هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
38932
نام: محجوبه
شهر: مهد نور
تاریخ: 5/15/2007 7:11:08 PM
کاربر مهمان
  اين نه عشق است برادر كه پشيماني ماست

وين نه عهداست كه تاييد مسلماني ماست

داغ يك عمرگناه است كه پنهان كرديم

سجده بردوست كه نه سجده به شيطان كرديم

هي گنه كرده وگفتيم خدا ميبخشد

عذر آودده وگفتيم خدا ميبخشد

بخششي هست ولي قهروعذابي هم هست

هاي مردم به خداروز حسابي هم هست

نكنيم اين همه بد درحق مولانكنيم

كوفيان هرچه كه كردندبيا مانكنيم

يادمان رفته كه ماحق رسالت داريم؟

يادمان رفته كه ميراث شهادت داريم؟

اي برادر گنه ماست علي گرتنهاست

واگرفاطمه اين بنت مطهرتنهاست

گنه ماست حرم صحن جنون ميگردد

ودل ضامن آهو همه خون ميگردد

همه تقصير من وتوست برادربرخيز

شيعه يعني كه من وتو تو دلاور برخيز

هركه درعين بلا شيعه بماند مرد است

هر كه يك موي بلغزد به علي نامرد است

مردم اين خواب حرام است همه برخيزيد

جاده پيداست به جان شهدا برخيزيد

مابه خون خواهي اولادعلي آمده ايم

چهارده قرن گذشته است ولي آمده ايم

حرف اين است و ولاقوه الا بالله

هركه مرد است قدم رنجه كند بسم الله

38931
نام: سر بند بی سر
شهر: کربلای ایران
تاریخ: 5/15/2007 7:01:57 PM
کاربر مهمان
  معشوقم!مرا شایسته ی عشقت بدان
38930
نام: محجوبه
شهر: مهد نور
تاریخ: 5/15/2007 6:29:23 PM
کاربر مهمان
  نقصان در نماز»

ابوحمزه ثمالى گفت: ديدم حضرت على بن الحسين عليه السلام را كه نماز مى‏خواند پس رداى آن حضرت از شانه‏اش افتاد و آن را مرتب نكرد بعد از نماز پرسيدم كه چرا نسبت‏به افتادن عبا بى‏اعتنا بوديد؟ فرمود واى بر تو آيا مى‏دانى در محضر كه بودم؟ همانا از بنده مقبول نمى‏شود نمازى مگر آنچه را در آن اقبال نموده باشد . من گفتم: پس ما هلاك مى‏شويم حضرت فرمودند: خداوند نقصان نمازهايتان را با نافله‏ها جبران مى‏كند .

(سرالصلاة امام خمينى، ص‏‏52)
***********************************************
هارون الرشيد پسرى داشت صالح كه طريق ناصواب پدر را ترك گفته و در سلك عارفان قدم نهاده روزى وزراء به هارون توصيه كردند كه وضع اين پسر موجب ننگ خليفه است . پس هارون پسر را احضار كرد و به او سخنان دلفريبى گفت اما جوان عاقل در جواب گفت: اى پدر چون تو از من جدا شوى فرزندان ديگرى دارى كه با آنان خود را تسلى دهى ولى اگر من از خالقم جدا شوم چه سازم آخر الامر از پدر خود جدا شد و به بصره رفت از مال دنيا جز قرآنى نداشت روزهاى شنبه كارگرى مى‏كرد و مزد آن را در طول هفته خرج مى‏نمود و با صاحب كار خود شرط مى‏نمود كه اول وقت‏به او اجازه نماز دهد و به اندازه چند نفر كار مى‏كرد پس روزى در بستر بيمارى افتاد و وصيت نمود كه او را دفن كرده و زنبيل و قرآن و انگشترش را براى پدرش ببرند و به او بگويند كه بدنياى خود مغرور نباش .

