اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 38882 |
نام:
غریب
شهر:
خراسان
تاریخ:
5/14/2007 1:23:57 PM
کاربر مهمان
|
فقط میگویم دوستت دارم
|
|
| 38881 |
نام:
بنده خدا
شهر:
جزیره مجنون
تاریخ:
5/14/2007 1:22:46 PM
کاربر مهمان
|
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)
السلام علیکم جمیعاَ و رحمة الله و برکاته
سلام حاجی ( در خدمتم) امروز منم دیر اومدم ببخشید
**********************************
با سلام به دوست عزیز( شهر : چه فرقی دارد)
که وقت گرانقدر خود را برای نوشته های این حقیر صرف کردید
در ابتدا باید بگویم بحث دومی که پیش روی من باز شده کاملا متفاوت با بحث قبلی است و همچنین گسترده تر هر یک از این مسائل طرح شده از جانب شما صفحات زیادی را برای بحث و نظر میطلبد ولی بنده نیز به اختصار و در حد معلومات خودم با شما به بحث مینشینم
و اما بحث جدید
*******************************************************************************
جامعه ملحد و حکومت دینی
وقتی در رابطه با هر موضوعی بنا باشد دو نفر به بحث بنشینند این امر فقط جهت برداشتن شبهات صورت میگیرد ولی اگر بین دو شخص هیچ وجوهی از اشتراک موجود نباشد مشکل بتوان قضیه را به نتیجه رساند
پس با ذکر این مسله از سوی شما قبول داشتن جدا نبودن دین از سیاست از طرف شما به اطلاع من میرسد
البته بحث در این زمینه نیست
طبق فرمایش دکتر سروش هر حاکم چه در جامعه دینی و چه غیر دینی وضیفه اش این است که شرایط دست یابی مردم رابه نیازهای مادی اشان تامین کند( ازدواج ، مسکن ، پوشاک و ...) با رفع این نیازها این خود مردم هستند که با توجه به سطح شعور و تفکر خود دینی را انتخاب میکنند که نیازهای معنوی شان را تامین و آنان را به سر منزل مقصود برساند
به نظر این حقیر و همچنین شما که یکسری از احکام شرعی را در جهت ریشه کن نمودن یک منکر در جامعه بایستی پیاده شود احیانا اجرا نمیشود(مثل قطع نمودن مچ دست و اجرای حکم شخص محارب)
و لی به اینگونه هم نیست که بگوییم هیچ مجازاتی در پی ندارند
و باز هم خودتان به موردی اشاره کردید که بنده هم راجع به این مسله خیلی فکر کردم و آن اینکه یکی دو سال قبل قرار شد در مورد جرائمی که از شخص خاطی در جمع رخ میدهد مجازات علنی هم در جمع انجام شود که با اعتراض بعضی افراد این عمل دیگر اجرا نشد
به نظر من اگر این مجازاتها نه به اینصورت که در تمام میادین شهر بلکه در یک جای مشخص انجام میشد دیگر این سوال در ذهن من و شما پیش نمی آمد که چرا شخص محارب را دست و پایش قطع نمیشود
چرا شخصی که دزدی کرده مچ دستش قطع نمیشود و خیلی چرا های دیگر
پس باید قبول کنیم که خودمان مقصریم
هم میخواهیم حق به حقدار برسد
و هم میخواهیم عامل مجازات به نوعی دیگر مجازات شود که ما دلمان میخواهد (نه قانون اسلام)
|
|
| 38880 |
نام:
محجوبه
شهر:
مهد نور
تاریخ:
5/14/2007 1:15:44 PM
کاربر مهمان
|
ادامه ی مطلب.....نويسنده زنده ياد (شهيد) ابوالفضل سپهر
به اتاق که رسيد ديگر خودش را در آغوش مادر نينداخت روبروي مادر ايستاده و با غضب و هق هق آنچه را اتفاق افتاده بود بر سر مادر فرياد زد مادر همانطور که سوزن مي زد به فرياد ها و ناله هاي او گوش کرد و سپس آهسته سوزن و پارچه را کناري گذاشت و شروع به صحبت کرد :((عيب نداره مامان جون دختر خوشگلم خانوم خانوما الهي مامان دورت بگرده اونا بچه ان نميفهمن پلاک باباي تو مال يه قهرمانه مال جنگه جنگي که باباي تو جلوي دزدا و دشمنا رو گرفت پلاک بابا خيلي ارزشش از پلاک طلاي سميرا بيشتره پلاک بابا ...))
