هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
34772
نام: مصطفی ساغریچی
شهر: تهران
تاریخ: 2/21/2007 5:57:10 PM
کاربر مهمان
  پس به آثار رحمت خدا بنگر که چگونه زمین را پس از مرگش زنده می کند. به یقین چنین خدایی زنده کننده ی مردگان است و او بر هر چیزی تواناست.

سوره روم، (آیه پنجاه)

34771
نام: گر گ علی
شهر: مالمیر
تاریخ: 2/21/2007 5:54:00 PM
کاربر مهمان
  .دواواودااتوئااوئئا.اوئائاوئ.وائئ.ددئد
34770
نام: مصطفی ساغریچی
شهر: تهران
تاریخ: 2/21/2007 5:46:37 PM
کاربر مهمان
 

رسول خدا(ص):

دوری کنید از بخل زیرا که بخل ،پیشینیان شما را هلاک کرده و آنها را وادار به خونریزی و حلال دانستن حرام ها نموده است.
34769
نام: نرگس
شهر: بوشهر
تاریخ: 2/21/2007 5:22:50 PM
کاربر مهمان
  رو که نیست به خدا سنگ پای قزوینه

خدایا شر مزاحم و از سر ما کم کن

الهی آمین
34768
نام: محسن .ب
شهر: تهران
تاریخ: 2/21/2007 5:20:08 PM
کاربر مهمان
  دلم تنگ خودشه
اوون کسیکه فقط خودش حرفامو می فهمه
آقا جون دلم تنگه
ولی آغوشم برای آمدنت همیشه بازه
آقا بیا
34767
نام: فاطمه
شهر: اصفهان
تاریخ: 2/21/2007 5:06:29 PM
کاربر مهمان
  خدایا ای کاش دیشب و امروز امتحانم نمی کردی تو که می دونستی چقدر داغونم خدایا دوباره ایندفعه با چه رویی برگردم بگم اشتباه کردم غلط کردم خدایا ای کاش من را تنها نمی گذاشتی به خودت قسم تنهایی درد خوبی نیست چرا تو باشی و من تنها باشم چرا سه ماهه هرچی بات حرف زدم جوابم را ندادی چرا امتحانم کردی چرا به این درد امتحانم کردی می دونستی که من طاقت ندارم وای خدا خدا خدا این هفته چه طوری دعای کمیل بخونم چه طوری
34766
نام: amin 110
شهر: تهران
تاریخ: 2/21/2007 4:59:38 PM
کاربر مهمان
  مرد، چشمانش را باز كرد و از روزنه‌ى سنگر به آسمان نگاه كرد. هزاران ستاره به مرد چشمك ميزدند و هفت آسمان ستاره، در چشم مرد مى‏درخشيدند. چفيه‏اش را باز كرد و دور گردن انداخت، عطر گل محمدى، تمام فضاى سنگر را پر كرد. آرام و پاورچين، از سنگر بيرون آمد. تابش ماه، صورتش را نورانى‏تر مى‏نمود، با قدى نسبتا بلند و محاسنى كم پشت. آستين را بالا زد، تا براى معراج شبانه وضو بگيرد. تانكر آب را باز كرد، مشتى آب پر كرد، حالا تمام ستارگان آسمان در دست مرد، شنا مى‏كردند . آب را نزديك لب‏هايش برد و جرعه‏اى نوشيد، چقدر خنك، چقدر دل‏نشين و بى‏اختيار: السلام عليك يا اباعبدالله! فداى لب تشنه‌ات يا عزيز فاطمه ... ! اشك به شب‏نشينى دل مرد آمد و در چشمانش حلقه بست ... مگر رقيه‏ى سه‏ساله به كدامين گناه بايد از مهريه‏ى مادرش - آب فرات - محروم مى‏شد ... آيا سرباز شش ماه‏ى حسين (ع) از تمام اين دنيا، سهمى به اندازه‏ى يك مشت آب نداشت كه از تشنگى، خون گلوى پاره پاره‏اش را خورد. مرد، مشتى ديگر از آب تانكر پر كرده، آب از لابلاى انگشتان مرد به شن‏ها مى‏چكيد. مرد به نهر علقمه رسيده بود ... عباس (ع) علمدار عشق را ديد، كه با دريايى از زخم آمده است، تا براى لب‏هاى تشنه آب بردارد . عباس (ع) هوس كرد تاجرعه‏اى از آب گوارا را بنوشد، مى‏خواست تا لب‏هاى سوزناكش با آب آشتى كند. عباس (ع) آب را نزديك لب‏هايش آورد، ولى هرگز آن را ننوشيد و آب خجالت‏زده، از لابلاى انگشتانش بر شن‏ها چكيد، تا براى هميشه مديون علمدار بماند. ... چقدر اخلاص، چقدر غيرت، مرد بى‏اختيار به گريه افتاد و لب‏هايش تكان خورد .

