اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 35082 |
نام:
گمنام
شهر:
خاک ایران زمین
تاریخ:
2/27/2007 9:59:53 AM
کاربر مهمان
|
سلام
از زحماتتون متشکریم
اما شما رو به خدا کمک کنیم تا یه عده آدم متعصب مذهبی جوونها رو با رفتار زشتشون دلزده از دین وکشور وشهدا نکنن.
|
|
| 35081 |
نام:
amin 110
شهر:
تهران
تاریخ:
2/27/2007 9:53:13 AM
کاربر مهمان
|
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم عجل لولیک الفرج
خدا تا ظهور حضرت دوست نگهدار و مدد کن رهبرم را
الهی آمین
سلام صبح همگی بخیر
|
|
| 35080 |
نام:
اه از نامم مپرس
شهر:
قسمتي از زمين خدا
تاریخ:
2/27/2007 8:08:09 AM
کاربر مهمان
|
بابا ما چي بگيم
خوش به حالتون چي كار كردين دلاتون اينقدر قشنگه ؟؟
هدف دارين؟؟
من از دست خودم..اصلا انگار من من نيستم از پس خودم بر نميام
توي ديار تعجب مونده ام داداش برام دعا كن
..................
|
|
| 35079 |
نام:
ناشناس
شهر:
غريبستان
تاریخ:
2/27/2007 7:53:56 AM
کاربر مهمان
|
اللهم الرزقني توفيق شهادة في سبيله
عجب رسميه ، رسم زمونه ،
علي ميره و زهرا ميمونه ........
عجب رسميه ، رسم زمونه ،
سلام داداش علي .... شهادتت رو تبريك ميگم ، پرواز عاشقانه ات رو تبريك ميگم ، آرامش تن خسته ات رو ، دل حاجت گرفته و نگاه آسمونيت رو
داداشم ... يادته يه روز ، همون روزايي كه زهرا از تو گفت و من گفتم دعاي خير ما واسه تو همين بس كه طلب شهادت برات كنيم ،
منو يادت اومد ؟؟ ناشناسي كه با تلخگوييش دل كوچيك زهرا رو مكدر كرده بود .... يادت اومد ؟؟؟
همون ناشناس غريبي كه داشت ميرفت اما تو اومدي و تنها بهش گفتي : بايد باشي و سربازي قلعه رو كني ... يادت اومد ؟؟؟
داداشم اون روزا حتي فكرش رو هم نميكردم كه دعام براي آرامش و سلامتي تو به اين پرواز آسموني ختم بشه.
باورم نميشد بعد اينكه زهرا ، علي رو تنها گذاشت ، علي نامي پيدا بشه كه زهرا رو تنها بگذاره.
يادته داداشم كه رخصت ندادي حتي زهرا با حرف دليها درد دل كنه ؟؟؟
حتي به بعد رفتنت هم ما رو لايق شنيدن درد دل زهرا ندونستي و گفتي با شهدا ............
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه ه ه ه ه ه ه ه كه اي كاش از سينه سوخته ناشناس هم خبر داشتي ؟ از بغضي كه هيچ كجا رو پيدا نكردم كه بشكنمش و نگذارم اينقده عذابم بده ...
كاش حالا كه به زهرا گفتي حرفاي دلشو به شهدا بگه ، آدرس كلبه افلاكيتو هم ميگفتي به ما بده تا منم بيام پيشت و با تو حرفامو بزنم.
غريبه ............ اما من خيلي حرفامو به حاج بابا ميگفتم. تابستوني تو دشت عباس فريادش زدم ، اما نميدونستم كه داداش عليم داره مهمونش ميشه ... نميدونستم.
آخ كه چقدر دوست دارم ساعتها بشينم و باهات حرف بزنم و تو بگي بسه ديگه من تاب نشستن و جواب دادن ندارم ......... اما بودي كاش بودي داداشم ... كاش كه باشي ...
يه روز از عزيز دلي پرسيدم : ببخشيد شما جانبازي ... گفت : بله ، يه يادگاري دارم اما نه اونقدر كه تو از دستم بتوني خلاص بشي ... كاش تو هم بودي و ميگفتي به اين راحتيا از دستم خلاص نميشي ...
كاش ميدونستي چه حسي دارم به كسايي كه ......... هيچي بگذريم ........ اگه حسم رو ميدونستي ، اگه درد دلم با خدا رو شنيده بودي ، اگه ميدونستي چقدر به يادتم به زهرا نميگفتي :
يه بار زهرا غريب رفت حالا نوبت علي شده ....