که ناگهان فرشته دويد توي صحبت مادرش و سرش فرياد زد : (( نمي خوام. من اين پلاک رو نمي خوام من مي خوام لي لي بازي کنم من من اصلا بابا رو مي خوام . من اصلا يک پلاک طلايي مي خوام اگه اين پلاک اينقدر مي ارزه ...)) ديگر گريه مهلتش نداد و از اتاق دويد بيرون .
آهاي تويي که داري اين صفحه رو مي خواني ! فهميدي چي گفتم؟ فرشته پلاک طلايي مي خواد! ميفهمي چي مي گويم يا نه ؟ فرشته ... پلاک ... طلايي مي خواد .
آقاي خاتمي،فرشته پلاک طلايي مي خواد،آقاي هاشمي رفسنجاني،فرشته پلاک طلايي مي خواد،آقاي شاهرودي،فرشته پلاک طلايي مي خواد،آقاي ناطق نوري فرشته پلاک طلايي مي خواد، آقاي يزدي فرشته پلاک طلايي مي خواد ،آقاي کروبي،آقاي مهدوي کني فرشته پلاک طلايي مي خواد ،آقاي رحيميان،آقاي رفيق دوست ، آقاي فروزنده،آقاي محسن رضايي پدر فرشته را مي شناسيد ؟ دخترش پلاک طلايي مي خواد،آقاي مرتضي نبوي،آقاي خوئيني ها،آقاي شريعتمداري،آقاي مجيد انصاري،آقاي کرباسچي،آقاي بادامچيان،آقاي عسکراولادي،آقاي بهزاد نبودي فرشته پلاک طلايي مي خواد،آقاي محتشمي،آقاي خرازي،آقاي مهاجراني،آقايان وزرا ووکلاي دولت و مجلس فرشته پلاک طلايي مي خواد، آي خانومي که تمام فکرت رو دوچرخه سميرا مشغول کرده فرشته پلاک طلايي مي خواد، آقاي مدير ،آقاي سر دبير فرشته پلاک طلايي مي خواد ،چند نسخه از آن مجله هايتان مي تواند براي فرشته يک پلاک طلايي بخرد؟
يک نسخه ؟ ده نسخه ؟ صد نسخه ؟
آيا حاضريد صد نسخه از آن نشريه هايتان را بدهيد و براي فرشته يک پلاک طلايي بخريد ؟
آقاي ع - سپهر که خيلي خودت را مخلص بچه هاي شهدا معرفي مي کني فرشته پلاک طلايي مي خواد آيا طلا فروش محلتان در ازاي دستمال باباي راحله! به تو يک پلاک طلايي براي فرشته ميدهد ؟ در ازاي يک دستمال و يک کوله که از باباي حميد مانده چطور؟ در زاي يک دستمال و يک کوله و شفاعت باباي زهرا چطور؟ در ازاي ...
هم وطنان ! آيا درد فرشته ! پلاک طلايي است ؟ آيا درد بي بابايي است ؟ يا اينکه فرشته نمي تواند لي لي بازي کند؟ و يا شايد اصلا بازي است . و شايد هم اينکه در اين حوالي پلاک طلايي بيش از پلاک باباي فرشته مي ارزد ، و شايد هم ... !؟
************************************************
حالا دختر کوچک قصه ی ما بزرگ شده فکر می کنید بازم پلاک طلا می خواهد؟ نخیر او فقط حرمت می خواهد همین !اگر با گوش جان بشنویم خواهی شنید چه می کوید.من که می شنوم شما چطور؟او می گوید:
به احترام خون شهدا بيت المال را غارت نکنيد .
به احترام خون شهدا کوخ نشينها را در يابيد .
به احترام خون شهدا بردر برخورد با رانت خواران و مفسيدين اقتصادي اين همه استخاره نکنيد
به احترام خون شهدا بردر برخورد با رانت خواران و مفسيدين اقتصادي اين همه استخاره نکنيد
به احترام خون شهدا ..............
