هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
46152
نام: شهاب
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 10/28/2007 4:19:55 PM
کاربر مهمان
  السلام علیک یا سبز سبز سبز سبز

زیباترین گل

چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سراپا سبز
تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز

تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش
بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز

دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت
تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز

به زیر آســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم
بگو پژمرده می خواهی مرا ای آسمان یا سبز

به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس
مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز

تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی
به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز

میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق
گل از چشم تو می چینم گل از چشم تو زیبا سبز

به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها
بــــهار آورترین گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز

فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد
چون بر می داری آهسته قدم روی علفها سبز

بیا ای دختر دریا کــــــنار ســــــاحل چشمم
که دیدن دارد اینجا با تو چشم انداز دریا سبز

نه تنها عشق من احساس من یا شعر من شد سبز
که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گردیده حتا سبز



46151
نام: نفیسه
شهر: قم
تاریخ: 10/28/2007 3:59:45 PM
کاربر مهمان
  بسم رب المهدی

السلام علیکم یا اهل بیت النبوة


اولیای خدا

تمام دلخوشی من به نامهای شماست .نه ازرفتارتان چیزی درمن هست ونه ازباورهاتان.از آن یقین عمیقی که شمارااستوانه های زمین می کند درمن اثری حتی نیست.تمام رابطه من با شمابه اسمهاتان بند است .

به نخ نازک اسمهاتان.

من فقط همین را درخودم سراغ دارم که وقتی اسمهاتان می آید جوریم می شود .یک جوری که مثل اول عشق است.
مثل وقتی است که ازکسی یک خاطره خوبی داریدوالبته

من با همین نخ خیلی خوشم.

وقتی فکرش رامی کنم که می شد اسمهاتان را ندانم
میشد هیچ طوریم نشود ...
می شد از تکرار واژه حسین علیه السلام دلم نخواهد بزنم به سروسینه.وقتی این فکرهارا می کنم می گویم :

عجب نخی....

البته این وضعی که من دارم هم حسودی دارد وهم ترس

حسودی به آنها که شما برایشان فقط یک واژه نیستید.

ترس هم که معلوم است دارد . وقتی تمام زندگی معنوی

آدم به رشته به این نازکی بند باشد...یک روز فقط

اگر یک روز این ریسمان نازک عشق را موریانه ای بپوساند ...؟؟ما به کجا پرتاب خواهیم شد؟


حال من مثل غاری است که قبلاً دهانه ای به روشنایی

داشته .دهانه ای که از آن نور و گرما می ریخته تو

ولجن دیواره ها وکپک زمین را می خشکانده است.

ولی حالا

سنگهای خودساخته ام تمام مسیر عبور نور را بسته اند

شده ام غار بی منفذ .

والبته غار بی منفذ که اسمش غار نیست

شکافی توی زمین است .هیچ کس هم نمی فهمد که روزی غار بوده چون حالا مدفون زیر سنگهاست.

تنها فرقی که بین من باخاک وسنگ اطرافم مانده این است که پیش از بسته شدن دهانه روشنایی ام
کسی نامهای شمارا انگار در من فریاد کرده است.

فریادکرده :(محمدصلی الله علیه وآله)...

(علی علیه السلام)...

(فاطمه سلام الله علیها)...

(صادق علیه السلام)...

(رضا علیه السلام )........


الان من مسدود شده ام ولی نه که غار بوده ام هنوز این نامها درمن تکرار می شود .پژواک اسمها لای دیوارها وسنگهام مانده .

تنها بارقه امیدی که حالا هست همین است که رهگذری از این جا بگذرد و پژواک این نامها را از زیر صخره بشنود

سنگهارا کنار بزند وباز


مرا به روشنایی برساند .

تمام دلخوشی من به پژواک نامهای شماست .

چه شیرین است نامهایتان .

فمااحلی اسمائکم.

فاطمه شهیدی



46150
نام: سوگل
شهر: جهنم
تاریخ: 10/28/2007 3:20:27 PM
کاربر مهمان
  سلام به همه ی دوستان خوب من
چه فرقی میکنه عزیزوآقا شهاب ارجمند من ازشمادو بزرگوارتشکر میکنم وبرای شما عزیزان زیارت
جامعه راتلاوت خواهم کرد.
مهدی یار بزرگوار انشاالله وقتی چشتون به گنبد مولامون افتاد مارواز دعای خیر خودتون محروم نکنید.امیدوارم زیارتتون مورد قبول درگاه حق واقع بشه.
ازشما دوستای عزیزم خواهش میکنم که اگر کتابی خوندین که براتون جالب بوده وروتون تاثیر گذاشته به من معرفی کنین.در ضمن من هنوز منتظر پیشنهادهای شما هستم.

التماس دعا
46149
نام: میثم
شهر: تهران
تاریخ: 2/7/2007 2:19:56 PM
کاربر مهمان
  فقط میخوام نوکر و دررکاب مردانی مثل شهید آوینیباشم.انان که صداشون حیات میبخشهو عملشون راهها رو باز میکنه.
46148
نام: عبدالزینب
شهر: بیت العباس
تاریخ: 10/28/2007 1:55:37 PM
کاربر مهمان
  السلام علی قلب الزینب الصبور
سلام علی آل یاسین
گوشه ی خرابه فرمودند...

