هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
34742
نام: انتظار
شهر: دلتنگي
تاریخ: 2/21/2007 12:44:06 PM
کاربر مهمان
  سلام به همه خوبيها با وجود فاصله ها
بايد دچار بود دچار يعني چه؟
دچار يعني عاشق
هميشه فاصله اي هست دچار بايد بود
وگرنه زمزمه حيات ميان دو حرف حرام خواهد شد
وعشق سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست
وعشق صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند
نه صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر
هميشه عاشق تنهاست ودست عاشق در دست ترد ثانيه هاست
واو وثانيه ها مي روند ان طرف روز
هواي حرف تو ادم را عبور مي دهد از كوچه هاي حكايتو در عوق چنين لحن چه خون تازه محزوني است
34741
نام: عبد کوی عشق(عبدالزهرا)
شهر: غریبستان...
تاریخ: 2/21/2007 12:30:55 PM
کاربر مهمان
  یا عالی

***
دیشب عجب شبی بود،...
بازم رفته بودم تو فکرو خیال،تو این فکرکه چرا باید بین من و یارم جدایی می افتاد،تو این فکرکه...
دوباره رفته بودم لابه لای خاطره های خاک خورده،اما این خاطره نیست ،من دارم باهاش زندگی می کنم ...
چرا این همه وقت سکوت کردی،چرا؟...نمی دونم،می گن کارات بی حکمت نبود ،اما من که هیچ وقت از این حکمتت رو سردرنیاوردم...
انگاریکی داشت توی گوشم می خوند،برو تو اتاقش...
وقتی خواستم از روی تخت بلند شم تو پاهام احساس سنگینی کردم وددوباره سر جام میخ کوب شدم...
گیج شده بودم...یعنی چی؟چرا من اینطوری شدم؟!...تو همین فکرها بودم که به خودم اومدم،تازه فهمیدم کجام وچی کار دارم باخودم می کنم...از این که برای چند لحظه از اون حس و حال خارج شدم،یه سردرد موضعی ،یا شاید سرم تیر کشید،...گفتم تیر،یاد ترکشش بخیر ،چه قدر گفتم ،مهدی جان این همه خودت رو اذیت نکن میری منو تنها می ذاری ها اون موقع است که من دق کنم ،بمیرم ها...اصلآگوشش بدهکار نبود وهمش کار خودش رو میکرد...
ناخودآگاه سرم رو که به پایین گرفته بدم، بلند کردم این بار مهدی بود که بااون نگاهش و لبخندش دردواز یادم برد...چشماش داشت باهام حرف میزد...ولبخندش که داشت روزهای پائیزی وماه آبان، ماهی که من عاشقشم رو یادآوری می کرد که در کنار مهدی ،چه روزائی داشتم...مات ومبهوت اون چشای نازش شدم ودوباره برگشتم به اون حس چند لحظه قبل وخاطراتی که باهاش داشتم...یاد حرفاش ،یاد نگاهش،یاد اون سجاده سبزش...
یادمه یه روز بهم گفت:
زهرا جان!مبادا من نباشم ودلتنگ بشی ها،بشینی توی اتاقتوهمین طوری ساعتها تو فکر بری ها،نکنه عزیز بیاد و این طوری ببیندت وبازم غم وغربت واشک رو به اون چشمای نازش هدیه کنی ها،واشک توی چشاش جمع بشه ها...مبادا،مبادا،مبادا...اما بعد از تو اگر به این مباداها گوش می دادم...ذره ذره آب می شدم...
یاد تو همه ی این مباداها رو باخودت برد،...
آخه قبل از رفتنش ،از موقعی که داشت یواش یواش غزل خداحافظی رو می خوند،انگار داشتن یه تیکه جون زهرا رو ازش می گرفتن و می بردن...
آه،یا الله...
اون قدر به نبودنش فکر می کردم که ساعتها تو اتاقم مثل غم زده ها یه گوشه می شستم ومی رفتم تو فکر،...
آخ مهدی ،خداتورو نکشه چه نگاهی داری...
اگه داداشی نازم رفتی پیش خداو دوستات ،زهرا رو از یاد نبری ها...باشه؟....
اما داداشی بیا ببین که این زهرات چه قدر تنهاست،
تو این دنیایی که...اگه سید منو این جا نمی آورد وتااینجا نمی کشوند ،می شستم ومی رفتم تو فکر...
صدای در زدن اومدو یه لحظه ترسیدم،...
زهرا، بیداری؟...صدای مهدی بود که توی گوشم پیچید،آبجی جون،اجازه هست؟...که در باز شد و عزیز تو چهارچوب در قرار گرفت،اومد جلو دستم رو تو دستاش گرفت و یه نگاه به عکس داداشی کرد و همین طور که اشک توی چشاش حلقه زده بود،با چشمای خسته ونگرون از حال من،گفت:مگه قول نداده بودی منو این قدر عذاب ندی، ها!؟،یادت رفته که چه قولی به مهدی دادی ،یادت رفته...ببین چه قدر ضعیف شدی،زیر چشمات گود رفته،چرا با خودت و من این طوری می کنی ،چرا...
دیگه نمی تونم بگم....دیگ هنمی تونم ادامه بدم ...نمی تونم....
بچه ها،التماس دعا...
یا عزیززهرا(س)
34740
نام: زهره
شهر: رفسنجان
تاریخ: 2/21/2007 12:17:16 PM
کاربر مهمان
  چجوری بهت بگم که خیلی دوست دارم
34739
نام: amin 110
شهر: تهران
تاریخ: 2/21/2007 12:16:10 PM
کاربر مهمان
  باز گویم قصه از یاسی کبود ... بارلاها یکی بود یکی نبود ... دختری را خانه در ویرانه بود ... شمع جمع دوست را پروانه بود ... تشنه بود و سینه ای پر درد داشت ... در درون سینه آهی سرد داشت ... پیکر و بازوی او آزرده بود ... بس که در ره تازیانه خورده بود ... بهر همدردی زهرای جوان ... داشت از سیلی به صورت او نشان ... از دویدن در قفای قافله ... هر دو پایش بود پر از آبله ... پیش رویش راس بابا در طبق ... لاله زاری بهتر از باغ شجر ... در طبق از سوی آن دردانه بود ... راس بابا شمع و او پروانه بود ... چون صدفهای لبش را باز کرد ... با پدر اینسان سخن آغاز کرد ... ای پدر شادم که در بر آمدی ... چون نبودت پا، تو با سر آمدی ... آمدی تا غصه دل وا کنم ... راز دل را پیش تو افشا کنم ... آمدی اما پدر دیر آمدی ... چون شدم از زدگی سیر آمدی

