نه يه درياي بخشش تو دلش داره....يه بار بهش گفتم حتي يه بار م نديدم كه غيبت كني يه بارم نديدم كه از دست كسي دلگير باشي...برگشت بهم گفت خونه رو خلوت كردم تا اون درد اصلي سراغم بياد...همون دردي كه با همه دردا فرق ميكنه...همون دردي كه توش يه دنيا اسراره... البته زياد م اهل حرف نبود و هميشه با عملش ادمو تو فكر ميبرد...درسو مشق درست حسابيم نخونده بود...اما يه چيزو خوب تمرين كرده بود و اون اينكه دلشو از كينه و حسادت پاك كنه و سينشو مثل ايينه نگهداري كنه....ديدنش هميشه منو ياد اين خادماي حرم ميانداخت . كه چطور با صبر و حوصله مراقبن كه يه وقت كسي كاري نكنه كه حرمت حرم پايين بياد....موضوع اصلي اينه كه اگه ما واقعا قدرو قيمت يه چيزيرو بدونيم براي حفظش تلاش ميكنيم اما امواج زندگي خيلي زود معياراي ارزش گذاريمونرو بهم ميريزه....همش مراقبيم كه ببينيم ديگران روي ما چه قيمتي ميزارن اما خودمون كمتر دنبال قيمت واقعي اعمالو حركاتو افكارو نياتمون ميريم...بياييم باور كنيم كه اين دلاي ما واقعا نيازمند بخششو مهربوني هستن...بياييم باور كنيم كه تنها منبعو يگانه تكيه گاه انرژي و حيات در زندگي داشتن يه دل پاك و سالمه...بياييم يه كم قابليت و توانايي محبت كردنو تو خودمون بالا ببريمو براي بزرگ شدن خودمون جشن بگيريم...منتظر نباشيم كه حتما يه احساس تند و اتشين سراغمون بياد تا در نهايت ما بتونيم يه كمي مهربونتر بشيم...نه باور كنيد سرزندگي و زنده بودن اول از طرف ماست كه باعث جذب عشق بيشتر و حرارتو رضايت بيشتر ميشه....قلب و روح تك تك ماادما تشنه محبت و صفاست و جز محبت هيچ چيزي ارزش نداره كه به پاي دل بريزيم...كلماتوو واژه هاي محبت اميز و پرمعنا كه ظرافتهاي روح رو اشكار ميكنن همگي جز موهبتهاي خداوند هستندو راه هاي جديديرو در مسير رشد باز ميكنن...دنياي امروز دنيايي شده پر از خشمو رنجشو ترس و اندوه...ولي حقيقتا اين مهرو محبته كه داره دفن ميشه...و متاسفانه روزبروز داره توانايي ادما براي عشق ورزيدن كمتر ميشه...و همينطورقابليت و توانايي احساس كردن...بعضي وقتا يه كلمه ميتونه يه اعجاز بوجود بياره اما همونم دفن ميشه و همونم باخست خرج ميشه...اوناييكه فركانسشون پايينه همش منتظرن كه بگيرن اما فرستنده هاي بالا هم خيلي نيرومندن هم بلدن جادو كنن...چونكه به خودشون اجازه دادن عشق از درون و با تمام وجود احساس بشه ...و به ديگران هم اجازه دادن كه اونا دوستشون داشته باشن...اعجازو وفوري رو كه تو زندگيشون ميشه ديد همه به بركته عشقه و حقا كه محبت و داشتن دلي پر از نشاط و عشق كليد اصلي ورود ما به بهشت دنيا و اخرته....از خداوند ميخوام كه به همه ما اين توفيق رو بده كه كه چنين تحولي رو بپذيريم و در سفر عشق با تمامي توان در حركت و در تغيير باشيم........يادمون باشه كه تا قلبو روحمونرو سيراب نكنيم هرگز نميتونيم احساس رضايت از زندگي كنيم و يادمون باشه كه با کمی عشق ميتونيم تولد دوباره پيدا كنيم...
