هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
34732
نام: مهدی
شهر:
تاریخ: 2/21/2007 11:14:12 AM
کاربر مهمان
 
34731
نام: amin 110
شهر: تهران
تاریخ: 2/21/2007 11:13:05 AM
کاربر مهمان
  لبهای تشنه او

خورشید با تمام قوا می‌تابید و من در به در يه جرعه آب بودم! محسن داشت نفسای آخرشو می‌کشید. به هر طرف مي‌رفتم تا يه جرعه آب براش پيدا کنم. فقط من و محسن مونده بودیم. تموم بچه‌ها سیراب شده و پرواز کرده بودن. لبای محسن از شدت تشنگی ترک خورده بود. خودمم زخمی شده بودم ولی با تموم توان دنبال جرعه‌ای آب بودم. می‌دونستم محسن تا چند لحظه ديگه بيشتر مهمونه ما نیست. دوست داشتم آخرین آب عمرشو از دست من بگیره. پریشون و سرگردون بودم. برای پيدا کردن آب به سراغ پیکر بچه‌ها می‌رفتم، قمقمه‌هاشونو تکون می‌دادم تا شاید صدای آب بشنوم و برای محسن که اون طرف افتاده بود ببرم! اما همه قمقه‌ها خالی بود. برگشتم و بالای سر محسن نشستم سرشو گذاشتم رو پام. لباش از شدت خشکی و عطش باز و بسته میشد. با اینکه می‌دونستم دیگه کار از کار گذشته اما بهش گفتم: طاقت بیار نیروهای کمکی تو راهن. اونا آب دارن، صبر کن! محسن لبخندی زد و گفت: من تشنم نیست! گفتم شاید برای اینکه من شرمنده نشم اين حرفو ميزنه. برای همین باز بلند شدمو راه افتادم تا هر طور شده براي محسن آب پيدا کنم. همونطور که از کنار بدنای بی جون رد ميشدم صدای خفیفی به گوشم رسید که گفت : برادر صبر کن. صدا ضعيف بود. فکر کردم اشتباه شنيدم توجه نکردم و راه افتادم اما صدا بلندتر شد و گفت: اخوی صبر کن کارت دارم. به سرعت برگشتم دیدم یکی از بچه‌ها که پهلوش تیر خورده بود روی خاکا خوابیده و منو نگاه میکنه. سریع رفتم بالای سرش و گفتم: اخوی صبر کن نیروهای کمکی تو راهن اگه آب میخوای اونا آب دارن. با صدای بی جوني به من گفت شما دنبال آب میگردی؟ گفتم بله صبر کنید الآن برای شما هم آب پیدا میکنم. لبخندی زد و قمقه‌شو به من داد. باورم نمیشد قمقه‌ش پر آب بود. تکونش دادم صدای آب ميومد. تا خواستم در قمقه‌شو باز کنم و بهش آب بدم، گفت: مگه دنبال آب برای رفیقت نبودی؟ با تعجب گفتم: شما از کجا میدونی؟ گفت: الآن چند دقیقه‌ست که دائم این طرف و اون طرف میری و قمقه بچه‌هارو می‌بینی. من داشتم نگات می‌کردم بیا، این آبو ببر برای رفیقت. گفتم: شما خودت از رفیق من تشنه‌تری بیا اول خودت بخور بعد من برای رفیقم می‌برم. دستشو به زخمش گرفت و گفت: از بچگی به ما یاد دادن اول کوچيکتر آب میخوره! دیدم حرفش درسته آخه محسن فقط 19 سال داشت و مشخص بود که کوچکتره. گفتم: الان به محسن آب ميدم بقيشو ميارم. همونطور که از شدت درد پاشو رو زمین میکشید گفت: زود باش برادر، رفیقت خیلی تشنه‌س. بلند شدم و سريع به سمت محسن رفتم. نگاش کردم و گفتم: بیا آقا محسن اینم آب. محسن چشماشو باز کرد لبخندی زد و گفت: من که گفتم تشنم نیست. به حرفش اعتنا نکردم بالا سرش نشستمو سرشو گذاشتم رو پام. تا اومدم بهش آب بدم احساس کردم تموم بدنم یخ کرد چشاي محسن بسته شد. لبهای خشک و ترک خورده‌شو بست. دیگه صدای نفس کشیدنش نميومد. باورم نمی‌شد محسن شهيد شده باشه. قمقه تو دستم بود هر چي صداش زدم جواب نداد .
محسن هم سیراب شد و پرواز کرد.
يهو یاد صاحب قمقمه افتادم. رفتم بالاسرش. گفتم بیا برادر خودت آب بخور رفیق ما تشنه رفت! به زحمت چشماشو باز کرد لبخندی به من زد. چشماشو بست. نشستم بالا سرشو گفتم: برادر بیا برات آب آوردم اما اونم جواب نداد. بله اونم سیراب شد و پرواز کرد.
حال من بودم و يه قمقه آب!

