اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 34632 |
نام:
دلز
شهر:
اصفهان
تاریخ:
2/19/2007 11:38:46 PM
کاربر مهمان
|
نمی دانم چه گویم
|
|
| 34631 |
نام:
علیؤضآ
شهر:
اصفهان
تاریخ:
2/19/2007 10:43:10 PM
کاربر مهمان
|
با تشکر از فاطمه خانم
ان شا ا ... قبول حق
|
|
| 34630 |
نام:
علی
شهر:
سعادت آباد
تاریخ:
2/19/2007 10:36:26 PM
کاربر مهمان
|
عبدالزینب از بیت العباس
یا علی مدد
امروز قرار بود برم هیئت ولی به علت مشغله نتوانستم برم، در عوضش خدا روزیمون کرد پای کامپیوتر اشکی بریزیم.
متنی رو که نوشتی باعث شد حال و هوای خاصی پیدا کنیم.
التماس دعا
|
|
| 34629 |
نام:
احسان
شهر:
تورنتو، کانادا
تاریخ:
2/19/2007 10:23:23 PM
کاربر مهمان
|
سلام بر خداوند یکتا
از نوشته های زیبای مصطفی عزیز...امین بزرگوار...علی آقا از تهران(برای سلامتی برادر ایشون آقا مسعود، از تمامی بچه های کلبه خواهشمندم دعا بفرمائید...بخصوص از ناشناس عزیز که رهسپار حرم علی بن موسی الرضا(ع) هستند...ناشناس بزرگوار، سهم ما رو هم به این بنده خوب خدا اختصاص بدید و از صمیم قلب شفای ایشون رو از آقا بطلبید...مولا یارتان)..انسان از زمین خدا...جواد سینا(علی)از افغانستان..سعید(تهران)...هدی(مشهد)...سپاسگزارم.
برای رویا خانوم:
خواهر گرامی، نپذیرفتن پیشنهاد دوستی به جای ازدواج از طرف شما نشون از پاکی و اراده واقعی شما برای تشکیل یک زندگی سالمه...روی اصول خود بایستید و به آنها پایبند باشید و مطمئن باشید خداوند شما را یاری خواهد کرد...اما اینکه میگید علاقه مند شدید و قطع این رابطه براتون مشکله...تو این زمینه بهتون حق میدم!!..به طور طبیعی افرادیکه تا به حال در جریانات عشقی و عاشقی قرار نگرفته اند به محض آنکه رابطه ای قلبی با یک نفر برقرار میکنند...قطع اون رابطه علیرغم اینکه خودشون هم می دونند سرانجام اون رابطه و آشنائی به یک تفاهم و بعد آن یک زندگی مشترک خوب نخواهد رسید؛ براشون مشکله!!..پیشنهاد میکنم در این جور مواقع به جای فکر کردن روی طرف مقابل به اون زندگی جهنمی ای فکر کنید که در انتظارتونه....متاسفانه در اکثر موارد این علاقه مجازی قبل از ازدواج باعث میشه فرد در مقابل طرف خودش، عنان اختیار رو از دست بده و با هر شرط و شروطی موافقت کنه فقط به این دلیل که نمیخواد اون رابطه احساسی بهم بخوره...در حالیکه واقعیات زندگی خودشون و بعد از ازدواج نشون میدن..و اونجاست که دیگه شاید پشیمانی سودی نداشته باشه...
بیشتر فکر کنید
از باقی بچه ها هم میخام این خواهرمون رو راهنمائی کنند..
سپاس از لطفتون
یا حق
|
|
| 34628 |
نام:
عبدالزینب
شهر:
بیت العباس
تاریخ:
2/19/2007 8:52:25 PM
کاربر مهمان
|
دلم بهونه ی عمو گرفته موی من و چنگ عدو گرفته
نمی دونم چه کار کنم حالا که سر عموم و روبروم گرفته
ویل عباس شباب الهاشمی
بگذریم............
