هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
43232
نام: مریم
شهر: شهر دلگرفته ها
تاریخ: 9/4/2007 9:45:42 AM
کاربر مهمان
  به نام الله
سلام اهالی حرف دل
هر چقدر بیشتر از اینجا بودنم می گذره مطمئن می شم که جای بدی رو برای حرفای دلم انتخاب نکردم.
از دیروز تا حالا دارم می بینم که چه جوری هوای همدیگه رو داریم و اینکه دوستانم اینجا چقدر سعه صدر دارند و انتقاد پذیرند.به جرات می تونم بگم که جایی سراغ ندارم.
________________________________________________
برادر بزرگوار آقا مقداد
اولا تبریک به خاطر انعطاف پذیری بالاتون در قبول انتقادات
دوما یه سوال از حضورتون داشتم. در مورد مطلبی که در مورد برخورد فیزیکی نوشته بودید و اینکه شانه زن و مرد نامحرمی هم حتی نباید با هم برخورد کند.
من خودم کاملا موافقم ولی گاهی آقایون تو تاکسی خیلی مراعات نمی کنند و من خودم گاهی وقتی مجبور به تذکر دادن شدم برخوردهای بدی دیدم بههمین دلیل خیلی وقتها مجبورم سکوت کنم.
حالا این برخورد که غیر ارادی است باز هم گناه محسوب می شه؟
________________________________________________
التماس دعا
روز و شبتون به یاد خدا
43231
نام: مبـــــــارز
شهر: اهـــــــواز
تاریخ: 9/4/2007 9:30:31 AM
کاربر مهمان
  بسمه الله النور

سلام به کسی که مثل هیچکس نیست!!!

*** *** ***

آخه من هیچی ندارم که نثار تو کنم
تا فـــــدای چشمای مثه بهار تو کنم

می درخشی مثه یه تیکه جواهــــر توی جمــــع
من می ترسم که عاقبت یه روز قمــــارت بکنم

من مثه شبای بی ستــاره ســـــرد و خالی ام
خب ،می ترسم جای عشق قصه رو یار تو کنم

تو مثه قصه پر از خــــــــــاطره هستی
نمی خوام من بـی نشون ،نشونه دارت بکنم

تو که بی قراره دیدن شب و ستاره ای
واسه دیدن ستاره بی قرارت بـــــکنم

تو مثه دریا بی قراری نمی تو نی که بمونی
من چرا مثل یه برکـــه موندگارت بکنم!!!

*** *** ***

حلالم کن !!!



یاحق...
43230
نام: مبـــــــــــارز
شهر: اهــــــــــواز
تاریخ: 9/4/2007 9:23:04 AM
کاربر مهمان
  (ادامه مطلب)
گفت:زیاد اصرار نمی کنم اما مارو دعوت کن.
گفتم:باشه ،حتمآ.
گفت:یه شب هم نباید عروسی بگیری.
گفتم:پس چند شب بگیرم؟
گفت:چند شب که زیاده؟
گفتم:یه هفته خوبه؟
گفت:اره.
گفتم:سالگرد ازدواج هم می گیریم،همتون رو دعوت می کنم.
بعد فکر کردم و گفتم:قراره بر وبچه های خوب وباحال مجلس رو گرم کنن.
گفت:شیرینی هم بده.
گفتم:شیرینی وشربت خوبه؟
گفت:اره،حدودانمی دونی کی عروسیته؟
گفتم:تقریبا هر وقت اون بخواد.
گفت:خونت میام.
گفتم:اگه برگشتم هر وقت خواستی بیا.
گفت:به نظرت خوش اخلاقه؟
گفتم:خیلی.
گفت:دست که بهش نزدی؟
گفتم:نه.
گفت:برای چی؟
گفتم:اخه باید به خودش برسم.
گفت:خیلی رمانتیک،تیکه میای ها.
گفتم:نه جدی گفتم.
گفت:تنها می ری خواستگاریش؟
گفتم:والله،خواستگاراش که زیادن.همه می ریم دیگه هر کدوم رو قبول کنه خوش به حال طرف میشه.
گفت:سعی کن زیاد خودش رو نگیره،خواست بگیره حالش رو بگیر.
گفتم:پس هنوز نشناختیش.
گفت:شاید،ولی این طور که تو میگی منم تشویق میشم بیام.
گفتم:خوب تو هم بیا.
گفتم:اگه عروسی جور شد همه ی لباس ها وکتابها ونوارهاموببخشید بهاونا که محتاجند.هر کی لباس نداره،لباسهامو بهش بدیم.هر کس هم که می خواد عروسی کنه کتاب ها نوارهارو.
گفت:کتابات مگه چی میگن؟
گفتم:خواستگاری وعاشق شدن وازدواج رو یاد ادم میدن.
گفت:نوارهارو تو عروسیشون بذارند؟
گفتم:قبل از عروسی هم می تونند گوش بدن.
بعد چون داشت دیر میشد وترسیدم بد قولی بشه ازش خداحافظی کردمورفتم.چند وقت بعد که باهاش عروسی کرده بودم،کارت دعوت اومده بود در خونشون وقتی دعوتنامه رو خونده بود قطرات اشک بر گونه اش غلطیده بود وارام گفته بود حالا فهمیدم،خوشبخت باشی.خوش به حالت،اره حالا فهمیدم کجا می رفتی،کاشکی از اول فهمیده بودم

جبهه...!!!