(تحفة‏الواعظين ج‏‏4، ص‏‏39)
**********************************************

ديدار يوسف

***********************************************
ديدار يوسف

شيخ احمد غزالى مى‏گفت: وقتى يعقوب براى ديدار يوسف به مصر آمد مشتاقانه او را تنگ در آغوش گرفته بود ولى يعقوب فرياد مى‏كرد: يوسف كجاست؟ آيا هنوز در چاه است؟

گفتندش يوسف در بر تو است! چه مى‏گوئى؟ تو در كنعان بوى پيراهن او را شنيدى اكنون كه در آغوش توست فرياد بر مى‏آورى كه يوسف كجاست؟ يعقوب جواب داد: آن روز يعقوب بودم كه بوى پيراهن يوسف را استشمام كردم و همه «من» بودم اما امروز همه يوسفم و يوسفى ديگر نمى‏بينم.

(الهى نامه، ص 280
***********************************************
يكى از دانشمندان مى‏گفت در مدينه بودم يكى از شيعيان ايرانى پنجره و ديوار مرقد را بوسيد . امام جماعت مسجد كه دانشمندى وهابى بود بر سرش فرياد كشيد كه چرا مى‏بوسى اين سنگ است و آن پنجره آهن است چرا سنگ و پنجره را كه فهم و شعور ندارند مى‏بوسى و مرتكب شرك مى‏شوى؟ من به امام جماعت وهابى گفتم اين نشانه پيوند ما و علاقه به رسول اكرم است . گفت: نه اين كار شرك است . گفتم آيا آيه 96 سوره يوسف را نخوانده‏اى كه مى‏فرمايد: هنگامى كه بشارت دهنده آمد آن پيراهن را بر صورت يعقوب افكند ناگهان يعقوب بينا شد . اين پيراهن پارچه بود، چطور پارچه‏اى چشم يعقوب را بينا كرد؟ آن وهابى در پاسخ درمانده شد و نتوانست جواب بدهد .

***********************************************
در روزگار مامون اعرابى‏اى در شورستان بى‏گياه منزل داشت و آب باران در آن سرزمين شور مى‏شد . در ايام قحطى به آب شيرين باران كه در چاله‏اى مانده بود برخورد چون چشيد به نظرش خوش گوار آمد، پس مشك پر كرد و به راه افتاد تا به خليفه رسيد كه در نزديكى فرات به شكار آمده بود . خليفه گفت تحفه چه آورده‏اى؟
بگفت: آب بهشت .
چون خليفه چشيد ناگوار و بوى ناك بود! گفت راست گفتى آب بهشت
38929
نام: حسن
شهر: شهريار
تاریخ: 5/15/2007 6:26:56 PM
کاربر مهمان
  سلام
خدايا از بس از زندگي در دنيا به تنگ اومدم كه حاضرم دنيا و آخرت و بهشت و جهنم و تمام نعمات و نقمات را ازم برداري و مرا به روزي كه اصلاً وجود نداشتم برميگرداندي.
خدايا ايكاش ميشد هرگز متولد نميشدم.
ايكاش ميشد رنجهايم پايان مي يافت.
ايكاش ميشد آرزوهايم برآورده ميشد.
ايكاش.....
38928
نام: یاسمن
شهر: ملت عشق
تاریخ: 5/15/2007 6:17:44 PM
کاربر مهمان
  ملت عشق از همه دینها جداست
عاشقان را مذهب و ملت خداست


مهربون یاسمن......
میخوام الان فقط بهت بگم که یه دفعه فکرنکنی دست از سرت بر میدارم...................وای مهربونم میدونم این روزا یه جورایی ناراحتت میکنم......
........................................
میبینم که چه جوری یواشکی هوامو داری...
آخه قربونت برم تو که میدونی من تو رو چقدر.......
.........پس اون اونجوری نگام نکن دیگه.....
باشه....................باشه...............
................باشه................
38927
نام: بنده خدا
شهر: جزیره مجنون
تاریخ: 5/15/2007 5:32:09 PM
کاربر مهمان
  حاج حسین خرازی ، امیر دلها

نصف شب چشم چشم را نمی دید؛سوارتانک ، وسط دشت. کنار برجک نشسته بودم . دیدم یکی پیاده می آید. به تانک ها نزدیک می شد، وبعد از مدتی دور می شد. سمت ما هم آمد دستش را دور پایم حلقه کرد. پایم را بوسید . گفت « به خدا سپرده متون » گفتم « حاج حسین ؟» گفت « هیس ! اسم نیار.» رفت طرف تانک بعدی

