هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
34452
نام: مصطفی ساغریچی
شهر: تهران
تاریخ: 2/17/2007 3:01:47 PM
کاربر مهمان
  اعوذبالله من الشیطان الرجیم
و مکروا و مکر الله و الله خیر الماکرین
صدق الله العلی العظیم
34451
نام: احسان
شهر: تورنتو، کانادا
تاریخ: 2/17/2007 3:01:24 PM
کاربر مهمان
  سلام بر پروردگاری که علی(ع) را به جهانیان عطا کرد
فاطمه خانم از ری،
علیک سلام...انشاء الله موفق باشید
...و سلام بر عاشقان کلبه ...ارادتمند همه دوستانم.

ادامه داستان...(قسمت پایانی)
***شرمنده ام!!...هر کی دلشو نداره...بهتره این قسمتو نخونه..!!***

...ماجرای خیبر گذشت و یکروز، قیس بن ثعلبه و عمر بن حصن (که هنوز قلبا مسلمان نشده بود) در مدینه متوجه شدند که همه در حال دویدن به سمت یکی از کوچه ها هستند!!
(یا زهرا.....یا زهرا...یا زهرا!!..
خدایا چه خبره!!؟
این مردم به کدوم سمت می دوند!؟
چی شده!؟
چرا انقدر سراسیمه!!؟)
قیس و عمر هم به همراه جمعیت دوان دوان خود را به کوچه ای که همه در آن تجمع کرده بودند رساندند
(یا علی...یا علی..
به خدا دست و پام می لرزه بنوسیم بچه ها!!
خیلی سخته!!...
تو رو خدا اگه نمیتونید دیگه نخونید.!!
خدایا!...بغض گلومو گرفته!!
باورم نمی شه!!...)
جمعیت مسلمین!!! همینطور اضافه می شدند....همهمه ای بین جمعیت افتاده بود!! (یا الله..!!)...عمر از قیس پرسید: "چه شده است!؟...اینجا کجاست!؟"
قیس گفت:" نمیدانم!...اما خانه خانه علی است"...
(یا زهرا...یا زهرا!!...وای..وای خدا!!)
آنها دیدند شخصی با ضربه های محکم و متوالی بر درب خانه میکوبد...عمر که زیاد در اجتماعات مسلمانان ظاهر نمی شد در نتیجه بسیاری از آنها را نمی شناخت...از قیس پرسید:" آن شخص کیست که بر درب خانه می کوبد؟... اینها چه میخواهند!!؟"
قیس پاسخ داد:" او عُمر بن خطاب است به همراه قنفذ غلامش...علی را میطلبند!"
عُمَر فریاد میزد:" بیرون بیایید! بیرون بیایید..!!..پسر ابی طالب !...در را باز کن!"
فاطمه زهرا (س) از پشت در پاسخ داد:" تو را با ما چه کار پسر خطاب!؟ على، به امر رسول خدا مشغول جمع آوری قرآن است."
عُمر فریاد زد:" سوگند به آنکه جان عُمر بدست او ست اگر بیرون نیائید خانه را بر سرتان به آتش میکشم..!!"
مردی از میان جمعیت رو به عُمر کرد و گفت:" اى ابوحفص! این که پشت در است فاطمه دخت پیغمبر است!!"
عُمر گفت:"هر که باشد!!"
فاطمه(س) گفت:" من هیچ گروه بدتر از شما سراغ ندارم که جنازه پیامبر (ص) را بى غسل و کفن رها کرده و بدون اینکه با ما مشورت کنید یا ما را ذى حق بدانید به هواى دل خویش به دنبال خلافت رفته اید!"
به دستور عُمر هیزم فراهم شد و آتش از سر و روی خانه امیرالمومنین بالا رفت!!..
فاطمه(س) چون هیزم و آتش را دید گریه کنان با صداى بلند فریاد زد:" اى رسول خدا، ما خانواده ات، چه ستمها از دست پسر خطاب و پسر ابوقحافه میکشیم!!؟"
عده ای چون صداى گریه فاطمه(س) را شنیدند برگشتند. آخر این صدای همان کسی بود که پیامبر(ص) تا چند روز قبل مکرر فرموده بود: "من آذاها فقد آذاني!!..." هرکه او (فاطمه) را بیازارد مرا آزرده و هر که مرا بیازارد خدا را آزرده و هرکه خدا را بیازارد همو، او را در آتش با صورت بیفکند. با اینحال عُمر و چند تن از همراهان او ماندند....!!
(یا الله....
خدایا پشت درب منزل هیاهویی بپا شده...!!
فاطمه است و آتش!!.
خدایا آخه مگه این همون منزلی نیست که جبرئیل با احترام اجازۀ ورود می گرفت!!؟...
مگه همون منزلی نیست که میکائیل بدون اجازه وارد نمی شد!!؟
مگه...مگه...؟؟
مگه همون منزلی نیست که حتی پیامبر(ص) اذن
34450
نام: amin 110
شهر: تهران
تاریخ: 2/17/2007 3:00:52 PM
کاربر مهمان
  ادامه مطلب قبل