شهدا در مقابل ظلم داد زد
|
|
| 38879 |
نام:
محجوبه
شهر:
مهد نور
تاریخ:
5/14/2007 12:08:40 PM
کاربر مهمان
|
نويسنده زنده ياد (شهيد) ابوالفضل سپهر
فرشته پلاک طلايي مي خواهد!
قرار بود لي لي بازي کنند، دختر کوچولوهاي محله را مي گويم ،دو به دو، ولي تعدادشان 5 نفر بود يا بايد يکي پيدا مي شد و 3 گروه دو نفره ميشدند و يا اينکه يکي کم ميشد هر چه فکر کردند کسي را پيدا نکردند که بروند به دنبالش، پس به ناچار بايد يکي کنار گذاشته مي شد، ده، بيست، سي ،چهل، آوردند و قرعه به نام يکي از دختر کوچولوها افتاد که با اخم بغضي کرد و گفت : (( اگه منو بازي ندين به بابام ميگم )).
به ناگاه همه نگاه ها متوجه فرشته شد، يکي از دخترها که کمي از بقيه بزرگتر بود رو به او کرد و گفت : ((فرشته تو بازي نيستي )) فرشته خيلي آرام رفت و روي پله خانه شان نشست و ديگر هيچ نگفت . دختر کوچولوها تند تند سنگ مي انداختند، لي لي ميکردند و بازي پيش مي رفت ديگر صداي خنده هاي کودکانه بچه ها تمام کوچه را پر کرده بود. ناگهان فرشته با حالت بغض بلند شد و رفت داخل خانه، مادرش داشت پيرهن منيژه خانم را مي دوخت فرشته رفت و خودش را انداخت توي بغل مادر و گفت :(( بچه ها دارن لي لي بازي مي کنن منو انداختن بيرون و بازي ندادند .))مادرش آهي نامحسوس کشيد وگفت :(( عيب نداره دختر خوشگلم برو پلاک بابا رو بردار و با اون بازي کن .))
ناگهان فکري به سرش زد اشکهايش را پاک کرد و رفت پلاک را برداشت و دويد توي کوچه و همين طور که پلاک را مي چرخاند داد زد :(( من پلاک دارم شما نداريد هِي هِي .))
بچه ها همه دويدند به طرفش و دورش جمع شدند هر کسي چيزي مي پرسيد عاطفه گفت :(( مال کيه ؟ )) مينا پرسيد :((ميدي منم ببينم ؟)) بدري دستي انداخت دور گردنش و ملتمسانه گفت :(( فرشته بيا جاي من بازي کن و بذار من پلاک رو بندازم گردنم .)) و فرشته کيف مي کرد. به اين فکر مي کرد که اگر بابا نيست پلاکش که هست، به اين فکر مي کرد که ديگر هميشه مي تواند لي لي بازي کند، تو اين فکر بود که شايد حتي اگر اين دفعه صاحب خانه آمد براي اجاره هاي عقب افتاده پلاک بابا را نشان بدهد و بگويد :(( بيا اين پلاک رو براي چند دقيقه بنداز گردنت و اجاره هاي عقب افتاده رو از مامان نگير .))
تو اين فکر بود که از اين به بعد هر وقت انجمن اوليا و مربيان پدرش را دعوت کردند، همراه خود پلاک پدرش را ببرد و بگذارد آنها پلاک را ببينند و شايد هم مثل بدري پلاک را بوس کنند و در عوض پول کمک به مدرسه و خرج ورق امتحاني و امثال اينها را از مادر طلب نکنند، به اين فکر مي کرد که چرا تا به حال مادرمشکلاتش را به اين راحتي و به وسيله اين پلاک مي توانست حل کند ولي حل نميکرد، به اين فکر بود که ...
