هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
45062
نام: سبكبار
شهر: يه كوشه دنيا
تاریخ: 10/1/2007 9:34:53 PM
کاربر مهمان
  مجتبي شعبان زاده دستت برسه به قبر امام علي ع و حرف دل اونجا بزني صلواتي بفرست بر آلش
45061
نام: میم
شهر: میمشهر
تاریخ: 10/1/2007 9:24:44 PM
کاربر مهمان
  به نام آنکه نامش حرز جانهاست

سلام...
عرض ادب...ارادت...مخلصیم..
خوبین؟...چه خبرا؟
خسته نباشین..تقبّل الله...
اجرکم عندالله...

اگر موافق باشید نکته ای اخلاقی- تربیتی برایتان
عرض کنم که درباره پرهیز از طمع می باشد...
خدمت شریفتان عارضم که در شب گذشته(دوش)
اینجانب به همراه خانواده،عازم مراسم پرفیض احیا
بودیم. گفتیم کجا شویم که افزون بر غذای روح
غذای جسم نیز مهیا باشد...چرا که احیای بدون
سحری باطل است.(!)
جایتان خالی! حتی نوع غذا را هم انتخاب کردیم
که برنج باشد یا خورش یا هر دو..
اما چه کنیم، رفتنمان همان و بی کلاه ماندن سرمان
همان...بعد از مراسم منادی ندا در داد که:یاالله
یاالله...همگی التماس دعا(این التماس دعا یعنی
خداحافظ)...
آری...و اینگونه شد که ما رسوا شدیم(چه ربطی به رسوایی دارد؟)

(نتیجه اخلاقی):عزیزان!هرگز در زندگی خود طمع نورزید زیرا ممکن است سحری گیرتان نیاید.

برای دوستانی که مثل اینجانب گرفتارند،یا
غصه دارند...یا مشکلی دارند:
این ذکر را در سجده تکرار کنید...هرچه بیشتر بهتر(در دستورش 100 بارآمده)...یادتان باشد که در نماز
نگویید!....بعد از نماز باشد.ضمنا نیاز نیست که
یک نفس بگویید...می توانید برخاسته ونفسی تازه
نمایید.

"لا اله الّا انت سبحانک انّی کنت من الظالمین"
(سوره مبارکه انبیاء ، آیه 87_ذکر یونسیه)

این عمل را بنده تجربه کردم و از آنجا که اینجانب
گنهکارترین خلق روزگار می باشیم ،شما عزیزان نیز
به لطف خداوند امیدوار باشید./میم