54406
نام: سبكبار
شهر: يه كوشه دنيا
تاریخ: 5/25/2008 10:59:45 PM
کاربر مهمان
  ايمان ازشهر توكل /خواستم يادآوري كنم انشاا...باعث دل خوري نشه عزيز دل ،درخصوص 54400 نوشته شما اكر درصدر نوشته ها احاديث امامان بود بعد كفتهاي بزركان بهتر بود ،صلوات بفرست دلت زنده كن با اذكار
54405
نام: سبكبار
شهر: يه كوشه دنيا
تاریخ: 5/25/2008 10:40:21 PM
کاربر مهمان
  ايمان از شهر توكل ،شيطان باخشم به ملائك كفت حالا ديكه جاسوس ميفرستيد،///شاد باشه دلت ،نوراني بشه قلبت ،حجاب ها كنار برند برايت صلواتي بر جمال مبارك مهدي عج بفرست
54404
نام: علی
شهر: شیراز
تاریخ: 5/25/2008 10:00:25 PM
کاربر مهمان
  بسم الله الرحمن الرحيم-ادامه روبرو شدن با يك رزمنده-يك ساعت ودو قاب ايات قراني كه به ديوار اويزان بود وگلهائي تازه كه برروي گل ميز كنار صندلي ايشان باسليقه زيادي ارايش داده شده بود بغل دستيك عكس قاب گرفته از پسرش سيد بزرگوار جناب اقاي هادي سره الشريف در لباس فرم چتر بازي كه ريش سبزاش تازه تنك روئيده بود قرار داشت حضرت شيخ دامت مقامه الشريف 38 سال است- باقد متوسط وبا قرص صورت سفيدي كه با قابي از ريش سياه دور انرا گرفته است- باچشماني قهوهاي شفاف كه در پشت شيشهاي عينكش نشاندهنده زيركي بسيار ويك انسان خوش مشرب با فرهنگ است عمامه سياه بر سر داشت ويك لباس بلند بدون يقه راهم پوشيده بود كه مختصص مردان روحاني شيعه است وموهاي جلوي پيشاني اش بر خلاف معمول روحانيون شيعه خارج از عمامه بود كه بيانگر ان بود كه كه حضرت شيخ دامت العزته الشريف كاملا همنوائي ومطابقت با روش معمول وشايسته اي كه محبوي وصحيح شناخته شده ارايش مو سر اسلامي است را ندارنند( حضر ت بقيته الله اعظم سلام الله وانبيا والملائكه ديده شدند با زلفي فوقالعاده زيبا و با پوست .چهره يك جوان زيبا روي دانماركي در ديدار از يك حوزه با بگير وبند خاص واحتمالا داخل دفتري شدند كه قفل بوده است وايشان را بنام يك طلبه روستائي فوق العاده باهوش ومدير ومدبر معرفي كردند حيله اي متداول) اجودان ايشان با قيافه اي عبوس در حدود 35 سال ايشان هم در اطاق حضور داشتند وگاه گاهي در بحث شركت ميكردند.من در حالي كه اشاره ميكردم اين سوال را جويا شدم :" من اينطور فهميدهام كه شما تحصيلات خودتان راشهر قم مطالعه كرده يد؟- جواب فرمودند -:" زياد صحيح نيست- من فقط براي دو ماه درانجا بودم- وادامه دادند-من در همين جا در بيروت به مدرسه رفتم- زماني كه خانواده ما در اينجا بودند – پدر من يك دست فروش سبزيجات بود يك فرد فقيري كه از جنوب لبنان به اينجا مهاجرت كرد ه بود وداراي يك خانواده گسترده بود قبلا هيچكس از فاميل ما يكنفر هم روحاني نبوده اند- من جزو معدود افرادي هستم كه هيچكس از افراد انان در اين سمت نبوده اند – پس از پايان تحصيلات دبير ستاني در بيروت من انتخاب شدم(از طرف حضرت موسوي اولين بيانگذار حزب حزب الله كه قبلا جزو شاگردان خاص حوزه ايشان بودند كه چند نفري شاگر داشت) كه در نجف اشرف در عراق تحصيل كنم و من دوسال درانجا سپري كردم سپس براي پايان ت تحصيلات خودم به بعلبك باز گشتم(= اضافه ميكنم كه ايشان در سال 1960 در شرق بيروت به دنيا امدند ودر همان اوان جواني بعنوان يك دانش اموز بسيار ممتاز ومخلص وفداكار در دروس اسلامي شناخته شدند وتدريس دروس اسلامي را شروع كردند در سال 1975 در جنگ داخلي كه در لبنان اغاز شد خانواده ايشان را مجبور كرد كه به زادگاه اجدادي خودشان به دهكده بازوريه در جنوب لبنان بروند در سن پانزده سالگي به جنبش عمل پيوستند كه يك جنبش سياسي و شبه نظامي بود كه حقوق شيعيان را نمايندگي ميكرد وايشان در همان زمان شاگرد حوزه حضرت ايت الله موسوي دامت عزته الشريف بودند واز طرف ايشان براي ادامه تحصيل به نجف اشرف هراه چند طلبه ديگر شدند وايشان وان چند طلبه از طرف حزب بعث بعنوان طلبه راديكال خرابكار مارك خورده وثس از دو سال مارك خورده واخراج شدند – ادامه دارد
54403
نام: سحر
شهر: کاشان
تاریخ: 5/25/2008 9:33:25 PM
کاربر مهمان
  از بچه های با معرفتی که اینجا مطلب می نویسندمی خوام جوابم را بدهند که چرا یه دختر نباید عشق خودش را بروز بده
<<ابتدا <قبلی 5447 5446 5445 5444 5443 5442 5441 5440 5439 5438 5437 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=5442&mode=print