اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 35552 |
نام:
امیرانی
شهر:
تهران
تاریخ:
3/4/2007 5:27:27 PM
کاربر مهمان
|
یا مهدی
دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود
دستی در نیاز به سوی خالق بی نیاز
|
|
| 35551 |
نام:
سارا
شهر:
کرمان
تاریخ:
3/4/2007 5:24:53 PM
کاربر مهمان
|
دوستت دارم
|
|
| 35550 |
نام:
بسیجی
شهر:
عاشق شهادت
تاریخ:
3/4/2007 5:19:22 PM
کاربر مهمان
|
بسم رب السیدالشهدا
سلام
فقط یازده روز
|
|
| 35549 |
نام:
بی معرفت
شهر:
غریبستان
تاریخ:
3/4/2007 4:52:38 PM
کاربر مهمان
|
آنان که از مرگ می هراسند از کربلا می رانند..
|
|
| 35548 |
نام:
مصطفی ساغریچی
شهر:
تهران
تاریخ:
3/4/2007 4:46:19 PM
کاربر مهمان
|
یادمه یه زائر کربلا میگفت دزد ها و راهزنها و آدمکشها رو که تو عراق از هیچ کاری ابا ندارن رو وقتی حواله اشون میکنی به آقا ابو الفضل العباس
دست از سرت بر میدارن
کاری به کارت ندارن
چون میدونن آقا باب الحوائج هستند
و هیچ کس رو هم بدون جواب بر نمیگردونن
|
|
| 35547 |
نام:
بنده ای ....
شهر:
اراک
تاریخ:
3/4/2007 3:56:11 PM
کاربر مهمان
|
خدای مهربانم چه قدر من بدم چقدر با اولیایت فاصله دارم.
|
|
| 35546 |
نام:
عبدالفاطمه
شهر:
همین نزدیکی ها
تاریخ:
3/4/2007 3:34:51 PM
کاربر مهمان
|
یا الله...
خدایا! آرامش دل بچه ها رو ازشون نگیر
دوست عزیز ناشناس! به ناشناس بفرمایید، خوب می فهمم ینی چی...
حتماً...
حتماً...
دوستان
کظم غیظ یه راه حله ...
شایدم روزه ی سکوت
یا علی(ع)
|
|
| 35545 |
نام:
صادق
شهر:
قم المقدسه
تاریخ:
3/4/2007 3:00:04 PM
کاربر مهمان
|
با گذشت روزگاران میرویم از یاد یاران.............
|
|
| 35544 |
نام:
سعیده
شهر:
علی اباد
تاریخ:
3/4/2007 2:59:49 PM
کاربر مهمان
|
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
|
|
| 35543 |
نام:
مهرداد زینلیان
شهر:
اصفهان
تاریخ:
3/4/2007 2:51:17 PM
کاربر مهمان
|
داستان کوتاه : کبوتر حرم
تقديم به آستان مقدس حضرت عليبن موسي الرضا عليه السلام
... بالاخره خودت را نشان دادي. چقدر به دنبال تو اين دشتها را كاويدم. اين اواخر، سرزنش ديگران، اميدم را به يافتنت كمرنگ كرده بود، اما انگار كسي در دلم ميگفت، آخرش خودت را نشان خواهي داد. رضا را يادت هست. تو را خيلي دوست داشت و تو هم بعضي وقت ها به رفاقت بين من و او حسادت ميكردي. اين را خودت چند بار به من گفتي و من البته پيشتر، از رفتار تو آن را دريافته بودم. اين اواخر آقا رضا هم ديگر طاقتش طاق شده بود. چند بار براي برگرداندن من به انجا آمد. ميگفت:« بي فايده است... مرد حسابي، زن و بچهات كه گناهي نكردهاند... . احمد را بسپار دست خدا! اين برادرهاي گروه تفحص، خودشان كارشان را بلدند» اما من راضي نميشدم.
يادت ميآيد آن ماههاي آخر، همهاش از زيارت امام رضا عليه السلام ميگفتي و از اين كه دلت براي زيارت حضرت پر ميزند. دلت ميخواست كبوتر حرم امام رضا باشي. حتي يك بار كه معلم انشاء خواسته بود بزرگترين آرزويتان را برايش بنويسيد، تو نوشته بودي كه دوست داري كبوتر حرم امام رضا عليه السلام شوي. خودت يك بار برايم خواندي. آن وقتها هنوز وارد دبيرستان نشده بودي. بعدها هم هر وقت صحبت از امام رضا ميشد، اشك در چشمهايت حلقه ميزد. بالاخره مرا هم هوايي كردي.
به تو قول دادم كه اگر در كنكور دانشگاه قبول شوي، حتما تو را به زيارت امام رضا عليه السلام بفرستم اما تو معرفتت بيشتر از اين حرفها بود. خودت خوب ميدانستي كه بار زندگي بر روي دوش من است. خرجي تو و مادر و دو تا خواهر كوچكمان، آنقدر برايم سنگين است كه وفا كردن به چنين قولي براي من كه تنها دو سال از تو بزرگتر بودم به سادگي عملي نيست. اما من در تصميم خود جدي بودم و اين جديت وقتي بيشتر ميشد كه شور و شيدايي تو را در ضجههاي عاشقانهات را ميديدم. وقتي كه در تاريكي اتاق كوچكت به راز و نياز با معبود خويش مشغول ميشدي و چنان اشك ميريختي؛ كه من بارها به اين حال تو غبطه ميخوردم.
اين اواخر تا دير وقت در كارگاه مشغول كار بودم و از اين كه ميتوانستم به قول خودم براي به زيارت فرستادن تو عمل كنم، احساس شادي ميكردم. مثل اين كه با جديتي كه در تو سراغ داشتم، مطمئن بودم كه در كنكور هم قبول ميشوي. اما تو انگار مال اين دنيا نبودي. اين ماههاي آخر، حال و هوايت كاملا عوض شده بود. از وقتي در بسيج محل ثبت نام كردي، مدام فكر و ذكرت جبهه و جنگ بود. چند بار تصميم گرفتي به منطقه بروي ولي به اصرار من كه تو را به درس خواندن براي كنكور ترغيب ميكردم، منصرف ميشدي. هر بار كه هوايي جبهه ميشدي به تو ميگفتم كه: برادرجان، احمد! آخر، بار زندگي روي دوش من به تنهايي سنگيني ميكند. تو بايد خوب درس بخواني تا اين بار را از دوش من برداري و هر بار تو به نحوي راضي ميشدي و البته درس خواندنت هم روز و شب نميشناخت.
بالاخره امتحان كنكور هم برگزار شد. اما تو منتظر اعلام نتايج نشدي و با حرفهايت راه هر نوع بهانهاي را به رويم بستي. حتي وعده زيارت امام رضا عليه السلام هم نتوانست تو را از رفتن منصرف كند.
ميگفتي«امام رضاعليه السلام اين جوري بيشتر راضي ميشوند» اما من كه ميدانستم عشق زيارت امام رضا عليه السلام در تو حد و مرز ندارد، اين تغيير رفتار تو برايم شگفتآور بود. بالاخره هم تو پيروز شدي و رفتني و من ماندم، منتظر.
نتايج كنكور را هم اعلام كردند و تو با بهترين رتبه قبول شدي. رشته
|
|