مي‌گويند از همين نقطه آسماني شده است، عاشقي كه در پي ليلاي شهادت در بيابانهاي زخم خورده طلائيه مجنون شد. من امروز آمده‌ام ردپاي او را تا افق‌هاي بي‌نهايت و در امتداد عشق جست وجو كنم. اينجا عطر او لحظه‌ها را پركرده است و دستهايش هنوز مهرباني را منتشر مي‌كند.
طلائيه!
من از سكوت راز آلودت درسها آموخته‌ام! با من سخن بگو!


یا علی
التماس دعا
34449
نام: انسان
شهر: زمین خدا
تاریخ: 2/17/2007 2:57:20 PM
کاربر مهمان
  هو المحبوب من یک تازه وارد هستم.خیلی دوست دارم منم در جمع خودتون بپذیرید.مدتها بود به دنبال جایی می گشتم که منم بتونم حرف دلمو بزنم.ولی اول دوست دارم بیشتر با جمع "حرف دلی ها" آشنا بشم.
34448
نام: amin 110
شهر: تهران
تاریخ: 2/17/2007 2:56:35 PM
کاربر مهمان
  وادی مقدس!
آره اینجا مقدسه اما مکه نیست، مسجدالاقصی داره ولی قدس نیست، حرم اباالفضل (ع) رو میبینی اما کربلا نیست، اینجا طلاییه است و مقدس به سرخی خون شهید.
پا برهنه میشم، بسم‌الله میگم و قدم برمیدارم. میام بالای یک بلندی، کنار گودالی که توش یه تانکه، همون تانکی که صدای خرد شدن استخوان بچه‌های فاطمه‌رو شنید، همون‌هایی که رو لباسهاشون نوشته بودند : " میرویم تا انتقام سیلی زهرا بگیریم "
به گودال خیره میشم و چشمهامو میبندم : خدایا، این همون گودالیه که توش حسین زهرا رو سر بریدند و با اسب تاختند و این همون تل زینبیه است.
زانوهام میلرزند، دیگه نمیتونم بایستم ، ميشينم و زیارت عاشورا رو زمزمه میکنم اما هنوز چشمم به اون تانکه و اون گلی که زیر شنی‌هاش پرپر شد، حتی چفیه‌اش رو هم تو دهنش گذاشت تا صداش در نیاد ...
دیگه دارم آتیش میگیرم، از این همه غربت، از این همه فراموشی .......
خدایا، چطور میشه حق اینارو ادا کرد ؟؟؟؟؟؟
درونم آشوبه، دلم میخواد داد بزنم.
خورشید، این شاهد آتشین که تو اوج فلک جا شه دیگه به وسط آسمون رسیده. نگاش میکنم و ازش میخوام باهام صحبت کنه چون اون همه چیزو دیده: درست تو همین ساعتها، یه روز دستهای قلم شده ساقی لشکر امام حسین (ع) رو دیده یه روز هم تو همین سه راهی شهادت دست بریده فرمانده لشکر اما حسین (ع) حاج حسین خرازی رو دیده ....
یه روز سر بریده حسین (ع) رو دیده و یه روز هم پیکر بی سر حاج ابراهيم همت .......
یه روز جسم پاره پاره علی اکبر رو دیده یه روز هم بدن قطعه قطعه مهدی باکری رو ....
طلائيه!
با من سخن بگو و پرده از رازي بردار كه سالها تو و خداي تو شاهد آن بوده‌ايد.
طلائيه!
چقدر غمگيني. آن روز سرافراز و امروز سر به زيرانداخته‌اي. با كسي سخن نمي‌گويي و سكوت پيشه كرده‌اي. اما سكوت تو بالاترين فرياد است و خفتگان را بيدار ميكند و بيداري را در رگهاي انسانهاي به ظاهر زنده ميريزد. اينجا همه از سكوت تو ميگويند و من از سكونتي كه در تو يافته‌ام و تا امروز چقدر از تو و نفسهاي طيبه‌ات، از تو و از رازهاي سر به مهرت، از تو و مردان بي‌ادعايت كه مس وجود را با طلاي ناب شهادت معامله كردند، دور بوده‌ام. چه احساس حقيري است در من كه توان شنيدن قصه‌هاي پرغصه‌ات را ندارم.
