هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
33432
نام: اسماعيل علي دادي
شهر: اسلامشهر
تاریخ: 2/1/2007 12:29:38 AM
کاربر مهمان
  براي تعجيل در ظهورآقاامام زمان(عج) وبراي آنكه ازمنتظران واقعي حضرت باشيم سه صلوات مي فرستيم.
33431
نام: اسماعيل علي دادي
شهر: اسلامشهر
تاریخ: 2/1/2007 12:22:04 AM
کاربر مهمان
  براي سلامتي مقام معظم رهبري ومقام عظماي ولايت سه صلوات مي فرستيم.
33430
نام: اسماعيل علي دادي
شهر: اسلامشهر
تاریخ: 2/1/2007 12:16:17 AM
کاربر مهمان
  اسلام برپنج پايه استواراست برنمازوزكات وروزه وحج وولايت وآن طوركه به ولايت دعوت شده به چيزديگري دعوت نشده است.
امام باقر(ع)
بحارالانوار-جلدشصت وهشت-باب بيست وهفت-روايت يك
33429
نام: اسماعيل علي دادي
شهر: اسلامشهر
تاریخ: 2/1/2007 12:07:06 AM
کاربر مهمان
  "من مات ولم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية"
هركس بميرد وامام زمان خود(منظورامام مربوط به هرعصر است)رانشناخته باشدبه مرگ جاهلي مرده است.
پيامبراكرم(ص)
الغدير-علامه ي اميني-جلدده-صفحه سيصدوپنجاه ونه-به نقل ازبزرگان اهل سنت مانند تفتازاني دركتاب شرح مقاصد-جلددو-صفحه دويست وهفتادوپنج
33428
نام: یک اهل دل
شهر: نا کجا آباد
تاریخ: 1/31/2007 11:55:56 PM
کاربر مهمان
  دلم از این همه نا مردمی بریده آقا جون پس کی می آی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
33427
نام: مقداد
شهر: اهواز
تاریخ: 1/31/2007 11:27:45 PM
کاربر مهمان
  غلام عباس
يكى از جاهلهاى محل ما (داش على ) بود، كه چند سال پيش فوت شد.
در زمان حياتش يك روز من از توى بازار رد مى شدم ، ديدم (داش على ) بازار را قُرقُ كرده و چاقويش را هم دستش گرفته و يك نفس كش جرأ ت نطق نداشت ، آن روزها هنوز ماشين و اتومبيل نبود، من با قاطر به مجالس ‍ (سوگوارى حضرت سيدالشهداء (ع )) مى رفتم . از سرگذر كه رد شدم متوجه شدم كه مرا ديد وتا چشمش به من افتاد، گفت : از قاطر پياده شو، پياده شدم گفت : كجا مى روى ؟
ديدم مست مست است ، و بايد با او راه رفت ، گفتم : به مجلس روضه مى روم ، گفت : (يك روضه ابوالفضل همينجا برايم بخوان ،) چون چاره اى نداشتم ، يك روضه (اباالفضل (ع )) برايش خواندم ، (داش على ) بنا كرد گريه كردن ، اشكها روى گونه اش مى غلتيد و روى زمين مى ريخت ، چاقويش را غلاف كرد و قرق تمام شد (بعد فهميدم همان روضه كارش را درست كرده و باعث توبه اش شده بود.)
چند سال بعد داش على مُرد، چند شب بعد از فوتش او را در خواب ديدم ، حال او را پرسيدم ، مثل اينكه مى دانست مى خواهم وضع شب اول قبرش ‍ را بپرسم .
گفت : راستش اينست كه تا آمدند از من سئوالاتى بكنند، سقائى آمد (مقصودش حضرت ابوالفضل (ع ) بود) و فرمود: (داش على غلام ما است كارى به كارش نداشته باشيد.
خيل ملك ملتجى بنام ابوالفضل (ع )

جن و بشر سر بسر غلام ابوالفضل (ع )

هر كه بود در دلش فروغ ولايت

مى شود آگاه از مقام ابوالفضل (ع )

بوسه بخاك درش زنند به اخلاص

پادشهان بهر احترام ابوالفضل (ع )

بر سر بام جهان هميشه نوازد

كوى شهامت فلك بنام ابوالفضل (ع )

اهل وفا نيست هر كسى كه نياموخت

درس وفادارى از مرام ابوالفضل (ع )

ساقى دوران بدشت كرببلا ريخت

باده رنج و الم بجام ابوالفضل (ع )

جور مخالف ببين كه بر لب دريا

خشك شد از قحط آب كام ابوالفضل (ع )

