اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 53762 |
نام:
آواره ی کوی حسین(ع)
شهر:
عشاق الحسین(ع)
تاریخ:
5/9/2008 8:33:50 PM
کاربر مهمان
|
باسلام خدمت تمام دوستان عزیزوعاشق مهدی فاطمه (س)
وسلام خدمت برادرعزیزم آقاشهاب ممنونم اخوی ممنونم نمی دونم چجوری ازتون تشکرکنم..خداروشکرحال مادرم بهتره واگه خدا بخوادروبه بهبوده ان شاالله ..ازهمه دوستان هم تشکرمی کنم...شفای عاجل تمام بیماران اسلام صلوات...
اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم
|
|
| 53761 |
نام:
عبدالمهدی
شهر:
شهر من گمشده است
تاریخ:
5/9/2008 7:47:24 PM
کاربر مهمان
|
سید مرتضیٰ ،
هر وقت یک حقیقت روی سرم اوار می شه به قلعه سبز تو پناه می ارم.
چه زشتم من. و بار سنگین این زشتی من و می شکنه. امادرد من این نیست . درد من وقتی که سنگینی این بار روی شونه هام نباشه. درد من وقته که چراغ رو گم می کنم و نمی تونم سیاهی عمیق خودم و ببینم.درد من وقتی که گدای جسوری می شم. و یادم می ره خدا یک ادم خوب نمی خواد فقط یک بنده می خواد.سید خیلی دست خالی ام. وقتی کاری می کنم که می گن خوبه باد می کنم . و سیاه می شم. یادم می ره یک بنده ندار عاجز هرچی خوبی داره از مولاش می رسه.وقتی چیزی رو با سماجت می خوام و برای داشتنش به اب و اتیش می زنم. و اگه به دست نیارمش حسرتش همیشه باهام می مونه، یادم می ره که بنده بودن این نیست. بنده راضی به رضای مولاش.وقتی دهنم و باز می کنم و هرچی دوست دارم می گم حتی یک لحظه به خودم به امامم و به خدام فکر میکنم ؟هر چی دوست دارم می گم .می بینم .می شنوم. انجام می دم.و توجیه تنها کاری که بلدم. از خودم می ترسم. اعتراف سختیه،انگار میشم یکه فرعون که یک برج بلند می سازم تا با خدای موسی جنگ کنم!امام مهدی چی جوری می خواد بیاد ؟چه انتظار کودکانه ای وقتی منه مسلمان شیعه منتظر این می شم. می ترسم . سید تو دستم و بگیر. چقدر هیچ ام. و این ازارم می ده که همیشه یادم می ره. خدای کریمی که داری نگاهم می کنی، اعتراف می کنم که خطا رفتم. به من قوت و ثبات بده تا بنده باشم. چون بنده بودن برای تو لیاقت می خواد . می خوام اون روزی که وعده دادی می اد زیر پرچم علی تو باشم .
سید مرتضی این درد دل رو در پناه قلعه سبز تو گفتم. منو یادت نره.
|
|
| 53760 |
نام:
بارون
شهر:
چه فرقي داره
تاریخ:
5/9/2008 7:38:22 PM
کاربر مهمان
|
سلام عليكم
من بازم با يه سوال اومدم.اما اين دفعه با دفعه هاي قبل ،فرق مي كنه .خيلي سعي كردم اين سوال رو فراموش كنم .با خودم كلنجار رفتم كه نپرسمش اما نتونستم.خيلي آزارم مي ده .از فكرم بيرون نمي ره ميترسم اگه نپرسم مشكل ساز بشه.
چند روز قبل از يه سخنران مذهبي كه استاد دانشگاه هم هست ماجرايي رو شنيدم كه خلاصش اينه:
مردي بت پرست كه با مذهب تشيع آشنايي داشت ، دچار مشكل بزرگي تو زندگيش ميشه .هر چي تلاش مي كنه و به هر دري ميزنه ،حل نمي شه.تا جاييكه بالاخره كارد به استخونش مي رسه.يه روزدر حاليكه از همه جا نااميد و در مونده بوده يه گوشه توي خلوتش بياد امام شيعيان ،امام زمان (عج) مي افته وآقا(عج)رو چند بار با اين لفظ صدا مي زنه:يا ابا صالح المهدي ادركني...چند لحظه بعد شخصي رو در كنار خودش ميبينه، مي پرسه شما كي هستين ؟مي فرمايند هموني كه صداش كردي ...
