هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
33332
نام: محمد
شهر: تهران
تاریخ: 1/30/2007 1:28:50 AM
کاربر مهمان
  علم اگر از دست علمدار زمین نمیخورد
دگر کسی به زیر تازیانها نمیمرد
33331
نام: حسین محمودی
شهر: قم
تاریخ: 1/30/2007 1:19:15 AM
کاربر مهمان
  السلام علیک یا سیدنا و مولانا یا اباعبدالله الحسین ع

با عرض سلام و تسلیت بمناسبت فرا رسیدن روز حزن و اندوه روز عاشورای حسینی
التماس دعا
33330
نام: mj
شهر: pa
تاریخ: 1/30/2007 1:03:53 AM
کاربر مهمان
  برادر مقداد سلام و عبادات شما قبول و تشكر از زحماتيكه ميكشي:
:
ديشب يك سخنران برجسته ايكه از ايران به اينجا آمده بود ميگفت كه گفتن حديث اجازه استاد ميخواهد . براي اينكه احاديث جعلي زيادند. ايشان ميگفت حتي در بحارالانوار كه شيعيان به آن اتكائ ميكنند احاديث جعلي زيادند و فقط حديث شناس ميفهمد كدام صحيح اند و نقل از امام خميني بود مه ايشان در ابتداي كتاب چهل حديث نوشته اند با اجازه استاد. فقط خواستم بگم شماوزنه سنگيني برداشتهايد و مواظب باشيد كه منبع از كيست و آيا مورد تائيد اساتيد هست يا نه? فقط وظيفه برادري بود اميدوارم كه برداشت منفي نشود. دست خدا همرا شما.
33329
نام: مقداد
شهر: اهواز
تاریخ: 1/30/2007 12:29:01 AM
کاربر مهمان
  كوثر و اشك

امام صادق عليه السّلام فرمود:
هيچ چشمى نيست كه براى ما بگريد، مگر اينكه برخوردار از نعمتِ نگاه به (كوثر) مى شود و از آن سيرابش مى كنند.

امام صادق عليه السّلام فرمود:
اى زراره ! آسمان چهل روز، در سوگ حسين بن على عليه السّلام گريه كرد.



امام صادق عليه السّلام فرمود:
هر ناليدن و گريه اى مكروه است ، مگر ناله و گريه بر حسين عليه السّلام .

امام صادق عليه السّلام فرمود:
وقتى خبر شهادت جعفر بن ابى طالب و زيد بن حارثه به پيامبر خدا رسيد، از آن پس هرگاه وارد خانه مى شد، بر آن دو شهيد بشدّت مى گريست و مى فرمود:
آن دو شهيد، با من هم سخن و همدم و انيس بودند، و هر دو رفتند! ...

امام صادق عليه السّلام فرمود:
نَفَس كسى كه بخاطر مظلوميّت ما اندوهگين شود، تسبيح است و اندوهش براى ما، عبادت است و پوشاندن راز ما جهاد در راه خداست .
سپس امام صادق عليه السّلام افزود:
اين حديث را بايد با طلا نوشت !
33328
نام: سحر وسارا
شهر: شیراز
تاریخ: 1/30/2007 12:12:41 AM
کاربر مهمان
  ایکه از یار وفای طلبی یار کجاست همه یارند و ولی یار وفادار کجاست
33327
نام: مجيد
شهر: از كرج
تاریخ: 1/29/2007 11:04:34 PM
کاربر مهمان
  http://www.erfan.ir/farsi/sound/?id=3
33326
نام: احسان
شهر: تورنتو، کانادا
تاریخ: 1/29/2007 10:53:51 PM
کاربر مهمان
  ...)...چنانکه شمر از عمل خود می هراسد و دست و پایش به لرزه می افتند...آنگاه برای آنکه تحت تاثیر قرار نگیرد شروع به نعره کشیدن و فریاد زدن در حین بریدن می کند تا ترسش فرو ریزد. و پس از چند ضربه سر مباركش را از قفا جدا كرد و سر بريده را به خولى اصبحى تحويل داد تا به نزد عمر بن سعد منتقل كند.
....دیگه نمیتونم بنویسم...قلم اینجا رسید سر بشکست!

