هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
38832
نام: hoseyn
شهر: z
تاریخ: 5/12/2007 11:14:25 AM
کاربر مهمان
  www.hoseyn123.blogsky.com
38831
نام: احسان
شهر: ازنا
تاریخ: 5/12/2007 11:06:23 AM
کاربر مهمان
  yademan basha ke harvaght khatereman tanha mand talabe eshgh ze har bisaro payi nakonim
38830
نام: شاهد
شهر: دوکوهه
تاریخ: 5/12/2007 10:25:33 AM
کاربر مهمان
  یا رئوف


سلامی دوباره

اومدم فقط زیارت قبولی به تازه کربلایی قلعه بگم وبرم.
انشالله بازم قسمتتون بشه .

راستی شلمچه خوبم چندبار بعداز زیارتت سراغتو گرفتم اما منزل نبودی وجواب ندادی.بعدا نگی این ابجی شاهد بی معرفت بود.

التماس دعا

یا زهرا سلام الله علیها
38829
نام: علی
شهر: شیراز
تاریخ: 5/12/2007 9:52:53 AM
کاربر مهمان
  بسم الله الرحیم الرحیم.با تشکر از زحمات افتخار امیز وغیر قابل پیش بینی که درپیشرفت کارها ملاحظه میشودوکوه یخ نا امیدی ها راشکستن.ولی به نظر میرسد که همان را اشتباه ای که غرب در اقتصاد بخصوص در امر سیاست شهر کلان سازی با هدف شهر های کلان صنعتی سازی که قابل رقابت در بازار باشد بوجود اورد که خودش ودنیا رابه سمت یک اقتصاد قفل شده کشاند بجز اسرائیل که تمام هنرش را در مسائل صنعتی واقتصادی بکا ر برد که امروزه در غرب حساسیت زیادی را ایجاد کرده است امروزه هیچ کارخانه ای بیش از شصت کیلومتر دور تر از لندن صرف اقتصادی ندارد وبه همین علت مشگل مسکن قابل حل نیست ومداوم با تمام سعی رو به وخامت میگذارد وراهی جز رایانه های عظیم دادن ندارد ودرایران تصور میکنم همین روند درحال سیر کردن است. ود رضمن از زیر دریائی ها که غالبا در نقطه ای ثابت هستند میتوان درشناخت ماهی ها وماهی گیری استفاده کرد .وگرنه همان طور که طعنه به بلژیکی میزنند که تنبل هستند وصوفیان بزرگ اروپا برای ایرن یک چنین القابی درست خواهد شد
38828
نام: محبوبه
شهر: اهواز
تاریخ: 5/12/2007 9:20:02 AM
کاربر مهمان
  از زندگی کردن خسته شده ام چه باید بکنم
38827
نام: دریا ۷۸۵
شهر: تهران
تاریخ: 5/12/2007 7:45:01 AM
کاربر مهمان
  بسمه الله النور
سلام به همه بزرگان اهل قلم
************************************************

آقا جونم...سلام!!!

منو مي شناسي آقا ؟ آره خودشه ...همون ديوونه هه...همون كه عشق كربلات ديوونه اش كرده...همون كه كارنامه اعمالش از سياهي برق مي زنه........ آره خودمم آقا....صدامو مي شنوي آقا جون‌ ؟!!
طبق هميشه دلم بهونه تو كرد اومدم درد دل...اومدم بنويسم از دل پرم...دل بيقرارم...دل ناآرومم...!!!
اينقدر بدم آقا كرب و بلات رام نمي دي ...
بس كه دورم از شما بين خوبا جام نمي دي...
منم آرزو دارم كرب و بلاتو ببينم
بيام بين الحرمين رو خاك صحنت بشينم
مي دونم رام نمي دي چون كه آقا،نامحرمم
پر از گناه شدم پر از تباهي و غمم
اميرم...اميرم.......
نبينم كربلاتو من مي ميرم!!!
اخر يه روز حاجتمو ازت مي گيرم.....ميام تو بين الحرمين برات مي ميرم......!!!
آقاي من....داري چي كار ميكني با اين دل من.....................!!!!!
خيلي بده آدم يكي رو دوست داشته باشه هي بره هي كم محلي ببينه....آخه مگه ما آدم بدا دل نداريم كه مارو كربلات راه نميدي....رومون سياهه آقا ولي دلمون خيلي خاطر خواهته به مولا.....!!!
دلم فقط كربلا ميخواد...حسين...حسين...حسين..........!!!!! قربون اون نامت برم آقا جونم !!!
نمي دونم...ديگه نمي دونم چي بايد برات بگم....!!
.........................!!!!
ياالله
************************************************
یا خدا!
....من لی غیرک....؟؟؟؟!!!!
پشتمو خالی نکن خدا...
تنها امیدم تویی!
************************************************
خداجون دوست دارم
با امید انروز
یا زهرا



