اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 36482 |
نام:
reza
شهر:
kerman
تاریخ:
3/25/2007 9:40:27 PM
کاربر مهمان
|
|
|
| 36481 |
نام:
مهرداد
شهر:
زنجان
تاریخ:
3/25/2007 9:36:33 PM
کاربر مهمان
|
من كه به كل آسمان ستاره اي نداشتم
غرق محبتت شدم عجب نشسته اي به دل
اي كه به يك نگاه خود سلسله بسته اي به دل
در اين جهان بي وفا عجب نشسته اي به دل
كمان ابروان تو قبله گه دلم شده
الا عزيز فاطمه عجب نشسته اي به دل
عشق تو اي دلبر من در دل من خيمه زده
ربوده اي دل مرا عجب نشسته اي به دل
هزار ليلي ار به من اذن وصال خود دهد
رها نميكنم تو را عجب نشسته اي به دل
زلف دو تا و خال تو قبله عشق من شده
اسير خنده ات شدم عجب نشسته اي به دل
اگر مرا بخواني ام وگر مرا براني ام
نمي روم ز كوي تو عجب نشسته اي به دل
شمع شبستان دلم دو چشم پر ز نور توست
در شب من شعله زدي عجب نشسته اي به دل
مردم آخر زمان شكسته اند دل مرا
مشكن تو اين دل مرا عجب نشسته اي به دل
به یاد ذاکر
|
|
| 36480 |
نام:
آرمان
شهر:
پهنه هستی
تاریخ:
3/25/2007 9:27:07 PM
کاربر مهمان
|
بسم الله العلیم
با عرض پوزش از دوستان گرامی این شعر که در زیز آمده را به صورت کامل یکبار دیگر نوشتم...خداوند ناصر ونگاهدارتان باد...یا علی مظلوم و غریب
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت / پياده آمده بودم ، پياده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد / و سفره اي كه تهي بود ، بسته خواهد شد
و در حوالي شبهاي عيد ، همسايه! / صداي گريه نخواهي شنيد ، همسايه!
همان غريبه كه قلك نداشت ، خواهد رفت / و كودكي كه عروسك نداشت ، خواهد رفت
*
منم تمام افق را به رنج گرديده ، / منم كه هركه مرا ديده ، در گذر ديده
منم كه ناني اگر داشتم ، از آجر بود / و سفره ام -كه نبود- از گرسنگي پر بود
به هرچه آينه تصويري از شكست من است / به سنگ سنگ بناها ، نشان دست من است
اگر به لطف و اگر قهر ، مي شناسندم / تمام مردم اين شهر ، مي شناسندم
من ايستادم ، اگر پشت آسمان خم شد / نماز خواندم ف اگر دهر ابن ملجم شد
*
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد / و سفره اي كه تهي بود ، بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت / پياده آمده بودم ، پياده خواهم رفت
*
چگونه بازنگردم ، كه سنگرم آنجاست / چگونه ؟ آه ، مزار برادرم آنجاست
چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب / و تيغ ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست
اقامه بود و اذان بود آنچه اينجا بود / قيام بستن و الله اكبر آنجاست
*
شكسته مي گذرم امشب از كنار شما / و شرمسارم از الطاف بي شمار شما
*
اگر چه مزرع ما دانه هاي جو هم داشت / و چند بوته مستوجب درو هم داشت
اگر چه تلخ شد آرامش هميشه تان / اگر چه كودك من سنگ زد به شيشه تان
اگر چه متهم جرم مستند بودم / اگر چه لايق سنگيني لحد بودم
دم سفر مپسنديد نا اميد مرا / ولو دروغ ، عزيزان ! بحل كنيد مرا
تمام آنچه ندارم ، نهاده خواهم رفت / پياده آمده بودم پياده خواهم رفت
به اين امام قسم ، چيز ديگري نبرم / به جز قبار حرم ، چيز ديگري نبرم
خدا زياد كند اجر دين و دنياتان! / و مستجاب شود باقي دعاهاتان!