خلاصه اينكه آقا (عج)به اون بت پرست نظر مي كنن و مشكلش رو حل مي كنن .مرد از آقا ميپرسه :شيعيان شما خيلي مشكل دارن .چرا به اونا سر نمي زنين و مشكلاتشون رو بر طرف نميكنين؟ آقا (عج)مي فرمايند :چون اونا به ياد من نيستن ودر مشكلاتشون از من كمك نمي خواهند . زمان گرفتاري از همه كس كمك مي طلبن و در آخر همه بياد من مي افتند.(نقل به مضمون كردم)
حالا سوال من :
اگه واقعا آقا(عج)اينطور فرموده باشن ،به خدا من افراد زيادي رو ميشناسم كه در امور مهمشون ومشكلاتشون از آقا ياري ميطلبن،و از ايشان ياد مي كنن.در هر صفحه اي از همين حرف دل يك يا چند نوشته رو مي بينيم كه شاهد حرف منه.هر چي باشه اون مرد يه كافره ،و شرك و كفر در صدر گناهان كبيرس .يعني من يا امثال من كه كم هم نيستن به اندازه اون مرد بت پرست هم براي آقا و صاحبمون ارزش نداريم؟ يا اينكه گناهامون اونقدر زياده كه از كفر اون مرد هم سنگينتر شده؟
و در اخر:آقا جان منو ببخش ،مي دونم كه به ساحت شما بي حرمتي كردم كه اين مساله رو پرسيدم.من كنيز خوبي براتون نيستم.من اعتراف ميكنم كه هرگز به جايگاه و منزلت شما واقف نيستم .اما مي ترسم اگر اين سوال در ذهن من بماند به ترديد وشك بينجامد. شرمنده ام. مرا عفو كنيد.
|
|
| 53759 |
نام:
امير حسين
شهر:
تهران
تاریخ:
5/9/2008 6:13:34 PM
کاربر مهمان
|
خدا خالق عشقه
محمد کل عشقه
علی مظهر عشقه
زهرا وجود عشقه
حسن نماد عشقه
حسین سالار عشقه
عباس ساقی عشقه
زینب شاهد عشقه
سجاد راوی عشقه
باقر کلام عشقه
صادق احیای عشقه
کاظم صابر عشقه
رضا ضامن عشقه
تقی جمال عشقه
نقی پاکی عشقه
حسن بقای عشقه
مهدی قیام عشقه
الهم عجل لولیک الفرج
-----------------------------------------------
ونوس گرامیم امیر دانش استادی بود در این سایت (ایشان از جانبازان دوران دفاع مقدس هم می باشند)که مدتی بود جای ایشان خالی بود البته آقا شهاب جاشون رو پر کرده بود ولی بقول قدیمی ها هر گلی یک بویی دارد
برای سلامتی و حل مشکل حاج امیر بزرگوار دعاء کنید
|
|
| 53758 |
نام:
عطیه
شهر:
مشهد
تاریخ:
5/9/2008 4:59:00 PM
کاربر مهمان
|
سلام به همگی
جناب امیدوار سلام اگه ممکنه ۵۰۰تاصلوات محمدی هم واسه من ثبت بفرمایید .التماس دعا
سلام آقا شهاب ممنون که واسم نوشتید.شما خبری از باران از دوست داره کربلا باشه ندارید ؟؟؟
التماس دعا
اللهم عجل لولیک الفرج
|
|
| 53757 |
نام:
mostafa2_gh
شهر:
شاهرود
تاریخ:
5/9/2008 3:50:44 PM
کاربر مهمان
|
زندگی یک آرزوی دور نیست، زندگی یک جست و جوی کور نیست،
زندگی در پیله پرواز چیست؟
زندگی کن، زندگی افسانه نیست،
گوش کن! دریا صدایت میزند، هرچه ناپیدا صدایت میزند،
جنگل خاموش میداند تو را، با صدای سبز میخواند تو را،
زیر باران آتشی در جان توست، قمری تنها پی دستان توست.
پیله پرواز از دنیا جداست، زندگی یک مقصد بی انتهاست،
هیچ جایی انتهای راه نیست، این تمامش ماجرای زندگی ایست
|
|
| 53756 |
نام:
مجنون
شهر:
دبى
تاریخ:
5/9/2008 2:41:50 PM
کاربر مهمان
|
فقط میخواستم بگم دلم براى حرف زدن تنگ شده
|
|
| 53755 |
نام:
سمیرا
شهر:
بابل
تاریخ:
5/9/2008 2:18:53 PM
کاربر مهمان
|
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سفید؟
زیر این آبی آرام بلند؟
که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده ی جام؟
که تو چندین ساعت....
مات و مبهوت به آن می نگری؟
نه به ابر!
نه به آب!
نه به برگ!
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم!
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل
همه را می شنوم می بینم
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم!
ای سر و پا همه خویی
تک و تنها به تو می اندیشم!
تو بدان این را تنها تو بدان! تو بیا!
تو بمان با من تنها تو بمان!
جای مهتاب به تاریکی ها تو بتاب!