یا رقیه .... یارقیه
34738
نام: آ . گ
شهر: کرج
تاریخ: 2/21/2007 11:57:09 AM
کاربر مهمان
  جهت درمان سعب العلاج ترين بيماريهاي خود يا ديگرا ن به وبلاگ www.faradarmany.blogfa.com مراجعه نموده و پس از آشنايي با فرادرماني، جهت درمان با ما تماس حاصل نماييد
34737
نام: منتظر
شهر: ناکجاآباد
تاریخ: 2/21/2007 11:56:14 AM
کاربر مهمان
 
كربلا از عرشهاي داور است
پايتخت پادشاه بي سر است
34736
نام: منتظر
شهر: ناکجاآباد
تاریخ: 2/21/2007 11:49:29 AM
کاربر مهمان
 
سائلي بي دست و پايم راه را گم كرده ام
عبد كوي شاه عشقم شاه را گم كرده ام
بس كه دوري جستم از اين بارگاه با صفا
با كه گويم صاحب درگاه را گم كرده ام
قدر عشقت را ندانستم شدم مشغول خويش
خيمه ي زيباي ثارالله را گم كرده ام
كربلا كوته ترين راه است تا درگاه دوست
با تو گويم اين ره كوتاه را گم كرده ام
34735
نام: farideh Ahmadi
شهر: Seattle Washington USA
تاریخ: 2/21/2007 11:40:06 AM
کاربر مهمان
  It has been a month since I found aviny website. It was Moharram and I was desperate for a noha to listen, then I found your site. Now every night I won't sleep unless I read some parts of the site.Reading the part about Bozorgan has effected my life and myself.May Allah(SWT) reward all your efforts. Please keep me and my family in your doaas.With regards
-Farideh
34734
نام: منتظر
شهر: دیار انتظار
تاریخ: 2/21/2007 11:29:04 AM
کاربر مهمان
  دوست دارم که یک بار آواره گردم آنهم در بین الحرمین ندانم که سوی عباس روم یا که حسین
34733
نام: مصطفی ساغریچی
شهر: تهران
تاریخ: 2/21/2007 11:20:05 AM
کاربر مهمان
  یا باد آن روزگارن یاد باد