داداشم به زهرا بگو بياد بگه كجايي ... ميخوام بيام پيشت ... هر چي نرگسه به پات بريزم اينجوري حرف دليها زود پيدات ميكنن و اونا هم ميان با شهدا درد دل ميكنن
با مثل تويي
داداشم ........
|
|
| 35078 |
نام:
مقداد
شهر:
اهواز
تاریخ:
2/27/2007 5:04:11 AM
کاربر مهمان
|
سگ گرسنه
در سال قحط كه مردم سخت در فشار و مضيقه بودند يكى از دانشجويان دينى (طلبه ) ماده سگى را ديد افتاده و بچه هايش بپستان او آويخته اند هر قدر ماده سگ مى خواست برخيزد از ضعف نمى توانست ، نيرو و حركت خود را از دست داده بود، دانشجو دلش بر وضع آن حيوان بسيار سوخت و غريزه ترحم و حس معاونت در او تحريك شد، چون چيزى نداشت كه باو بدهد ناچار كتاب خود را فروخت و نان تهيه كرده پيش او انداخت .
سگ رو بطرف آسمان نموده دو قطره اشك تشكر از ديده فرو ريخت . گويا دعا كرد براى او شب در خواب باو گفتند. ديگر زحمت تحصيل و رنج مطالعه را بخود راه مده (انا اعطيناك من لدنا علما) ما بتو از جانب خود دانش افاضه كرديم
( شهادت داداش علی رو تبریک و تسلیت عرض میکنم )
|
|
| 35077 |
نام:
روشنک
شهر:
کاش مدینه فاضله بود
تاریخ:
2/27/2007 3:19:39 AM
کاربر مهمان
|
«براي زهرا خانم از شيداي»
:::
ازت خواهش ميكنم . . . ببين دارم التماس ميكنم . . .
بيا!
بيا و . . . بگو!
. . .
ببين ما يكي رو از دست داديم كه هر كسي نبود . . .
ببين ما ميدونيم . . .
به كوچيكي مني كه دارم اينو ازت ميخوام نگاه نكن به بزرگي دل بزرگايي نگاه كن كه هر از چند گاهي يه يادگاري رو دلمون ميكشن و رد پايي از خودشون اينجا ميذارن!
بيا و . . . بگو . . . از اون بگو!
ميخوام بدونم نور چه شكليه؟
عشق چه رنگيه؟
ميخوام از حالش اونموقعي كه گفت «انا الحق» برامون بگي . . .
. . .
* * * * *
اما اگه باز هم . . . اگه باز هم . . .
پس فقط يه كاري بكن . . .
فقط همين يكي . . .
فقط همين . . . خوب؟
تو رو به . . . .
به . . . . .
به داداشت . . . . .
به داداش عليت . . .
قسمت ميدم كه:
ازش بخواي برام دعا كنه! . . . براي همه مون! . . . دعاهاي آسموني! . . خوب؟
زهرا جان!
التماس ميكنم : منو از دعاهاي آسمونيت فراموش نكن!
* * * * *
دوستان بزرگوار!
نميدونيد چقدر به دعاهاي آسمونيتون محتاجم!
|
|
| 35076 |
نام:
روشنک
شهر:
کاش مدینه فاضله بود
تاریخ:
2/27/2007 2:09:42 AM
کاربر مهمان
|
اما . . ازت خواهش ميكنم . . . ببين دارم التماس ميكنم . . .
بيا!
بيا و . . . بگو!
. . .
ببين ما يكي رو از دست داديم كه هر كسي نبود . . .
ببين ما ميدونيم . . .
به كوچيكي مني كه دارم اينو ازت ميخوام نگاه نكن به بزرگي دل بزرگايي نگاه كن كه هر از چند گاهي يه يادگاري رو دلمون ميكشن و رد پايي از خودشون اينجا ميذارن!
بيا و . . . بگو . . . از اون بگو!
ميخوام بدونم نور چه شكليه؟
عشق چه رنگيه؟
ميخوام از حالش اونموقعي كه گفت «انا الحق» برامون بگي . . .
. . .
* * * * *
اما اگه باز هم . . . اگه باز هم . . .
پس فقط يه كاري بكن . . .
فقط همين يكي . . .
فقط همين . . . خوب؟
تو رو به . . . .
به . . . . .
به داداشت . . . . .
به داداش عليت . . .
قسمت ميدم كه:
ازش بخواي برام دعا كنه! . . . براي همه مون! . . . دعاهاي آسموني! . . خوب؟
زهرا جان!
التماس ميكنم : منو از دعاهاي آسمونيت فراموش نكن!
* * * * *
دوستان بزرگوار!
نميدونيد چقدر به دعاهاي آسمونيتون محتاجم!
|
|
| 35075 |
نام:
روشنک
شهر:
کاش مدینه فاضله بود
تاریخ:
2/27/2007 2:05:57 AM
کاربر مهمان
|
«براي زهرا خانم از شيداي»
* . . .