بسیجی التماس دعا


43229
نام: مبـــــــــــارز
شهر: اهــــــــــواز
تاریخ: 9/4/2007 9:20:38 AM
کاربر مهمان
  (ادامه مطلب)

گفت:قصدت چیه؟
گفتم:دامادبشم.
گفت:خانوادت راضی هستن؟
گفتم:نه ولی مجبور میشن راضی بشن.
گفت:مادرت بفهمه چی؟
گفتم:ممکنه از غصه دق کنه.
گفت:نمی ترسی؟
گفتم:خدابزرگه ،منم مثل بقیه عاشقا.
گفت:تو ساک چی داری؟
گفتم :لباس دامادی.
گفت:چن خریدی؟
گفتم:بهم داده.
گفت:حلقه چی؟
گفتم:خودم خریدم.
گفت:خاک بر سرت او باید می خرید.
گفتم:نه خودم خریدم.
گفت:موندش بالاست؟
گفتم:نه،بچه خاکیه.
گفت از تو چی میخواد ؟
گفتم :همه چی منو.
گفت:شماره تلفنش رو گرفتی؟
گفتم:تلفن نداره.
گفت:شمارت رو که بهش دادی؟
گفتم:نه احتیاج نبود.
گفت:باهم بیرون می رید؟
گفتم:گاه گداری.
گفت:ناراحت نمیشه تو پاسداری؟
گفتم :تازه خوشش هم میاد .اون پاسدارارو دوست داره.
گفت:کجاها بیشتر میبینیش؟
گفتم:تو مهمانیهایی که باهاش میرم.
گفت:کدوم مهمانیها؟
گفتم:بعدآمی فهمی.

ادامه دارد....
43228
نام: مبـــــــــــارز
شهر: اهــــــــــواز
تاریخ: 9/4/2007 9:18:30 AM
کاربر مهمان
  بسمه الله النور

یکی از دلنوشته های شاهد عزیز از دوکوه که این روزا کم پیدا شده
با اجازه ایشون
مطلب شماره 29766 نوشته شده در تایخ پنج شنبه، چهارم آبان ماه 1385 5:34:43 AM

از میان نوشته های بسیجی شهید محمد ایرانشهری
یک روز که خیلی عجله داشتم و می خواستم برم شاید ببینمش،یکی از بر و بچه های قدیمی که زیاد تو فاز من نبود به تورش خوردم،سلام گرمی کرد وبا خنده ی زیرکانه ای گفت:
به به چطوری اقا؟
گفتم: بد نیستم.گفت:توی راه یکی از بچه های قدیمی رو دیدم بهش گفتم فلانی کجاست وچی کار می کنه.گفت بد نیست وباخنده گفت عاشق شده .بعد تصمیم گرفتم بقیه ی ماجرا رو از زبون خودت بشنوم.خواستم بعد از ظهر یه سری بهت بزنم که خب اینجا دیدمت.
گفت :بگوببینم از خودت بزرگتره؟
گفتم :اره.
گفت:چرا از خودت کوچیکتر انتخاب نکردی؟
گفتم:از بزرگتراشون بیشتر خوشم میاد.
گفت:دمت گرم.خیلی رک شدی.کجا می رفتی؟
گفتم:می رفتم اگه بشه سر قرار ببینمش.
گفت:باچی می ری؟
گفتم:با اتوبوس.
گفت:بلیط خریدی؟
گفتم :اره.
گفت:اگه نداری بهت بدم.
گفتم:نه،خریدم.یه مقدار راه رو هم باید پیاده برم.
گفت:پیاده رویش زیاده؟
گفتم:برای من نه.
گفت:می فهمم.عاشقی پایت را از تو گرفته.
گفتم:ولی پیاده رویش بی خطر نیست.
گفت:منظورت اینه که شاید بگیرنت؟
گفتم:شاید بگیرنم،شاید بکشنم یا ناقص العضو بشم.
گفت:بی خیال ممکنه بگی از کجا پیداش کردی؟
گفتم :خودش اول امد،منم شناختمش،بعضی وقت ها باهاش قهر می کنم و یادم می ره،ولی دوباره باهاش اشتی می کنم اما اون هیچ وقت با من قهر نمی کنه.
گفت:منم میشناسمش؟
گفتم:اره،تقریبآ.