ناگهان صداي سميرا را شنيد که با افاده گفت :((مگه چيه؟ خودم بهترش رو دارم )) و گره روسري اش را وا کرد و پلاک طلايي اي را که چند شب پيش يعني شب تولد برايش گرفته بودند نشون بچه ها داد .دختر کوچولوها با ديدن پلاک طلايي سميرا دور فرشته را خالي کردند و به طرف سميرا دويدند بدري کوچولو پلاک باباي فرشته را از گردن دراورد و از هول اينکه نتواند پلاک طلا را بوس کند همين جوري زمين انداخت و دويد طرف سميرا ; دوباره تنها شده بود خيره خيره گاهي به پلاک بابا و گاهي به بچه ها که دور سميرا را گرفته بودند نگاه مي کرد .آرام خم شد پلاک را برداشت و گرفت جلوي چشمانش اعداد روي پلاک يواش يواش پيش چشمانش تار مي شد پلاک و زنجير را توي دستش گرفت و دوباره دويد داخل خانه سخت گريه مي کرد . به اتاق که رسيد ديگر خودش را در آغوش مادر نينداخت روبروي مادر ايستاده و با غضب و هق هق آنچه را اتفاق افتاده بود بر سر ما
|
|
| 38878 |
نام:
مجنون الحسین
شهر:
نینوا
تاریخ:
5/14/2007 11:43:24 AM
کاربر مهمان
|
سلام داداش
صبخت بخیر
خوبی؟
روز خوبی داشته باشی
من ایمیلم خرابه
گفتم در جریان باشی.
یا علی مددی
|
|
| 38877 |
نام:
مجنون الحسین
شهر:
نینوا
تاریخ:
5/14/2007 10:39:00 AM
کاربر مهمان
|
به نام آنکه ای کاش زندگی کردنم به خاطر او بود.
خداوندا مرا آن ده که آن به
الهی آمین
*************
در جواب __________
بانوی بی نشان
بر حاشیه برگ شقایق بنویسید / گل تاب فشار در و دیوار ندارد
واسه پیدا کردن تیتر، خیلی به مغزم فشار آوردم. هرچی فکر کردم، نتونستم تیتر قشنگ تری پیدا کنم.
یاس نیلوفری، غنچه خونین، برگ شقایق، کبوتر سپید و ...
نمیدونم چه مطلبی توانایی وصفش رو داره. قلم من که خیلی حقیره، ولی دوست دارم، خط به خط نوشتهام به دلت بشینه و اثر کنه.
نمیدونم از کجا شروع کنم، از معصومیتش، از ایثارش، از ...
روزی که پیغمبر صاحب فرزند شد، جاهلا بهش میگفتند، یا محمد! نسل تو ابتر شده، ولی جوابشون رو خدا داد. سوره کوثر رو که دیگه هممون بلدیم .
اما ...
تو خونه پیغمبر بود که بانوی برتر دین ما، یا بهتر بگم، بانوی برتر دنیا، چشم به هستی باز کرد. یاس، ياس متولد شد، بزرگ و بزرگ تر شد. با شیر خدا ازدواج کرد. یاس مشغول زندگی بود که پیغمبر از دنیا رفت.
چند صباحی بیشتر از رحلت پیغمبر نمیگذشت، هنوز داغ محمد به دل مسلمون جماعت تازه بود. میخواستن علی رو ببرن برای بیعت، ولی فاتح خیبر، حاضر به پیمان شکنی با رسول خدا نبود. یاس، مثل همیشه محکم و استوار پشتوانه همسرش بود، هر چی به در میکوبیدن، باز نمیکرد. از خدا بی خبرا، درو آتیش زدن.
یه ضربه به در کافی بود تا یاس رو پر پر کنن. تا علی رو ببرن.
تا حالا صدای شکستن پهلو رو شنیدی؟
مگه یاس چقدر تحمل داره؟
فاطمه از دست رفت، فرزندش از دست رفت، پهلوش شکست، سینهاش شکافت. میگن قاتل یاس، تو یه نامه نوشته: چنان به در کوبیدم که صدای شکستن استخوانهای زهرا را شنیدم.
مسلمونا سیاه پوش، مردم همه عزادار، علی، شبانه یاس رو به خاک سپرد. هیچکس به غیر از خودش نمیدونه کجا. اون شب علی چه حالی داشته رو فقط خدا میدونه و بس. ولی هنوز بوی یاس مییاد يه کم بو کن اينطور نيست.
میدونی، ما زهرا رو داریم، یه یاس پاک.
به قول خودمون داریم تو امالقرای جهان اسلام زندگی میکنیم. ولی اگه چشمامون رو خوب باز کنیم، چیزی نیست که بشه بهش دل خوش کرد.
دخترا، پسرا، ... هر روز و هر روز و هر روز ...