هميشه قلك فرزندهايتان پر باد! / و نان دشمنتان – هر كه هست – آجر باد!
arman57.blogfa.com
|
|
| 36479 |
نام:
ت
شهر:
بی کران
تاریخ:
3/25/2007 9:23:56 PM
کاربر مهمان
|
سحر ناز من یکی اینجا را دارم بس کن دیگه خیلی زر میزنی خانم بسه اینا ۱۵۰۰ ساله که میشنویویم
بچه ها از چرت و پرتها دورند بس کن دیگه اگه بشه به خاطر سید اگه سخن نو داشته باشی بیا بالا
|
|
| 36478 |
نام:
مهرداد
شهر:
زنجان
تاریخ:
3/25/2007 9:23:24 PM
کاربر مهمان
|
اگر رزق تقسيم شده است حرص چرا؟
اگردنيا فريبنده است اعتماد به آن چرا؟
اگر بهشت حق است تظاهر به ايمان چرا؟
اگرحساب است جمع مال حرام چرا؟
اگر قبرحق است ساختمانهاي مجلل چرا؟
اگر قيامتي هم هست جنايت چرا؟
اگر دشمن انسان شیطان است پیروی از او چرا ؟
اگر دنیا وسیع است حقارت چرا ؟
اگر محبت زياد است کم لطفي چرا؟
اگر صداقت خوب است دروغ چرا ؟
اگر تاوان پس دادن سنگينه حماقت چرا؟
اگر ندامت هست جنابت چرا ؟
اگر خوبي هست بدی چرا ؟
اگر راه زندگي دراز است رفتن چرا؟
اگر لبخند هست اخم چرا ؟
اگر شادي هست غــم چرا؟
اگر گذشت هست انتقام چرا؟
اگر دوست داشتن هست تنفر چرا؟
اگر انتخاب کردن هست انتخاب شدن چرا؟
اگر خواستن هست تحمیل و اجبار چرا؟
اگر تو نيستي بودن من چرا؟
|
|
| 36477 |
نام:
گل
شهر:
اگه گفتی حدث بزن
تاریخ:
3/25/2007 9:17:33 PM
کاربر مهمان
|
من حرفی ندارم
|
|
| 36476 |
نام:
آرمان
شهر:
پهنه هستی
تاریخ:
3/25/2007 8:53:51 PM
کاربر مهمان
|
بسم الله العلیم
این مطلب رو جهت خداحافظی با تمام رفقا در تالار شهید آوینی و دوستان بزرگوارم در ستون حرف دل مینویسم.من دوست نداشتم به این زودی این سایت عزیز رو ترک کنم ولی به دلایل شخصی مجبور شدم تا با تالار سید شهیدان اهل قلم خداحافظی کنم.خواستم مطلبی از خودم بنویسم ولی خوب شعری ÷یدا کردم که فکر کنم اون به جای خداحافظی از همه چیز بهتره.ضمن اینکه از تمام رفقای خوبم در این سایت ÷رمحتوا خداحافظی میکنم و التماس دعا از همه شما عزیزان و طلب حلالیت دارم.به امید روزی که بتوانیم به آرمانهای بلندمان در زندگی دست ÷یدا کنیم.کمترین بنده پروردگار و دوستدار دوستان حضرتش ...آرمان
از دل جنگل انبوه ، مرا مي خواند / كسي از آن طرف كوه ، مرا مي خواند
راوي از رايحه گل ، نفسش آكنده است / خبر، اين بار خبر نيست ، بهاري زنده است
آب واريخته از كوزه به ظرف آمده است / و روايتگر ما باز به حرف آمده است
همه ققنوسيم ،خاكستر ما مي گويد / فصل كوچ است ، روايتگر ما مي گويد
*
بي خبر يك شب از اين همهمه بر ميگردم / فصل كوچ است ، به سوي رمه بر مي گردم
و خداحافظي از صحن حرم خواهم كرد / زحمتي هست به دوش همه كم خواهم كرد
كوچه از چارق پر پينه تهي خواهد شد / كودك از وحشت ديرينه تهي خواهد شد
يادگار سفر آنچه به جا خواهد ماند؛ / يك ،دو، بيتي است ، كه در ياد شما خواهد ماند
*
از برادر گله ، بگذار فراموش كنم / صحبت از فاصله، بگذار فراموش كنم
ياد من باشد از اين باغ اناري چيدم / و گل از دامن رنگين بهاري چيدم
ياد من باشد از اين كوچه دري وا ميشد / صبح لبخندي از اين پنجره پيدا ميشد
ياد من باشد از آن روز ، از آن جاده سرد / و صدايي كه چنين گفت : « برادر برگرد...»
