اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 34702 |
نام:
علی
شهر:
سعادت آباد
تاریخ:
2/20/2007 8:10:30 PM
کاربر مهمان
|
سلام به همه ی دوستان
* برای مقداد از اهواز
حدیث هایی که می نویسی خیلی خوبه. ممنونم.
ولی اگه منبعش را هم بنویسی خیلی خوبه تا بتوانیم هر موقع استفاده کردیم، کسی گیر نده و اگر گیر داد و گفت اصلاً منبعش چیه؟! ما بهش بگیم.
یا علی مدد
|
|
| 34701 |
نام:
بهرامی
شهر:
اصفهان
تاریخ:
2/20/2007 8:07:37 PM
کاربر مهمان
|
خسته نباشیداجرتون با امام حسین اللهم عجل لولیک الفرج
|
|
| 34700 |
نام:
رویا
شهر:
غریبه ها
تاریخ:
2/20/2007 7:44:23 PM
کاربر مهمان
|
به خاطر راهنملیهاتون ممنونم ولی ..................مگه خدا کمکم بکنه
|
|
| 34699 |
نام:
زهرا
شهر:
شیراز
تاریخ:
2/20/2007 7:29:31 PM
کاربر مهمان
|
یکی که خیلی ادم خوبیه خیلیها هم دوستش دارند محرم زندگی من بد جوری دلم رو شکسته انقدر که تصمیم گرفتم قبل از شکستن بیشتر حرمتهام ترکش کنم بی صدا واروم مثل تمام روزهای گذشته ولی جراتش رو ندارم نه اینکه از تنهایی میترسم.ترس من از حرفهاست.برام دعا کنید.
|
|
| 34698 |
نام:
فراق
شهر:
دیداریار
تاریخ:
2/20/2007 7:28:42 PM
کاربر مهمان
|
سلام به دوستان عزیز
کربلا مارانیز درخیل کربلاییان بپذیر(آمین)
خواستم مطلب آقا مصطفی زیباتر جلوه کند مطلب زیر را تقدیم تمامی دوستان اهل دل می نمایم.
نامه ای از شهید عباس ورامینی به فرزند خردسالش میثم کوچولو: بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت میثم کوچولوسلام عرض می کنم واز خدا می خواهم تو تنها یادگارم رادر زیرسایه خود حفظ نمایدوخود او نگهدارتو باشد.
آره میثم جان:
بابا رفت وبه صحرای کربلای ایران خوزستان داغ تا شایددرد حسین (ع)را باتمام گوشت وپوستش حس کند.
بابارفت تا شاید بوی خون حسین (ع) به مشامش برسد.
بابا رفت تا شایدبتواند بر رگ بریده حسین بوسه زند
بابا رفت تا شایدبتواند با خون ناقابلش راه کربلارا برای تمامی دلهایی که هوای کربلا دارند بازکند.
بابا رفت تا شاید دیگربرودوپهلوی تو نباشد اما این رابدان که همه چیزناپایدار است چه برای تووچه برای من. تنها چیزی که باقی می ماند وقابل اتکاست خداست.
میثم جان سال گذشته در چنین روزی ساعت چهارصبح به دنیا آمدی. یکسال از عمرت گذشت چه بسا در چنین روزی که روز به دنیا آمدن تو استبابا پهلوت نباشداما هیچ عیبی نداره خدای بابا کهتورادوست داره که هست پس ناراحت نباش وهمیشه به خدا فکر کن تا دلت آرام باشد پس بابا رفت.
خداحافظ
۱۴/۲/۶۱-ورامینی
به یاد شادی روح پاک شهیدان صلوات
|
|
| 34697 |
نام:
نرگس
شهر:
بوشهر
تاریخ:
2/20/2007 7:04:36 PM
کاربر مهمان
|
آقا مصطفی
همون خدایی که شما میگید خودش گفته که مواظب باشیم باعث شکستن حرمتها نشیم
|
|
| 34696 |
نام:
خاطره
شهر:
تهران
تاریخ:
2/20/2007 6:59:29 PM
کاربر مهمان
|
خيلي دوستت دارم شيما
|
|
| 34695 |
نام:
مسلم
شهر:
تهران
تاریخ:
2/20/2007 6:57:05 PM
کاربر مهمان
|
خیلی گلگی دارم و خیلی دل گیرم،دلم شکسته و همه تنهام گذاشتن و هیشکی اصلا خود منو نمیخواد.عجیب دل گیرم،هرچی هم خدای بزرگ رو صدا میکنم و کمک میخوام جوابم رو نمیده. این همه بدی و دوری و سختی فقط به خاطر پوله،فقط پوله.اشک از چشمام دائما سرازیره،اللهی به امید تو.
