هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
53092
نام: امیدوار
شهر: ایران
تاریخ: 4/25/2008 9:06:56 AM
کاربر مهمان
  باسلام وروزبخیربه همه بزرگواران حرف دل.

مریم خانم بزرگوارسلام وخداقوت ان شاءالله همیشه سلامت باشیداحتراما یک ختم سوره مبارکه الرحمن ثبت بفرمایید.

وباسلام به برادربزرگوارشهاب ارجمند.ازشعرزیبایتان سپاسگزارم و باتشکراز لطف شما.ان شاءالله که درهمه امورزندگی درپناه حق تعالی باشید.
التماس دعا.
**اللهم عجل لولیک الفرج**
***اللهم صل علی محمدوال محمدوعجل فرجهم***
53091
نام: سبكبار
شهر: يه كوشه دنيا
تاریخ: 4/25/2008 3:19:15 AM
کاربر مهمان
  روزصلوات است امروز خودي نشان بده ابراز ادب وعلاقه كن به رسول ا...محمد مصطفي وآلش صلوات بفرست
53090
نام: اشکان سفیددشتی
شهر: اهواز
تاریخ: 4/25/2008 3:18:34 AM
کاربر مهمان
  من خیلی اززندگی خسته شدم هم ازاین همه گناه همیشه میگم چه در انتظارم است خدایا مرا ببخش خسته ام چقدر سخته ادم یک نفر رو دوست داشته باشه اما نتونه بگه
53089
نام: sara
شهر: از تهران
تاریخ: 4/25/2008 3:14:32 AM
کاربر مهمان
  اگه همه خوشحاليهاي دنيا يه جا جمع شه اما به اندازه يه قطره اشكي كه از روي خلوص براي خدا ريخته بشه دلرو اروم نميكنه....
زير اين بارش, كه هر لحظه اش جلوه يه زندگي دوبارست و هر دقيقه اش مثل خلقت يه افتاب دوست داشتني تو يه اسمون ابيه ابي ,ديگه اصلا يادت ميره كجايي كي هستي يا چي از اين دنيا ميخواي...اصلا يادت ميره كه بايد چندساعت ديگه پاشي بري سر جلسه امتحان...امشب اين اتاق به همه چيز شباهت داشت الا اتاق درس!!!
وقتي دل از دنيا كنده ميشه مثل چيني شكسته كه دوباره بندش ميزنن ,اين دل كنده شده رو دوباره بايد چسبوندش به تخته بند خاكي تن...بالاخره تا رسم روزگار بوده اينطوري بوده...
53088
نام: میم
شهر: چشمه
تاریخ: 4/25/2008 2:19:15 AM
کاربر مهمان
  بسم الله الرّحمن الرّحیم


أین صاحب ُ یوم ِ الفتح ِ و ناشر ُ رایة ِ الهدی...



________________________________

روزگاریست که سودای بتان دین من است....

غـــم این کار نشاط دل غمگین من است



ای خوشا آن دم که بگشایم نظر در روی دوست
سر نهم بر خط جانان جان دهم بر بوی دوست

من نشاطی را نمی جویم به جز اندوه عشق
من بهشتی را نمی خواهم به غیر از کوی دوست

شاخ گل در بند خواری از قد موزون یار
ماه نو در عین خجلت از خم ابروی دوست

گر ندیدی سحر و معجز دیده ی دل باز کن
تا ببینی معجزات نرگس جادوی دوست

بر شهیدان محبت آفرین بادا که بود
کار ایشان آفرین بر قوت بازوی دوست....


عشق تو مرا ألست ُ منکم ببعید
هجر تو مرا إنّ عذابی لشدید

بر گرد رخت نوشته یُحیی و یُمیت

من مات َ من َ العشق ِ فقد مات َ شهید
53087
نام: ساره
شهر: دیار باقی
تاریخ: 4/25/2008 1:20:41 AM
کاربر مهمان
  بسم رب حسین
با اب طلا نام حسین قاب کنید*بانام حسین یادی از اب کنید*خواهید که سربلندوجاوید شوید*تااخرعمر
تکیه به ارباب کنید*
(التماس دعا)
میخواستم از همگی شما بخوام که برام دعا کنیدخیلی دلم گرفته .
53086
نام: شهاب
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 4/25/2008 1:05:40 AM
کاربر مهمان
  مصداق واقعی امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوءام.


هل من ناصر ینصرنی؟!

وای از دل زینب...!

وای از دل زی نب
53085
نام: عبدالمهدی
شهر: شهر من گمشده است
تاریخ: 4/25/2008 12:10:01 AM
کاربر مهمان
  سلام
چقدر دلم برای صدای شرشر بارون تنگ شده. برای بوی خاک بارون خورده.
دل شوره دارم اگه دیگه اسمان نباره!!
نذر می کنم اگه بارون بباره بی چتر زیرش برم.