درین بازار اگر سودیست ، با درویش خرسندست
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
45060
نام: مهلا
شهر: مشهد
تاریخ: 10/1/2007 8:25:48 PM
کاربر مهمان
  به نام انکه هر چه دارم از اوست
خدایا چگونه تو را بخوانم درصورتی که من منم
و چه طور از امید تو ناامید شوم در صورتی که تو تویی دوستت دارم خدای مهربانم
45059
نام: ساده
شهر: تهران
تاریخ: 10/1/2007 7:48:12 PM
کاربر مهمان
  بعضی حرف های بزرگان را انسان گاهی فقط می شنود. گاهی می شنود و از آن خوشش می آید در همین حد ولی گاهی می شنود و از آن خوشش می آید و سعی در بکاربستنش می کند. اینجاست که : عشق آسان نمود اول ولی ... . مثلا کلام گهر بار علی(ع) مولی الموحدین را داشته باشین که این دنیای شما به قدر آب بینی بزی هم برای من ارزشی ندارد. سپس در جای دیگر می فرماید برای آخرتت به گونه ای عمل کن گویا لحظه ای دیگر نیستی و برای دنیایت چنان باش گویی تا ابد می خواهی در آن زندگی کنی. بله درست هست برای همین دنیایی که به قدر آب بینی بزی هم ارزش ندارد چنان برنامه ریزی کن گویا عمری می خواهی در آن باشی. شنیدنش آسان است ولی در عمل ... .مطمئنا کسی که شق دوم را خوب عمل می کند بدان معناست که هنوز آمال و آرزوهایی در این دنیا دارد پس به شق نخست هنوز دست نیافته. و کسی که به شق نخست دست یابد برنامه ریزی برای چنین چیز بی ارزشی برایش سخت است. بله خودم از این جواب ها دارم که دنیا توشه آخرت است و باید توشه داشت. خوب این جواب ما را به جای دیگری سوق می دهد. برای آخرت باید توشه داشت. درست. یعنی در آخرت حساب کتابی هست. خوب حتما همگی این داستان را از پیامبر شنیدیم که از گوسفند و ... خلاصه پول حلالی به دست پیامبر رسید، ایشان ابوذر و سلمان را فرا خواندند و از آن پول بدان ها دادند و گفتند این پول کاملا حلال است با آن هر چه می خواهید بکنید. ابوذر رفت و خورد و خوراک از آن تهیه کرد. ریز و درشت مایحتاج زندگی . سلمان در راه می رفت و نیازمندی را دید و کل پول را به وی داد. فردای آن روز پیامبر عظیم الشان اسلام هر دوی آنان را فرا خواند و سنگی داغ و تافته درزیرآفتاب بیابان عربستان را هم بدان ها نشان داد و گفت کفش هایتان را در بیاورید و پابرهنه روی سنگ بروید و بگویید پولی را که به شما دادم چه کردید. اول ابوذر رفت و یکی دو قلم نخست را که گفت دیگر طاقت نیاورد و کل باقی را نگفته نتوانست بماند و پایین آمد. نوبت به سلمان رسید، پا برهنه رفت روی سنگ و سریع گفت دادم در راه خدا و زود پرید پایین.( این هم از زیرکی ما ایرانیها.چیزهای زیادی مابین پیامبر و سلمان هست که باید بدانها افتخار کنیم که چون بحث اصلی به انحراف می رود، بماند) . پیامبر خطاب بدان ها گفت تازه این پول کاملا حلال بود و فقط می بایست بگویید آن را چه کردید وای به حال وقتی که می خواستید اول توضیح دهید که این پول را چگونه فراهم کردید!و بعد تشبیه کردند به فردای قیامت و ... که بسیار از این هاسخت تر است. خوب پس هر چه انسان از متعلقات دنیا سبک بار تر، راحت تر. آیا این نتیجه را با شق دوم می توان جمع کرد.؟ مسلما خیر، پس جوابی که اول دادیم صحیح نیست که بدین جا منتهی شد. همین است که افرادی که پی این افکار می روند چون بار سنگین مسولیت و عواقب خطیر آن را می دانند به قول معروف نان و پنیر خود را می خورند از خیر این چیز ها می گذرند. و افرادی هم که پی کارهای بزرگ و بساز بفروش و کار های خصوصی بزرگ که چرخاندن آن ها درد سرها و مشقات زیادی دارد می روند هم اصلا توی این وادی ها نیستند. نتیجه این حلال در حرام ها هم همین آش شور واییست که داریم. خلاصه کنم دو جمله از علی(ع) را خواستیم با هم جمع کنیم، بدین منظور پاسخی دادیم که طی مهندسی معکوس وقتی برگشتیم به چیزی متناقض یکی از مواردی که می خواستیم جمع کنیم رسیدیم. شما پاسخی دهید برای جمع آنها البته نه پاسخی از جنس ذیل:
فاطی که بقول خویش اهل نظر است
در فلسفه کوشش بسی بیشتر است

باشد که بخود آید و بیـــــــــــدار شود
دا
45058
نام: گل نرگس
شهر: ایران سرای من است
تاریخ: 10/1/2007 7:41:40 PM
کاربر مهمان
  یاحسین
سلام بر ان پیکرهای عریان مانده در صحراها که گرگهای تجاوزگرتکه پارشان میکردند و وحشیان درنده خو بر گرداگردشان در رفت وامد بودند...

