هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
34342
نام: احسان
شهر: تورنتو، کانادا
تاریخ: 2/16/2007 9:08:01 AM
کاربر مهمان
  عمر بن حصن با شنیدن این جمله از قیس متعجب شد و به او با خنده گفت: چرا مسلمان شدی!؟ هنوز که جنگ تمام نشده!...قیس که قلبا به اسلام گرویده بود پاسخ داد: من بارها می خواستم مسلمان شوم اما امروز با دیدن این صحنه، قدرت پروردگار این شخص(علی (ع)) را دیدم. این کار یک بشر عادی نمی تواند باشد!!..خدای او، او را مدد کرد....قیس همانجا از عمر بن حصن خواست که او هم مسلمان شود...اما وی نپذیرفت و پاسخ داد:" هنوز نه..! هنوز قانع نشده ام!!..فعلا زود است!" گرچه بعد از جنگ و فتح قلعه خیبر توسط مسلمانان از ترس جان خویش به ظاهر مسلمان شد!

ادامه دارد....
34341
نام: احسان
شهر: تورنتو، کانادا
تاریخ: 2/16/2007 9:06:20 AM
کاربر مهمان
  ...وقتى على(ع) آمد، حضرت دست مبارکش را روی چشم علی(ع) قرار داد و براى شفاى چشم او دعا كرد و به بركت دعاى پيامبر ناراحتى وی بهبود يافت. آنگاه پرچم را به دست او داد. هنگامی که حضرت علی(ع) از سوی پیامبر مأمور شد که دژ را بگشاید، زره محکمی بر تن کرد و شمشیر مخصوص خود ذوالفقار را حمایل فرمود..(یا علی!..یا علی) سپس با شهامت به سوی دژ حرکت کرد و پرچم اسلام را که پیامبر به دست او داده بود در نزدیکی خیبر بر زمین نصب فرمود. در این لحظه در خیبر باز شد و دلاوران یهود از آن بیرون ریختند. نخست برادر مرحب که « حارث » نام داشت جلو آمد. نعره او چنان مهیب بود که سربازانی که پشت سر امام بودند بی اختیار عقب رفتند، ولی امام مانند کوه پا بر جای ماند...(بگو یا علی!!) لحظه ای نگذشت که جسد حارث به روی خاک افتاد و جان سپرد!! مرگ برادر، مرحب را سخت غمگین و متأثر کرد. او برای گرفتن انتقام در حالی که زره یمانی بر تن و کلاهی که از سنگ مخصوص تراشیده بود بر سر داشت جلو آمد و به رسم قهرمانان عرب با خواندن اشعاری چنین گفت:
"در و دیوار خیبر گواهی می دهد که من مرحبم؛ قهرمانی کارآزموده و مجهز با سلاح جنگی. اگر روزگار پیروز است من نیز پیروزم. قهرمانانی که در صحنه های جنگ با من روبرو می شوند، با خون خویشتن رنگین می گردند."

