هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
41462
نام: یه آشنای غریب
شهر: زیر چتر آسمون
تاریخ: 7/29/2007 2:17:42 PM
کاربر مهمان
  خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من ببوی سر آن زلف پریشان بروم
41461
نام: ارژنگ
شهر: تهران
تاریخ: 2/28/2007 1:00:05 PM
کاربر مهمان
  زینب (س) ای آئینه زهرا نمــا
وی زبانــت ذوالفـــقار مرتـضــی

خطبـه هایت بوی حیـدر می دهد
اشک چشمت بوی کوثر می دهد

از فـروغـت کــربــلا روشـــن شـده
کـوفـه تـا شـام بـلا روشـن شــده

دیـده ای بر خـاک غـم احساس را
دستهای خونی عباس (ع)را

خستـه و دلگیـر لیــک امیـــــدوار
مسـت میگشتی تو از حلقـوم یــار

از شـراب ناب ســــــاغر می زدی
بوســه بر جـاهای خـنــجر می زدی
41460
نام: جامانده از قافله
شهر: دوکوهه
تاریخ: 7/29/2007 12:51:51 PM
کاربر مهمان
  ****بسم رب الشهدا****

بهر درمان از چه رو نزد طبیبان میروی
خرده نان سفره زینب کفایت میکند
--------------------------------------
التماس دعا
41459
نام: نسیم
شهر: ناکجا آباد
تاریخ: 7/29/2007 11:46:58 AM
کاربر مهمان
  خانم عارفی محترم با سلام و عرض ادب . لطفا ما را از حال ایشان با خبر سازید و یقین بدانید برایشان دست به دعائیم.
انشالله که هر چه زودتر خبر سلامتی ایشان را برایمان به ارمغان آوردید .
الهی آمین .

سبکبار محترم متشکرم باز هم مثل همیشه صلوات هایتان امیدمان را بیشتر میکند .
41458
نام: سجاد امکانی
شهر: شهر شهدا
تاریخ: 7/29/2007 11:21:55 AM
کاربر مهمان
  سلام بر همه/دلتون خدایی/هر وقت یک یاعلی بگویید چون با این کارتون دل فاطمه زهرا رو شاد می کنید/وفات حضرت زینب رو تسلییت میگم/....................... کربلا دارالنعیم زینب است/کعبه خود تحت حریم زینب است/عمر زینب وقف مولا بود و بس/او به زهرا المثنی بود بس
41457
نام: زینب
شهر: عارفي
تاریخ: 7/29/2007 11:14:22 AM
کاربر مهمان
  باز بايد فرياد كشيد كه آي آدمها! بياييد قلمهايتان را با مركب سرخ عشق پر كنيد، بياييد حماسه‌ها را به تصوير بكشيد، بياييد به اين نسل و نسلهاي آينده نشان دهيد كه پيرو حسين بودن يعني چه؟ بنويسيد كه چگونه مي‌شود غير از خدا هيچ چيز را نديد. بياييد پدرم را … نه … پرستوها را از قفس آزاد كنيد، بياييد مرهمي باشيد براي زخمهاي انقلاب. بياييد آب گواراي ايثار و فداكاري را به پاي عشق بريزيد تا بارور شود. بياييد براي شناساندن راهشان، مقصدشان، مولايشان كاري كنيم … آيا اين انتظار براي دلهاي كوچك رنجديده‌اي مثل من انتظار بيجايي است؟ آيا توقع زيادي است كه مي‌خواهم بدانم در شام غريبان چه كسي نشسته‌ام؟
پدرم! اي ستاره بدر من، اي قهرمان زندگيم، اي سفر كرده عاشق، اي كاش مي‌ديدمت، اي كاش مي‌شناختمت.

پسرت امين
41456
نام: مریم
شهر: شهر دلگرفته ها
تاریخ: 7/29/2007 11:03:36 AM
کاربر مهمان
  بسم‎‎ الله‎ الرحمن‎ الرحيم
دعای روز یکشنبه