حرف اصلیم....
شما رو به خدا قسم...
شما رو به خانم زینب قسم.....
هر جایی می خواین هر کاری بکنید بکنید...
ولی اینجا بی خیال....
بیاید ذکر این روزامون این باشه.....
اللهم الرزقنا کربلا.........به حق الحسین.
من یه نظری دارم برا یه تغییر و تحول....
بیاید تا آخر ماه صفرانماز شب بخونیم..
دعامونم باشه ظهور آقا......
در ضمن نماز شب بدون زیارت عاشورا حال نمی ده....؟
درسته؟
پس ....یه زیارت عاشورام ضمیمش کنیم....
هر کی پایست...
یه یا علی بنویسه....
بیایم از سیاهی در بیاریم اینجارو......
یا زینب.
|
|
| 34627 |
نام:
عبدالزینب
شهر:
بیت العباس
تاریخ:
2/19/2007 8:49:17 PM
کاربر مهمان
|
السلام علی قلب الزینب الصبور
سلام علیکم
خوبید انشالله....؟
ای پادشاه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است و که باز آیی
آمد به خانه دید مادرش پیرهنی می دوزد.
گفت مادرم این چیست که می دوزی...؟
مادر گفت...
دخترم هر وقت برادرت این پیراهن را طلب کرد به او بده....
روزها گذشت...
برادر خانواده را دور هم جمع کرد...
با هم به سفری رفتن.....
روز ها در راه بودن تا به بین دو رود رسیدن....
خیمه ها را بر پا کردن......
روز ها می گذشت از پس هم....
تا روزی رسید که با تمام روز ها فرق داشت.
همان روز بود......
برادر به جلو امد پیرهن را طلب کرد.....
خواهر فهمید که برادر دگر با نخواهد امد...
پیرهن را به او داد....
پوشید...
وداع کرد و به راه افتاد...
در حال رفتن بود که دید اسبش حرکت نمی کند.....
به پایین اسب نظری انداخت...
دختر کوچکش بود.....
پدر از اسب پایین آمد....
دخترک را در آغوش گرفت..
دخترک گفت..
بابا...
روزی که سفیر تو به شهادت رسید.....
تو فرزندانش را در آغوش گرفتی و انها را نوازش
می کردی...
پدر جان بعد تو من.............
خواهرش به جلو امد...
زیرگلوی برادر را بوسه زد......
فراوان گریستند......
برادر به راه افتاد.....
به میدان رسید....
هر لحظه صدای الله اکبرش بلند می شد....
لحظه ای گذشت صدایی نیامد.....
خواهر به بلندی امد...........
دید برادرش به روی زمین افتاده....
شخصی بر روی سینه اش قرار دارد....
خواهر دوید...
از بلندی...
تا جایی که برارش بود دوید...
در این میان موی سر خواهر سفید شد.....
گذشت......
۱۸ سر را بر بالای نیزه گذاشتند.....
از سر پیر مرد بگیر تا بچه ای شیر خواره...
خواهر را به اسیری بردن....
به جایی رسیدن....به شهری....
سه روز پشت دروازه ی در ماندن....
سر انجام وارد شهر شدن.....
مردم شهر واقعا مهمان نواز بدن...
هر کس به گونه ای پذیرایی می کرد...
یکی با سنگ...
یکی با دشنام...
یکی با لاشه ی مردار.....
پسر برادر فریاد زدو گفت.....
ای مردم پولی به این نیزه داران بدهید...
تا سرها را به جلو ببرند.....
و مردم اینقدر به ناموس آل الله نگاه نکنند....
مگر بردند.......؟
گذشت...
به خرابه ای رفتن.....
عمه اش به او گفته بود پدرت رفته به سفر....
پدر سر انجام از سفر بر گشت......
امد و دخترک را برد....
دخترک رفت...
قافله در حرکت بود......
دختری به جلو امد....
