اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 36142 |
نام:
يا ثارالله
شهر:
غرب دجله
تاریخ:
3/15/2007 2:14:36 PM
کاربر مهمان
|
ادامه مطلب قبل
تو کيستي که دستها از آسمان به ياد تو برسينه ميبارند؟
تو کيستي که با ذکر تو زنجيرها تا شانههاي زلال کودکان هبوط مي کنند؟
باراني از تو شهر را به خود مشغول کرده است، نام شريف تو دلها را تا مژههاي سنگين بالا ميآورد.
مهربان! من تو را بزرگتر از آن ميبينم که اشکهايم لايقت شوند، تورا حاضرتر از آن ميدانم که در فراقت ببارم.
تو را عاشقم آنسان که در قتلگاه خروشيدي، نه آنسان که خلقي تو را تشنه ميبينند. تو را به خاطر ايمانت که سرشاري بهار را شرمنده کرده است، و عطشاني آگاهانه لبهايت که دريا را به خجالتي ابدي دچار نموده است، و زلالي رسالتت عاشقم.
مهربان! تو مظلومتر از کربلايي و کربلا مظلومتر از تو، تو در سراسر تاريخ هر روز شهيد ميشوي، امروز مظلومتر از ديروز و فردا مبادا که اين جمله را به تجربه تکرار شوم.
بايد به خودم بر گردم و در برابرت ببارم.
بايد در اين جهاني که گياهان سربريده ميرويند، و تمام درهايش ديوارند، و مردم فلق را تا شفق پشت به خورشيد در حرکتند، تو را به نام بخوانم.
حسين واژهاي است که تمام آبها به يادش نوشيده ميشود.
|
|
| 36141 |
نام:
يا ثارالله
شهر:
غرب دجله
تاریخ:
3/15/2007 2:10:41 PM
کاربر مهمان
|
السلام علیک یا ابااعبدلله
نامه ای به حماسه ساز کربلا
سلام. دلم گرفته است، آسمان در گلويم زندانيست، دلم از مژههايم جاريست، و چشمهايم در لحظه تاريخ، بي تو باريده است.
درمن، تمام بتهاي تاريخ شکسته است، هر چند بتپرستان مدرن هر لحظه بتي را علم ميکنند .
دلم، اين" حسين آباد"، ديريست که بهانه تو را ميگيرد و نامت را عاشق شده است. دلم براي تو تنگ شده است، نه از آن جهت که دردي دارم، بلکه بدان علت که بي دردي جهان، جوانيام را پير مي کند.
جهان دوباره نام تو را ميطلبد و کربلايت را، تا سربريدهات منزل به منزل خدا را نازل کند، و آينه در آينه نفست پژواک شود.
من، نه تو را زنجير ميزنم و نه برسينه ميکوبم، بلکه تو را عاشقم تا دستم را بگيري و پس کوچه هاي روشن زندگي را راهنمايم باشي.
نام تو خورشيدي است که زمين با تمام کوههايش به طوافش احرام بسته است. من تو را نه ميگريم و نه ميخندم، ميگريم برچشمهايم که جز تو را ديده است و ميخندم به اشکهايم که جز به دنبال تو دويده است.
از تو همان"هيهات من الذله" کافيست، تا جهاني را شاه چراغ باشد و تمام درهاي بسته را شاه کليد، و تمام زمينهاي سرد را آفتابي که حيات را بروياند.
راستي تو در آن ظهر مقدس و گرما ريز، که هزار صبح تا قربانگاهش دويدهاند، چه ديدي که نازکاي گلويت هزار تيغ کج آيين را پاسخي درست شد؟
تو در آن خاک آسماني، آن گودال سربلند چه چيز را تماشا شدي که سرشارتر از هميشه تا کوفه، تا شام، تا هر کجا که "ظلم آباد" است خدا را آيه آيه باريدي؟
توچه ديده اي که عاشقتر از هميشه خدا را رصد شدي؟
کدام جام ، سيرابت ميکرد که دجله و فرات حقارت خود را گريستند و تا لبهايت بالا نيامدند؟
کدام خورشيد در دلت ميوزيد که تمام شبها را يک تنه به مبارزه طلبيدي ؟
کدام درياي عطش در تو جاري بود که فرات هم پاسخگوي تشنگيات نبود؟
تو در کدام ارتفاعي که هيچ بحري تا گلويت ارتفاع نيافت؟
تو در کدام باران باريدي، از کدام ابر مقدس، که جهانيان نام تو را بر لب ترانه ميکنند؟ تو از کدام آسمان آمدي که روح بلند تو را هيچ قصيدهاي گنجايش نيست؟
راستي، هنوز دوبيتيهاي چشمانت را چوپانان از هفت بند نيلبک خويش در دشت ميبارند، و گلها به ياد تو از زمين، سرخ رو ميرويند.
