هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
35392
نام: قاسم
شهر: تهران
تاریخ: 3/1/2007 4:49:08 PM
کاربر مهمان
  اول دفتر مشق بچه ها
آی معلم جای آب نون بنویس
اگه پرسیدن ازت این چی چیه
بهشون دوروغ نگوخون بنویس
دیکته مشق بابا نون داد ننویس
واسه نون رفته توزندون بنویس
غلط دیکته لیلی رونگیر
چرا نون نداره مجنون بنویس
پای تخته جو نونو جمع بزن
ارزش حاصلشو جون بنویس
اگه پرسیدن جون باچه نونی
براشون با نون ارزون بنویس
ازشون گرسنه رو غلط نگیر
گشنه نون نداره بی نون بنویس
اگه نون گنج و رنج مثل همه
همه گشنه ها رو قارون بنویس
واسه هرکی خورده نون گشننه رو
جریمه براش هزار قانون بنویس
35391
نام: حسن
شهر: فثا
تاریخ: 3/1/2007 4:24:06 PM
کاربر مهمان
  سلام:برای رجعت روح بدن از دست داده چه کدی را در شبیه سازی بکار گیریم که بدن ساخته شده غیر از روح متوفی را جذب نکند؟کد شیمیایی یا فیزیکی یا ژنتیکی یا دی ان ای یا.........
35390
نام: قاسم
شهر: تهران
تاریخ: 3/1/2007 4:09:01 PM
کاربر مهمان
  آقاجون یک سوال دارم اگرجواب دادی بعد هرچه دل تنگم خواست میگم چون خیلی گفتنی دارم واقعا هرچه دلتنگم مخواهد بگم یااینکه هرچه تو دوست داری بگم در غیر این صورت چوبیست که تو آسینم میره
35389
نام: نگار
شهر: تهران
تاریخ: 3/1/2007 3:35:46 PM
کاربر مهمان
  گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم زمهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن سرآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید
35388
نام: عا شق
شهر: دیار عشق
تاریخ: 3/1/2007 2:49:33 PM
کاربر مهمان
  با لاله شهید عشق را یک سخن است
که ای لاله تو را جلالت از خون من است
سر دادن و جان به دیگران بخشیدن
این شیوه ی عاشقان خونین کفن است
---------------------------------
کاشکی من هم دلی همچون شهیدان داشتم
تا که در صحرای سینه لاله ای می کشتم
-----------------------------------
به یاد شهید سردار قهاری و همه ی عشاق
35387
نام: راضیه
شهر: فیرورق
تاریخ: 3/1/2007 2:29:52 PM
کاربر مهمان
  من میخواهم با امین که خیلی دوستش دارم همیشه بمونم ولی بهش خیلی دروغ گفته ام و اون هم از دروغ بدش میاید بعد می خواهم تو کنکور از شهر دیگه ای قبول بشم که راحتتر امین و ببینم
35386
نام: مقداد
شهر: اهواز
تاریخ: 3/1/2007 1:45:23 PM
کاربر مهمان
  سلام به تمامی اهالی اهل دل

سعیده خانم اینجا بچه های اهل دل به حرف دل شما گوش میدن
اقا مصطفی و امین عزیز گویا بنده یه خواهش از شما داشتم اما گویا گوش شنوایی نیست - مرد مومن روزی حداکثر چهار پیغام
35385
نام: مقداد
شهر: اهواز
تاریخ: 3/1/2007 1:40:30 PM
کاربر مهمان
  برای مریم از شیراز

اگه گناهات به اندازه تمام قطرات باران باشه ...... اگه به اندازه تمام موجوداتی باشه که خدا افریده ....... اگه توبه نصوح انجام بدی خداوند تمام گناهات رو میبخشه و پاک پاک میشی مثل روزی که تازه از مادر متولد شدی ...... اگه یه نگاه به دعای کمیل بندازی میبینی که نوشته گناهایی که از چشم فرشته هات پوشوندی .... میدونی یعنی چی ؟ یعنی خدا اینقدر بندهاش رو دوست داره که گناه اونها رو از چشم فرشته هاش میپوشونه .... اگه جواب نمیگیری دلایل زیادی داره ... خداوند میگه چون رازو نیاز بند ه ام رو دوست دارم جواب دادن به حاجتش رو عقب میندازم تا بیشتر با من حرف بزنه .... با خدات حرف بزن حتی کوچکترین چیزها رو هم بهش بگو
35384
نام: سعیده
شهر: بجنورد
تاریخ: 3/1/2007 1:36:51 PM
کاربر مهمان
  سلام.اسم من سعیده است ببخشید می خواستم بدونم من به چه کسی حرف دلمو میگم.