38826
نام: _____
شهر: چه فرقی دارد
تاریخ: 5/12/2007 7:29:58 AM
کاربر مهمان
  نامه زیر را در جایی خواندم ، و می خواستم آن را با همه شما و مخصوصا خانم محجوبه از مهد نور در میان بگذارم(نظرات شما را در این باب قبلا خوانده ام). به خاطر داشته باشبم که همانطور که به حق انتظار داربم دیگران به عقاید ما احترام بگزارند، ما هم باید به نظرات دیگران احترام بگزاربم. و گرنه "از ماست که برماست". وقتی مومنان خشونت را یه رافت و تنفر را به جای مهر و قضاوت بر اعمال مردم را به جای تقوای نفس خود جایگزین کنند، همین میشود که دیدیم و می بینیم.
این حرفها را از دوستی به دوستی و از خواهری به خواهری زدم. امیدوارم حمل بر جدال نکنید.
38825
نام: ____
شهر: چه فرقی دارد
تاریخ: 5/12/2007 7:08:55 AM
کاربر مهمان
  من و خانواده ام زندگي بسيار ساده اي داشتيم. همراه با شوهر و دو دخترم که يکي متولد 1354 و يکي متولد 1363 است زندگي مي کرديم. معمولاً آپارتماني در اجاره مان بود و همواره زير بمباران قلمي و کلامي تندروهاي مطبوعاتي به سر مي برديم. زماني که در دهه 70 در يکي از آپارتمان هاي قديمي عباس آباد خيابان پاکستان کوچه هشتم زندگي ساده و خانوادگي را سامان مي دادم، ماهنامه صبح به بهانه "نامه رسيده" تمام تهمت هاي اخلاقي ممکن را بر من روا داشت. ماهنامه صبح را آقاي مهدي نصيري، دوست پدرت منتشر مي کرد. نوشته بودند من خانه فحشا داير کرده ام و در شمال شهر تهران خانه اي مانند قصر خريده ام و در آنجا از مردان خبرنگار خارجي پذيرايي مي کنم. همچنين نوشته بودند براي ديپلمات هاي خارجي وسايل لهو و لعب از جمله زن تدارک مي بينم! و بسياري تهمت هاي و بي حرمتي هاي ديگر.

دنبال مطلب را گرفتم سر از کيهان هوايي در آوردم. نامه از کيهان هوايي نقل شده بود که در آن روزگاري به سردبيري پدرت آقاي عباس سليمي نمين منتشر مي شد. روزنامه ها را برداشتم و با خود به نهادي به نام حقوق بشر اسلامي که زير نظر اقاي ضيايي فر ايجاد شده بود بردم. مسوولين ترسيدند با من همکاري کنند و با پدر بزرگوارت و همکارانش شاخ به شاخ بشوند. نامه را برداشتم و توسط يک دوست به آقاي افتخار جهرمي رئيس انتصابي کانون وکلاي دادگستري رساندم و از ايشان که قاعدتاً وظيفه داشت از شئون وکلاي دادگستري جمهوري اسلامي دفاع کند خواستم درباره من به دقت تحقييق کنند و چنانچه پدر شما درست گفته باشد پروانه وکالتم را لغو کنند. توضيح دادم که ادامه اعتبار پروانه وکالت من مي تواند وهن کانون وکلا باشد. با اين اوصاف آقاي افتخارجهرمي جرأت نکرد با پدر بزرگوارت و همکارانشان شاخ به شاخ بشود. گفته بود بهتر است با اين جماعت در نيفتيم. کار را ادامه دادم. رفتم سراغ خانم شهلا شرکت سردبير ماهنامه زنان که در هر شماره آن مقاله اي داشتم. ايشان در حضور من با پدرت تلفني تماس گرفت. از آن طرف گوشي صدا پدر به گوش مي رسيد که مي گفتند ما اين کارها را مي کنيم تا شما زنان محجبه و انقلابي از نيروهاي غير خودي استفاده نکنيد. خانم شرکت در پاسخ گفتند: چه کنيم که نيروي توانمند خودي نداريم!