سلام بر تو ای سید و مولای من!و بر فرشتگانی که بر گرد گنبد بارگاهت پرواز میکنند و بر اطراف تربت مزارت میگردند و در صحن و سرایاستانت طواف می کنند و برای زیارت تو وارد گشته اند...
45057
نام: احسان
شهر: تورنتو، کانادا
تاریخ: 10/1/2007 7:06:42 PM
کاربر مهمان
  مسلمان شدن یک یهودی سرسخت(۲)
در اين هنگام پيامبر (ص) فرمود:
على كجاست؟ عرض كردند: به درد چشم دچار شده و به استراحت پرداخته است. پيامبر فرمود: على را بياوريد. وقتى على(ع) آمد، حضرت دست مبارکش را روی چشم علی(ع) قرار داد و براى شفاى چشم او دعا كرد و به بركت دعاى پيامبر ناراحتى وی بهبود يافت. آنگاه پرچم را به دست او داد. هنگامی که حضرت علی(ع) از سوی پیامبر مأمور شد که دژ را بگشاید، زره محکمی بر تن کرد و شمشیر مخصوص خود ذوالفقار را حمایل فرمود..(یا علی!..یا علی) سپس با شهامت به سوی دژ حرکت کرد و پرچم اسلام را که پیامبر به دست او داده بود در نزدیکی خیبر بر زمین نصب فرمود. در این لحظه در خیبر باز شد و دلاوران یهود از آن بیرون ریختند. نخست برادر مرحب که حارث نام داشت جلو آمد. نعره او چنان مهیب بود که سربازانی که پشت سر امام بودند بی اختیار عقب رفتند، ولی امام مانند کوه پا بر جای ماند...(بگو یا علی!!) لحظه ای نگذشت که جسد حارث با ضربت شمشیر علی(ع) به روی خاک افتاد و جان سپرد!! مرگ برادر، مرحب را سخت غمگین و متأثر کرد. او برای گرفتن انتقام در حالی که زره یمانی بر تن و کلاهی که از سنگ مخصوص تراشیده بود بر سر داشت جلو آمد و به رسم قهرمانان عرب با خواندن اشعاری چنین گفت:...در و دیوار خیبر گواهی می دهد که من مرحبم؛ قهرمانی کارآزموده و مجهز با سلاح جنگی. اگر روزگار پیروز است من نیز پیروزم. قهرمانانی که در صحنه های جنگ با من روبرو می شوند، با خون خویشتن رنگین می گردند.....مولا علی(ع) نیز با خواندن اشعاری خود را چنین معرفی کرد:
من همان کسی هستم که مادرم مرا حیدر خوانده....(بگو یا علی!) مرد دلاور و شیر بیشه ها هستم...(بگو یا علی!!) بازوان قوی و گردن نیرومند دارم...(بگو یا علی!) در میدان نبرد مانند شیر بیشه ها صاحب منظری مهیب هستم...(بلند بگو یا علی!) رجزهای دو قهرمان پایان یافت و صدای ضربات شمشیر و نیزه های دو قهرمان اسلام و یهود، وحشت عجیبی در دل ناظران پدید آورد.... دو یهودی که پیشتر از آنان نام برده شد نیز از بالای دژ مشغول تماشای این کارزار بودند. ناگهان شمشیر برنده و کوبنده قهرمان اسلام بر فرق مرحب فرود آمد و سپر و کلاه خود و سنگ و سر را دو نیم ساخت!!....(بلند بگو یا علی!) این ضربت آنچنان سهمگین بود که برخی از دلاوران یهود که پشت سر مرحب ایستاده بودند پا به فرار نهاده و به دژ پناهنده شدند. سربازان اسلام نیز پس از دیدن این صحنه فریاد الله اکبر سر دادند. قیس بن ثعلبه هم با دیدن این صحنه از بالای برج آنقدر تحت تاثیر ابهت این ضربه قرار گرفت که ناخودآگاه گفت:الله اکبر!!...در این حین دوست و همراه او عمر بن حصن بر او خرده گرفت و او را مورد عتاب قرار داد که مردک!! برای یک ضربت شمشیر مسلمان شدی!؟...قیس به روی خود نیاورد و مضطربانه به ادامه تماشای نبرد پرداخت.... مولا علی(ع) یهودیان فراری را تا در حصار تعقیب کرد. در این کشمکش یک نفر از جنگجویان یهود با شمشیر بر سپر علی(ع) زد و سپر از دست وی افتاد. علی(ع) فورا به سوی در دژ رفت و با یک زمزمه...(که ایکاش میدونستیم مولا در آن لحظه چه بر زبان آورد!!؟) آنرا از جای خود کند و تا پایان کارزار به جای سپر به کار برد. پس از آنکه آن را بر زمین افکند، هشت نفر از نیرومندترین سربازان اسلام سعی کردند آن در را از این رو به آن رو کنند ولی نتوانستند. در حصار از سنگ و طول آن دو متر و پهنای آن یک متر بود!!!
به هر حال پس از از جای کنده شدن در و فریادهای الله اکبر سربازان اسلام، قیس بن ثعلبه همانجا تحت تاثیر جنگاوری حضرت علی
45056
نام: ساره
شهر: تهران
تاریخ: 10/1/2007 7:02:32 PM
کاربر مهمان
  به نامت و به يادت و به اميدت نه به اميد خلق روزگار