شما رو به همه خوبا و خود خدا قسم خیلی دعام کنید که این مشکلات زیاد و ... هرچه زودتر و به یاری خدا و... حل بشه. برای شادی آقا امام زمان(ص) صلوات
التماس دعا.
|
|
| 34694 |
نام:
مصطفی ساغریچی
شهر:
تهران
تاریخ:
2/20/2007 6:41:41 PM
کاربر مهمان
|
اگر زبان ما قدرت تشخیص مزه ها را داشت فقط و فقط برای رضای خدا صحبت میکردیم
یا علی مددی
|
|
| 34693 |
نام:
مصطفی ساغریچی
شهر:
تهران
تاریخ:
2/20/2007 6:33:47 PM
کاربر مهمان
|
برکرفته از خاطرات جنگ و رزمندگان
**********************************
خاطره - نداي پنهان
يكي از سرداران بزرگ جنگ، حاج عباس وراميني بود كه او را در فتحالمبين شناختم. با يك اكيپ از سپاه پاسداران به جبهه اعزام شده بود و در اين عمليات فرماندهي گردان حبيببنمظاهر را به عهده داشت. در عمليات والفجر چهار گفت: «ميخواهم به عمليات بروم.»
گفتيم: «درست است كه خيلي كار داري ولي مسؤوليت ستاد سنگين است.»
ميگفت: «آرزويي در دل من نهفته است. نگذاريد اين آرزو بميرد. بگذار بروم.»
يك ساعتي داخل اتاقش بودم. با او صحبت كردم كه مملكت به تو نياز دارد، تو از نيروهاي كادر و يك سرمايه هستي كه براي انقلاب ساخته شدهاي، بايد بيشتر مسؤوليت بپذيري. گفت: «همه اينها را گفتيد، اما من ميخواهم بروم. به من الهام شده كه بايد اينبار به عمليات بروم.»
به او تكليف كردم كه نبايد بروي، ولي براي اينكه دلش نشكند، او را گذاشتم كنار معاون لشكر و گفتم: «برو روي ارتفاع 1866 نيروهاي بسيجي را هدايت كن و خودت در سنگر فرماندهي بمان.»
دلش شاد شد. ميخواست پر در بياورد. توي راه به معاون لشكرگفته بود كه من چهقدر و به چه كساني بدهكارم. وصيت كرده بود، در حالي كه ميدانست وارد عمليات نميشود.
ميرود توي خط. نزديك ساعت شش ميشود. نيروها از نقطه رهايي حركت ميكنند. ميگفتند ميرفت كنار بسيجيها، آنها را ميبوسيد و ميگفت: «التماس دعا دارم. افتخار حضور در كنار شما نصيبم نشد، فقط التماس دعا دارم» و مدام گريه ميكرد.
بعد از رهايي نيروها، ميرود داخل سنگر مينشيند. به محض اين كه نيروها نزديك محل عمليات ميشوند، نيم ساعت مانده به شروع عمليات، به ديدهبان ميگويد: «الآن دشمن شروع ميكند به آتش ريختن روي نيروها. بلندشو برويم بيرون سنگر تا آتش روي سرشان بريزيم.»
دست ديدهبان را ميگيرد و از سنگر بيرون ميآيند و ميروند نوك قله. ميگويدكه «آن قله را بزن. الآن بسيجيها نزديك آن هستند.»
شروع به آتش ريختن ميكنند كه يك خمپاره شصت، كه انگار مأمور آن قسمت ارتفاع شده بود، ميآيد و ميخورد نزديك آنها. يك تركش به پيشاني مبارك اين قهرمان بزرگ اسلام ميخورد و چند لحظهاي بيشتر به شهادتش نمانده بود كه يا مهدي(عج) يا مهدي (عج) ميگويد و وقتي او را به اورژانس رساندند كه تمام كرده بود.
ما روسياه بوديم كه تا كنون در جبههها زنده ماندهايم. او انتخاب شده بود براي آن شب و آثار شهادت در سيماي ملكوتي او هويدا بود.
چند روز قبل از شهادتش، آمد و گفت: «به من 24 ساعت اجازه بدهيد كه بروم اسلامآباد از خانوادهام خداحافظي كنم.»
تا آن موقع سابقه نداشت كه قبل از عمليات چنين درخواستي بكند. گفت: «حتماً بايد سري به ميثم بزنم و بيايم.»
ميثم، پدرش را دوست داشت. سه سال داشت و عجيب به پدرش عشق ميورزيد. شبي كه حاج عباس شهيد شد، ميثم تا صبح گريه ميكند و سراغ پدر را ميگيرد.
رفت و به سرعت برگشت. گفتم: «چه شده؟ لااقل يك روز ميماندي. عمليات كه نبود، اگر هم از عمليات عقب ميافتادي، تلفن ميزدي.»
گفت: «دلم شور ميزد. يكي دايم به من ميگفت بلند شو برو. نتوانستم بايستم، خداحافظي كردم و آمدم.»
روحش شادو یادش گرامی
|
|