ياد من باشد و باشد ، گله ديگر نكنم / با برادر سخن از فاصله ديگر نكنم
*
خانه ديوار ندارد مگر آنجا ،اي دوست! / روزه افطار ندارد مگر آنجا ، اي دوست!
دو ، سه گامي به سحر مانده ، بيا برگرديم / و پدر چشم به در مانده ، بيا برگرديم
بيمناكم كه بد حادثه تكرار شود / در برگشت به سوي همه ديوار شود
بيمناكم كه در اين كوچه بمانم تا مرگ! / و غزلهاي غريبانه بخوانم تا مرگ!
بيمناكم كه فراموش كنم خانه خويش / خو بگيرم به غزلهاي غريبانه خويش
بيمناكم در و ديوار جوابم بكند! / بروم ، دست سپيدار جوابم بكند!
بيمناكم پدر پير ، مرا نشناسد! / وارث خسته پامير ، مرا نشناسد!
بيمناكم كه سپيدار نباشد ديگر! / و نشان از در و ديوار نباشد ديگر!
بيمناكم ، پدر پير ...بله ، مي دانم / ارث بي وارث پامير ...بله ، مي دانم
*
گفت راوي : « خبر از ارث پدر هيچ مپرس / گور بي فاتحه اي هست و دگر ، هيچ مپرس
از دل جنگل انبوه ، تو را مي خواند / كسي از آن طرف كوه ، تو را مي خواند»
________________________________________________
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت / پياده آمده بودم ، پياده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد / و سفره اي كه تهي بود ، بسته خواهد شد
و در حوالي شبهاي عيد ، همسايه! / صداي گريه نخواهي شنيد ، همسايه!
همان غريبه كه قلك نداشت ، خواهد رفت / و كودكي كه عروسك نداشت ، خواهد رفت
*
منم تمام افق را به رنج گرديده ، / منم كه هركه مرا ديده ، در گذر ديده
منم كه ناني اگر داشتم ، از آجر بود / و سفره ام -كه نبود- از گرسنگي پر بود
به هرچه آينه تصوي
|
|
| 36475 |
نام:
احمد
شهر:
کرج
تاریخ:
3/25/2007 8:19:03 PM
کاربر مهمان
|
SALAM KHASTE NABASHID MAN Avalin baram hast ke mikham harfamo beheton begam
ama nemidonam a zkoja begam
az bimarafeti yaram ya az khengiye khodam fagat 5 roz az sale jadid gozashte va man hanoz delam mikhad gerye konam bar axe hame ke mikhan bekhandan delam mikhad dad bezanam begam ke khoda jon chera bayad jeloye yare man sangh bendazan,, ama andakhtan
bye
|
|
| 36474 |
نام:
امین
شهر:
دورود
تاریخ:
3/25/2007 7:13:48 PM
کاربر مهمان
|
خوبان سریع میرند.و.... اینو برای همه بزارید تا فکر کنند
|
|
| 36473 |
نام:
محجوبه
شهر:
مهد نور
تاریخ:
3/25/2007 6:26:21 PM
کاربر مهمان
|
خيلي دور تر از اينجا جايي هست كه، نمي دانم چرا ، ولي مردم مي روند به تماشاي يك بيابان خاك. آن هم درست زماني كه قرار است بهار بيايد!