قربون لبای تشنه‌ت ای پسر فاطمه (س) ....
34730
نام: مصطفی ساغریچی
شهر: تهران
تاریخ: 2/21/2007 11:09:23 AM
کاربر مهمان
  قطره ای از دریای سلحشوران
**************************
همت حميد


يك هفته از شروع عمليات با شكوه والفجر هشت مي گذشت، روزي نبود كه منطقه توسط هجوم هواپيماهاي دشمن بعثي بمباران نشود. رزمنده‌هاي ما هم به خوبي از خجالت آن‌ها در مي‌آمدند و هرروز چند هواپيماي مهاجم را ساقط مي‌كردند.

64/10/28 بود كه به فرماندهي سردار شهيد حميدرضا نوبخت با بچه‌هاي گردان مالك اشتر به محدوده‌ي كارخانه‌ي نمك راهي شديم. مجموع نيروهاي ما با آن فرمانده‌ي دلير، 32 نفر بيش‌تر نمي‌شديم. 7:30 صبح نيروهاي بعثي با آتش تهيه‌ي سنگين و استقرار 21 تانك و نفربر تا پشت خاكريز نفوذ كرده و اقدام به پياده كردن نيروهاي پياده كردند. جنگ تن به تن آغاز شد و در حين درگيري يكي از فرماندهان عراقي به خيال خودش زرنگي كرد و يك نارنجك به طرف سردار نوبخت پرتاب كرد، دقيقاً همان طور كه انتظار مي رفت، اين اسطوره‌ي رزم و جهاد، بدون درنگ، نارنجك را به سوي صاحب بعثي‌اش برگرداند و افسر عراقي ر ا به هلاكت رساند. تلاش آن‌ها براي تصرف خط و شكست نيروهاي اسلام به اوج خود رسيده بود. انبوهي از تجهيزات و نيروهاي متجاوز در مقابل 21 تن از رزمندگان اسلام كه غم هجران 11 نفر مجروح و شهيد را متحمل شده بودند، بي‌وقفه ادامه داشت. تذكرات و رهنمودهاي سازنده و روحيه بخش حميدرضا، عجيب به نيروها قوت قلب و توان مضاعف مي‌بخشيد. موشك‌هاي آرپي‌جي هم‌چون شهاب ثاقب بر پيكر غول‌هاي آهنين نزديك خاكريز، فرود مي‌آمد. بالاخره با انهدام 19 تانك و نفربر و به غنيمت گرفته شدن يك نفربَر سالم و به اسارت در آمدن 21 نفر عراقي‌ها عقب نشيني كردند. خدا مي داند اگر نبود رشادت و فرماندهي چريك مخلص و باصفاي گردان، حميدرضا نوبخت، چه بسا مشيت الهي به گونه‌اي ديگر رقم مي‌خورد و اصلاً كي باور مي‌كرد كه يك خاكريز مهم در تهاجم 21 دستگاه زرهي تنها توسط 32 نفر آن هم نهايتا با 11 شهيد و مجروح حفظ شود و از صدمات و تلفات گسترده‌ جلوگيري به عمل آيد. آن‌چه كه فراموش ناشدني است چهره‌ي خسته و سراسر غمگين فرماندمان بود كه در عين صلابت و افتخار، فراق شهدا و رنج مجروحين، او را شكسته تر از پيش نشان مي داد.
34729
نام: مصطفی ساغریچی
شهر: تهران
تاریخ: 2/21/2007 11:03:31 AM
کاربر مهمان
  یادواره دفاع مقدس