مولا علی(ع) نیز با خواندن اشعاری خود را چنین معرفی کرد:
"من همان کسی هستم که مادرم مرا حیدر خوانده....(بگو یا علی!) مرد دلاور و شیر بیشه ها هستم...(بگو یا علی!!) بازوان قوی و گردن نیرومند دارم...(بگو یا علی!) در میدان نبرد مانند شیر بیشه ها صاحب منظری مهیب هستم...(بلند بگو یا علی!) رجزهای دو قهرمان پایان یافت و صدای ضربات شمشیر و نیزه های دو قهرمان اسلام و یهود، وحشت عجیبی در دل ناظران پدید آورد.... دو یهودی که پیشتر از آنان نام برده شد نیز از بالای دژ مشغول تماشای این کارزار بودند. ناگهان شمشیر برنده و کوبنده قهرمان اسلام بر فرق مرحب فرود آمد و سپر و کلاه خود و سنگ و سر را دو نیم ساخت!!....(بلند بگو یا علی!) این ضربت آنچنان سهمگین بود که برخی از دلاوران یهود که پشت سر مرحب ایستاده بودند پا به فرار نهاده و به دژ پناهنده شدند. سربازان اسلام نیز پس از دیدن این صحنه فریاد الله اکبر سر دادند. قیس بن ثعلبه هم با دیدن این صحنه از بالای برج آنقدر تحت تاثیر ابهت این ضربه قرار گرفت که ناخودآگاه گفت:"الله اکبر!!"...در این حین دوست و همراه او عمر بن حصن بر او خرده گرفت و او را مورد عتاب قرار داد که مردک!! برای یک ضربت شمشیر مسلمان شدی!؟...قیس به روی خود نیاورد و مضطربانه به ادامه تماشای نبرد پرداخت.... مولا علی(ع) یهودیان فراری را تا در حصار تعقیب کرد. در این کشمکش یک نفر از جنگجویان یهود با شمشیر بر سپر علی(ع) زد و سپر از دست وی افتاد. علی(ع) فورا به سوی در دژ رفت و با یک زمزمه...(که ایکاش میدونستیم مولا در آن لحظه چه بر زبان آورد!!؟) آنرا از جای خود کند و تا پایان کارزار به جای سپر به کار برد. پس از آنکه آن را بر زمین افکند، هشت نفر از نیرومندترین سربازان اسلام سعی کردند آن در را از این رو به آن رو کنند ولی نتوانستند. در حصار از سنگ و طول آن دو متر و پهنای آن یک متر بود!!!
به هر حال پس از از جای کنده شدن در و فریادهای الله اکبر سربازان اسلام، قیس بن ثعلبه همانجا تحت تاثیر جنگاوری حضرت علی(ع) قرار گرفت و به دین اسلام ایمان آورد آنچنانکه بر بالای برج چنین گفت:"اشهد ان لا اله الا الله و محمدا رسول الله!"....ع
34340
نام: احسان
شهر: تورنتو، کانادا
تاریخ: 2/16/2007 9:04:49 AM
کاربر مهمان
  سلام بر خداوند دنیا و آخرت!
سلام خدا بر دوستان و پاکان رهرو...
و علیک سلام بر خروش بزرگوار...دستبوسم برادر....لطفت کم نشه...علت اینکه ادامه ندادم به این خاطر بود که دیگه نتونستم!....حقیقتش دستهام دیگه یارای نوشتن نداشتند!....خودت بهتر می دونی چرا!! به هر حال ممنون و سپاس از توجهت...حقیر به نظارت سرورانی مثل شما نیازمندم..
به قول بی قرار "دعا بفرمائید فراوون!!"
علیک سلام آقا مجید...خوبی بزرگوار؟...مولا یارتون
علیک سلام عبدالزینب عزیز!...محرم خیلی منتظرت شدیم...ظاهرا جای دیگه به بقیه عاشقها فیض می رسوندی!

تقدیم به عزادارهای ابا عبدالله:
مسلمان شدن یک یهودی سرسخت 1

پيامبر اسلام(ص) در سال هفتم هجرت تصميم به خلع سلاح يهوديان خيبر گرفت. انگيزه پيامبر در اين اقدام بعلت دو امر بود. اول اين که خيبر به صورت كانون توطئه و فتنه بر ضد حكومت نو بنياد اسلامى در آمده بود و يهوديان اين قلعه بارها با دشمنان اسلام در حمله به مدينه همكارى داشتند، بويژه آنکه در جنگ احزاب نقش مهمى در تقويت ‏سپاه احزاب داشتند و ديگر اينکه گرچه در آن زمان ايران و روم به صورت دو امپراطورى بزرگ، با يكديگر جنگهاى طولانى داشتند، ولى ظهور اسلام به صورت يك قدرت سوم براى آنان قابل‏ تحمل نبود، ازاين رو هيچ بعيد نبود كه يهوديان خيبر آلت دست كسرى يا قيصر گردند و با آنها براى صدمه زدن به اسلام همدست‏ شوند و يا همانطور كه مشركان را بر ضد اسلام جوان تشويق كردند، اين دو امپراطورى را نيز براى در هم شكستن قدرت اين آيين نوخاسته تشويق كنند. اين مسائل پيامبر را بر آن داشت كه با هزار و ششصد نفر سرباز رهسپار خيبر شود. قلعه‏ هاى خيبر داراى استحكامات بسيار و تجهيزات دفاعى فراوان بود و مردان جنگى يهود بشدت از آنها دفاع مى‏كردند.
دژهای هفتگانه خیبر نام‌های مختلفی داشتند: ناعم، قموص، کتیبه، نسطاة، شق، وطیح و سلالم
با مجاهدتها و دلاوري هاى سربازان اسلام قلعه‏ ها يكى پس از ديگرى اما به سختى و كندى سقوط كرد ولى دژ «قموص‏» كه بزرگترين دژ و مركز دلاوران آنها بود، همچنان مقاومت مى‏كرد و مجاهدان اسلام قدرت فتح و گشودن آن را نداشتند و سردرد شديد رسول خدا (ص) مانع از آن شده بود كه خود پيامبر در صحنه نبرد شخصاً حاضر شود و فرماندهى سپاه را بر عهده بگيرد، از اين رو هر روز پرچم را به دست ‏يكى از مسلمانان مى‏داد و ماموريت فتح آن قلعه را به وى محول مى‏كرد ولى آنها يكى پس از ديگرى بدون اخذ نتيجه باز مى‏گشتند. روزى پرچم را به دست ابوبكر و روز بعد به عمر داد و هر دو نفر بدون اينكه پيروزى به دست آورند به اردوگاه ارتش اسلام بازگشتند.
در این بین دو تن از یهودیان داخل قلعه به نامهای قیس بن ثعلبه و عمر بن حصن که مسلمانان را عاجز از ورود به این دژ مستحکم میدیدند با تمسخر آنها سعی در تضعیف روحیه مردان سپاه اسلام داشتند. تحمل اين وضع براى رسول خدا(ص) بسيار سنگين بود. حضرت با مشاهده اين وضع فرمود: «فردا اين پرچم را به دست كسى خواهم داد كه خداوند و رسول خدا را دوست مى‏دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست مى‏دارند».آن شب ياران پيامبر اسلام در اين فكر بودند كه فردا پيامبر پرچم را به دست چه كسى خواهد داد؟ هنگامى كه آفتاب طلوع كرد سربازان ارتش اسلام دور خيمه پيامبر را گرفتند و هر كدام اميدوار بود كه حضرت پرچم را به دست او دهد. در اين هنگام پيامبر (ص) فرمود:
على كجاست؟ عرض كردند: به درد چشم دچار شده و به استراحت پرداخته است. پيامبر فرمود: على را بياوريد. و
34339
نام: مهدی
شهر: اصفهان
تاریخ: 2/16/2007 6:36:55 AM
کاربر مهمان
  بهترین سایت
34338
نام: بی قرار
شهر: تهران
تاریخ: 2/16/2007 4:12:26 AM
کاربر مهمان
  سلام بر همه ی بزرگوارا!
خدا رو شکر که دوباره همه ی رفقا دور هم جمع شدن...
یه سلام مخصوص به ناشناس عزیز !..چون یه قول و قرارایی بهش داده بودیم که هنوز عملی نشده...(یه کم دیگه دعا میخواد)
و عبدالفاطمه ی بزرگوار!
تا من اینجام کسی جز من حق کفش جفت کردن نداره!!!!
(شوخی کردم ولی یه نمه جدی هم بود.)
عبدالزینب عزیز!
علیک سلام...
مجید جان علی آقای شیرازی خوش اومدید...
کماکان ارادت خدمت پیشکسوتان قلعه داریم ضمنا کوچیک اعضای جدید هم هستیم.
دعا بفرمایید فراووووووووووووووووون.
داداش کوچیکتون بی قرار.
34337
نام: فاطمه
شهر: ری
تاریخ: 2/16/2007 2:30:38 AM
کاربر مهمان
  سلام!