به‎‎‎ نام‎ خدايي‎‎ كه جز به فزونـي و بـخشش‎ او اميدوار نيستم‎‎‎ و جز از عدل‎ او بيم ندارم و جز به‎ كتابش‎ اعتماد ندارم‎ و جـز بـه‎‎ رشتـه توحيد او چنگ‎ نمي‎ زنم‎
اي‎‎ دارنده‎‎‎ گذشت‎ و خوشنودي به تو پناه مي‎ برم‎ از ستمكاران‎ و دشمني‎ واز تغـييـرات‎ روزگـار و انـدوه هــاي‎ پــي‎‎ در پــي و از پيشامدهاي‎‎ ناگـوار شـب‎ وروز و از سپـري شدن‎‎‎ عمرم‎ قبل‎ از مهيا شدن و برداشتن توشه‎ و فقط از تو راهـنمـايـي‎‎ مـي خـواهـم‎ بـه‎ كارهايي‎ كه‎ صلاح‎‎ و اصلاح من‎‎ در آن اسـت‎ و فقط ازتو كمك‎ مي‎‎ جـويـم‎ در كـارهـايـي كـه‎ رستگاري‎ و كامـرانـي‎ مـن‎‎ نـزديـك‎ آن اسـت‎ و تنهااز تـو انتـظار دارم‎ كـه‎ مـرا لبـاس‎ عافيت‎‎ كامل‎ بپوشاني‎ و سلامـت از هـر درد و دوام‎ آن‎ مرا فرا گيرد و به‎‎ تو پناه مي‎ برم‎ اي‎‎ پروردگار من‎ از وسوسه‎هاي نهانـي‎ شياطين‎‎ و به‎ قهرماني‎ تـو از هـر قهـرمـان خويشتن‎ را حفظ مي‎ كنم‎.
پـس‎ نمـاز و روزه‎ مـرا بپـذيـر و فـردا و روزهاي‎ بعد از اين‎‎ را بهتر از اين ساعتم‎ و روزم‎ قرار ده‎ و مرا در ميان‎‎ خويشاوندان و قبيله‎ام‎ عزيز گردان ‎و مرا در حال‎ بيداري‎ و خوابم‎ از هر شري‎‎ حفظ كـن‎ زيـرا تـو خـداي يكتايي‎‎‎ كه‎ نگهباني و مهربانـي تـو بهـتـر است‎.
خدايا به‎‎‎ طور قـطع‎ امـروز بـه درگـاه تـو بيزاري‎ مي‎ جويم‎ و از پـس‎ ايـن‎ روزاز بـت‎ پرستي‎‎ و انحـراف‎ و بـا اخلـاص‎ تـو را مـي خوانم‎ كه‎ در معرض‎ اجابت‎ قرار گيرد و بـر اطاعت‎ تو عمري‎‎ به‎ اميد پاداش‎ تو پايـداري مي‎ كنم‎.
پس‎ درود فرست‎ بر محمدي‎ كه‎‎ بهترين‎ آفريـده توست‎‎‎ كه‎‎ به سوي‎ معرفت تودعوت مي‎ كند و مرا به‎‎ عزت‎ خويش‎ كه ستم‎ نپـذيـرد عـزيـز گردان‎ و مرا بـه‎‎‎ديـده عنـايـت‎ خـود كـه نخوابد حفظ كن‎‎ و كارم‎ را بـه‎ بـريـدن از خلق‎ و توجه‎‎‎ به سـوي‎ خـود و عمـرم‎ را بـه آمرزش‎ به‎ پايان‎‎ برسان زيرا تو بسيار آمرزنده‎ و مهرباني‎التماس دعا
41455
نام: سبكبار
شهر: يه كوشه دنيا
تاریخ: 7/29/2007 11:02:05 AM
کاربر مهمان
  نسيم از نا كجا آباد رسيدنت بخير،دوستان خسته نباشيد امور دنيا وآخرت برشما خير شود باذكر صلوات برمحمد وآلش
41454
نام: زینب
شهر: عارفي
تاریخ: 7/29/2007 10:52:42 AM
کاربر مهمان
  سلام - صبح بخير - داشتم دفتر نوشته‌هاي امين رو ميخودنم به اين مطلب رسيدم. شما هم بخونيد و براش دعا كنيد.