بزرگ مرد منتظر قرنها،
فردا جمعه است، ببار...
از بس نبارییدی فراموش کردیم که چه قدر برهوتیم.
53084
نام: سارا
شهر: غریب
تاریخ: 4/24/2008 11:48:28 PM
کاربر مهمان
  سلام دوستان عزیز بعد از چند روز تونستم برگردم.مریم جان عزیز خواهر بزرگوار لطف کنیند .یک سوره به نیت من ثبت بفرمایند .با تشکر
53083
نام: اكبر موروثي
شهر: آستانه اشرفيه
تاریخ: 4/24/2008 11:32:14 PM
کاربر مهمان
  بعد از ما چی کردی؟
خاطر سفر به مناطق جنگی
وقتیکه پس از این همه سال بعد از پایان جنگ به مناطق جنگی جنوب رفتم این چنین حالی داشتم.
اولین محل توقف ما پادگان دوکوهه بود. جاییکه در حسینیه آن وجود افرادی را احساس کردم که بر من ناظر هستند. حالتی شبهی آنچه که چشمانت را ببندی ودر اطرافت دیگران را تجسم کنی. اما من چشمانم باز بود، و مطمئین هستم که کاملا هوشیار بودم. با این حال تلاش کردم توجه ای نکنم. ولی هر ازگاهی دوباره همان احساس به من دست میداد. این حالت و حساسیت در مناطق عملیاتی فکه و طلائیه وشلمچه بیشتر شد،بنحوی که من احساس کردم واقعا کسانی از جنس 20 سال پیش خودم با من روبرومی شوند که نگاههای معنی داری به من میکنند. نمی دانم چکونه بیان کنم .احساس تنهایی می کردم، تنهاتر از همیشه بودم ،حس حقارت وکوچکی همراه با شرمندگی داشتم ، حس درماندگی ویاس. بارها به خودم گفتم : شاید دچار توهم می شوم. از چندنفری پرسیدم ، اما آنها حالات دیگری را بیان کردند. مثلا از عبادت در آنجاها لذت می بردند.ولی من در نماز نیز عرق شرمندگی بر پیشانیم ظاهر می شد. اکنون مدتی است که در فلسفه این حکایت مانده ام.
همانند کودکی شده بودم که مرتکب خطایی شده و وقتی به نزد پدر و مادرش باز میگردد، متوجه شود که ای دل غافل آنها از خطایش آگاهند و این از نگاهشان مبرهن است، ولی به رویش نمی آورند. ولی با همان نگاهشان هزار چرا از او می پرسند: که ای طفلک بی نوا به ما بگو که در حقت چی کوتاهی ای کرده بودیم . که تو با این کارت ما را شرمنده عام وخاص کردی؟ بگو که چه نیازی از تو بر آورده نکرده بودیم که تو اینچنین ما را سکه یک پول کردی؟ و آیا این حق ما بود که تو سر انجام در کفمان گذاشتی و... و کودک از شرم و خجالت سر به زیر انداخته و در درون خود هزار لعنت به خود می فرستد که حتی یک بهانه کوچک ندارد.
اکنون حال من در مناطق جنگی همان حال آن طفل صغیر خطا کار بود.
شهداء گمنام، همان انسانهای نام آشنای دوران رویایی جبهه و جنگم، موجوداتی که من با تمام وجود با احترام درباره شان می اندیشم. قبولشان داشتم و دارم. رویشان قسم می خوردم و می خورم.به خود اجازه نمی دهم که درفلسفه وجودیشان کج اندیشه کنم. و اعتقاد دارم که آنها شهیدند و باور دارم که این لقب الهی است که خداوند عز و جل از روی کرامت و مهربانی به آنها بخشیده است. همواره فکر می کنم که شهداء در معامله وتجارت با خدا مصداق آیه های 10 و 11 سوره الصف از قرآن مجید شده اند، که معنی آن به این مضمون است بسم الله الرحمن الرحیم: ای کسانی که ایمان آورده اید، آیا می خواهید شما را به تجارتی که ازعذاب درد ناک نجاتتان دهد راهنمایی کنم؟ به خدا و پیامبرش ایمان آورید، و در راه خدا با مال و جان خویش جهاد کنید، و این کار برای شما بهتر است، اگر بدانید.
آری حال خوبی نداشتم. چرا که در مقابل آن نگاههای نافذ که چه کرده ای؟ هیچ توجیه ای پیدا نمی کردم. بقول معروف حاضر بودم از خجالت زمین دهان باز کند و من در آن فرو روم. حیران از اینکه از احوال من چگونه خبر داشتند که اینگونه به من می نگرستند.
هر کس بهتر از خودش ،خودش را می شناسد. و من نیز این را می دانم که هیچکس بدتر از من نمی تواند خودم را و شخصیتم را ضایع کند، و هرآنچه که بدست آورده ام به باد فنا بدهد.
اما چه چیزی مرا اینقدرغافل کرد. هرچه باشد مهم نیست . مهم این است که من بی فکری کردم ، فریب خوردم، کاهلی و تنبلی کردم. من توجه نکردم، من تردید کردم ... چه بگویم که خود کرده را تدبیر نیست.
آری من فقط ب
<<ابتدا <قبلی 5315 5314 5313 5312 5311 5310 5309 5308 5307 5306 5305 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=5310&mode=print