گر میزبان نیامده بر پیشباز تو
از من مرنج عمه مرا راه می برد
توان را رفتن ندارم بابا...
صورتم را چو عمه می بوسید..!
گریه میکرد داشت زمزمه
علتش را نگاه من پرسید...؟
گفت خیلی شبیه فاطمه ای...
بابا بابا بابا

راست است این که گفته اند به من
مادرت سیلی از کسی خورده
چه از او سرزده مگر او هم
مثل من اسمی از پدر برده

وقتی رقیه رو غسل دادند می خواستد ببرن به طرف قبرستان...
اومدند به خانم فرمودند خانم رقیه خانم رو تو همین خرابه دفن کنید......
خانم فرمودند چرا؟
گفتند مردم مقابل قبرستان ایستاده اند...
اجازه دفن نمیدهند...
می گویند این قبرستان مسلمان هاست...
خارجی در اینجا دفن نمی کنیم....
هر وقت این نانجیبا شروع به بی حرمتی به ساحت خانم می کردند.....
خانم داد می زدند...
اشهد ان محمد الرسول الله
به خدا قسم ما مسلمونیم....
دختر کوچیکی گفت بابا...
این خارجی ها رو که آوردند به داخل شهر دیدید...
گفت دخترم آره...
گفت بابا جون...
تو این خارجی ها...
یه دختر کوچیکی بود...
موهاش خیلی پریشون بود....
کفش به پاش نداشت....
پاهاش همه زخمی بود...
صورتش کبود بود...
یه آقایی که کنارش وایستاده بود...
هی کتکش می زد...
بابا خیلی دلم براش سوخت...
خیلی دلم براش سوخت...
گفت بابا عیبی نداره...
فردا براش یه روسری با یه کفش می بریم.....
می دیم بهش...
فردایی شد...
رفتد...
دیدند کاروان داره حرکت می کنه....
رفتند جلو گفتند رئیس این کاروان کیه...
دست نشون دادند به عمه خانم زینب....
گفتند خانم یه دختری بود....
که روسری نداشت ...
دخترم براش اینا رو آورده...
خانم نگاهی کردند......
اشکی ریختند...
یا زینب...
عمه جانم....
خانمی که وقتی از خانه بیرون می آمدند.....
جوونای بنی هاشم دورشون رو میگرفتند...
که نکنه وقتی کسی چشم بدی به خانم داشته باشند....
خانم جان دلم داره می وزه...
این خانم ...
چی کشیدند....

خدا خیر بده به مختار...
خدا خیرش بده...
وقتی سر ابن زیاد رو مختار برای آقا امام سجاد زین العابدین فرستادند...
آقا سر سفره بودند....
دست به بالا بردند برا مسلم خیلی دعا کردند ...
ولی یه چیز دراین دل مونده...
بر هم زنید یاران این بزمه بی صفا را
آنجا که یار نباشد مجلس صفا ندارد

یا صاحب الزمان
تشریف بیارید آقا جان...
یا زینب....
46147
نام: مجتبی شعبانزاده
شهر: رشت
تاریخ: 10/28/2007 1:36:40 PM
کاربر مهمان
  www.sardareshg.blogfa.com
46146
نام: رامین
شهر: شنداباد
تاریخ: 10/28/2007 1:01:23 PM
کاربر مهمان
  شندآباد
46145
نام: زهرا
شهر: بافق
تاریخ: 10/28/2007 12:51:20 PM
کاربر مهمان
  سلام خستهنباشيد
امام خامنه اي:
زنده نگهداشتن ياد شهيد کمتر از شهادت نيست.
46144
نام: اردیبشهت
شهر: بهارستان یزدان
تاریخ: 10/28/2007 12:46:55 PM
کاربر مهمان
  یا الله
سلام
آقا شهاب، برادرم سعادت نداشتیم جایزه رو خودمون بدیم یا می خواهی همه ثوابارو خودت گلوله کنی ؟ برادر ما را دریاب
به هر حال من جایزه ی خودمو به گل بارون زده می دم . خدا قبول کنه
یا علی با علی تا اعلا
46143
نام: مريم
شهر: دل آرام گيرد به ياد خدا
تاریخ: 10/28/2007 12:45:22 PM
کاربر مهمان
  خدايا...
عزيزدل
شهر دلم بدجوري گرفته است...به وسعت همه شهرهاي اين جهان بي وفا...
اگر قراره صبر كنم، چشم، قول مي دم بنده خوبي باشم و به آنچه كه تو برام مي خواي كه مي دونم بهترينه ايمان دارم و براي آمدنش صبوري مي كنم...

مهربونم...
تو مي دوني آنچه كه من ازش بي خبرم...
پس براي داده هايت شكر كه نعمتند
و براي گرفته ها شكر كه امتحانند براي من...

معبود من...
در مقابل غم زينب هيچ ندارم كه بگم و هيچ نمي توانم شكايتي سر بدهم به جز...امون از دل زينب...
صبوري را به من بياموز...

التماس دعا
روز و شبتون به ياد خدا
<<ابتدا <قبلی 4621 4620 4619 4618 4617 4616 4615 4614 4613 4612 4611 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=4616&mode=print