هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
34432
نام: amin 110
شهر: تهران
تاریخ: 2/17/2007 12:12:24 PM
کاربر مهمان
  درنگ نباید، تامّل نشاید!
هفته گذشت و جمعه‌اش آمد.
خداوندگار پرونده‌ها را باز کرده و شاه گریه‌کنان میخواند!
سواره‌ها! پیاده‌‌ها را ترک نشین خود کنید، جامانده‌ها را صدا کنید،
خادمان خدمت او کنید، منتظران ناله کنید،
مردگان دعا کنند که بی دیدار او چشم و چراغ بهشت، درد و داغ است...
فرصت دیگری‌ست؛ نباید بار دیگر باختن به بتخانه دنیا
به خدا این حسین است یا خدا تاج پادشاهی بر سر دیگری نهاده؟!
نمی‌دانم چگونه است که نامش در کنار نام حسین در قلب طنین انداخته و حبّش با حبّ حسین عجین گشته؛
یا همان حسین است یا پاره‌ای از پاره‌های حسین!
به خدا قسم این دو در عین دو تایی یکی‌اند و در عین وحدت دو جا!
کاتبان، قلم نمناک کنید که دیده‌های شاه نمناک است؛
شانه‌هایش به لرزه افتاده! گریه می‌کند!
اما افسوس!
نه خادمی که خدمتش کند،
نه مشتاقی به پیوند با کاروان،
نه کاتبی که شرح جنت النعیم حضور او را کتابت کند؛
همه دیر می‌رسند
صد آه و واویلا!
حبیب برخیز! پسر فاطمه تنهاست!
ظهیر بشتاب تا یادش کنیم!
بُریر به پا خیز که به خدا نزدیک است گریه عزیز زهرا بند قلبم را پاره کند!
و آن نامه که دیروز حسین به عبیدالله بن حرّ نوشت، همین اضطرابی است که امروز یوسف فاطمه در دلت انداخته!
مبادا دست رد به سینه‌اش بزنی که او تنهایی است که بی‌نیاز از هر مخلوق و تو نیازمندیترین نیازمندان!
هر جمعه فکر میکنم که امروز دلتنگترین آدینه است و غروب هفته بعد گواه دیگری می‌دهد!
چرا اینجور است؟!
34431
نام: ناشناس
شهر: غريبستان
تاریخ: 2/17/2007 11:52:47 AM
کاربر مهمان
  سلام

(بازم منم ، شرمنده ، اما اين روزا زياد ميام پيشتون ، تحملم كنيد !!! آخه ... واسه آخر هفته يه خبر دارم واستون)

يه چيز بگم ؟؟؟ جان ناشناس به حساب گفتگوي دو نفره نگذاريد ، قاطيش حرف دلمه با دلاي پاكتون (خيلي چاكريم)

دوست عزيزي بنام حرف دل گفته بود : هم دوسمون داره ، هم قبولمون نداره ، من كه بالاخره نگرفتم !!!!!! اما دوست عزيز اينو باور كن كه من نه به ريا كه به حقيقت خاك پاي همه شما هستم ، اينو صادقانه ميگم چون اعتقاد دارم هرچقدر هم كه زبون شيرين و رياكار باشم تهش كه برسه ، به خودم كه نميتونم دروغ بگم ، پس خودم ميدونم كه لياقت همقدمي و همنفسي با شما رو ندارم ، گريم كردم اومدم تو جمعتون كه از سياهي دلم بيخبر بمونيد. اما اينكه كه ميگي ازم بدت مياد كه منو شرمنده خودم ميكني ، كه لااقل اونقدر شايستگي نداشتم تا مجبور نشي به روم بياري چه آدم كوچولو و حقيري هستم. قطع و يقين من ارزش محبت دل شما رو نداشتم.
در مورد عبدالزهرا و عبدالفاطمه (البت با اجازشون) اونا رفقاي نابي هستن كه اگه من و تو باور ميكرديم در بود و نبودمون يكي هست كه مكرر به يادمون باشه و واسمون دعا ميكنه شك نكن به رابطه پيدا و پنهان اين دو تا عاشق خانوم فاطمه قبطه ميخورديم. (اميد چيزي كه ميخواستي از دلم شنيده باشي)