38926
نام: محجوبه
شهر: مهد نور
تاریخ: 5/15/2007 4:39:34 PM
کاربر مهمان
  خدايا!
نامت را مي خوانم
همانگونه که محبوبم را مي خوانم
و با تکرار نام مبارکت
چه شور و شعفي در جانم مي دود!
مو بر اندامم راست مي شود
ديدگانم لبريز از اشک مي گردد
و ذهنم بر جمال زيباي يار تمرکز مي يابد.
رسيدن به اين شور و حال
بي لطف لايزال تو ممکن نيست
از سر شکر به در گاهت مي گريم
تا لحظه اي از من دور نباشي
و مهرت را از من دريغ نداري.
هرگاه که تو را خواندم، پاسخم گفتی؛
هرچه از تو خواستم، عنایتم فرمودی؛
هرگاه اطاعتت کردم، قدردانی و تشکر کردی؛
و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم، بر نعمتهایم افزودی؛
و اینها همه چیست؟
جز نعمت تمام و کمال و احسان بی‌پایان تو!؟
...من کدام یک از نعمت‌های تو را می‌توانم بشمارم یا حتی به یاد آورم و به خاطر بسپارم؟
...خدایا! الطاف خفیه‌ات و مهربانی‌های پنهانی‌ات بیشتر و پیشتر از نعمتهای آشکار توست.
...خدایا ! من را آزرمناک خویش قرار ده آن‌سان که انگار می‌بینمت.
من را آنگونه حیامند کن که گویی حضور عزیزت را احساس می‌کنم.
خدایا!
من را با تقوای خودت سعادتمند گردان
و با مرکب نافرمانی‌ات به وادی شقاوت و بدبختی‌ام مکشان.
درقضایت خیرم را بخواه
آمین یا رب العالمین

38925
نام: سبكبار
شهر: يه كوشه دنيا
تاریخ: 5/15/2007 4:21:16 PM
کاربر مهمان
  خداراشاكريم كه رهبري جون سيد علي داريم وكشوري جون ايران براي وجود هردو صلوات،دوستان توسل به ام البنين كنيد مشكل حل ميشه
38924
نام: مجنون الحسین
شهر: نینوا
تاریخ: 5/15/2007 4:19:08 PM
کاربر مهمان
  به نام آنکه که ای کاش زندگی کردنم برای او بود


السلام علیک یا اباصالح المهدی ادرکني

آقا جون بيا و اين شب سرد و تاريك را سحر كن ...
بيا ... تو را به جان آن پهلوي شكسته، بيا ...
بيا كه دستان بسته علي و كبودي پهلوي فاطمه انتظار ميكشند ...
بيا كه رگهاي بريده و دستان افتاده انتظار ميكشند ...
بيا آقا جان ...
من به فداي اون دل مهربونت ....
من به فداي چشاي پر از اشكت ...
چي ميكشي از ديدن اين همه بي وفايي ...
آقا جون منو ببخشين ...
ميدونم، خودم ميدونم چقدر دلتونو شكستم
ميدونم چقدر اون چشماي قشنگتونو باروني كردم
آقا جون حلالم كنين، دعام كنين آقا، دعام كنين كه بار گناهام سنگينتر از اين نشه ...
آقا جون ما كه جز شما كسيو نداريم ... به فريادم برس آقا ...