هنوز درياها به ياد عطشاني تو، کف برلب و موج خيز تا ساحل ميآيند تا در پايت بيفتند.
هنوز کوهها، پژواک "هل من ناصر" تو را به هم هديه ميدهند، و سنگدلي مردان بوزينه باز را نفرين ميشوند.
اي مرد، اي حماسهترين مرد، که ذکر نامت کافيست تا تمام پرندگان يکجانشين کوچ را تجربه کنند. که يادت کافيست تا تمام ميکدههاي منجمد جهان به خروش درآيند، که زلاليات درياها را شرمندهترين خواهد کرد، و چشمها در نبودنت از سکوت سرشارند، نام تو دهن به دهن ميگردد و جهان شيرين ميشود.
با ياد تو، آرامش جهان به هم ميريزد و يزيد قابليت لعنت پيدا ميکند.
اي مرد باراني، ببار! تا "صخره مرد" ها هم درسماع تو زلف پريشان کنند، و درختان سر به هوا، آواز سبز بخوانند.
ببار تا سنگ شکفتن را تجربهاي شيرين باشد، ببار تا بهار بيايد و گلها براي رقصيدن بهانهاي داشته باشند.
آينه مرد، همچنان بايست تا جهان به پاي تو خود را بشناسد.
نام تو واژهاي است که ناگهان سلام را بر لبها جاري ميکند. و آبها از ازل تا ابد شرمساريشان را برخاک ميگريند.
تو کيستي که دستها از آسمان به ياد تو برسينه ميبارند
|
|
| 36140 |
نام:
مهرداد
شهر:
زنجان
تاریخ:
3/15/2007 2:09:38 PM
کاربر مهمان
|
گیرم که در باورتان به خاک نشستم و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟
...گیرم که می زنید... گیرم که می بُرید
...گیرم که می کُشید
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟
*****
|
|
| 36139 |
نام:
بسیجی
شهر:
عاشق شهادت
تاریخ:
3/15/2007 2:06:41 PM
کاربر مهمان
|
بسم رب السیدالشهداء
سلام
قال الصادق (ع) :
ان فی قلوب المومنین حرارة لقتل الحسین جدی لن تبرد ابدا ...
امام صادق فرمود:
همانا برای شهادت حسین (ع)جدم حرارتی در قلوب مومنان است که تا ابد خاموش نمیشود ...
خصائص الحسینیه
بچه ها دیگه انتظار به سر رسید حلالمون کنین فردا انشالله حرکته ... خوبی بدی دیدین ...
یا علی اصغر مظلوم
|
|
| 36138 |
نام:
مهرداد
شهر:
زنجان
تاریخ:
3/15/2007 2:04:10 PM
کاربر مهمان
|
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
*****
فريدون مشيري
|
|
| 36137 |
نام:
مبــــــــارز
شهر:
اهـــــــواز
تاریخ:
3/15/2007 1:55:01 PM
کاربر مهمان
|
سلام بر عاشقا
بازم خدارو شکر می کنم که این سعادت رو بهم داد که دوباره بیام توی قلعه و در خدمت دوستان بزرگوارم باشم ..... خدارا شکر
برادر مقداد واقعاً خسته نباش مومن
مجید جان کجایی ؟؟؟
و با تشکر از دیگر دوستان که با حضورشون باعث برکت این قلعه میشن /.
۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-۰-
هر کـــــه از تن بگذرد جانش دهند
هر کـــه جان در باخت جانانش دهند
هر کـــه بی سامان شود در راه عشق
در دیــــــــار دوست سامانش دهند
دوستدار دوستان حسیــن(ع)، مبـارز خسته و عاشق
التماس دعا
خدانگهدار
|
|
| 36136 |
نام:
مصطفی ساغریچی
شهر:
تهران
تاریخ:
3/15/2007 1:00:29 PM
کاربر مهمان
|
بسم رب الشهدا و الصدیقین
چند خاطره از شهید والامقام مهدی باکری(بمناسبت عروج ملکوتی ایشان)
**********************************************
چند روز مانده بود تا عملیات بدر. جایی که بودیم از همه جلوتر بود. هیچ کس جلوتر از ما نبود، جز عراقی ها . توی سنگر کمین ، پشت پدافند تک لول، نشسته بودم و دیده بانی می کردم. دیدم یک قایق به طرفم می آید. نشانه گرفتم و خواستم بزنم. جلوتر آمد ، دیدم آقا مهدی است. نمی دانم چه شد ، زدم زیر گریه . از قایق که پیاده شد، دیدم . هیچ چیزی هم راهش نیست، نه اسلحه ای ، نه غذایی . نه قمقمه ای ؛ فقط یک دوربین داشت و یک خودکار. از شناسایی می آمد. پرسیدم « چند روز جلو بودی؟» گفت « گمونم چهار – پنج روز.»