اما عبدالزهراي نازنين.
كاش بودي ميديدي چقدر به خودم افتخار كردم وقتي ديدم مدنظر شما هستم. نميدونم چرا سختت بوده باهام حرف بزني ، من سخت بودم ، يا اونقدر تيره و تار كه نديدي منو ، اما الان خوشحالم كه به قول خودت بالاخره گوشه اي از حرف دلت رو برام گفتي. باور كن من هميشه دعاگوي برو بچه هاي حرف دل هستم ، اگه زمان مهلتم نده اسم تك تك بچه ها رو بيارم به خدا ميگم همه حرف دليها و خوشحالم كه تو هم تقريبا ثابت برگشتي و جز همون حرف دليها شدي.
اگه قابلم بدوني من هميشه هستم ، شده به خوندن دلنوشتهات دلم رو خوش كنم.

و داداش بازمااااااااااااااااااااااانده كجايي ؟؟؟


ياعلي
34430
نام: حنیف
شهر: کابل افغانستان
تاریخ: 2/17/2007 11:42:58 AM
کاربر مهمان
  کتاب
34429
نام: مصطفی ساغریچی
شهر: تهران
تاریخ: 2/17/2007 11:35:46 AM
کاربر مهمان
  گفتن سخن در راستای بیان عدالت علی (ع)، دلاوری علی(ع) ،عبادت علی(ع) و هزاران هزار مقام عالی اعلاء که مولا در مقام فتح آنان پیروز میدان بوده بسیار مشکل و زبان قاصر است

فقط میتوان با افتخار هر چه تمام گفت " یا علی "

ذلا باید که هر دم یا علی گفت
نه هر دم بل دمادم یا علی گفت

یا علی مددی
34428
نام: علی کلامی
شهر: سمنان
تاریخ: 2/17/2007 10:35:12 AM
کاربر مهمان
  اگر میشود اخبار این سایت و محصولات رایگانش را برای این جانب ارسال نمایید باتشکر
34427
نام: مجتبی
شهر: تهران نظام اباد
تاریخ: 2/17/2007 10:34:07 AM
کاربر مهمان
  ماهمه بروبچ نظام آباد مخلص آقامون هستیم فقط میخوام یک باربیام کربلات
34426
نام: مصطفی ساغریچی
شهر: تهران
تاریخ: 2/17/2007 10:29:32 AM
کاربر مهمان
  السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین
سلام به همه دوستان عزیز اهل دل

و علیکم سلام به خدمت دوستان عزیزی که جمعه در خدمتشون نبودم(شرمنده)

مخلص آقا مجید گل و اینکه دست به سینه ایستادم منتظر اوامر دوستانم و همچنین دعای خیرشون

یاعلی مددی
34425
نام: ناشناس
شهر: غريبستان
تاریخ: 2/17/2007 10:15:57 AM
کاربر مهمان
  سلام

يارئوف و يارحيم

السلام عليك يا مهدي (عج الله)

آقا جونم ، همه ، روزاي جمعه كه ميشه غريبانه يادت ميكنن ، واسه اومدنت دل پيش خدا گرو ميگذارن ، ندبه عشق ميخونن و سبد سبد نرگس نذر اومدنت ميكنن ، اما من ..... من آسمون جمعه كه از سرم رد ميشه ، تازه گرد غربت و يتيمي ميپاشه روي سرم ، آخه ميدوني شنبه كه مياد ميگم بازم بي تو بايد شروع كنم،
دوباره زندگي و روزمره گيش هجوم مياره روي سرم ، دوباره كار و خوردن و خوابيدن ، دوباره غرق شدن توي نيازاي اين دنيايي ، دوباره هوار شدن آشوباي دنيا و .......... اي خدااااااااااا چرا اينقدر ما تنهاييم.
آره آقاي من ، دلتنگي من واسه تو بعد جمعه است ، بازم دلم خوشه جمعه پره از تو ، حرف تو ، ياد تو ، اسم تو ، نجواي عاشقانه با تو ، ............اما ميگم ... ميگم اي كاش حالا كه ما لياقت دلتنگي واسه شما رو نداريم ، حالا كه بغض شكسته ما اونقده نيست كه خدا رو مجبور كنه تو رو واسمون بفرسته ، آقا جونم ميگم بيا و شما واسه ما دلتنگي كن ، ميدونم درد ميكشي وقتي اينهمه آشوب و ظلم رو ميبيني پس نازنين نگار من بيا و شما واسه دل تنگ و بغض شكسته و مظلوميت تاريخي ما دعا كن كه ايكاش زودتر بيايي ... خيلي زود... خيلي زود


پس اميدوار باشم ؟؟؟ كه ميايي ، كه دلتنگ ما ميشي ، كه تو دست به دعا برميداري ... كه بالاخره صداتو ميشنوم ، كه بالاخره مياد شنبه اي كه من با تو زندگيم رو شروع كنم .......