به دريا پا نهاد و تشنه لب بيرون شد از دریا
جوانمردى نگر، همت ‏ببين، غيرت تماشا كن‏

... فداى غيرتت ‏يا اباالفضل ...
نسيم شبانه، مرد را به خود آورد. وضو گرفت و كت‏ خود را بر دوش انداخت، از سنگر فاصله گرفت و در دل تاريكى‏ها گم شد، شب‏هاى منطقه او را بهتر از هركسى مى‏شناختند. به گوشه‏ى خلوتى كه رسيد، گرد و غبار را از چهره‏ى غم گرفته‏ى زمين پاك كرد و قرآن جيبى و تسبيح و كتابچه‏ى كوچك دعاى خود را روى زمين گذاشت و آماده شد تا تنهايى‏اش را با تنها ناظر قسمت كند. تنهايى كه لذت بخش‏ترين لحظات مرد بود و چقدر دوست داشت اين تنهايى را. مهر تربت كربلا را روى زمين گذاشت و به نماز ايستاد «الله اكبر» ! مرد بال و پر گشود و عطر تند وصال، فضاى درونى مرد را پر كرد. مرد بالا و بالاتر رفت و چون به زير پايش نگاه كرد، ديد كه زمين چقدر براى بزرگ شدن كوچك است. مرد قنوت گرفت. از آسمان‏ها بالاتر رفت و شميم دلاويز بام‏هاى بهشتى، تار و پود مرد را به بازى گرفت «السلام عليكم و رحمة‏الله و بركاته‏» مرد به خودش آمد، نماز تمام شده بود. قرآن كوچكش را برداشت و شروع به صحبت ‏با خدا شد. محرم دل را، از اغيار خالى كرده بود و چقدر دلش مى‏خواست كه فرداى عمليات، به چشم ببيند، آن‏چه را كه مى‏خواند. هوا كم كم روشن مى‏شد و مرد وسايلش را جمع كرد و به طرف سنگرها راه افتاد، تا براى عمليات آماده شود. فردا، شب، همان گوشه‏ى خلوت هميشگى منتظر ماند، ولى مرد نيامد. شب بعد، زمين منتظر ماند، مرد نيامد. شب بعد ...

و هيجده سال كه هر شب، همان محل، منتظر مرد است، ولى باز، مرد نيامده است.
34765
نام: مصطفی ساغریچی
شهر: تهران
تاریخ: 2/21/2007 4:29:44 PM
کاربر مهمان
  یادش به خیر کربلای جبهه ها

تقدیم به بی بی عزیزی که دلش واسه قاسمش خیلی تنگه و اونو به عشق قاسم ابن الحسن به همین نام ، نامید


بی بی جون یادته سال ۶۱ بود

رفته بودیم اهواز که شاید قبل عملیات ببینیمش
آخه بابام چند وقت پیشا رفته بود دو کوهه دیده بودش و
وقتی برگشته بود تهرون و واسه ماها تعریف کرده بود
مادرم طاقتش طاق شد که الا و بالله باید برم دیدنش
میدونید ،آخه قاسم بی خداحافظی رفته بود

من که اون موقع ۶ سالم بود به همراه مادرم و داداش کوچکترم که نوزاد بود و یکی از خانمهای فامیل که تو اهواز یه آشنا داشت رفتیم اهواز
بالاخره به اهواز رسیدیم
نزدیکهای غروب بود
رفتیم منزل اون خانم، خودش بود و دختر بچه اش
انگار مدتها بود کسی تو اون خونه زندگی نکرده بود

ادامه دارد....
34764
نام: روشنک
شهر: کاش مدینه فاضله بود
تاریخ: 2/21/2007 4:04:19 PM
کاربر مهمان
  ببين خدا جونم!
وقتي براي نماز بيدارم ميكني نيرو ميگيرم و احساس ميكنم هنوز هم دوستم داري و از وحشت دوري تو نجات پيدا ميكنم . . .
خدايا مثل نماز صبح هميشه باهام باش!
. . .
ميدونم بد با خودم تا كردم اما . . . هنوز هم روي دل نازكيت حساب ميكنم
تو رو به اون امامي كه امروز تولدشه . . .
منو آني و كمتر از آني به خودم وا نذار! . . . آخه ميميرم!
دوست ندارم بميرم آخه اونوقت نميتونم لذت در كنار تو بودنو حس كنم
. . .
خداجونم!
پس مثل هميشه كه باهام بودي بدون توجه به اينكه من چقدر باهاتم ... باز هم باهام باش
. . .
ميدونم خيلي پرروام . . . اما تو خيلي خيلي بزرگتر از پررويي مني! . . . مگه خودت هميشه اينو نمي‌گفتي؟
. . .
شرمنده همه مهربونيات:
اوني كه هيچ چي رو با تو عوض نميكنه!
اوني كه تنهايي رو به خاطر تنها بودن تو تحمل ميكنه!
اوني كه دوست داره هردومون با هم تنها باشيم!
. . .
* * * * *
خدايا ممنون كه با همه بديهام تو هنوزم خوبي!
* * * * *
بايد برگردم به آسمون!
. . .
دوستان التماس ميكنم منو از دعاهاي آسمونيتون فراموش نكنيد!
(دوست ندارم دير شه)
34763
نام: مرتضی
شهر: استآؤآ
تاریخ: 2/21/2007 3:59:45 PM
کاربر مهمان
  سلآم عمو ÷ورنگ شما خوب هستید . اسم من مرتضی است من مشتاق دیدار هستم
<<ابتدا <قبلی 3483 3482 3481 3480 3479 3478 3477 3476 3475 3474 3473 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=3478&mode=print