خدايا تا كي اين گونه بر سوگ محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين و اولاد حسين (عليهم السلام) مرثيه بخوانيم و اشك بريزيم و هيچ نگوييم؟ تا به كي سكوت كنيم و هيچ نگوييم؟ تا به كي شاهد هتك حرمت ها باشيم و دم نزنيم؟ تا به كي زخم زبان بشنويم و صبر كنيم؟
خدايا اگر اين همه انتظار به مجازات گناهانمان است پس مگر تو نيستي بخشنده و مهربان؟ پس مگر تو نيستي رحمان رحيم؟

خدايا اين جمله هاي ادبي رو نوشتم اما نمي تونم ادامه بدم. يه بغض قديمي توي گلوم مونده كه نه فرو ميره و نه مي تركه و نه اشك ياريش مي كنه و نه ...
خدايا اين حرف رو به هركي گفتم، گفت آخ آخ آخ.. از تو بعيده. اين حرف چيه ميزني؟ ولي من جواب ميخوام. ميخوام بدونم چرا؟ چرا؟ خدايا مي دونم سراپا گناه و تقصيرم. مي دونم روسياهم. ولي ميخوام بدونم چرا لياقت ديدن امام زمانم رو ندارم؟ خدايا مگه امامت به معني هدايت و سرپرستي نيست؟ چرا مردم زمان علي (ع) مي تونن ازش سؤال بپرسند ولي من امامم رو نمي بينم كه ازش سؤالي بپرسم؟ چرا يه جوون غير مسلمون مي تونه فقط با ديدن علي (ع) و چشم دوختن به چشمان علي (ع) مسلمان بشه و مؤمن بشه و شهادت بشه نصيبش اما ما بايد در حسرت ديدن امام زمانمون اشك بريزيم و افسوس بخوريم؟ خدايا بذار بقيه اش رو نگم كه تو خودت بهتر خبر داري از درد دل همه.
خدايا ببخش منو. مي دونم حرف هايي كه زدم از روي عقل نبود. خودم هزارتا دليل منطقي مي تونم در جواب اين سؤال ها بيارم اما وقتي پاي دل مياد وسط ديگه دليل منطقي فايده نداره.
خدايا نمي دونم چقدر ديگه از عمرم باقي مونده؟ خدايا نصفي از باقيمانده عمرم رو مي بخشم به خودت در عوض ديدار امام زمانم رو نصيبم كن. خدايا مگه معامله با تو بهترين معامله نيست؟ حالا منم ميخوام با عمر باقيمانده ام تجارت كنم. اصلا همه اين عمر باقيمانده رو بگير ولي بذار برا يه لحظه كوتاه ، اونم لحظه آخر عمرم، امامم رو با عشق و معرفت ملاقات كنم.
خدايا پس كي به در درد دل ما ميرسي؟ خدايا يه لحظه هم اين طرف رو نگاه كن. خدايا مگه نميگي كه يتيم نوازي كنيد. به فقرا كمك كنيد. دست در راه ماندگان رو بگيريد. خدايا از ما يتيم تر؟ از ما فقيرتر؟ از ما در راه مانده تر؟
باشه خدايا ديگه حرفي نمي زنم. ساكت ميشم. ساكت ساكت. يه وقت اسمم رو توي بدها ننويسي. ديگه حرف نمي زنم. فقط يه حرف ديگه.
خدايا خيلي دوست دارم. خيلي ميخوامت. خيلي ...خيلي...
سكوت...




-----------------------------------------------
-----------------------------------------------
ادمين ستون حرف دل:
كاربر ساره محترم از تهران
فرياد دل شما ناله ي دل تمام شيعيان است ولي به جهت دلايلي كه حتماً شما هم واقفيد از درج مطلب شما در اين صفحه كه مخاطبان گسترده اي دارد معذوريم. اجركم عندالله
ادمين ستون حرف دل

سال اتحاد ملي و انسجام اسلامي گراميباد
45055
نام: عبدالزینب
شهر: بیت العباس
تاریخ: 10/1/2007 6:48:17 PM
کاربر مهمان
  السلام علی قلب الزینب الصبور
سلام علی آل یاسین...
نیومدم حرف دل بزنم خدا جان...
با این کار دیشب فهمیدم که امیدی به من نیست...
یه همین قدر لیاقتم که داشتیم دیگه پرید رفت ....
دیروز صبح ما یه مریضی گرفتیم...
که تا دیشب ادامه داشت و امروز صبح خوب شد...
بنازم به حکمتت...
یعنی خیر...؟من که نفهمیدم...
ای خداااااااااااااااااااااااااااا...
آخه من چیجور بگم...
درست همین شب قدر....
یه شب از دست رفت.....
درسته شب قدر برا آدم می تونه هر شب باشه ولی....
ولی.....می خوام این و بگم...
من پوست کلفتم...
تو من و ردم کن...
بگو برو گمشو...
ولی تا نبخشیم تا نبخشیم من ول بکنت نیستم...
زگیل میدونی چیه خدا...؟
خدای من... من زیگیلتم زیگیل...
آره .....آره خدا....آره...