من فدای تو!به جای همه گل ها تو بخند!
اینک این من که به پای تو در افتادم باز!
ریسمانی کن از آن موی دراز!
تو بگیر! تو ببند! تو بخواه!
پاسخ چلچله ها را تو بگو!
قصه ی ابر هوا را تو بخوان!
تو بمان!
با من تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش!
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست!
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!!!
|
|
| 53754 |
نام:
سیمین
شهر:
مشهدالرضا
تاریخ:
5/9/2008 2:14:05 PM
کاربر مهمان
|
اتل متل راحله/اخموی بی حوصله/مامان چرا گفت بگیر/از پدرت فاصله/شاید اونو نمی خواد/اگه دوستش نداره/پس چرا روی تختش/عکس اونو میذاره/با دست پر تاولش/آلبومی رو که داره/ازکنار پنجره/ور میداره میاره/البوم عکس بابا/پر از عکس دوستاشه/با یاد اون قدیما/بابا زبون می گیره/قربون اون موقع ها/قربون اون صفاتون/دست منم بگیرید/دلم تنگه براتون/از اون وقتی که بابا/دچار اون مرض شد/مامان گفته تو نماز/برا بابات دعا کن/دیشب توی نمازش/واسه بابا دعا کرد/دستاشو بالا برد و /تقاضای شفا کرد/نماز چون تموم شد/دعا به آخر رسید/صدای گریه های / مامان تو خونه پیچید/دخترکم کجایی/بابات شفا گرفته/رفیقاشو دیده و/مارو گذاشته رفته/آی قصه قصه قصه/یه دستمال نشسته/خون سرفه بابا/رو این پارچه نشسته/کنار اسم بابا/یه چیز دیگم نوشتن/شهید شیمیایی........ التماس دعا
|
|
| 53753 |
نام:
شهاب
شهر:
امید به رحمت خدا
تاریخ:
5/9/2008 2:13:48 PM
کاربر مهمان
|
قال مولانا صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه):
و انی ، الامان لاهل الارض .
همانا من ، امان جهانیانم .
نام: مهدی
شهرت: عشق
نشانی:خال هاشمی روی گونه
آدرس محل سکونت:دل پاک عاشقان
بهترین آرزو: ظهور
...
و تو ای بهار جانان بیا...
و بهار میآيد ،
با همه زیبایی و طراوتش.
و بهار میآید ،
برای آنکه به خورشید بیاموزد، هنر تابیدن را.
و بهار میآید ،
برای رویاندن دانههای نهفته در دل سیاه و سرد خاک.
و بهار میآید ،
برای آنکه شکوفههای درختان و گلهایی را بشکفاند، برای ثمر بخشیدنشان در آیندهای نچندان دور.
و بهار میآید ،
برای جاری کردن چشمهسارهای زلال آب، از دل کوههای سخت و تپه های سنگی.
و بهار میآید ،
برای به هدیه آوردن رایحههای بهشتی.
و بهار می آید ،
برای آنکه در گوش پرستو، از دوری زمستان بگوید و زمزمه کند شروعی نو، برای ساختن لانهای جدید.
و بهار میآید ،
برای شستن سیاهیهای نشسته بر در ودیوار شهرمان.
و بهار میآید ،
برای طراوت و جان بخشیدن...
...
و تو ای بهار جانان بیا...
بیا برای آنکه زندگی و طراوت میبخشی به دلهای مردهمان.
و تو ای بهار جانان ،
بیا که خورشید تابندهای بر ظلمت انسان.
و تو ای بهار جانان ،
بیا که برویانی بذر معرفت را در شورهزار دلمان.
و تو ای بهار جانان ،
بیا تا بشکفانی حقیقت آیین محمدی را برای آسمانی شدن.
و تو ای بهار جانان ،
بیا تا جاری کنی، چشمه زلال معرفت و درک بندگی معبود را در بیابان خشک جهل.
و تو ای بهار جانان ،
بیا تا همگی استشمام کنیم رایحه سیبی را که سحرگاهان، زائران خاص اباعبدالله در بارگاه ملکوتیش استشمام میکنند.
و تو ای بهار جانان ،
بیا تا به ما بیاموزی، چگونه آباد کنیم ویرانه دنیایی که در آن زندگی میکنیم و آخرتی که ره توشهای برایش نیندوختهایم.
و تو ای بهار جانان ،
بیا تا شستشو دهی زنگار و سیاهیهای قلب و روحمان را.
و تو ای بهار جانان ،
بیا که منتظرانت تو را میجویند و در حسرت نگاهت میسوزند.
و تو ای بهار جانان، یوسف زهرا(س)، بیا که روز نوی ما، با قدوم تو آغاز میشود.
السلام علیک یا اباصالح المهدی (عج).
|
|