التماس دعا برای شفای همه مریضها به دست ابا عبدالله حسین(ع)
33325
نام: احسان
شهر: تورنتو، کانادا
تاریخ: 1/29/2007 10:50:34 PM
کاربر مهمان
  ..حضرت فرصتى به دست مى آمد، به خيمه ها بر مى گشت و با حضور خود، كودكان و زنان بى پناه را تسلى مى داد و بار ديگر با آنان خداحافظى مى كرد. شايد مقصود آن حضرت از تردد ميان خيمه و ميدان نبرد، براى آمادگى بيشتر بازماندگانش براى پذيرش شهادت آن حضرت بود. در يكى از خداحافظى ها، فرزند شيرخوار خود علی اصغر را جهت سيراب كردنش به سوى دشمن آورد و از آنها تقاضاى آب براى فرزند شيرخوار خود كرد، ولى سپاه سنگ دل عمر بن سعد به فرزند شش ماهه او رحم نكرد و با هدف تير قرار دادنش، وى را در آغوش پدر غرقه به خون كرد...(حسین...میشنوی یا نه؟...فریاد حسین رو میگم؟...وقتی به گلوی شش ماه اش تیر زدند...شنیدی فریاد حسین و یا نه؟...آخ حسین...غریب...مظلوم...تشنه...)
امام حسين(ع) بدن غرقه به خون على اصغر را به خيمه برگرداند و بار ديگر به میدان مبارزه بازگشت . آن حضرت زخم هاى فراوانى را در ميدان مبارزه متحمل شد...(یا حسین...فدای زخمهایت مولا...) تا آن كه بر اثر كثرت جراحات به زمين افتاد...(بلند بگو یا حسین!!...بگو...بگو یا حسین...صداش بزن...حسین روی زمین افتاده!...میشنوی فریاد های زینب و یا نه؟...می شنوی حسین حسین گفتن زینب و یا نه؟...آقا رو ببینید چه آرام افتاده...حسین دیگه خسته است...مولا بلند شو!...چشم امید همه اهل حرم به توست مولا....مردشون الان فقط تویی مولا...جان زهرایت بلند شو...مگر نمیبینی گریه های زینب رو...مگر نمی شنوی فریادهای رقیه رو...آقا بلند شو...غریب مادر...مظلوم...تشنه ایی آقا میدونم...دیگه خسته شدی میدونم...رمقی نمونده برات میدونم...بدنت پر از تیر و نیزه است میدونم..اما بلند شو...یا حسین...یا حسین...)
در آن حال نيز دشمنان رهايش نكرده و با ابزارهاى گوناگون، از جمله تير، نيزه، شمشير و سنگ بر بدنش ضرباتى وارد آوردند...(خدایا یه کاری بکن...مگر نمیبینی با نوه پیامبرت چه میکنند؟...مگر نمیبینی برای تو قیام کرد...برای دین تو بلند شد...برای دفاع از کلمه تو جنگید...به نام تو شمشیر زد...چرا هیچ کاری نمی کنی؟...چرا با جمیع ملائکت فقط نظاره می کنید؟...خدایا...نه!..نه!..نگذار...اینبار نه!)

