اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 40472 |
نام:
سمیه
شهر:
تهران
تاریخ:
6/25/2007 4:33:54 PM
کاربر مهمان
|
به مُد پوشان بگوييد: آخرين مُد، كفن است!
|
|
| 40471 |
نام:
سبكبار
شهر:
يه كوشه دنيا
تاریخ:
6/25/2007 4:32:50 PM
کاربر مهمان
|
ارزنك ازتهران دستت طلا بنويسند نامت را دروفا داران به حسين ع خوب اومدي *مجنون هوا قلعه سال 62 شد اجرت باشهدا براي سلامتي خودتان صلوات
|
|
| 40470 |
نام:
سبكبار
شهر:
يه كوشه دنيا
تاریخ:
6/25/2007 4:15:15 PM
کاربر مهمان
|
بهارازايلام ازكي متنفر هستي ازنامردها يا ازلامردي هابهر حال همه دوستان درخدمتان امري هست بفرمانشناخته روي دوستانت قيمت نكذار حالا براي برطرف كردن غصه وغم از دلت صلوات بفرست *دوستان بعضي واقعا حق مطلب را ادا ميكنند و حرف دل ميزنند و ذوق وشوق #و خوف ورجا رادر دل ما را زنده ميكنند آفرين به اين دوستان خدا و ولي خدا ازشون راضي باشند دوستان جديد و قديم اين قلعه را محكم كنيد و از باتكهاي دشمن نترسيد واين باتكها عادي هست بعد از هر حمله باتك هست سلام خدا بر شهاب |*درود خدا بر يه آشناي غريب *رحمتش بر بادبادك سفيد ونخل سوخته و مقام محموديش نثار ثار ا...و مجنون الحسين و عزتش ورحمانتش بر نركس وفاطمه واحسان وجزيره مجنون و محجوبه و ديكر دوستان كه فراموش كردم بادو خدا محمد يار و مددكارتان صلوات بفرستيد
|
|
| 40469 |
نام:
ارژنگ
شهر:
تهران
تاریخ:
6/25/2007 4:13:42 PM
کاربر مهمان
|
شيعيان مديون خون کيـسـتـيـــــد زنــــده از رقـــص جنون کيستيـــــــد
کیســـت تا اسلام را یاری کنــــــد حکـــم حــــق را در زمین جاری کنـد
شیــعه کی از مـرگ پروا می کنــد پرچـــــم دین را ز سر وا می کنــــــد
شیعه کی تسلیم فحشا می شود فــســق را مــحو تماشا می شـــود
کربلا بر شیعه نا مکشوف نیســـت حکمتــش جز امر بالمعروف نیــست
شیعیــــان فرهنگ عاشورا چه شد پرچـم خونیـــن یا زهرا چه شــــــــد
کیــست تا پرچم بدوش خون کـشد شیعه را از خواب خوش بیرون کـشد
شیعه ی بی درد زخـــــــم بی نمک بس کن ای یا لـیتـنـی کــنــت مــعـک
کـــــــربلا غوغاست ساز و برگ کو؟ ظـهـر عاشوراست شور مــرگ کـــو؟
|
|
| 40468 |
نام:
ارژنگ
شهر:
تهران
تاریخ:
6/25/2007 4:10:30 PM
کاربر مهمان
|
اي همه تاريخ مديونت جوان
وي هميشه عشق ممنونت جوان
با تو هستم اي جوان مهربان
باتو هستم اي مسلمان جوان
حال تا سر چشم باش و گوش باش
فتنه دورت را گرفته هوش باش
يوسفم از گرگ ها آگاه باش
با خبر از راه و صدها چاه باش
دور تا دورت پر از اهريمن است
در رهت اي دوست صد ها دشمن است
كافرند اما مسلمان چهره اند
گرگ هايي در لباس بره اند
خيل صيادان كمينت كرده اند
اشعري ها قصد دينت كرده اند
واي من گر صيد صيادان شوي
واي گر مجذوب شيادان شوي
عاشق حق پيرو باطل مشو
شيعگي كن از علي غافل مشو
اي جوان مانند زهراي جوان
با علي تا آخرين ساعت بمان
ياعلي
خواهر محترمه سرکار خانم دریا
خوشحال میشم با بنده تماس بگیرید )از طریق مسنجر(
|
|
| 40467 |
نام:
ارژنگ
شهر:
تهران
تاریخ:
6/25/2007 4:09:56 PM
کاربر مهمان
|
اي همه تاريخ مديونت جوان
وي هميشه عشق ممنونت جوان
با تو هستم اي جوان مهربان
باتو هستم اي مسلمان جوان
حال تا سر چشم باش و گوش باش
فتنه دورت را گرفته هوش باش
يوسفم از گرگ ها آگاه باش
با خبر از راه و صدها چاه باش
دور تا دورت پر از اهريمن است
در رهت اي دوست صد ها دشمن است
كافرند اما مسلمان چهره اند
گرگ هايي در لباس بره اند
خيل صيادان كمينت كرده اند
اشعري ها قصد دينت كرده اند
واي من گر صيد صيادان شوي
واي گر مجذوب شيادان شوي
عاشق حق پيرو باطل مشو
شيعگي كن از علي غافل مشو
اي جوان مانند زهراي جوان
با علي تا آخرين ساعت بمان
ياعلي
خواهر محترمه سرکار خانم دریا
خوشحال میشم با بنده تماس بگیرید )از طریق مسنجر(
|
|
| 40466 |
نام:
مجنون الحسين
شهر:
نينوا
تاریخ:
6/25/2007 3:56:42 PM
کاربر مهمان
|
به نام آنكه اي كاش زندگي كردنم براي او بود.