بنابراين، دفتر تهمت، افترا و هتک حيثيت يک مادر زحمتکش، يک وکيل دادگستري جمهوري اسلامي، يک زن پنجاه و چند ساله، و يک روزنامه نويس و نويسنده که در چارچوب قوانين و مجوزهاي کشوري فعاليت مي کرد، توسط پدر شما و همکارانشان گشوده شد. تظاهراتي هم اتفاق نيفتاد. غيرت مردانه اي هم به خروش نيامد. چرا؟ چون در دايره خويشاوندي ها، فرد تندرو شاخصي مانند پدر بزرگوار شما و رفيق و همراهشان مهدي نصيري وجود نداشت. فقط دخترهايم چند شب تا صبح نتوانستند بخوابند. مي ترسيدند عوامل مرتبط با پدرتان بيايند و من را ببرند.

نسل شما موظف است نه تنها رفتار اساتيد هنرمند، بلکه عملکرد پدران خود را ريشه يابي و نقد کند. چرا بايد کار انقلاب به اينجا کشيده باشد؟ تو قرباني قلم هتاک پدر و همکارانش هستي. نسل هاي تو نيز چنين اند. شالوده اهانت به زنان توانمند را که در ايران بعد از انقلاب از "حق" سخن گفته اند امثال پدر بزرگوارت پايه ريزي کرده اند. تو قرباني کساني هستي که سرزمين ايران را به سهولت به چنگ آوردند و ظرفيت و استعداد نداشتند تا آن را با حفظ احترام نسبت به مردم براي خود حفظ کنند.

به خاطر داشته باش تهمت هاي قلمي و هتاکي و فحاشي نسل اول انقلاب، بسياري دل ها را شکسته، بسياري از بي
38824
نام: _____
شهر: چه فرقی دارد
تاریخ: 5/12/2007 7:05:13 AM
کاربر مهمان
  اخيرا خواندم دانشجويي که برخورد نورالدين زرين
کلک با وي منجر به اخراج اين استاد از دانشگاه شده، هاجر سليمي نمين دختر عباس سليمي نمين روزنامه نگار محافظه کار است. به عهده خود مي دانم براي تو، هاجر سليمي نمين، نامه اي بنويسم و قدري از ريشه هاي تاريخي آنچه در کلاس درس استاد نورالدين زرين کلک اتفاق افتاده و دارد دستمايه هوچي ها مي شود سخن بگويم.

ابتدا تأکيد دارم بر اينکه رفتار استاد (چنانچه همانگونه باشد که در خبرها آمده است) قابل نقد است. آقاي زرين کلک حق نداشته به حجاب تو بي احترامي کند. اين رفتار با موازين اخلاقي ناظر بر روابط استاد و دانشجو در تعارض است. نوعي تجاوز به حريم خصوصي و شخصي است که قابل نقد است. اما نقد با هوچي گري سياسي فرق دارد. هوچي ها حق ندارند حجاب يک دانشجوي پاکدل را بهانه کنند و به بهانه آن قيصريه را به آتش بکشند.