طلائيه!
مي‌گويند، اينجا جايي است كه شهيدان حسين وار جنگيده‌اند و من از بدو ورود به خاك پاكت تشنگي را در تو ديده‌ام و انتظار اهالي خيام را به نظاره نشسته‌ام. اينجا چقدر بوي حنجره‌هاي سوخته مي‌آيد و چقدر دستها تشنه وفايند.
طلائيه!
من در اين سرزمين حتي به قمقمه‌هاي عطشان سلام ميدهم و سراغ عباس‌هاي تشنه لب را از آنان مي‌گيرم . مگر مي‌توان سالك عاشورا بود و تشنگي را فراموش كرد و از كنار حلقهاي شعله‌ور بي تفاوت گذشت.
طلائيه!
من با تمام وجود در تو جاري ميشوم تا در ميان نيزارها و نيزه شكسته ها، سرهاي ستاره‌گون برادرانم را به دامن گيرم و برايشان از زخم بگويم، از اسارت، از تنهايي، از غربت، از…
طلائيه!
از فراز همه روزهايي كه بر تو گذشت بر من ببار و تشنگي اين دل در كوير مانده را فرو نشان. مي‌خواهم در تو جاري شوم، مي‌خواهم رمز شكفتن و پرواز را از تو بياموزم و بدانم بر شانه‌هاي زخمي تو چه دلهايي كه آشيان نكرده‌اند.
طلائيه!
مي‌گويند «همت» از همين نقطه آسماني شده است، عاشقي كه در پي ليلاي شهادت در بيابانهاي زخم خورده طلائيه مجنون شد. من امروز آمده‌ام ردپاي او را تا افق‌هاي بي‌نه
34447
نام: رامش نوری
شهر: کابل افغانستان
تاریخ: 2/17/2007 2:52:39 PM
کاربر مهمان
  سلام و احترامات خویش را تقدیم می کنم من کسی را دوست دارم که سنن از من کرده بزرگ است اما بسیار دوستش دارم و می خواهم با او ازدواج کنم همه مرا نظریه منفی می دهند مگر او بسیار با دین و خوب است
34446
نام: مريم
شهر: بابل
تاریخ: 2/17/2007 2:32:28 PM
کاربر مهمان
  من از خداوند متعال آرزوي شفاي بيماران قلبي و ديگر بيماران را از خداوند متعال خواهانم انشاء الله
34445
نام: amin 110
شهر: تهران
تاریخ: 2/17/2007 2:30:02 PM
کاربر مهمان
  نمیدونم کی هستی و با من چه مشکلی داری؟
ولی یه خواهش ازت دارم من آدرس ایمیلم اینه
amin110_arefi@yahoo.com
هر چي ميخواي به من بگي به ايميلم بفرست.
خواهش ميکنم اينجا رو آلوده نکن.

اهدنا الصراط المستقيم
34444
نام: فاطیما
شهر: بابل
تاریخ: 2/17/2007 2:26:25 PM
کاربر مهمان
  به آنان بگوئید که دوست دارند با تمام خودخواهی با احساس کسی بازی کنند وقلب کسی را بشکنند که خدا با ماست صدای قلب ما را فقط اوست که می شنود خدایا کسانیکه فلبم را شکستند تو می دانی من به توواگذار می کنم تو حرف دلم را میدانی خدایا به من صبر عطا کن تا با چشم دل ببینم تو با آنها چه خواهی کرد
34443
نام: مصطفی ساغریچی
شهر: تهران
تاریخ: 2/17/2007 2:25:47 PM
کاربر مهمان
  اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
<<ابتدا <قبلی 3451 3450 3449 3448 3447 3446 3445 3444 3443 3442 3441 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=3446&mode=print