گفت رئیس این قافله کیست؟
زنی گفت بله دخترم....
گفت چند روز پیش دختری کوچک در این قافله بود که کفش و روسری نداشت...
پاهایش زخمی بود...
صورتش کبود ...
برایش کفش و روسری آوردم......
ای وای....
یا رقیه...
یا رقیه.....
مو کشیدن...
سیلی زدن.....
دشنام دادن....
تا می گفت بابا.....
یه سیلی میومد....
همه ی اینا از وقتی شروع شد که عموش رفت.....
آخرش گفت...!
عمو جان کاش آب نمی خواستیم....
کاش آب نمی خواستیم.......
نگاش از پایین می افتاد به عموش...
عمو چرا گفتم که بری آب بیاری....
عمو چرا....؟
عمو جان شامیادست دختر سه ساله می دن به تازیانه ها حواله........
لگد می شه جواب اشک غربت...خنده می شه پاسخ آه وناله...
دلم
|
|
| 34626 |
نام:
علی
شهر:
سعادت آباد
تاریخ:
2/19/2007 7:59:11 PM
کاربر مهمان
|
بسم الله الرحمن الرحیم
رؤیا خانم از شهر غریبه ها!
به نظر من اگر ایشان هم به اندازه شما، عاشقتان بود، حتما می ایستاد و نمی رفت و حتی حاضر می شد که شما به خانواده اتان بگید و زود تر با هم ازدواج کنید نه اینکه مخالفت کنه!؟! (ممکن بود ریگی تو کفشش باشه)
به نظرم کار درستی کردید.
به خدا توکل کنید و دعا کنید تا کسی که با او می توانید بندگی خدا بکنید و به سعادت برسید را به شما برساند.
التماس دعا
|
|
| 34625 |
نام:
مهدي
شهر:
خاتم
تاریخ:
2/19/2007 7:46:18 PM
کاربر مهمان
|
با سلام
خداحافظ
|
|
| 34624 |
نام:
FATEMEH
شهر:
............
تاریخ:
2/19/2007 7:32:59 PM
کاربر مهمان
|
Du`aa' Before Studying
ينفعني. اللهمَّ انفعني بما علمـتني وَ علمني ما
Allâhumma infa‘nî bimâ ‘allamtanî wa ‘allimnî ma yanfa‘unî.
{ Oh Allah! Make useful for me what You taught me and teach
me knowledge that will be useful to me.
_________________________________________
اللهمَّ إِني أَسأَلكَ فهمَ النبيينَ وَ حفظَ المرْسلينَ المقرَّبينَ.
Allâhumma innî as’aluka fahm an-nabiyyîna wa hifdh al-mursalîn al-muqarrabîn.
{ Oh Allah! I ask You for the understanding of the prophets
and the memory of the messengers, and those nearest to You. }
_________________________________
.اللهمَّ اجعلْ لساني عامرًا بذِكرِكَ وَ قلبي بخشيتكَ
Allâhumma ij‘al lisânî ‘âmiram bi-dhikrika wa qalbî bi-khashyatika.
{Oh Allah! Make my tongue full of Your remembrance,
and my heart with consciousness of You. }
__________________________________________
على ما تشاءُ قدِيرٌ وَ أَنتَ حسـبنا اللهُ وَ نعمَ الوَكيلُ إِنكَ
Innaka ‘alâ mâ tashâ’u qadîr wa anta hasbuna Llâhu wa ni‘m al-wakîl.
{Oh Allah! You do whatever You wish, and You are
my Availer and Protector and the best of aid. }
____________________________
|
|
| 34623 |
نام:
رویا
شهر:
غریبه ها
تاریخ:
2/19/2007 7:02:58 PM
کاربر مهمان
|
کسی کمکم نمیکنه؟ من واقعا به راهنماییتون نیاز دارم فکر می کردم اینجا کسی بهم کمک میکنه
|
|