حجاب تو محترم است. زيرا مؤمنانه آن را انتخاب کرده اي. بي حجابي زناني هم که بر پايه سليقه شخصي آن را انتخاب مي کنند محترم است. احدي حق ندارد زني را به جرم داشتن حجاب يا بي حجابي مورد اهانت قرار دهد. احدي حق ندارد از زني که شيوه زندگي اش مضربه حال کسي نيست سلب حيثيت کند. احدي حق ندارد زني را به اتهام بي حجابي يا با حجابي تحقير کند. اما ضمناً به موهاي سپيد استادت نگاه کن. پيشنيه هنري اش را مطالعه کن. رفتاري که در يک لحظه خشم از او سر زده چه بسا بازتاب 28 سال خون دل خوردن، رنج کشيدن و تحمل توهين و افترا از سوي متظاهرين به انقلابيگري و اسلام خواهي بوده است. اين شکل از رفتارهاي البته غيرقابل دفاع، واکنشي است به رفتار تندرو هايي که سالهاست با پول مردم و امکاناتي که در اختيار گرفته اند، شرف، ناموس و حيثيت روشنفکري، نويسندگان، هنرمندان و اساتيد دانشگاه را لجن مال مي کنند.

در اين ماجرا فرصتي پيش آمد تا برايت يک قصه تاريخي نقل کنم. قصد و نيت نصيحت ندارم، بلکه هدف روشنگري را دنبال مي کنم.

هاجر خانم، من زن 62 ساله اي هستم که پيش از انقلاب بي حجاب بودم و بعد از انقلاب البته با حجاب شدم. پيش از انقلاب روزنامه نويس بودم، دانشگاه رفته و پروانه وکالت دادگستري گرفته بودم. تندروها يک جرم نابخشودني در کارنامه ام پيدا کرده اند و فهميده اند پا در رکاب سخت کوش انقلاب اسلامي نبوده ام. با اين وصف به آراء مردم احترام مي گذاشتم و دوست داشتم در هر شرايطي ايران بمانم و قيود جديد را بپذيرم. ماندم. مقنعه و مانتو شلوار گشاد و بلند پوشيدم. مقنعه را تا روي دماغم مي کشيدم و همه روزه به دادگستري مي رفتم و به استناد احکام فقهي و قوانين اسلامي از موکلين دفاع مي کردم. ويزاي اقامت دائم آمريکا توي جيبم بود. اما دوست نداشتم از ايران بروم. حضور در سرزمينم، حتي در شرايط سخت جنگ و بحران را ترجيح مي دادم. جنگ ايران و عراق تمام شد. من هم پا به سن گذاشته بودم. ديگر بار در ميانسالي از صفر شروع کردم و به حوزه هاي مطبوعاتي جمهوري اسلامي راه يافتم.

من و خانواده ام زندگي بسيار ساده اي داشتيم. همراه با شوهر و دو دخترم که يکي متولد 1354 و يکي متولد 1363 است زندگي مي کرديم. معمولاً آپارتماني در اجاره مان بود و همواره زير بمباران قلمي و کلامي تندروهاي مطبوعاتي به سر مي برديم. زماني که در دهه 70 در يکي از آپارتمان هاي قديمي عباس آباد خيابان پاکستان کوچه هشتم زندگي ساده و خانوادگي را سامان مي دادم، ماهنامه صبح به بهانه "نامه رسيده" تمام تهمت هاي اخلاقي ممکن را بر من روا داشت. ماهنامه صبح را آقاي مهدي نصيري، دوست پدر
38823
نام: farideh
شهر: ghorbat
تاریخ: 5/12/2007 6:49:14 AM
کاربر مهمان
  salam be hameghi
mekham ba shahed aviny dardo del koanm
khoded khob medoni ke man ki hastam
khoded medoni ke chera man zendegemo madyon shoma medonam
areh man hamoni hastam ke 3 sal pesh haminja ba in halat anavi khodesh mano ba peasri ashena kardi ke alan garareh baham ezdevaj koni vali khili moshkel darem
nemedoanm ke khar in kar che mesheh
azeton be emem zaman ghasameton medam ke komakam koned mesl adami ke mordhe basheh dastam az hame ja kotah hastesh
shahed aviny komak kon azeton khahesh mekoanm
ya ali
<<ابتدا <قبلی 3889 3888 3887 3886 3885 3884 3883 3882 3881 3880 3879 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=3884&mode=print