هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
51622
نام: پروبال شکسته
شهر: تهران
تاریخ: 3/15/2008 1:03:19 AM
کاربر مهمان
  سلام شهید اوینی/خوبم شما خوبین؟شهید اوینی برام دعا کن هون اتفاقی که میخوام بیفته/خواهش می کنم مرسی.فعلا
51621
نام: دوست
شهر: دوستی
تاریخ: 3/14/2008 11:48:50 PM
کاربر مهمان
  بسم رب شهدا و الصدیقین
سلام یاران
خيلي جالبه :از سوسک مي ترسيم................از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم از عنکبوت ميترسيم................از اينکه تمام زندگيمون نار عنکبوت ببنده نمي ترسيم. از خوب سرخ نشدن قورمه سبزي ميترسيم................از سرخ شدن ادما از خجالت نميترسيم از سرما خوردگي ميترسيم................از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم. از شکستن ليوان ميترسيم................از شکستن دل ادما نميترسيم از اينکه بهمون خيانت کنند ميترسيم................از خيانت به ديگران نميترسيم

اگرمي خواهيد در امتداد زندگي خود لحظاتي را هم از جدي ترين هيجان رواني بهره مند شوي دقايقي چند ، روح خود را به نيايش وادار کنيد . اگر مي خواهيد تمام شئون زندگي شما اصالتي به خود گرفته و قابل تفسير بوده باشد برويد و دمي چند در حال نيايش باشيد . علامه جعفري

51620
نام: رضا
شهر: تهران
تاریخ: 3/14/2008 11:02:32 PM
کاربر مهمان
  سلام به شما انشا الله که همیشه سالم و سلامت باشید من خیلی دلم میخواد بدونم که آیا میشه بدونم که اگر کسی یک نفرو دوست داشته باشه حتما بهش میرسه یا نه خیلی دلوابسم
51619
نام: بدجوری تنهام
شهر: اواره
تاریخ: 3/14/2008 10:58:57 PM
کاربر مهمان
  کاش لااقل می دونستید تو چه وضعیم اون موقعه شاید صدامو می شنیدید
51618
نام: سبكبار
شهر: يه كوشه دنيا
تاریخ: 3/14/2008 10:39:03 PM
کاربر مهمان
  شهاب سلام بنده را جواب ندادي خبريه ؟سلامتي خودتان صلواتي بفرستيد
51617
نام: امان
شهر: کانادا
تاریخ: 3/14/2008 10:14:10 PM
کاربر مهمان
  من درکانادازندگی میکنم
51616
نام: عاشق معشوق
شهر: ملایر
تاریخ: 3/14/2008 9:32:58 PM
کاربر مهمان
  دلم میخواد بدونم دوستم داره یا نه
51615
نام: davood
شهر: birjand
تاریخ: 3/14/2008 9:29:01 PM
کاربر مهمان
  en sha allah khoda ezateton bede ke in matalebo minevisin fagat bishtaresh konin behtare
51614
نام: عبدالمهدی
شهر: شهر من گمشده است
تاریخ: 3/14/2008 8:18:14 PM
کاربر مهمان
  دلم نیامد حظی که از خواندن این داستان بردم باشما قسمت نکنم:
برگی از زندگی امام موسی کاظم (ع)

من بشر حافی هستم . بشر پا برهنه. و این نام افتخار من است. روزی یکی از اعیان و ثروتمندان بغداد بودم. با دوستانی زیاد و نوکرانی فراوان و دنیایی احترام. ان روز را ، خوب یادم هست. چطور می توانم فراموش کنم؟ مثل همیشه روز میهمانی بود . مثل همیشه همه چیز مهیا بود. همه دوستان جمع بودند و همه چیز برای خوش گذراندن اماده. هر چه فکر می کردم کم و کسری نمی دیدم. صدای خنده و موسیقی مان تمام کوچه را برداشته بود. چه شاد بودیم به خیال خودمان.

از یکی از نوکرانم چیزی خواستم. من ارباب مقتدری بودم و مسامحه کاری را اصلا دوست نداشتم. دیر امد.
-هیچ معلوم هست کجا هستی؟
-ارباب جلوی در بودم ؛ مردی غریبه سوالهایی درباره شما پرسید. این بود که دیر شد.
-در باره من؟چه می گفت؟
- نمی دانم ارباب ، مرد عجیبی بود. وقتی وارد کوچه شد معلوم بود سرو صدا ازارش می دهد. مرا که دید پرسید، صاحب این خانه ازاد است یا بنده؟
ارباب من هم از سوالش تعجب کردم .گفتم معلوم است اربابم بشر ، ازاد است.مگر این خانه را نمی بینی. کدام بنده می تواند چنین خانه ای داشته باشد؟
ان مرد قانع شده بود ارباب و با ارامش خاصی گفت: حق با توست .صاحب این خانه ازاد است .اگر بنده بود که این صداها را از منزلش نمی شنیدم.

همه چیز داشت رنگ عوض می کرد. این جمله چه اشنا بود. اشنا بود و نبود. انگار تمام عمر منتظر شنیدن همین جمله بودم.این مرد که بود که با گفتن جمله ای اتش گرفتم؟چه تشنه شدم. چه خشک و برهوت بودم. چشمه کجاست؟

دویدم.باید می دویدم. چه ترسی داشتم اگر از دستش بدهم. اگرگمش کنم...در پیچ کوچه ای دیدمش. چطور می توانستم اشتباه کنم. به پایش افتادم و گوشه عبایش را به چشمهایم مالیدم . وای خدا؛ بهشت تو چه نزدیک بود. چه عطری داشت این عبا.طعم همه خوشیها را یک باره داشت. کامل و خالص. چه اشنا بود این مرد غریبه. انگار هزار سال بود که می شناختمش. و من دوباره متولد شدم .با نامی جدید بشر حافی. و از همان لحظه بود که بنده شدم بنده مردی که ان قدر مقدس بود که تنها با جمله ای برای همیشه مجذوبم کرد.

به خود امده بودم و نیامده بودم ، کسی نفس زنان داخل کوچه رسید و به من می گفت: ارباب کفشهایتان.
نگاه کردم ارباب رفته بود .من هم که بنده بودم پس این کفشهای کیست؟
51613
نام: عباس
شهر: دبی
تاریخ: 3/14/2008 8:02:36 PM
کاربر مهمان
  بسمه تعالی
کلمات گوهربار امیرالمومنین علی بن ابی طالب (ع):
--خباب بن ارث مکنی بابا محمد ششمین کسی است که اسلام اورد ودر جنگ بدر حاضر بود مردی بود شمشیر ساز که سخت فقیر بود وبعد غنی وسرمایه دار شد در جنگ صفین مریض شد در کوفه مرد ودرانجا مدفون گردید
امام میفرماید:خدا بیامرزد خباب را که ازروی رغبت باسلام ایمان اورد وبمیل مهاجرت کرد ومردی قانع بود از خدا راضی بود در زندگی مبارز بود خوشا بحال مردی که در دنیا بفکر اخرت باشد وبرای روز حساب عمل کند وبه داده حق خشنود باشد او از خدا راضی وخدا از او راضی بود
--------------------------------
اللهم عجل لولیک الفرج
<<ابتدا <قبلی 5168 5167 5166 5165 5164 5163 5162 5161 5160 5159 5158 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=5163&mode=print