* . . .
* . . .
* . . .
* . . .
آره؟
واقعا؟ . . . داري راست ميگي؟ . . . يعني واقعا . .
واقعا يكي اينجا چيزي مينوشته كه الان . . .؟
نه نه . . . و من از كنار اين عنايت ناديده نگذشتم . . .
واي نه . . . يعني . . .
يعني يكي ديگه به تنهاييمون اضافه شده؟
يعني . . . چي؟
اي خدا . . . خدا . . . خدا . . .
واي خدا . . . خدا . . . خدا . . .
يعني ما هر روز بايد تنها تر شيم؟ . . .
يعني همچين كسي اينجا بود ه و من . . . ؟
آره ميدونستم بي لياقتم ميدونستم كم سعاتم . . . ميدونستم نه اين يكيو ميدونم . . . ميدونم . . . درحد بچههاي اينجا نيستم . . . اما يعني تا اين حد؟
يعني اينقدر بايد ازش دور ميبودم؟
ممنون خدا كه بهم نشون دادي كجام . . . جايي كه اول راهه . . نه نه از اول هم اول تر . . . اصلا شروع نشده . . . جايي اصلا آدم روش نميشه بگه همچين جايي هم هست . . .
ببين!
با توام تويي كه جلوي نام مينويسي روشنك!
تويي كه اونجايي كه بايد باشي نيستي! هيچ ميدوني چرا؟ . . . فكر ميكني چرا الان مدينه فاضله نيستي؟ . . . بيلياقت!
از اسمت بدم مياد چون روشن نيستي آره تو روشن نيستي تاريكي . . . چون روشن اونيه بود كه تو نور غرق شد و رفت و تو هنوز تو تاريكي موندي!
يه نگاه به خودت بكن!
تو هنوز رو زميني! . . .
هنوز داري عمود راه ميري! . . .
هنوز پاهات به زمين چسبيده! . . .
هنوز هم وقتي داري راه ميري ميتوني زمين رو ببيني! . . .
نه؟
پس هنوز هم زميني هستي . . . بعد از بيست و سه سال هنوز هم زميني هستي . . . چطور داري تحملش ميكني ؟
اين همه مدت رو زمين بودي و ديگه ميدوني اينجا چه جور جاييه اما هنوز . . . ؟
. . .
مگه نميبيني؟
نميبيني اوني كه جاش اينجا نبود رفت ؟ . . .
اينجا جاي . . .
و اونوقت تو هم هنوز اينجا موندي؟ . . .
. . .
آخه من با تو چيكار كنم؟ . . .
اي خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
منو از دست خودم نجات بده . . .
واي خدا . . . . تو كه ميدوني . . . ميدوني . . .
پس خواهش ميكنم . . .
واي خدا . . . خدا . . . خدا . . .
تو چقدر به من نزديكي و من چقدر از تو دور!
* * * * *
زهرا جان!
ببخشيد كه پررويي كردم و به خودم جرات دادم تو رو مخاطب خودم كنم
. . . باز هم ببخشيد!
فكر نميكنم هيچ وقت منو ديده باشي . . . آخه من اون زير زيرام پايينه پايين . . . مطمئنا همينطوره آخه شما ها همه اش نگاهتون به آسمونه . . . و من اينجا تنها . . و تو گِل مونده!
نميدونم رو چه حسابي بهم اجازه داده شده كه تو اين صفحات مقدس متني رو ثبت كنم؟
اونقدر كوچيك بودم . . . اونقدر كه اصلا منو نديدي تا بهم افتخار بدي منو هم مخاطب خودت كني تعارف نميكنم براي اين نگفتم كه بياي و بخواي از دلم دربياري . . من واقعا همچين نظري دارم . . پس تو هم به دل پاكت فشار نيار .. خودتو ناراحت نكن . . . من ميدونم كجام همينقدر كه هنوز اينجا دارن تحملم ميكنن بايد خدارو شاكر باشم . . .
اما . . ازت خواهش ميكنم . . . ببين دارم التماس ميكنم . . .
بيا!
بيا و . . . بگو!
. . .
ببين ما يكي رو از دست داديم كه هر كسي نبود . . .
ببين ما ميدونيم . . .
به كوچيكي م
|
|
| 35074 |
نام:
آرمان
شهر:
تمام هستی
تاریخ:
2/27/2007 12:39:30 AM
کاربر مهمان
|
arman57.blogfa.comوبلاگی در جهت ترویج آرمانهای مستضعفین جهان .....
منتظرتان هستیم. یاعلی
|
|
| 35073 |
نام:
آسیمه سر
شهر:
ناکجا آباد
تاریخ:
2/26/2007 11:51:17 PM
کاربر مهمان
|
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
|
|