گشت قيامت بپا بخيمه چو ديدند

در پى آب روان قيام ابوالفضل (ع )

چشم فلك خيره شد چو ديد بميدان

چهره همچون مه تمام ابوالفضل (ع )
33426
نام: مقداد
شهر: اهواز
تاریخ: 1/31/2007 11:23:55 PM
کاربر مهمان
  بنام خدای حسین
با سلام خدمت تمامی اهالي اهل دل

سلام خدمت عزیزان بخصوص آقا احسان - آقا مصطفی و آقای علی دادی ( و همچنين خدمت بعضي ها كه توي اين ايام خيلي منتظر نوشته هاشون بوديم اما خبري نشد ...مبارز- علمدار - منتظر - عبد الفاطمه - عبدالزينب - شاهد دوكوهه و .......)
یه سلام مخصوص هم خدمت mj
احاديثي كه نوشته ميشود از توي كتابهايي است كه افرادي در حال حاضر نوشته اند و اين كتابها داراي مجوز وزارت ارشاد نيز هستند( مطمئنا اين افراد معتبر بودن احاديث را بررسي كرده اند ) - در ايران هم اكنون رشته هاي حديث شناسي - علم حديث و ...و هم چنين دانشكده علوم حديث ( http://www.hadith.ac.ir)وجود دارد كه احاديث معتبر را از جعلي تشخيص ميدهند . ائمه اطهار در مورد احاديثشان فرموده اند احاديث ما را به قران عرضه كنيد اگر مطابق با قران بود بپذيريد.( امام زمان (عج) ميفرمايند :كافي براي شيعيان ما كافي است(اين جمله اعتبار كل احاديث اصول كافي را تاييد ميكند ))( از نصيحت - انتقاد و توصيه شما بسيار خوشحال شدم و تشكر ميكنم - دعا يادت نره !!!!)

درگذشت یاثارالله را تسليت ميگويم (البته اميدوارم مثل قضيه بسيجي نشه - دوستان ايشون كه مرگ ايشون را خبر دادند بهتر است مكان دفن (مزار)و همچنين شماره قطعه را بگويند تا از صحت و سقم آن باخبر شويم .
اللهم صل علي محمد و آل محمد
33425
نام: fatemeh
شهر: ...........
تاریخ: 1/31/2007 11:00:52 PM
کاربر مهمان
  سلام بر تو,كه مظلومتريني,نه از آن جهت كه عطشانت شهيد كردند,بل از اين رو كه دشمنت اين است
مرگ سرخت,تنها نه نام يزيد را شكست
و كلمة ستم را بي سيرت كرد
كه فوج كلام را نيز در هم مي‌شكند,هيچ كلام بشري نيست
كه در مصاف تو نشكند اي شيرشكن !خون تو بر كلمه فزون است,خون تو در بستري از آنسوي كلام
فراسوي تاريخ,بيرون از راستاي زمانمي‌گذرد
خون تو در متن خدا جاري‌ست,يا ذبيح الله
تو اسماعيل گزيدة خدايي
و رؤياي به حقيقت پيوستة ابراهيم,كربلا ميقات توست
محرم ميعاد عشق,و تو نخستين كس,كه ايام حج را
به چهل روز كشاندي و أتممناها بعشرْ.......آه ،در حسرت فهم اين نكته خواهم سوخت,كه حج نيمه تمام را
در اِستِلام حجر وانهادي,و در كربلا
با بوسه بر خنجر، تمام كردي
مرگ تو ،مبدأ تاريخ عشق,آغاز رنگ سرخ
معيار زندگي‌ست,خط با خون تو آغاز مي‌شود :
از آن زمان كه تو ايستادي دين، را افتاد
و چون فرو افتادي,حق برخاست
و «راستي» درست شد,و از روانة خون تو,بنياد ستم سست شد,در پاييز مرگ تو,بهاري جاودانه زاييد
گياه روييد,درخت باليد,و هيچ شاخه نيست
كه شكوفه اي سرخ ندارد,و اگر نداردشاخه نيست
هيزمي‌ست ناروا بر درخت مانده !تو، راز مرگ را گشودي?كدام گره، با ناخن عزم تو وا نشد ؟
شرف، به دنبال تو لابه‌كنان مي‌دود
تو، فراتر از حميتي
نمازي، نيتي
يگانه‌اي، وحدتي
آه اي سبز !اي سبز سرخ !
اي شريفتر از پاكي,نجيب تر از هر خاكي
اي شيرينِ سخت,اي سخت شيرين !
بازوي حديد !شاهين ميزان !
مفهوم كتاب، معناي قرآن !نگاهت سلسلة تفاسير ؛
گامهايت وزنة خاگ,و پشتوانة افلاك
كجاي خدا در تو جاري‌ست
كز لبانت آيه مي‌تراود ؟عجبا !عجبا از تو، عجبا !
حيراني مرا با تو پاياني نيست
چگونه با انگشتانه‌اياز كلماتاقيانوسي را مي‌توان پيمانه كرد ؟بگذار بگريم,خون تو در اشك ما تداوم يافتو اشك ما، صيقل گرفت شمشير شد
و در چشمخانة ستم نشست تو قرآن سرخي
«خونْ آيه» هاي دلاوريت رابر پوست كشيدة صحرا نوشتي
و نوشتارهامزرعه‌اي شد,با خوشه هاي سرخ
و جهان يك مزرعه شد
با خوشه، خوشه، خونو هر ساقه :دستي و داسي و شمشيريو ريشة ستم را وجين كردو اينكو هماره مزرعه سرخ است,يا ثار الله
آن باغ مينويكه تو در صحراي تفته كاشتي
با ميوه هاي سرخ,با نهرهاي جاري خوناب,با بوته هاي سرخ شهادت,وان سروهاي سبز دلاور ؛باغي‌ست كه بايد با چشم عشق ديد,اكبر را,صنوبر را,بوفضايل راو نخلهاي سرخ كامل راحر، مشخص نيست