35383
نام: amin 110
شهر: تهران
تاریخ: 3/1/2007 1:34:19 PM
کاربر مهمان
  گريه‌اش امان همه را بريده بود. بچه‌ها ديگر خسته شده بودند. تنها شکننده سکوت منطقه صدای ضجه‌هايش بود. آمبولانس ۲-۳ ساعتی ميشد که منتظر مانده بود. هر چه بچه‌ها سعی کرده بودند جنازه را از او جدا کنند اجازه نمیداد. خودش را روی بدن او انداخته بود. نيم صورتش خون بود و نيمی ديگر خيس. لبانش تکان می‌خورد. انگار چيزهايی ميگويد که فقط خودش و او می‌فهميدند و ما هم چون غربتی‌های ديار زمين هر از چند گاهی از کنارشان رد می‌شديم. هوای داغ و آفتاب سوزان مجال ماندن حتی برای چند لحظه خارج از سنگر را نمیداد. هر چند که سنگر هم تنوری شده بود. اما او همچنان روی جنازه رفيقش...
از بچه‌های گردان ديگری بودند. از گردانشان فقط همين دو مانده بودند و تمام ديشب هم معبر را پاسداری ميکردند. خلاصه اگر نمی‌بودند معلوم نبود سر ما چه می‌آمد. ظاهراً آن يکی هم ديشب شهيد شده بود. اما اين رفيقش خيلی بیتابی میکرد.
ديگر صدای راننده آمبولانس درآمد. بابا من بايد برگردم. مريض دارم. يه مسلمونی بياد اين شهيد و از اين برادر جدا کنه. دير بخدا. همه جورشو دیده بوديم غير از...
لااله الا الله...
سنگينی نگاه بچه‌ها را روی خودم حس کردم. انگار اين بار قرعه به نام من افتاده اما بروی خودم نياوردم. حال و حوصله سرو کله زدن آن هم توی اين هوا را نداشتم. يکی از بچه ها جلو آمد و قيافه آدمهای بيچاره را گرفت و گفت: حاج آقا شما رو به خدا. شايد به حرمت شما بلند شه. بابا بگيد بسه ديگه ... بخدا روحيه بچه‌ها خراب میشه‌ها...
زمزمه بچه‌ها بالاخره بلندم کرد. در سنگر را باز کردم. شدت نور آفتاب روی پلکهايم فشار می‌آورد. کفشهايم را پوشيدم. احساس آدمی که پا در ظرف آب جوش بگذارد چيز عجيبی نبود. کمی هم در دلم غر زدم که عجب آدم بی‌فکری هست. همه را معطل خودش کرده. بابا جنگه ديگه. يکی ميره يکی میمونه.
رسيدم کنارش و آرام جلويش نشستم و به چشمهايش که ديگر رمق باريدن نداشت زل زدم. فکر کردم شايد چيزی نگويم بهتر باشد. نگاهی به من کرد و نگاهی به جنازه. انگار داغش تازه شده باشد دو باره اشکش جاری شد و نرسيده به محاسنش از گرما نا پديد شد. طاقت نياوردم. گفتم: برادر خدا صابرين رو دوست داره. اون که رفت بهشت دعا کن يه روزی هم قرعه به نام ما بيفته.
دوباره نگاهم کرد. جوری که احساس کردم مسخره‌ام می‌کند که يعنی من نمی‌دانم او رفته به بهشت؟ من نمی‌دانم خدا صابرين را دوست دارد.
دهانش باز شد: حاج آقا پشت خاکريز و ببين.
منظورش را نفهميدم. بلند شدم و چند قدم بالاتر رفتم تا به لبه خاکريز رسيدم. حدود ۲۰-۲۵ تا لاشه تانک منهدم شده. شاهکار ديشب اين دو بود. از خاکريز پائين آمدم و متعجبانه پرسيدم منظورت چيه؟
به زور جلوی هق هق گريه‌اش را گرفت و گفت: ديشب من و جواد فقط ۳ تا آرپی‌جی داشتيم ... جواد هی می‌گفت آقا اينجاست‌ها...
ديگر حرفهايش را متوجه نشدم. بدنم آنقدر داغ شده بود که احساس می‌کردم هوا خنک شده...
صدای گريه ما منطقه را برداشته بود. بچه‌ها گردان نمی‌دانستند ديشب چه شده اما نمي‌دانم چرا آنها هم ما را همراهی ميکردند.
<<ابتدا <قبلی 3545 3544 3543 3542 3541 3540 3539 3538 3537 3536 3535 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=3540&mode=print