گريهاش امان همه را بريده بود. بچهها ديگر خسته شده بودند. تنها شکننده سکوت منطقه صدای ضجههايش بود. آمبولانس ۲-۳ ساعتی ميشد که منتظر مانده بود. هر چه بچهها سعی کرده بودند جنازه را از او جدا کنند اجازه نمیداد. خودش را روی بدن او انداخته بود. نيم صورتش خون بود و نيمی ديگر خيس. لبانش تکان میخورد. انگار چيزهايی ميگويد که فقط خودش و او میفهميدند و ما هم چون غربتیهای ديار زمين هر از چند گاهی از کنارشان رد میشديم. هوای داغ و آفتاب سوزان مجال ماندن حتی برای چند لحظه خارج از سنگر را نمیداد. هر چند که سنگر هم تنوری شده بود. اما او همچنان روی جنازه رفيقش...
از بچههای گردان ديگری بودند. از گردانشان فقط همين دو مانده بودند و تمام ديشب هم معبر را پاسداری ميکردند. خلاصه اگر نمیبودند معلوم نبود سر ما چه میآمد. ظاهراً آن يکی هم ديشب شهيد شده بود. اما اين رفيقش خيلی بیتابی میکرد.
ديگر صدای راننده آمبولانس درآمد. بابا من بايد برگردم. مريض دارم. يه مسلمونی بياد اين شهيد و از اين برادر جدا کنه. دير بخدا. همه جورشو دیده بوديم غير از...
لااله الا الله...
سنگينی نگاه بچهها را روی خودم حس کردم. انگار اين بار قرعه به نام من افتاده اما بروی خودم نياوردم. حال و حوصله سرو کله زدن آن هم توی اين هوا را نداشتم. يکی از بچه ها جلو آمد و قيافه آدمهای بيچاره را گرفت و گفت: حاج آقا شما رو به خدا. شايد به حرمت شما بلند شه. بابا بگيد بسه ديگه ... بخدا روحيه بچهها خراب میشهها...
زمزمه بچهها بالاخره بلندم کرد. در سنگر را باز کردم. شدت نور آفتاب روی پلکهايم فشار میآورد. کفشهايم را پوشيدم. احساس آدمی که پا در ظرف آب جوش بگذارد چيز عجيبی نبود. کمی هم در دلم غر زدم که عجب آدم بیفکری هست. همه را معطل خودش کرده. بابا جنگه ديگه. يکی ميره يکی میمونه.
رسيدم کنارش و آرام جلويش نشستم و به چشمهايش که ديگر رمق باريدن نداشت زل زدم. فکر کردم شايد چيزی نگويم بهتر باشد. نگاهی به من کرد و نگاهی به جنازه. انگار داغش تازه شده باشد دو باره اشکش جاری شد و نرسيده به محاسنش از گرما نا پديد شد. طاقت نياوردم. گفتم: برادر خدا صابرين رو دوست داره. اون که رفت بهشت دعا کن يه روزی هم قرعه به نام ما بيفته.
دوباره نگاهم کرد. جوری که احساس کردم مسخرهام میکند که يعنی من نمیدانم او رفته به بهشت؟ من نمیدانم خدا صابرين را دوست دارد.
دهانش باز شد: حاج آقا پشت خاکريز و ببين.
منظورش را نفهميدم. بلند شدم و چند قدم بالاتر رفتم تا به لبه خاکريز رسيدم. حدود ۲۰-۲۵ تا لاشه تانک منهدم شده. شاهکار ديشب اين دو بود. از خاکريز پائين آمدم و متعجبانه پرسيدم منظورت چيه؟
به زور جلوی هق هق گريهاش را گرفت و گفت: ديشب من و جواد فقط ۳ تا آرپیجی داشتيم ... جواد هی میگفت آقا اينجاستها...
ديگر حرفهايش را متوجه نشدم. بدنم آنقدر داغ شده بود که احساس میکردم هوا خنک شده...
صدای گريه ما منطقه را برداشته بود. بچهها گردان نمیدانستند ديشب چه شده اما نميدانم چرا آنها هم ما را همراهی ميکردند.
مبادا روی لالهها پا گذاريم
انا مجنونالحسين يا ثارالله
|
|
| 40465 |
نام:
بنده خدا
شهر:
جزیره مجنون
تاریخ:
6/25/2007 3:48:10 PM
کاربر مهمان
|
برای رهگذر
/http://ourprayers.blogfa.com
موفق باشید
|
|
| 40464 |
نام:
بنده خدا
شهر:
جزیره مجنون
تاریخ:
6/25/2007 3:31:32 PM
کاربر مهمان
|
از فرمایشات مولای متقیان علی (ع) :
"بزرگترین شجاعت ، صبر است"
***********************************************
غم مخور که خدا با ماست
|
|
| 40463 |
نام:
رهگذر
شهر:
کوچه باغ های قدیمی
تاریخ:
6/25/2007 3:21:22 PM
کاربر مهمان
|
چرا کسی جواب سوال منو نداد؟
غریبه هارو تو جمعتون راه نمی دید؟
|
|