فضيلتي‌ست ،از توشه بار كاروان مهر جدا ماندهآنسوي رودِ پيوستنو كلام و نگاه تو پلي‌ست كه آمدمي را به خويش باز مي‌گرداند
و اما دامنت :جمجمه هاي عاريه را
در حسرت پناه يافتنمشتعل مي‌كند ؛از غبطة سر گلگون حركر بر دامن توست اي قتيل !بعد از تو«خوبي» سرخ استو گرية سوك خنجرو غمت توشة سفربه ناكجا آبادو ردّ خونتراهيكه راست به خانة خدا مي‌رود...تو از قبيلة خونيو ما از تبار جنون,خون تو در شن فروشد
و از سنگ جوشيد,اي باغ بينش,ستم، دشمني زيباتر از تو نداردو مظلوم، ياوري آشناتر از تو,تو كلاس فشردة تاريخي,كربلاي تو ،مصاف نيست,منظومة بزرگ هستي‌ست ،طواف است,پايان سخن پايان من است
تو انتها نداري/موسوي گرمارودي
33424
نام: الهام
شهر: _ _ _ _ _ _ _ _
تاریخ: 1/31/2007 10:59:39 PM
کاربر مهمان
  بنام خدای شهیدان و بنام خدای غریبان کربلا...

کربلا...خاک سیراب...مرگ سرخ...هریک گویای دنیایی است.

در کربلا پیکرهای خونین،پیکرهایی که آنقدر اسب بر آنها تاخته که دیگر شناخته نمی شوند،بر خاک افتاده اند و پیکر بی سر آغشته به خون...
پیکری بی جان که بی شک زنده ترین است...
و خاک کربلا دیگر خشکیده نیست خون تشنگان سیرابش کرده...

بعد از آنهمه جنگ و فریاد و خون و اشک و آه....
تنها نوای خاموشی در صحرا پیچیده و اسیران آزاد، غریبند.

و در شهر و پیش چشمان نامحرمان،سر مولایمان حسین بر نیزه رفته...
چه دردناک..چه غم انگیز و.......چه حسرت آور!
کسی که برای حق می جنگد آخر باید اینقدر تنها بماند؟!هیچ کس نیست که او را یاری دهد؟

سر بر نیزه رفته را در شهر گرداندند و حسین(ع) شاهد پستی مردمان بود،شاهد رنج کودکانش ،شاهد خنده های مردمان نادان...

او شاهد همه دردهایی بود که بر پدرش علی(ع) و مادرش فاطمه(س) گذشت و اینک از درد یارانش دردمند است...

و مگر نه این است که شهید،شاهد همه دوران هاست؟آری!امروز هم شاهد قدم های ماست و شاید امروز دردمندتر است...
او شاهد رنج همه رنجدیدگان تاریخ است و شاهد همه ظلم ها و باز هم در بین مایی که مدعی عشق به اوییم غریب است...

نماز...علی در محراب شهادت...حسین...ظهر عاشورا...