شب بخیر

سوره نساء آیهء صدونوزده:و هر کس به جای خدا،شیطان را دوست(خود) گیرد ،قطعا دستخوش زیانی آشکار شده است.

یا حق
34336
نام: ارمان
شهر: اصفهان
تاریخ: 2/16/2007 2:27:16 AM
کاربر مهمان
  از طالخونچه کسی هست جواب بده
34335
نام: FATEMEH
شهر: ............
تاریخ: 2/16/2007 2:05:02 AM
کاربر مهمان
  بايد بياموزی که به اين راه اعتماد کنی ، بايد غرق شوی و حل شوی ، بايد روش يکی شدن را کشف کنی........ و اگر چنين کنی ...ناگهان روزی او را خواهی يافت....نه مانند شخصی که رودررويت ايستاده است ، بلکه او را چنان يک حقيقت درونی خواهی يافت . او را به صورت عميق ترين لايه وجودت تجربه خواهی کرد.........خوشا به حالت در آن روز.......... ¤ نوشته شده توسط محسن کریمان مجد
اماكاش به قول نظرپروران , وقتي چشم هايمان ابريند,به خود آييم و سپس كاري كنيم .
از نگاه زرد گلدانهايمان , كاش با رغبت پرستاري كنيم .
كاش مثل آب مثل چشمه ساز , گونه نيلوفري را تركنيم.
ما همه روزي از اينجا مي رويم , كاش اين پرواز را باور كنيم.
كاش از روزهايي كه متعلق به لطيف هستند با لطافت مراقبت كنيم. كاش آنقدر لطيف شويم كه امامهايمان را شده در خواب زيارت كنيم.
كاش جلوي دروازه دل با خطي زرين بنويسيم اينجا لطيف است مواظب باشيد خشن وارد نشويد.
و كاش ظرافتهاي صيادي را بياموزيم تا حقيقت به داممان افتد. و كاش لطافت لطیف در ما م تعبيه شود تا بتوانيم جامعه اي لطيف بنا كنيم.
34334
نام: خروش!
شهر: همين دور و برا
تاریخ: 2/16/2007 1:25:28 AM
کاربر مهمان
 
یا بقیه الله !

مولا جان،
بی نگاهت ، سردیم و خاموش. ما را کٌشت این سکوت رنج آور . آه ای پسر فاطمه...