پس .......... به انتظار اومدنت

ياعلي
34424
نام: باران
شهر: آسمان
تاریخ: 2/17/2007 10:07:08 AM
کاربر مهمان
  پیامبری و درختی و شهیدی
story
پیامبری و درختی و جوانی کنار هم بودند. پیامبر ، نامش یوشع بود. درخت، نامش سرو و جوان ، نامی نداشت. او شهیدی گمنام بود. پیرزنی دوان دوان به سمتشان آمد.سراسیمه خودش را روی مزار پیامبر انداخت (بی آنکه او را بشناسد) و به زاری گفت: پسرم را از تو می خواهم شفایش را. و به شتاب آبی روی سنگ شهید پاشید(بی آنکه نامش را بداند) و به گریه گفت: پسرم را. و به چشم بر هم زدنی دستمالی بر دست درخت بست(بی آنکه بداند چرا) و به التماس گفت: شفایش را.
و به چشم بر هم زدنی دستمالی بر دست درخت بست(بی آنکه بداند چرا) و به التماس گفت: شفایش را.
پیرزن با همان شتابی که آمده بود رفت.او می دانست که فرصت چقدر اندک است.پیرزن در جستجویاستجابت دعا می دوید.
پیرزن دور شد و پیامبر و درخت و شهید او را می نگریستند.
پیامبری و درختی و جوانی کنار هم بودند. پیامبر ، نامش یوشع بود. درخت، نامش سرو و جوان ، نامی نداشت. او شهیدی گمنام بود.
پیرزنی دوان دوان به سمتشان آمد.سراسیمه خودش را روی مزار پیامبر انداخت (بی آنکه او را بشناسد) و به زاری گفت: پسرم را از تو می خواهم شفایش را.
و به شتاب آبی روی سنگ شهید پاشید(بی آنکه نامش را بداند) و به گریه گفت: پسرم را.
و به چشم بر هم زدنی دستمالی بر دست درخت بست(بی آنکه بداند چرا) و به التماس گفت: شفایش را.
پیرزن با همان شتابی که آمده بود رفت.او می دانست که فرصت چقدر اندک است.پیرزن در جستجویاستجابت دعا می دوید.
پیرزن دور شد و پیامبر و درخت و شهید او را می نگریستند.
درخت به پیامبر گفت:چقدر بی قرار بود!دعایی کن ای پیامبر پسرش را و شفایش را.
وپیامبربه شهید گفت:چقدر عاشق بود! دعایی کن ای شهید پسرش را و شفایش را.
و هر سه به خدا گفتند:چقدر مادر بود!اجابتی کن ای خدا دعایمان را و پسرش را و شفایش را.
***
فردای آن روز پیر زنی را روی دست می بردند، مردم.با گام هایی شمرده ، بی هیچ شتابی.
و آن سوتر پسری آرام دستمالی را از دست درختی باز می کرد ، سنگ قبر شهیدی را با گلاب می شست وخاک روی مزار پیامبری را پاک می کرد.
پسر اما نمی دانست چه کسی دستمال را بر دست درخت بسته است و نمی دانست چرا سنگ شهید خیس است و نمی دانست این جای پنج انگشت کیست که بر مزار پیامبر مانده است.
پسر رفت و هرگز ندانست که درخت و پیامبر شهید برایش چه کرده ا ند.
پسر رفت و هرگز ندانست که مادرش برای شفایش تا کجاها دویده بود.

http://rabeah.blogfa.com/
34423
نام: fnuqb utqprkgjf
شهر: USA
تاریخ: 2/17/2007 10:02:07 AM
کاربر مهمان
  hbujzsp qndgabo asgfxp oyafjw wigtq goevphbx wqobka
<<ابتدا <قبلی 3449 3448 3447 3446 3445 3444 3443 3442 3441 3440 3439 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=3444&mode=print