و نیزه ها...
نیزه ها هر بار یادآور پلیدی مردمان اند.یادآور تنهایی ها...
قرآن را بر نیزه کردند و علی را شکستند و با سر بر نیزه رفته دل رنجدیدگان را...و نباشد که ما نیز "عشق به حسین" را بر نیزه کنیم و اینبار حسین را بشکنیم...

سر حسین بر نیزه رفته ، زینب غریب است و در بین پایکوبی مردمان،تنها نوای خاموش «هل من ناصر...» پیچیده...

و باز هم کسی نیست...ای مولای من...ای غریب...

خدایا......
33423
نام: fatemeh
شهر: ...........
تاریخ: 1/31/2007 10:36:41 PM
کاربر مهمان
  خط خون
درختان را دوست مي‌دارم
كه به احترام تو قيام كرده‌اند
و آب را
كه مهر مادر توست ،
خون تو شرف را سرخگون كرده است :
شفق، آينه دار نجابتت ،
و فلق محرابي ،
كه تو در آن
نماز صبح شهادت گزارده‌اي
در فكر آن گودالم
كه خون تو را مكيده است
هيچ گودالي چنين رفيع نديده بودم
در حضيض هم مي‌توان عزيز بود
از گودال بپرس !
شمشيري كه بر گلوي تو آمد
هر چيز و همه چيز را در كائنات
به دو پاره كرد :
هرچه در سوي تو، حسيني شد
و ديگر سو، يزيدي
اينك ماييم و سنگها
ماييم و آبها
درختان، كوهساران، جويباران، بيشه زاران
كه برخي يزيدي,وگرنه حسيني‌اند
خوني كه از گلوي تو تراويد
همه چيز و هر چيز را در كائنات به دو پاره كرد در رنگ !اينك هر چيز : يا سرخ است
يا حسيني نيست !
آه، اي مرگ تو معيار
مرگت چنان زندگي را به سخره گرفت
و آن را بي قدر كرد
كه مردني چنان ،
غبطة بزرگ زندگاني شد !

خونت

يا خونبهايت حقيقت

در يك تراز ايستاد

و عزمت، ضامن دوام جهان شد

- كه جهان با دروغ مي‌پاشد-

و خون تو، امضاي «راستي» ست

.

تو را بايد در راستي ديد

و در گياه ،

هنگامي كه مي‌رويد

در آب ،

وقتي مي‌نوشاند

در سنگ ،

چون ايستادگي‌ست

در شمشير ،

آن زمان كه مي‌شكافد

و در شير ،

كه مي خروشد ؛

در شفق كه گلگون است

در فلق كه خندة خون است

در خواستن برخاستن ؛

تو را بايد در شقايق ديد

در گل بوييد

تو را بايد از خورشيد خواست

در سحر جست

از شب شكوفاند

با بذر پاشاند

با باد پاشيد

در خوشه ها چيد

تو را بايد تنها در خدا ديد

.

هركس، هرگاه، دست خويش

از گريبان حقيقت بيرون آورد

خون تو از سرانگشتانش تراواست

ابديت، آينه‌اي‌ست

پيش روي قامت رساي تو در عزم

آفتاب، لايق نيست

وگرنه مي‌گفتم

جرقة نگاه توست

.

تو تنهاتر از شجاعت

در گوشة روشن وجدان تاريخ

ايستاده‌اي

به پاسداري از حقيقت

و صداقت

شيرين‌ترين لبخند

بر لبان ارادة توست

چندان تناوري و بلند

كه به هنگام تماشا

كلاه از سر كودك عقل مي‌افتد

.

بر تالابي از خون خويش

در گذرگه تاريخ، ايستاده‌اي با جامي از فرهنگ

و بشريت رهگذار را مي‌آشاماني

ـ هركس را كه تشنة شهادت است ـ

.

نام تو، خواب را برهم مي‌زند

آب را طوفان مي‌كند

كلامت، قانون است

خرد، در مصاف عزم تو، جنون

تنها واژة تو خون است، خون

اي خداگون !

.

مرگ در پنجة تو

زبون‌تر از مگسي‌ست

كه كودكان به شيطنت در مشت مي‌گيرند

و يزيد، بهانه‌اي ،

دستمال كثيفي

كه خلط ستم را در آن تف كردند

و در زبالة تاريخ افكندند

يزيد كلمه نبود

دروغ بود

زالويي درشت

كه اكسيژن هوا را مي مكيد

مخَنثي كه تهمتِ مردي بود

بوزينه‌اي با گناهي درشت :

«سرقت نام انسان
<<ابتدا <قبلی 3349 3348 3347 3346 3345 3344 3343 3342 3341 3340 3339 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=3344&mode=print