عمليات‌ والفجر6 ؛ تهديد جاده‌ بغداد- العماره‌


نيروهاي‌ سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامي‌ در ساعات‌ باقي‌ مانده‌ تا عمليات‌ بزرگ‌ خيبر و براي‌ انهدام‌ بخشي‌ از توان‌ جنگي‌ قواي‌ دشمن، عمليات‌ «والفجر6 » را طرح‌ريزي‌ كردند تا در منطقه‌ مرزي‌ «چزابه» به‌ اجرا در آيد.

حمله‌ در ساعت‌23 و20 دقيقه‌ شامگاه‌2 اسفند ماه‌1362 و با رمز «يازهرا(سلام‌ الله‌ عليها») به‌ مرحله‌ اجرا در آمد.

یاد امام وشهدا
دل رو میبره کرببلا


34728
نام: amin 110
شهر: تهران
تاریخ: 2/21/2007 10:26:30 AM
کاربر مهمان
  امروز پنج روز است که در محاصره هستيم...
آب را جيره‌بندي کرده‌ايم، نان را جير‌ه‌بندي کرده‌ايم ...
عطش همه را هلاک کرده است، همه را جز شهدا که حالا انتهاي کانال کنار هم خوابيده‌اند، ديگرشهدا تشنه نيستند...
فداي لب تشنه‌ات اي پسر فاطمه(س)

آخرين برگه دفترچه يادداشت يکي از شهداي گردان حنظله لشگر 27 حضرت رسول که در تفحص شهداي فکه پيدا شد
34727
نام: یکی
شهر: تهران
تاریخ: 2/21/2007 10:09:54 AM
کاربر مهمان
  توای سرچشمهءپاکی ورادی
که فطرت را زجانت آب دادی
تو نوری دیگران شام سیاهند
تو فریادی ودیگرها چوآهند
تو صبح روشنی ما کلبه ی غم
تو شادی ما سیاهیهای ماتم
تو جان مطمئنی ما پریشیم
تو از خود رسته ما دربند خویشیم
مگر تو دیگری ما نیز دیگر
شگفتا از تو و الله اکبر
چه میگویم تو و ما این روا نیست
همانا جز قیاسی نا به جا نیست
خرد خندد بر این ناپخته سنجش
دل افتد زین تو و مائی به رنجش
اگر کوهی بلند استاده کوهی
سرافرازی بلندی باشکوهی
گر اقیانوس اقیانوس آرام
نه آغاز تو پیدا و نه انجام
توانائی ز نامت تاب گیرد
سخن از آبرویت آب گیرد
شرف بازوت گیرد تا بخیزد
محبت آب بر دست تو ریزد
چه گویم مهربانی مادر توست
بزرگی چون غلام قنبر توست
بهی همسایه ی دیوار کویت
نگاه راستی در جستجویت
شجاعت بیم دارد از تو آری
که در دست تو بیند ذوالفقاری
چو شمشیر تو باجسمی ستیزد
چنان افتد که هرگز برنخیزد
علی را دشمنی جز تیرگی نیست
در این عرصه امید چیرگی نیست
علی را دشمنی یکسر تباهی ست
سیاهی در سیاهی در سیاهی ست
سیه بادا ستم را روی ناپاک
زمان را روزگاران را به سر خاک
زمین را تفته بادا دل که گاهی
در آن آن تفته دل میکرد آهی

.....