همه يك ماه مانده به بهار ،آماده مي شوند تا بلكه آن چند روز اول سال بهشان خيلي خوش بگذرد. به خاطر همين هم- لابد- مي روند بازار و پاساژها پر مي شود از چشمان گرسنه و قلبهاي در حسرت مانده.و ملت مي افتند به صرافت اينكه بروند يك جاي خوش آب و هوا و لباس ها شان نو باشد و مد روز ، تا كور كند چشم همگان را!!
اما آنجا – گفتم كه – يك عده آدم عجيب و غريب مي روند و مي نشينند روي خاكها و عمداً با پاهايي برهنه روي رمل ها قدم مي زنند.
كه چه ؟
فقط براي اينكه خاكي شوند!
اين را يكي از همانهايي كه هميشه تحويل سال نو مي رفت آنجا برايم گفت.
او خيلي چيزهاي ديگر هم گفت اما نمي دانم چرا من ، ذهنم ، فقط مشغول همين يك چيز است.
واقعيتش هم ، سخت است فهميدن اينكه چرا بعضي ها زير آن آفتاب داغ زانو مي زنند روي خاك و چشم مي دوزند به افق ... يا اينكه سر مي گذارند بر خاك و شايد هم خاك بر سر!
سرّش را نه من مي فهمم و نه تو . تنها كسي كه آنجا رفته و برگشته پاسخ همه اينها را مي داند. اين را وقتي دانستم كه ديدم بار اول هر كه مي رود آنجا بهت زده و حيران بر مي گردد . يا مثلاً مي گويد : عجب خاكي دارد شلمچه!
شلمچه جاي عجيبي است و طلائيه عجيب تر و فكه از همه شگفت آور تر است.
فرق اينجا با مشهد يا كربلا آن است كه اينجا نه بارگاهي هست و نه درگاهي. اصلاً نمي داني براي اداي احترام بايد به كدام سمت دست به سينه بگذاري و خم شوي....و خدا مي داند همين تفاوت چگونه مي تواند تو را ديوانه كند.
اينكه بداني زير قدمهايت ، گوشت و استخوان فرزندان زهرا با خاك عجين شده است و تو آمده اي اينجا تا دست به دامان همينها شوي!
اينكه در نظر چشم ظاهر بين اينجا چیزي نيست جز بياباني خشك و بي آب و علف و در عين حال اگر غلبه كني بر غفلت ، اينجا محل نزول ملائك و بندگان صالح خداست.. و امان از غفلت!
شنيده بودم خاك اينجا آدم را ديوانه مي كند اما نه اينقدر!
فكه گويا آخر دنياست. بايد آنقدر بروي و بروي تا برسي به آن.
فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوي!
وقتي چشمت به اين آيه مي افتد كه بالاي سردر ورودي نوشته شده ، بغض مي كني و بي اختيار اشكت سرازير مي شود.
دور تا دور محيط ، باندهايي قوي را زير گوني ها پنهان كرده اند و از آنها صداي تير و خمپاره به گوشت مي رسد. ولي ناگهان صدايي محزون تو را ميخكوب مي كند. آري اين نغمه از آن محبوب توست:
اي شهيد! ای آنكه بر كرانه ازلي و ابدي وجود برنشسته اي، دستي برآر و ما قبرستان نشينان عادات سخيف را نيز از اين منجلاب بيرون كش.
ديگر طاقت نمياوري. جمله هاي زيبايي كه از حنجره سيد مرتضي به گوشت مي خورد تو را به نهايت جنون مي رساند. خدايا اينجا ديگر كجاست؟!
حالا ديگر باور مي كنم اينجا قطعه اي از بهشت است. اينجا جاي عجيبي است . بايد بيايي و ببيني تا حرفم را باور كني.
شنيده بودم خاك اينجا آدم را ديوانه مي كند اما ديگر نه اينقدر!!
|
|