الگوی ما کیا و کجاها شدن؟
مگه یاس چی کم داره؟
یاس، درد بین در و دیوار موندن رو فراموش کرد، ولی وای به اون روزی که ما دل یاس رو با کارهامون به درد بیاریم. اون درد تمومی نداره.
خواهرم يا برادرم الگوي دختراي ما حضرت زهراست. به ديگران چکار داريد. به فکر یاس باشید، یاس منتظر ماست. صداش کنیم با یه نجوای کوچیک، زیر بال و پرش رو بگیریم.
منتظر ماست...
يا علي مددي
انا مجنونالحسين يا ثارالله
|
|
| 38876 |
نام:
مفقود
شهر:
گمشده
تاریخ:
5/14/2007 10:10:17 AM
کاربر مهمان
|
با كه گويم كه دل از دوري جهنان چه كشيد
طاقت از دست برون شد كه چنين زار شدم
|
|
| 38875 |
نام:
فرزانه
شهر:
مشهد مقدس
تاریخ:
5/14/2007 10:08:18 AM
کاربر مهمان
|
من با یه آقا پسری دوست شدم اون برای من مشکل خیلی بزرگی ایجاد کرده با زندگی من بازی کرده حالا هم خیلی راحت میخواد از زندگیم بره کنار البته میگه کار تورو درست میکنم بعد میرم میگه دوست دارم ولی نمیدونم چرا حاضر به زندگی با من نیست در حالی که موقعیت فرهنگی خانواده من از اون خیلی بالا تره حالا شما به من بگین زندگی کنم یا خودکشی
|
|
| 38874 |
نام:
محجوبه
شهر:
مهد نور
تاریخ:
5/14/2007 10:07:10 AM
کاربر مهمان
|
بسم الله الرحمن الرحیم
بنام تو آغاز می کنم یا ارحم الراحمین
سلام بر شعاع بران نور
سلام بر اولین تیغ نور آفتاب که ظلمت را می شکافد و روشنا یی را به ارمغان می آورد
سلام بر دوستان صمیمی اهل دل
فرازي از مناجات الراغبين
خدايا! آنچه را بر من بخشيده اي باز پس مگير.
نعمتهاي تو را نه فقط قدر نمي دانم و سپاس نمي گذارم که حتي نمي شناسم .
من استحخقاق اينهمه کرم ندارم،
اما تو که از ازل به استحقاق ننگريسته اي،
ما را براي اين همه که تو بخشيده اي چه حقي بر تو بوده است
***********************************************
خدایا
ما را چه شده است که این همه سرگردانیم؟
تا کی چنین حیران و سرگردان و بی سامان خود را به بازی می گیریم؟!
چه وقت خواب غفلت چشمانمان را وداع می گوید و دیدگانمان حقیقت را در می یابد؟
آیا می توانم روزی را ببینم که در آن روز دلها فقط خانه ی صاحب اصلیش باشد و لاغیر....؟!
آیا می شود زمانی را دریافت که در آن چشم ها به نور وافعی خیره شوند نه به سوسوی کرم شبتاب؟!
خدایا
می شود به آن وجود نازک و لطیف...به آن سنبل زیبایی و وقار...به آن آفتاب تابناک امید و آن ستاره ی سهیل غریب...به آن گلستان کبوتران سعید و به آن دریای بی کران نوید رسید؟
آیا براستی می شود؟؟!
خدایا
عاجزانه از تو می خواهم نظر لطفت را از ما دور نگردانی و در این دنیای غم انگیز و جانکاه و در میان این همه مستی و بیخودی....ظلم و تجاوز....ما را به حال خود رها نکنی!
اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
آمین یا رب العالمین
|
|
| 38873 |
نام:
منتظر
شهر:
تبریز
تاریخ:
5/13/2007 7:44:40 PM
کاربر مهمان
|
بسم الله النور
نمی دونم چرا آقابه من رو سیاه لیاقت دیدار جمال
نورانیش را نمی دهد میدونم بار گناه آنقدر زیاد
است که پیش آقا شرمندهام ولی یک آرزو تو این
دنیای تاریک ندارم جز اینکه یک بار لیاقت
دیدار جمال نورانی آقا را ببینم وحرف دلم را
به او بگم قبل از اینکه مرگم فرا رسد.
اللهم عجل لولیک الفرج
|
|