اللهم عجل لوليک الفرج

الهي آمين


انا مجنون‌الحسين يا ثارالله
38923
نام: محجوبه
شهر: مهد نور
تاریخ: 5/15/2007 4:14:45 PM
کاربر مهمان
  ای زیبای زیبا آفرین یا رب
بنام خدایی که افتخارم بندگی اوست

روزی ملا نصرالدین بیرون از خانه خود دنبال چیزی می گشت.مردی از او پرسید :« ملا دنبال چه چیزی می گردی؟ »
ملا گفت:« دنبال کلیدم »
مرد پرسید:« کلید را کجا گم کرده ای؟ »
ملا گفت:« در خانه. »
مرد گفت:« پس چرا این جا دنبال آن می گردی؟ »
ملا جواب داد:« داخل خانه تاریک اما این جا روشن است. »
*******
ما هم در بیرون به جست و جوی خود برآمده ایم اما تا زمانی که به درون وجودمان رجوع نکنیم نمی توانیم خود را بیابیم.پس باید به درون خود نگاه کنیم یعنی همان جایی که تاریک است.
برای رسیدن به این منظور هر روز وعده ملاقاتی با خود ، خود واقعی ، آن خود برتر و آن پاره الهی وجودتان بگذاریم و سکوت را تمرین کنیم.
بیایید دعا کنیم به گفت وگویی عاشقانه و صمیمانه با خدا بپردازیم و معنوی فکر کنیم.
« خدا را بطلبید ؛ همانند عاشقی که معشوقش را می طلبد همانند فقیری که طلا می خواهد و همانند کودکی که به دنبال مادر گمشده اش است.» بله خدا را طلب کنیم و با چشمانی اشکبار به او بگوییم:« خدایا به هیچ چیز نیازی ندارم نه لذت نه قدرت نه ثروت من فقط و فقط تو را می خواهم. » وقتی خدا اطمینان یابد ما واقعا به او نیاز داریم نه به هیچ چیز دیگر آنگاه خود را بر ماا آشکار خواهد کرد.
.او را به هر نامی که بر دلمان می نشیند بخوانیم.خدا فراتر از هر نامی است و اولیایش او را به نام های بی شمار خوانده اند.پس درگیر نام او نشویم و آن نامی را که می شناسیم و بر دلمان می نشیند بخوانیم .همه اسم ها در نهایت به یک خدای واحد اطلاق می شوند و از آن او هستند.خداوند فراسوی تمامی نام هاست.
آنچه برای ارتباط با خدا ضرورت دارد عشق و اشتیاق قلبی ست.پس عشق به خدا را در وجود خود پرورش دهیم. برای دستیابی به این مقصود دوباره و دوباره دعا کنیم. می توانیم دعاهای معمول و رایج را بخوانیم وگر نه دعا را از اعماق قلبمان که لبریز از عشق است جاری کنیم و.بگوییم:«خدایا من به تو عشق می ورزم من می خواهم که به تو عشق بورزم بیش از همیشه!می خواهم که به تو بیش از هر چیز دیگر در دنیا عشق بورزم می خواهم آنقدر به تو عشق بورزم که پریشان و سرمست شوم.مرا عشقی پاک همراه با عبودیت عطا کن! مرا متبرک کن تا در این دنیای افسونگر سرگردان نشوم!مرا متبرک کن تا در این دنیای رنج و درد وسیله تو برای یاری و شفای دیگران باشم.»
وقتی که دعا از قلبی لبریز از عشق برخیزد چشم ها اشکبار می شوند و ذهن دیگر سرگردان نیست و پرسه نمی زند.اما افسوس که بسیاری از مردم با لب هایشان دعا می کنند در حالی که ذهنشان سرگردان است.

خدايا!
نامت را مي خوانم
همانگونه که محبوبم را مي خوانم
و با تکرار نام مبارکت
چه شور و شعفي در جانم مي دود!
مو بر اندامم راست مي شود
ديدگانم لبريز از اشک مي گردد
و ذهنم بر جمال زيباي يار تمرکز مي يابد.
رسيدن به اين شور و حال
بي لطف لايزال تو ممکن نيست
از سر شکر به در گاهت مي گريم
تا لحظه اي از من دور نباشي
و مهرت را از من دريغ نداري.
هرگاه که تو را خواندم، پاسخم گفتی؛
هرچه از تو خواستم، عنایتم فرمودی؛
هرگاه اطاعتت کردم، قدردانی و تشکر کردی؛
و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم، بر نعمتهایم افزودی؛
و اینها همه چیست؟
جز نعمت تمام و
<<ابتدا <قبلی 3899 3898 3897 3896 3895 3894 3893 3892 3891 3890 3889 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=3894&mode=print