***********************************************
جاهایی را که باید می گرفتیم، گرفتیم. حتی رفتیم آن طرف دجله . دشمن توی جبهه های دیگر فشار آورده بود، اما جای ما خوب بود. گودالی پیدا کردیم و کردیمش سنگ . ناهار و نماز هم همان جا. از دور گرد و خاک بلند شده بود. قبلش بی سیم زده بودند که آماده باشید، می خواهند تک بزنند. تانکهایشان را کم کم می دیدیم . همان موقع باز از قرارگاه بی سیم زدند که جلسه است. گفتم برود؛ قبول نکرد. گفت «توی این وضع صلاح نیست. شما برو خبرش رو به من بده .» مرتب بی سیم می زد« خودتو برسون . خیلی فشار زیاده .» وقتی رسیدم کنار دجله ، هیچ قایقی سالم نمانده بود. می گفت « این جا خیلی قشنگه ، اگه بیای این ور پیش هم می مونیم. ها.» قایق پیدا نمی کردم .هیچی نبود تا باهاش بروم آن طرف.عراق ها را دیدم آمده اند لب ساحل .
************************************************
کربلای جبهه ها یادش یه خیر
|
|
| 36135 |
نام:
مصطفی ساغریچی
شهر:
تهران
تاریخ:
3/15/2007 12:56:49 PM
کاربر مهمان
|
بسم رب الشهدا و الصدیقین
چند خاطره از شهید والامقام مهدی باکری(بمناسبت عروج ملکوتی ایشان)
**********************************************
قرار بود قایق ها را آماده کنم ، بفرستم آن طرف دجله . کارم که تمام شد، بدون اجازه ی آقا مهدی رفتم آن طرف آب . من را که دید گفت « با اجازه ی کی اومدی این جا؟» گفتم « بابا اون ور پوسیدیم. گفتم یه بارم بیایم این ور.» به م گفت « حالا که اومدی ببین به ت چی می گم ؛ می ری اون ور و هرچی پل شناور خیبر داری ور می داری می آری این جا. می خوام یه پل بزنی رو دجله . یه جوری که با تویوتا بشه از روش در شد. » گفتم « چی می گی حاجی ؟ پل خیبر مگه یه ذره – دو ذره است ور دارم بیارم ؟ چه جوری بیارمشون این جا ؟ » گفت « یه جرثقیل هست؛منتها راننده ش نمی آد. می ری پیداش می کنی و هر طوری شده می آریش تا پل رو برات سر هم کنه. اگه شده به زور اسلحه می بریش. باهاش حرف بزن . راضیش کن. چه می دونم ؟ یه کارتن تن ماهی به ش بده. فقط بیارش.»
************************************************
قبل از عملیات بدر بود . یکی – دو روز مانده بود به عملیات. به ش گفتم « این عملیات کارت خیل سخته ها!» گفت« چه طور؟» گفتم« آخه این اولین عملیاتیه که حمید کنارت نیست.باید تنهایی فرماندهی کنی.» گفت « حمید نیست ، خداش که هست
************************************************
کربلای جبهه ها یادش یه خیر
|
|
| 36134 |
نام:
یه نفر
شهر:
قم ، اهواز ، اصفهان
تاریخ:
3/15/2007 12:31:14 PM
کاربر مهمان
|
اولا آهان نه الومینیوم
دوما از نوشته های قبلی ات که سرشار از وطن فروشی بود تو که بیشتر باید کله قند تو دلت آب بشه
اینقدر حرص آقای احمدی نژاد رو نخور، عزیز دل برادر، چون
آخرش مثل مرشد خودت (شارون ) پس میافتی
اسراییل مثال اش همونه که میگن سگان از ناتوانی مهربانند
این روز ها دیگه کسی جون شو نمیگیره دندونش از اون ور دنیا بیاد اینور دنیا گیر حزب الله ایران و لبنان بیافته و بعدش هم با فضاحت راهش و بکشه بره
این روز جنگ سرد مد شده
یعنی تبلیغات روانی علیه کشورها
یعنی بیکاره هایی مثل تو رو اجیر میکنن که خوب بهشون سواری بدی
دلم خیلی برات میسوزه
لااقل یه شهر و انتخاب کن که مجبور نشی هی بری قم و اصفهان و آخرش هم بری اهواز
اهواز از همه جا خطر ناک تره اونجا ممکنه همکارات بمب بذارن
|
|
| 36133 |
نام:
علی
شهر:
ته
تاریخ:
3/15/2007 12:28:46 PM
کاربر مهمان
|
چشمانت را در شلمچه دیدم کهشاهد عشق بازی بودی درقرن ۱۵ه.السلام علیک یابن ثاره.
|
|