اِی اِی اِی....
امشب یه چیز دیدم خیلی حال کردم...یعنی هم تعجب کردم هم لذت بردم...
و یه خاک تو سرم به خودم گفتم...یعنی واجب بود که میگفتم(تقلیدشم از خودم بود)
این آقا داداش ما که نُه شالشه....
روزه کله گنجشکی داشت...
داشت مشق می نوشت...
بلندش کردم بیاد افطار بخوره...
دیدم اومد نشست...
یه خرما خورد...بلند شد ...
گفتم اِ این چه حرکتیه..
خرابی...
گفتم کجا... گفت نماز بخونم...
گفتم جمع کن بیا بیشین بینم...
گفت نه اول سجود بعدا وجود...
تو ظاهرم یه شاخ کم بود که اونم در آوردم....
گفتم خاک تو سر من...
هی...هی.....

تو جنگ بین عبدود و امیر مومنان...شیر اول و آخر عالم بشریت حضرت حیدر کرار...
عبدود ضربه آورد ...حضرت سپر جلو آورد خورد به سپر... سپر نصف شد..
خورد به فرق علی (ع)...
دوباره روز نوزده رمضان ابن ملجم زد همون جایی که عبدود زده بود....
که پزشکا گفتند اگه این ضربه به جایی که عبدود زد نمیخورد این جور نمی شد....
خلاصه برا آقای ما شیر خیلی خوبه....
بچه های حرف دل بسم الله...
چشم آقا به دستاتونه.....
هر کی شیر زندگیشو بیاره برا آقا تا آقا بیامرزتش...
==========================================
بسم الله...
آقا یه موقع از این شیر راستکی نیارید ما رو رسوا کنید....
بعدش برید پشت سر ما بگید عبدالزینب گفت بیارید...

خواهرهای گرامی ما مریم خانم ها....
اینطوری بهتره....
من فکر کرده بودم که شما حرف من رو متوجه شدید...
معذرت می خوام از دو بانوی بزرگ حرف دل....
عذر من و بپذیرید...
غرض تمجید بود که بحمدلله حاصل شد...
موید باشید.....

یا زینب.


45054
نام: سيد محمد حسين
شهر: تهران
تاریخ: 10/1/2007 5:43:40 PM
کاربر مهمان
  عدالت علی (علیه السلام )

عبدالرحمن بن ملجم مرادی از سخت ترین دشمنان علی (علیه السلام ) بود . علی (علیه السلام ) می دانست كه این مرد برای او دشمن خطرناكی است . دیگران هم ، گاهی به علی (علیه السلام ) می گفتند : او آدم خطرناكی است ، كلكش را بكن !

علی (علیه السلام ) می فرمود : قصاص قبل از جنایت بكنم ؟؟ اگر او قاتل من است ، من نمی توانم پیش تر قاتلم را بكشم ؛ او قاتل من است نه من قاتل او .

درباره او بود كه علی (علیه السلام ) فرمود : ارید حیاته و یرید قتلی من می خواهم او زنده بماند اما او می خواهد مرا بكشد.

(داستانهای معنوی ص 376)

45053
نام: سارینا
شهر: کرمانشاه
تاریخ: 10/1/2007 5:34:00 PM
کاربر مهمان
  به نامش و به یادش
تنگی دل از درد روزگار نیست از درد گناه است
از هوس است هوسی که در تمام دردها نقش اول را بازی میکند از خودم بیزارم که اینقدر در برابر شیطان سست هستم اما نور امید در دلم می تابد به امیدی
می ایستم که همه را به امدنش بشارت داده
پس من می توانم ....
من ایمان را سرتیتر دلم و امید را مهمان قلبم می بینم و زندگی خواهم کرد اما این بار درست
<<ابتدا <قبلی 4512 4511 4510 4509 4508 4507 4506 4505 4504 4503 4502 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=4507&mode=print