*جدی میگم... اگر نمیتونید...نخونید!!*
سرانجام، آن حضرت تاب و توان از كف داد و بر خاك گرم كربلا بر زمين افتاد و آماده مهمانى خدا گرديد...(بگو یا حسین....بگو یا زهرا....بگو یا علی!..)
شمر بن ذى الجوشن، با قساوت تمام به سوى بدن خونين آن حضرت رفت...(وای...وای..وای حسین...وای حسین...حسین...حسین..بلند شو مولا!...بو را به پهلوی شکسته زهرا بلند شو!...حسین...حسین) در حالى كه رمقى در بدن شريفش بود...شمر بر بالای سر ابی عبدالله نشست...(آخ...نه..نه..نه!..نه!..نه نامرد...نزن...نامرد نزن...مگر نمیبینی دیگه نا نداره!؟...مگه نمیبینی دیگه یار نداره؟...مگه نمیبینی تشنه است...نزن...مگه فریادهای زینب و نمیشنوی نانجیب!؟...مگه گریه های رقیه رو نمیبینی نانجیب؟...مگه هلهله اهل حرم رو نمیشنوی نامرد...نزن نامرد...خدا تو را تا ابد لعنت کند...نزن!)..محاسن مبارکش را در دست گرفت..و آنها را به سمت بالا کشید تا گردن ابی عبدالله نمایان شود...(وای حسین...حسین...مظلوم...غریب...حسین...داد بزن حسین...یا حسین...یا حسین)..سپس خنجر را بر روی گردن مبارکش قرار داد...در حالیکه ابی عبدالله در حال گفتن شهادتین بود... سر مبارکش را شروع به بریدن کرد...به گفته خود شمر(لعنة الله علیه)...هر بار که خنجر را بیشتر فرو میبرد امام حسین(ع) ناله ای محزون میزد...(وای...حسین...سوختم!...سوختم!...سوختم!...حسین....حسین...حسین.
33324
نام: احسان
شهر: تورنتو، کانادا
تاریخ: 1/29/2007 10:48:53 PM
کاربر مهمان
  ۷- شهادت ساير ياران
پس از نماز، ياران امام حسين(ع)روحيه رزمى تازه اى يافته و به سوى دشمن هجوم آوردند. تمام ياران امام از جمله جوانان برومند بنى هاشم و فرزندان، برادران، برادرزادگان، خواهر زادگان و عموزادگان آن حضرت به جهاد و دفاع پرداخته و یک به یک به شهادت رسيدند. نبرد دلاور مردانى چون زهير بن قين، نافع بن هلال، مسلم بن عوسجه، حبيب بن مظاهر، حر بن يزيد و برير بن خضير از ميان ياران امام حسين(ع) و شيرمردانى چون على اكبر(ع)...(یا حسین!!)...عباس بن على(ع)...(یا حسین!)..قاسم بن حسين(ع) و عبدالله بن مسلم(ع) از جوانان بنى هاشم به ياد ماندنى و فراموش نشدنى است. نبرد هر يك از آنان، لرزه اى در اركان سپاه كفر به وجود آورد و شهادت آنان تاثير شكننده اى در وجود مبارك امام حسين(ع) پديد آورد.
به طورى كه آن حضرت هنگامى كه تنها شد...(وای!!خدا...دارم میسوزم...) و يك تنه با دشمن نبرد مى كرد...(حسین...حسین..حسین...حسین...وای حسین...غریب...مظلوم...تنها...حسین) به ياد ياران شهيد خود مى افتاد و گاهى به سوى آنان نظرى مى افكند و آنان را يارى مى طلبيد...(آخ حسین....سوختم...مولا...حسین...آقا تو اون لحظات آخر چی کشیدی؟...بگو...تو را به خدایت قسم بگو...تو را به زهرایت قسم بگو...در آن گرما...با آن تشنگی...یک نگاهت به یاران شهیدت..یک نگاهت به خیمه ها....زینب فریاد میزد: حسین...حسین...حسین...و تو میگفتی: لا حول و لا قوة الا بالله...یعنی من هنوز زنده ام زینب...حسین تو هنوز زنده است...) و مى فرمود: اى عباس، اى على اكبر، اى قاسم، اى زهير، اى حر كجاييد؟...کجایید مرا یاری کنید؟...(وای!..وای...وای...دارم آتش میگیرم...حسین...حسین تنهاست...حسین غریبه...حسین مظلومه...حسین تشنه است....یکی یه کاری کنه...ما را به خدا کاری کنید...نگذارید فرزندزاده رسول خدا را بکشند...غریبه...تنهاست...وای حسین...حسین!!)

خواب به چشمانم نمی آید!...انگار می بینم آنچه را که می خوانم!..وقتی تجسم می کنم..تمام بدنم می لرزد!
گریه امان نمی دهد...و می خواهم فریاد بزنم از این ظلم که بر حسین رفت...بر این مظلومیت...مانده ام زینب(س) چگونه طاقت داشته تا همه چیز را از نزدیک ببیند...چه کسی او را تسلی میداده؟...هیچکس!!..پس چه مظلوم وار!!...زینب!...زینب!..تو را دیدن صحنه آن کوچه بس نبود که حالا باید عاشورا را هم ببینی؟...چرا قرعه اینچنین به نام تو افتاده؟...چرا زینب؟...بمیرم..چگونه تاب آوردی ببینی؟...ولی کاری از دست تو بر نمی آمد...جنگ بود و برق شمشیر...فریاد و شیون های سربازان...و تو در آن میان جوانان بنی هاشم را میدیدی که یکی یکی به زمین می افتند...تو آنها را پاره پاره می یافتی...

۸- مبارزه و شهادت امام حسين عليه السلام
امام حسين(ع) پس از آن كه همه ياران خود را از دست داد، بانوان عصمت پناه را در خيمه اى گرد آورد و آنان را تسلى و دلدارى داد و به صبر و شكيبايى سفارش نمود و با قلبى شكسته از آنان خداحافظى كرد...(خداحافظ زینب خواهرم...خداحافظ رقیه دختر بابا...عزیز بابا...خداحافظ...)آن حضرت، فرزندش امام زين العابدين(ع) را كه در بيمارى سختى به سر مى برد، جانشين خويش قرار داد و با او نيز وداع كرد و آماده نبرد با دشمن گرديد. امام حسين(ع) به تنهايى ساعاتى چند با دشمن مبارزه كرد و به هر طرف حمله مى كرد گروهى را به هلاكت مى رسانيد...(اگر نمی تونید دیگه نخونید...آدم آتش میگیره...حالا می فهمید چرا "عبد کوی عشق، عبدالزهرا" میگه: سوختم!..نه؟...اگر می خواهید بسوزید پس بخونید..)
هرگاه براى آن
33323
نام: رقیه
شهر: خوی
تاریخ: 1/29/2007 10:02:43 PM
کاربر مهمان
  انتخا بم درست هست
<<ابتدا <قبلی 3339 3338 3337 3336 3335 3334 3333 3332 3331 3330 3329 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=3334&mode=print