ميخواهم از تو بگويم، از تويي كه نديدمت. ميخواهم از تو بنويسم، از تويي كه نشناختمت. تويي كه وقتي ده ماه بيشتر نداشتم مانند پرستويي عاشق در بهاري دل‌انگيز كه همه چيز سر از خاك در مي‌آورد كوچ كردي و سر بر خاك نهادي. چه بگويم؟ چه خاكي؟ چه سر نهادني؟ نه! مانند پرستويي عاشق كوچ كردي به شهر آرزوها، كوچ كردي به شهري كه آرزويش را داشتي. به شهري كه همه كوچه‌هاي آن رنگ و بوي شما را داشت. به شهري كه هر چه در آن بود عشق بود و شور. نور بود و نور. آخر مي‌گويند كه هميشه در به در به دنبال نشاني اين شهر بودي. شهري كه روي نقشه نمي‌تواني پيدايش كني، براي همين در مناجاتت نوشتي ((خدايا! همه جا در به در به دنبال تو مي‌گردم و مي‌دانم كه با شهادت به تو خواهم رسيد)) خوب بابا جون، از من دلگير نشو كه چرا نمي‌شناسمت، آخر، ما كجا و خورشيد كجا؟ براي تفسير شما بايد عشق را ديد. بايد عاشق را شناخت. آخر، ميداني، از شماها خيلي كم نوشته‌اند، از شما خيلي كم گفته‌اند. مي‌خواهم بگويم خيلي غريب بوديد،خيلي غريب هستيد. دوست دارم داد بكشم، فرياد كنم، و به همه بگويم آي آدمها! آي پرستو هاي عاشق! آي دلسوخته‌ها! آي درد هجران كشيده‌ها! آي در راه مانده‌ها! آي قلم بدست‌ها! از پدرم بنويسيد. از پرستوهايي كه كوچ كردند به شهر عشق و شهادت. از پدرهايمان كه به خدا علم‌هايشان بر زمين مانده، گرد و خاك علمها را پاك كنيد، بدست گيريد علم‌هايشان را. آي كساني كه با پرستو ها بوديد، چرا مهر سكوت بر لب زديد؟ از پرستوها بنويسيد: از آنهايي كه يك شبه ره صدساله پيمودند.
مي‌گويند پدرم فاتح بود، مي‌گويند در ميدان نبرد چون شير خدا مي‌جنگيد و در ميدان دعا و راز و نياز زاهدي بود كه ساعتها سر بر سجاده مي‌گذاشت. مي‌گويند غير از خدا از هيچ چيز نميترسيد، شجاع بود و دلاور. مي‌گويند قدم‌هاي محكم و آرامي داشت، نشان‌دار بي‌نشان بود طالب شهرت نبود. مي‌گويند به من خيلي علاقه داشت، ولي وابسته نبود. دل به دنيا نمي‌داد، عاشق بود، عاشق بسيج و بسيجي. مي‌گويند رفت كه من در شام غريبان بنشينم تا بزم ديگران روشن بماند.
بابا جون غروبها به خصوص غروبهاي جمعه خيلي احساس دلتنگي مي‌كنم خيلي دوست دارم ببينمت ولي‌، نه! خوشحالم كه نيستي تا ببيني خفاشان شب، اين جغدهاي شوم، اين دشمنان دوست نما چه ناله‌هاي دلخراشي سر مي‌دهند. خوشحالم نيستي تا ببيني اين انسانهاي كور و كر در مقابل ايثار و فداكاري شما چه علامت سوالي گذاشته‌اند. اين روزها مي‌شود درد غربت شما را در جبهه‌ها لمس كرد كه فقط خدايتان با شما بود و رهبرتان و حالا هم فقط خدا با ماست و رهبرمان و همين ما را كفايت مي‌كند. خوشحالم نيستي تا ببيني قلم‌هايي كه بايد عشق را تفسير كنند، عاشق را تعريف كنند، چگونه تيشه به ريشه‌ي عشق مي‌زنند. خوشحالم نيستي تا ببيني كوچه‌ها ديگر رنگ و بوي شما ها را ندارد، خيابانها زيباسازي مي‌شود. خوشحالم نيستي تا ببيني ………
پدر جان اي كاش مزاري داشتي تا شبهاي جمعه به سراغت بيايم و درد دل كنم! نه، چه مي‌گويم!؟ مگر ميشود عشق را خاك كرد؟ مگر سرخي عشق با سياهي خاك در هم مي‌آميزد؟ هيهات! ما كجا و افلاك كجا ؟!
باز بايد فرياد كشيد كه آي آدمها! بياييد قلمهايتان را با مركب سرخ عشق پر كنيد، بياييد حماسه‌ها را به تصوير بكشيد، بياييد به اين نسل و نسلهاي آينده نشان دهيد كه پيرو حسين بودن يعني چه؟ بنويسيد كه چگونه مي‌شود غير از خدا هيچ چيز را نديد. بياييد پدرم را …
41453
نام: نسیم
شهر: ناکجا آباد
تاریخ: 7/29/2007 10:22:09 AM
کاربر مهمان
  ستاره تنهای محترم خدا با شماست هر لحظه باور کنید .
شب جمعه گذشته حال و هوای خیلی بدی داشتم . قرآن گذاشتم روبرویم و شروع کردم به حرف زدن ساعتی نگذشت که باور کنید حس میکردم خدا روبرویم نشسته و به حرفهایم گوش میکند کفر نمیگویم قرآن هم فرستاده خداست اما حتی دیگر خدا خطابش میکردم و حرف میزدم ساعتها به همین منوال گذشت ... صبح جمعه با دلی شکسته رفتم زیارت امام زاده صالح و آرامشی که پس از آن به سراغم آمد وصف ناشدنی بود.
شما هم توکل کن به خدا و ایمان داشته باش خدا همراهتان است هر لحظه .... که اگر همراهموان نبود شاید اکنون برای من هم اتفاقاتی میافتاد غیر قابل باور .
ایمان بیاور که خدا با ماست .
خواهرم مریم عزیز محتاجیم به دعای شما و برایتان از خداوند منان آرزوی توفیق روزافزون را دارم .
برادر خوبمان شهاب خان از اینکه نوشته هایتان را باز میبینم بسیار خوشحال و مسرورم و آرزوی موفقیت برایتان دارم . باشد که به همت یکدیگر و دیگر دوستان قلعه سنگری بسازیم سخت و محکم که با هیچ دشنه و تفنگ و ضربه ای فرو که نریزد هیچ حتی نلرزد.
به امید صبری در دلهایمان به مانند صبر خانم زینب کبری . با عرض تسلیت به مناسبت سالگرد وفاتشان .
<<ابتدا <قبلی 4152 4151 4150 4149 4148 4147 4146 4145 4144 4143 4142 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=4147&mode=print