34333
نام: FATEMEH
شهر: ............
تاریخ: 2/16/2007 1:25:23 AM
کاربر مهمان
  سلام,با تشكر از سارابخاطر اشاره به موضوع لطافت.
((لطيف))
لطيف نام ديگری است برای خداوند. لطيف يعنی نرم و غير خشن. عنصر زبر و خشن در ديد می آيد اما آنچه نرم است و روان ممکن است ديده نشود. زبری صفت دنيای بيرونی است و نرمی صفت دنيای درونی. زبری شبيه اشيا است و نرمی شبيه معانی است...و مردم به دنبال خدا می گردند در آنچه زبر است و خشن ، حال آنکه لطيف صفت اوست و در زبری نمی توان او را يافت . مردم می گويند ما می خواهيم خداوند را با چشمانمان ببينيم ، حال آنکه آن چيزی ديدنی است که چگال است ، سخت است و زبر. نرمی و لطافت را نمی توان ديد بلکه می توان حس کرد.
زبری آنگاه ديده می شود که چشم سرت را بگشايی و نرمی آنگاه حس می گردد که چشمان سرت را ببندی.
خداوند در درون جان ماست. نمی توانيم در بيرون جان خود بايستيم و او را ببينيم . اين ممکن نيست . تنها می توان از درون او را ديد آنهم هنگامی که درونتان به او تبديل شود و نه قبل از آن.

به اين ترتيب دو راه برای شناخت واقعيت وجود دارد: يک راه مربوط به علم است ...راه درشتی ها و زبری ها ؛ راهی که از اشيا می گذرد.و راه ديگر راه مذهب و طريقت است ، راهی که از درون می گذرد و لطيف است .هنگامی که شما به يک گل نگاه می کنيد ، می توانيد با ديدی علمی آن را بکاويد . يعنی شيمی آن را بررسی کنيد يا به شکل و فرمش دقت کنيد و اجزای سازنده آن را به طور مجزا بررسی نماييد.....اما با اين نگاه چيزی اساسی را از دست خواهيد داد. و آن همان زيبايی است. چرا که زيبايی يک خصيصه فيزيکی يا شيميايی برای گل نيست. يکی از اجزای گل نيست. اگر از دانشمند گياه شناس بپرسی که در تحقيقات علمی شما جايگاه زيبايی کجاست ؟ خواهد گفت : اصلا ما چنين چيزی را نديده ايم ما اجزای گل را به دقت شناخته ايم ، حتی مولکولها و اتمهای آن نيز از ديد نگاه تيز بين ما مخفی نمانده است اما به چيزی به نام زيبايی برخورد نکرده ايم . اين مفهوم دروغ است و وجود ندارد. اما شما و حتی خود آن دانشمند به خوبی می دانيد که زيبايی برای گل وجود دارد.هنگامی که آن دانشمند گلی را به همسرش هديه می کند آيا مقداری اتم و مولکول به او می دهد؟ خير او زيبايی گل راتقديم می کند . اما هنگامی که در آزمايشگاه است نمی تواند آن را بيابد.
شناخت زيبايی راهی مختص خود دارد . راهی لطيف و نه سخت.راهی درونی و نه بيرونی.يک شاعر هنگامی که به يک گل نگاه می کند و زيباييش را درک می کند چشمانش را آرام می بندد و در درون آن زيبايی را حس می کند. او در درون تبديل به آن گل می شود. اين روشی ديگر است برای شناخت يک گل.
و راه عشق نيز به همين منوال است.شما انسانی را می بينيد . می توانيد به ميزان وزن و قدش توجه کنيد يا رنگ پوست و يا حتی اينکه به کدام کشور تعلق دارد. اما اين طرز نگاه چيزی را کم دارد که بسيار مهم است..... اگر عاشق آن انسان شوی آنگاه متوجه خواهی شد که آن چيز مهم چيست.آن چيز ، معنويت و روحانيت آن انسان است . آن چيز زيبايی درونی اوست. و اين زيبايی معنوی با ديدگاه بيرونی درک نمی گردد بلکه هنگامی حس می شود که روحت با او يکی شود و از درون او را ببينی.
و به اين ترتيب خداوند نيز لطيف است . در زبريها به دنبال او نباشيد . با ديد علمی به دنبالش نگرديد . راهی ديگر بجوييد. راهی که لطافت را بنماياند . راهی زيبايی شناسانه ، راهی شاعرانه، راهی عاشقانه. ..........بايد بياموزی که به اين راه اعتماد کنی ، بايد غرق شوی و حل شوی ، بايد روش يکی شدن را کشف کنی........ و اگر چنين کنی ...ناگهان روزی او را خواهی يا
<<ابتدا <قبلی 3440 3439 3438 3437 3436 3435 3434 3433 3432 3431 3430 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=3435&mode=print