فلک رقصان ز آهنگ علی شد
علی در هر چه آمد منجلی شد
زمان موسیقی شیدائی اوست
زمان لبریز از مولائی اوست
بگو مهر علی مهری ست خاتم
نگردد نامه ات بی آن فراهم
علی گل وین جهان یک شبنم اوست
خدا داند که دریا یک نم اوست
چراغ آفتاب عالم افروز
بود چون شعله ای زان آتش و سوز

.....

......

چه گویم با تو از سودای این جان
نه من آرام گیرم نی تو پایان
34726
نام: amin 110
شهر: تهران
تاریخ: 2/21/2007 9:26:21 AM
کاربر مهمان
  سلام آقا مصطفی
مخلصیم داداش

جات خیلی خالی بود
همه رو دعا کردم
مخصوصا شما و امیرعباس کوچولو رو
البته اگه خدا قبول کنه
34725
نام: صادق
شهر: قم المقدسه
تاریخ: 2/21/2007 9:24:58 AM
کاربر مهمان
  دلـم ماتـم سرای عالـمین است..... التماس دعا sabz154@yahoo.com
34724
نام: amin 110
شهر: تهران
تاریخ: 2/21/2007 9:19:28 AM
کاربر مهمان
  گفتند یار رفته سفر رفته باز میرسد
بیش از هزار سال گذشت و خبر نشد
یعقوب‌وار این پدر پیر روزگار
چشمش به راه ماند و خبر از پسر نشد

کجاست آن یار سفر کرده، آن مسافر غریب
در کدامین سرزمین منزل دارد و در کدام دیار مأوا؟
کجاست او که واسطه فیض است و حبل المتین، فرزند فاطمه است و از سلاله پاک حسین؟
کجاست ابر مرد تاریخ، آن یگانه دوران و منجی نسل انسان؟
دیر زمانی است که چشم در راهیم و به انتظار قدمش ثانیه شمار لحظه‌ها.
پس چرا نمی‌آید؟
نکند، نکند این به درازا کشیدن ایام هجر از ما باشد؟
اندکی فکر، کمی اندیشه، آری ! این نیامدن از ماست، از ما و از کرده‌های ما،
از فعل و عمل ما.
مگر راه به بیراهه رفته‌ایم که نوای حضرتش را فراموش کرده‌ایم که فرمود :
ما را از شیعیان دور نگاه نمی‌دارند مگر رفتارهای آنان که به ما می‌رسد و دور از انتظار است.
مگر یقین نداریم که او آمدنی است و برای آمدنش باید که مهیا شد؟
مگر باور نداریم که او بهار زندگی و پدری مهربان و آن هم مهربان تر از هر مادری است؟
مگر شک کرده‌ایم که او واپسین نشانه خدا روی زمین است؟
مگر فراموش کرده‌ایم که او حسین امروز است و آرمانش آرمان حسین و مقصودش به مقصد رساندن آدمی، بدان جا که شایسته مقام انسانیت است ؛
پس چرا صدای هل من ناصر او به گوش ما نمی‌رسد؟
آری باید بپا خاست، چشمها را شست و در راه معرفت حقیقی گام نهاد .
باید که بی تاب بود و خستگی‌ناپذیر کوشید تا دشمنان حضرتش را مایوس ساخت.
باید عهدی بست ، عهدی از جنس عشق و وفا ...

آجرک‌الله یا صاحب الزمان
34723
نام: مصطفی ساغریچی
شهر: تهران
تاریخ: 2/21/2007 9:18:26 AM
کاربر مهمان
  علیکم سلام آقا امین گل
تقبل الله مومن
منو یاد کردی؟
<<ابتدا <قبلی 3479 3478 3477 3476 3475 3474 3473 3472 3471 3470 3469 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=3474&mode=print