خاطره ای از سرهنگ پاسدار هادي بصير:
به نيت چهارده معصوم هر نفرمان چهارده هزار صلوات فرستاديم.
*******************************************
از اين كه توسط حاج بصير به عنوان غواص انتخاب شدم، از خوشحالي در پوست نمي‌گنجيدم. هميشه براي خط شكني لحظه شماري مي‌كردم. بعضي‌ها هم به شوخي مي‌گفتند پارتي داشتن خوبيش همين است. بعد از آموزش‌هاي سخت غواصي كه در بهمن شير ديديم. به اين نتيجه رسيديم كه يك عمليات آبي خاكي را در پيش داريم. اين كه كجاست، نمي‌دانستيم. خدا بيامرزد سردار شهيد مهرزادي را يك روز آمده بود نزديك محل اقامت ما، نشاني كسي يا جايي را خواسته بود. از هر كس سوال مي‌كرد. بچه‌ها به او جواب نمي‌دادند. يك كاغذي را تن سنگر وصل كرده بوديم مبني بر اين كه ما «قرص نمي‌دانيم» خورديم. شهيد مهرزادي از اين عمل ما تقدير و تشكر كرد. منظور اين بود كه نكات حفاظتي چه از طرف مسوولين و چه از طرف نيروها رعايت مي‌شد. به ما گفتند كه مي‌بايست از هشت معبر به دشمن حمله ببريم. مرا به عنوان فرمانده‌ي گروهي كه مي‌بايست از معبر هشتم به دل دشمن بزند، انتخاب كردند. وقتي شنيدم فرمانده معبر هشتم شدم. به بچه‌ها گفتم اسم اين معبر را مي‌گذاريم معبر امام رضا (ع)، توسلا‌تمان را بيشتر به سوي امام رضا (ع) سوق داديم. آخر رسم بود قبل از هر عملياتي متوسل به چهارده معصوم شويم. به ما گفته بود به نيت چهارده معصوم 14 هزار صلوات نذر كنيد. اگر بگويم توان رزمي ما با نام گذاري معبر به نام امام رضا (ع) دو برابر شد، شايد باورتان نشود. با اين اسم همه‌ي بچه‌ها حال مي‌كردند. دوستي داشتم به نام «رضا حق‌پرست» كه شهيد شد. به شوخي به او گفتم به خاطر اين كه لباس غواصي نداريم، اسم تو را از فهرست خط شكنان خط زدم. رضا بغض كرد و شروع كرد در رابطه با توانايي‌هاي خودش صحبت كردن. در پايان گفت اين حق من نيست كه اسمم خط بخورد. دلم برايش سوخت. گفتم شوخي كردم. وقتي فهميد شوخي كردم از خوشحالي داشت پرواز مي‌كرد و جالب اين كه در تقسيم فين‌هاي غواصي يك لنگه به ما كم دادند. شهيد رضا حق‌پرست گفت من با همان يك لنگه فين در عمليات شركت مي‌كنم. آخرين باري كه براي توجيه ما را مي‌بردند، بارش ناگهاني باران، ما را متعجب كرد. حاج بصير گفت: نماز شكر بخوانيد امداد غيبي است كه شامل ما شد. شب عمليات هم هوا نامساعد بود به طوري كه دشمن را در درون سنگرشان فرو برد. وقتي براي عمليات وارد آب شديم، كمي ترسم برداشت ولي زود با توسل به امام رضا (ع) روحيه‌ام را بازيافتم. پيش خودم گفتم اگر تو جا بزني، رزمندگان معبر امام رضا (ع) خط را نخواهند شكست و اين شكست به غير از تو مسببي نخواهد داشت. توكل به خدا و توسل به امام رضا كارش را كرد به طوري كه با قدرت تمام آب اروند را پشت سرگذاشتيم و به خط دشمن رسيديم. قرار بود با يك سيم و يا طنابي با هم مرتبط باشيم ولي بچه‌ها گفتند دست‌هاي‌مان را محكم به هم مي‌‌گيريم. آن‌قدر بچه‌ها به هم نزديك بودند كه دوست نداشتند يك لحظه از هم جدا شوند. حاجي به فرماندهان دسته گفته بود. قاشق عسل را فرماندهان با دست خودشان به دهان غواص‌ها بگذارند وقتي به حاجي گفتم چرا؟ گفت مي‌خواهم نيروها و فرماندهان قدر هم‌ديگر را بدانند. و اين دستور حاجي در عمليات خودش را نشان داد. بچه‌ها عسل مي‌خوردند تا سرماي زير صفر درجه‌ي آب آن‌ها را اذيت نكند ولي تنها چيزي كه بچه‌ها را براي اين عمليات گرم مي‌كرد توسل به ائمه اطهار بود كه اميدواريم خداوند تا پايان عمرمان اين توسلات را از ما نگيرد
<<ابتدا <قبلی 3480 3479 3478 3477 3476 3475 3474 3473 3472 3471 3470 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=3475&mode=print