ادامه دارد....
43227
نام: محمد
شهر: حمیدیه
تاریخ: 9/4/2007 8:57:24 AM
کاربر مهمان
  دلم تنگ است ویک هدیه می خواهد
43226
نام: شهاب
شهر: امید به رحمت خدا
تاریخ: 9/4/2007 8:24:42 AM
کاربر مهمان
  کجایید ای شهیدان خدایی

بلاجویان دشت کربلایی

کجایید ای سبک روحان عاشق

پرنده تر ز مرغان هوایی

برو باد صبا یک صبح دلگیر

خبر از من ببر بر مادر پیر

بگو فرزند سلامت می رساند

حلالم کن که شبها داده ای شیر

بیایید عاشقان اینجا بگرییم

برای غربت زهرا بگرییم

بیاد آن دمی که خورده سیلی

به یاد صورتش که گشته نیلی

مهلا مهلا یا ابن الزهرا(س)

مهلا مهلا

یا ابن الزهرا(س)

مهلا مهلا

یا ابن الزهرا(س)

شادی ارواح طیبه شهدا و امام الشهدا(ره) صلوات.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

43225
نام: سبكبار
شهر: يه كوشه دنيا
تاریخ: 9/4/2007 7:46:52 AM
کاربر مهمان
  آدمين عزيزسلام وخسته نباشي ،عزيز دل برادر سرعت حرفهاي دل رابيشتر كن ظاهر امر شما خيلي مشغول هستي ولي حرف دلي ها را درياب ،حرز ائمه باتووعزيزانت صلوات بفرست
43224
نام: سبكبار
شهر: يه كوشه دنيا
تاریخ: 9/4/2007 7:33:32 AM
کاربر مهمان
  شهدا بانثار خونشان وهستيشان براي خدا ودينش وانسانيت نشان دادند تا آخر خط هستند .ما جي ؟ازغافله عقب نماني ومورد عنايت غافله سالار باشي صلوات بفرست
43223
نام: مقداد
شهر: اهواز
تاریخ: 9/4/2007 3:25:49 AM
کاربر مهمان
  فریب ...............

دلا غافل زسبحانی چه حاصل
اسیر نفس شیطانی چه حاصل
بود قدر تو افزون از ملایک
تو قدر خود نمی دانی چه حاصل

آقا پسرها معمولا با گفتن جمله های محبت آمیز سعی میکنند دل دخترها رو ببرند وقتی موفق شدند سعی میکنند اعتمادشون رو جلب کنند-کاری میکنند که دخترها عاشقشون بشند –آخر کار نیت پلیدشون رو عملی میکنند وبا وعده ازدواج دخترها رو سرگرم میکنند – بعد ولشون میکنند میرن سراغ یه طعمه دیگه (به هر کسی راحت اعتماد نکنید –گرگ های تو پوستین بره زیادن ) هر کسی دختری رو بخواهد خیلی رسمی همراه با خانواده میاد خواستگاری- دختر و پسر میتوانند به مدت معینی(هر مقداری که خودشون توافق بکنند ) بین هم دیگر صیغه محرمیت بخوانند تا در این مدت با یکدیگر آشنا بشوند(با اطلاع خانواده چون دختر نیاز به اجازه پدر دارد) ( اگر ایمان به خدا در افراد زیاد باشد بدنبال اینگونه مسائل نمیرود چون میداند با اینگونه کارها دل شیطان را شاد ودل امام زمان را خون میکند واز خدا هم دورتر میشود.) (داستان: یکی از دوستای ما تعریف میکرد توی دانشگاهشون یه آقا پسری به دختر خانمی پیشنهاد ازدواج داد وازش خواست برای اینکه با اخلاق و خصوصیات هم آشنا بشوند مدتی را با هم باشند( در حالیکه اصلا قصد ازدواج نداشت و برای هوس رانی چنین کاری رو کرد) –این آقا پسر شبها توی خوابگاه حرفها و حرکات این دختر خانم رو برای دیگران تعریف میکرد و دیگران هم به سادگی این دختر میخندیدند- دوست ما تحملش تمام میشه و آقا پسره رو کتک میزنه و تمام مسائل رو به دختره میگه – دختره هم که میبینه حرفهایی رو که خصوصی به اون پسره گفته بود حالا داره از زبان کسی دیگر میشوند میفهمد توی چه چاهی افتاده بود)

اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم و حشرنامعهم
<<ابتدا <قبلی 4329 4328 4327 4326 4325 4324 4323 4322 4321 4320 4319 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=4324&mode=print